«ترسیم یک سلف-پرتره» روایتگر هنر زنانگی- فمینیستی

3 دیدگاه


آرتمیزیا جنتیلسکی شاید نقاش معروفی نباشد ولی نقاش مهمی است  از آن جهت که برگ مهمی از تاریخ زنان چه در عرصه هنر و چه در عرصه فمینیسم (البته به عقیده شخصی من) به حساب می‌آید.

دوره رنسانس اروپا هر چند که منشأ پیشرفت‌های زیادی در سبک زندگی بشری بود اما اگر منصف باشیم تأثیر واقعی و محسوس بر روی زندگی زنان نداشت. با این وجود زنانی  مثل آرتمیزیا وجود داشتند که به حق افق دید بسیار گسترده‌ای داشتند. زندگی عشقی پیچیده‌ی او در دوره جوانی و تجاوزی که به او شد، تأثیری بر او گذاشت که می‌توان اثر آن را بر روی آثارش دید. علت علاقه‌ی او به سرگذشت جودیث (که قبلاً درباره‌ی او هم مطلب نوشته‌شده) نیز ناشی از همین موضوع است.  دومین اثر عمیق بر زندگی هنری او از کاراواجو بود که می‌توان آن را تلاشی هوشمندانه جهت اثبات خود دانست از آن جهت که با توجه به تفکر حاکم در آن دوره که زنان را ناتوان از انجام کارهایی در سطح درجه یک مثل کارهای کاراواجو می‌دانستند، او با تسلطی بی‌نظیر مهارت خود را به رخ می‌کشید تا بتواند فکرهای درونی خود را برای افراد بیشتری به نمایش بگذارد.

در این یادداشت می خواهم تابلوی  «سلف_پرتره‌ی ترسیم یک نقاشی » را باهم به بحث بنشینیم.

 

 

Self-portrait as the Allegory of Painting by Artemisia Gentileschi-  (La Pittura), 1638-39

Self-portrait as the Allegory of Painting by Artemisia Gentileschi- (La Pittura), 1638-39

(ca. 1630, oil on canvas, 96.5cm by
73.7cm, The Royal Collection,
Kensington Palace, London)

تابلو خود نقاش را در حال ترسیم کردن نقاشی نشان می‌دهد.  متاثر از کارهای کارواجو، جلتینسکی هم از نورپردازی شدی استفاده کرده است. نور از سمت چپ تابیده می‌شود و به روی صورت و دست نقاش تابیده می‌شود. باقی جاهای تابلو تقریباً تاریک است اما با جزئیاتی دقیق ترسیم شده است. لباسی که بر تن نقاش است یک لباس کار نیست، بلکه لباسی است کاملاً مرتب و شاید کمی هم اشرافی با گردنبندی زیبا که در تضاد با دستانی است که در اثر کار کثیف شده است. البته به نظر می‌رسد پارچه‌ی ارغوانی رنگ برای جلوگیری از لکه‌های رنگ استفاده می‌شود. سایه پردازی و جزئیات صورت دست‌کمی از یک عکس ندارد!

 

اما چرا من این را یک اثر فمینیستی خوب می‌دانم؟  به چند دلیل. اول اینکه این تابلو درست است که یک سلف _ پرتره است اما همزمان » شغل » نقاش را هم مشخص کرده است. این موضوع از آن جهت جسورانه است که در آن تاریخ فقط افرادی که مهم بودند پرتره داشتند و » سلف _ پرتره» ها   هم توسط نقاشانی معروف ترسیم می‌شد که به خودشان و شهرتشان مطمئن بودند. حال در این میان زنی گمنام در عرصه‌ای که به ندرت در آن زن‌ها فعالیت می‌کنند اظهار وجود کرده است. حال از بخش شجاعانه کار که بگذریم، نوع ترسیم  » زن» در این اثر است. در واقع بر خلاف فمینسیت های امروزی که در واقع به دنبال » نفی» خود و زن بودند هستند تا حقوق برابری زنان ( این البته از رفتارهای آن‌ها که تلاش می‌کنند شبیه مردان شوند مشخص است) ، آرتمیزیا یک زن با لباس‌های زنانه‌ی معمول و شبیه به هر زن دیگری در آن دوران ترسیم کرده است. زنی با تمام ویژگی‌های زنانه‌ی خودش. همچنین با وجود زاویه خاص بدن، ماهرانه ویژگی‌های جنسی زن کمرنگ شده است، یعنی نه خبری از سینه‌های جذاب زنانه است و نه خبری از گیسوی افشان و پریشان و نه خبری از چشمان سوزان. بیشتر شبیه به زنی که در حال کار خانه‌داری است اما به جای خانه‌داری ، نقاشی می‌کند.

 

بالاتر اشاره کردم که استفاده‌ی او از سبک و روش کاراواجو شاید روشی هوشمندانه بود. این موضوع بی‌شباهت به داستان جودیث نیست که برای نفوذ به قلعه و غلبه بر سردار مرد از «شهرت» استفاده کرد . شهرت جودیث هر چند زیبایی بی‌مثال خود در  میان «مردان» بود تا بتواند با کمک آن بر مردان پیروز شود، اما  در اینجا آرتمیزیا از شهرت کاراواجو استفاده می‌کند تا بتواند در قلعه فعالیت‌های اجتماعی مردان نفوذ کند. این موضوع از آن جهت مهم است که  » مهم شدن» و قدرت یافتن زنی که به عنوان » جنس دوم » به حساب می آمده ( و هنوز هم در خیلی از جاهای نزدیک خودمان به حساب می‌آید) باعث می‌شود که به راحتی مورد تجاوز و آزار قرار نگیرد. نه به این جهت که قدرتی مردانه دارد ، بلکه از آن جهت که شخصیتی گیرا و باارزش دارد.

 

 

 

 

 

پ.ن:

کسانی که مایل به اطلاعات بیشتر و مقاله ای درباره این تابلو هستند می توانند این مقاله انگلیسی را بخوانند.

https://ritdml.rit.edu/bitstream/handle/1850/6095/MLesterKearse2007.pdf?sequence=1

Advertisements

عشق مقدس و عشق ممنوع(قسمت اول)

8 دیدگاه


یک زمانی بود که دیگر نمی شد به همه زنان به یک چشم نگاه کرد. تا قبل آن همه ی آنها تقریبا یک شکل بودند و فقط مهربانی یا نامهربانی آنها می توانست در نوع رفتار من به آنها تاثیر بگذارد. اما خب کم کم متوجه شدم که تفاوتهایی بین زنان است. در واقع نوع پوشش و نوع رفتار آنها خیلی شبیه هم بود . از طرف دیگر انگار یک چیزی زیر نای قسمت پایین مری من بود…درست یک کمی بالاتر از شکم که انگاری یک توپی داشت. این توپ آتشین به تناسب لوندی (که حالا دیگر برایم قابل درک بود) و بی روحی زنانی که میدیدم بالا یا پایین می رفت. آری من داشتم بالغ می شدم!

حالا سالها از آن روزهای پرهیجان گذشته و زندگی دوباره به همان کسلی قبل می شود. تا اینکه تابلوی «عشق مقدس و ممنوع» تیتان را مطالعه کردم. در نگاه اول مثل خیلی از تابلوهای کلاسیک دیگر است اما وقتی که بررسی می شود آنوقت می فهمی که هنوز باید پارو بزنی!

Titian: Sacred and Profane Love Location: Galleria Borghese Dimensions: 1.18 m x 2.79 m Created: 1514 Media: Oil paint Periods: Italian Renaissance, Renaissance

Titian: Sacred and Profane Love
Location: Galleria Borghese
Dimensions: 1.18 m x 2.79 m
Created: 1514
Media: Oil paint
Periods: Italian Renaissance, Renaissance

در ابتدا می خواستم عنوان را » عشق ممنوع و مقدس» ترجمه کنم. اما با مطالعه تابلو به این نتیجه رسیدم که عشق مقدس و عشق ممنوع درست تر است.

لازم است در ابتدا بگویم که این مقاله ی چند قسمتی در واقع ترکیبی است از ترجمه ی یک مقاله تحقیقاتی از دکتر دی استفانو در مورد این تابلو و حاشیه ای که این حقیر برآن نوشته و البته به نظرات شما وزین تر خواهد شد.

این تابلو در واقع به سفارش یک مقام ونیزی در قرن شنزدهم ترسیم شد که به مناسبت ازدواج او با بیوه جوان یعنی زن سفیدپوش است. سه شخصیت این تابلو زن، ونوس و کوپید یا فرشته عشق در کنار هم قرار است به تکریم ازدواج و تحریم روابط جنسی خارج از ازدواج بپردازند!  پیترهامفری Peter Humfrey می گوید این نقاشی شامل دو جنبه متفاوت زن که متضاد و عین حال مکمل یکدیگر است تشکیل شده است. یک طرف زنی با جایگاه اجتماعی بالا یا لباس هایی گرانقیمت و در طرف دیگر زنی برهنه که شنل قرمز رنگ او در کنار برهنگی اش تاکیدی بر جاذبه جنسی و جنبه شهوانی زن دارد.

اما از این نکته نباید غافل شد که هر دو زن مشابه ترسیم شده اند. Panofsky در اینجا با بیانی پیجیده این قسمت را تفسیر می کند که من نمیخواهم وارد آن شوم. به طور خلاصه او می گوید ما در اینجا » ونوس دوقلو» داریم.. پیکره ی برهنه نماد اساس جهان و نماد ابدیت است در حالی که پیکره ی دیگر نماد زیبایی فانی اما قابل فهم و قابل حس بر روی زمین است. » هر دوی آنها اما با ارزش و در محل خود شایسته ی ستایش هستند»

در تائید پاراگراف قبلی گفته شده است که ونوس برهنه نیازی ندارد که خودش را با زیبایی های دنیوی بپوشاند تا بفهماند که زیباست. او ایستاده است و در مقامی بالاتر قرار می گیرد. نقاش با حالتی تبعیض آمیز پس زمینه ی او را جوری ترسیم کرده که به او جلوه ی بیشتری می دهد و در مقابل ونوس پوشیده نشسته است و مقامی پایینتر دارد. و با متریال و اشیا دنیوی بسیاری پشویده شده است تا جلال و شکوه بیشتری به خود بگیرد اما بعید می دانم که موفق شده باشد. از طرفی به تقارن رنگ های سفید و قرمز دقت کنید. رنگ قرمز می تواند نماد معشوقه یا همسر و رنگ سفید نماد عروس باشد.

این البته تفسیر کلی این تابلو بود. در یادداشت بعد به ارتباط بین این تابلو و مریم مگدالنا(مجدلیه) خواهم پرداخت.

آثار سوزان جیمسون : ترکیبی از مینیاتور ایرانی، زنان برهنه و نمادهای کلاسیک

بیان دیدگاه


پیش نوشت: پس از کش و قوس های فراوان دوباره به همین کلبه ی قدیمی برگشتیم تا قدر عافیت بدانیم. چرا اینطور شد؟ مهم نیست … مهم است؟ شاید مهم باشد. اما فعلا همینجا  دور هم هستیم 🙂

———————————————————————————-

سوزان جیمسون Susan Jamisonهنرمند آمریکایی است که آثاری منحصر به فرد و عجیب دارد. تابلوهای او در واقع غیر قابل درک و سخت است.  او در وبسایت خودش می گوید زمینه  ی کارهای من زنانگی، نمادها به خصوص نمادهای داستان «سفید برفی» و مینیاتور ایرانی است. او به طور مشخص از لفظ «فمینستی» برای کارهای خودش استفاده می کند و چیرگی نمادهای داستان سفید برفی را می پذیرد. او توضیح زیادی در باره آثارش نمی دهد. البته این روش معمول همه ی هنرمندان است. اما با این وجود درک کارهای او سخت است. خیلی سخت..

ما زیبا هستیم

ما زیبا هستیم

در همه ی آثار او زنان برهنه هستند و چشمانی بسته دارند. همچنین در همه ی آثار زنان از گردن به بالا بدون پوست ترسیم شده اند و رگ ها و ماهیچه های آنها آشکار شده است. علت این موضوع با توجه با محوریت زنانه ی تابلوها می تواند تاکیدی بر احساسی بودن زن باشد. زنی که نمی خواهد ببیند و بر پایه آنچه از خواس فکری و شنیدن و دیدن که همگی بالاتر از گردن قرار دارد استفاده کند. بلکه میخواهد حس کند و طبیعی باشد. البته این حس بر خلاف تصور ما ضعیفتر از قدرت تفکر و خرد انسانی نیست. زیرا همانطور که میبینیم بر روی بدن اون که با تمام وجود لمس می کند نقش و نگارهایی صورتی رنگ و زنده شکل گرفته، حیوانات وحشی و خاص را رام و شیفته ی خود کرده البته شمای بیننده را مسحور خود می کند.  پس زمینه ی بدون شکل و اغلب تیره ی کارها حالتی بی نهایت به اثر می بخشد و تضاد رنگهای بدن فروغی فرازمینی به زن می بخشد.

مار سفید همواره نماد نیروی زندگی و انرژی است. مارها در بیشتر فرهنگ ها منبع اولیه زندگی به حساب می آیند  و منشا زندگی هستند. مار دو سر خود نماد باروری و زندگی بخشی است. عنوان تابلو نیز که می گوید » ما » حاکی از همذات پنداری با خصوصیات زنانه ی مار یعنی انرژی بخشی و باروری دارد.

trsut me in

Trust in me

CuriousWalk

Curious Walk

تابلوی دوم البته ترکیبی جالب دارد. جغد که پرنده ای مرموز و نمادین است به معنای بخش عجوزه ی الهه ها محسوب میشد. پیرزن یا عجوزه ای پیر که دست فریبکاران را نیز رو می کرده است. یکی از دلایلی که بشر از جغد می ترسد این است که او ترجیح می دهد در شب پرواز کند. در واقع عنوان تابلو و جغدی که کلمات » به من اعتماد کن» را می آورد یک پارادوکس ذهنی را ایجاد می کند مخصوصا وقتی که در نگاه اول  به نظر می رسد که جغد ماری را شکار کرده و برای زن می آورد. اما دست زن که در اینجا دوباره به حالتی بدون پوست درآمده گویی می خواهد که آن را پس بزند. آمادگی گرفتن شکار جغد را ندارد.  کلمات البته قابل اعتماد نیستند. زیرا که بیشترین جنگ های تاریخ به خاطر کلمات یا بد منتقل شدن مفاهیم بوده اند.  زنان گرچه معروف به استفاده بیشتر از کلمات و حرف زدن هستند اما به آن اعتمادی ندارند و احساس را از ورای پوستشان حس می کنند.

و اما تابلوی آخر که پیاده روی با حیوانات است می بینیم که از تیرگی سر و گردن زن کاسته شده و لبخندی محو دارد. این شاید به دلیل این است که او اکنون با حیوانات است و بیش از پیش با طبیعت رد آمیخته است.  شاهین که خود نماد آزادی، پیروزی و امید است شاید بیش از هرچیزی به زن رضایت خاطر می دهد.

تابلوهای زیاد و نمادین دیگری هم از این هنرمند وجود دارد که آنها را در صفحه فیسبوک قرار خواهم داد.

تابلویی از قضاوت کمبوجیه دوم ; پوست قاضی متخلف در حال کنده شدن اثر نقاش هلندی

بیان دیدگاه


تابلوی زیر مربوط به یک اثر تاریخی مربوط به دوران پادشاه هخامنشی است که در طی آن قاضی سیسامنس در جریان یکی از قضاوت های خود رشوه دریافت می کند. این موضوع به اطلاع کمبوجیه می رسد و او دستور می دهد قاضی متخلف را اعدام کنند و پس از اعدام پوست او را می کند و از پوست او برای روکش کردن صندلی قضاوت استفاده می کند. سپس فرزند او را به قضاوت می گمارد تا با نشستن بر همان صندلی که پوست پدرش بر او آن کشیده شده است حد و حدود خود را بشناسد.

Deutsch: König Kambyses und der Richter Sisamnes, Die Gefangennahme des Richters, Detail
English: The Judgment of Cambyses  1498 oil on panel

این مجازات ظالمانه با این هشدار به فرزند سیسامنس پایان گرفت :" به یا اشته باش که این پو ستین صندلی از کجا آمده است و مواظب تصمیماتی که میگیری باش" این دو تابلو که با هم تصویر شده است و با هم توسط حاکم شهر پراگ سفارش داده شد و در قضاوت خانه شهر آویزان شد تا هشداری باشد به قاضیان شهر برای تصمیم گیری های خود. این یکی از دلایلی است که افراد این تابلو با اینکه روایت کننده یک داستان اتفاق افتاده قبل از میلاد مسیح هستند اما لباس هایی مربوط به دوران قرن پانزده میلادی را پوشیده اند.

اما این تابلو به همین سادگی فقط روایت کننده ی محض نیست. شاید با بیان جزئیات تابلو بفهمید که تابلو جذاب تر از این حرف هاست. جرارد دیوید تلاش کرده است تا تمام جزئیات داستان را در تابلو بیاورد. مثلا در بخش پشتی تابلو یعنی در جزئیاتی که در پایین آورده ام صحنه ی دریافت رشوه را توسط قاضی می بینید.

جایی که پول به او پرداخت شده است. نکته جالب دیگر این است که ساختمانی که در پس زمینه دیده می شود در واقع یکی از لژهای شهر پراگ است. کمبوجیه، همان فرد ریش دار تاحدار در پنل سمت راستی است. افرادی که در کنار کمبوجیه دوم ترسیم شده اند اعضای شورای شهر پراگ هستند! دو بشقابی که در کنار صندلی قضاوت بر روی دیوار آویزان شده اند در واقع بی ارتباط با داستان نیستند. بشقاب سمت چپی مربوط به دساتان هرکول و همس خیانتکارش است که به مجازاتی دردناک می رسد. سیسامنس هم مجزات خیانت را عدالت را در اینجا در یافت می کند. بشقاب سمت راستی آپولو و مارسیاس را نشان می دهد. مارسیاس به جهت نافرمانی از آپولو که خدای او بود به سرنوشتی مشابه دچار شده است. پوست او نیز کنده می شود !

و در نهایت پرده آخر این داستان مربوط به پسر قاضی مجازات شده است در پشت صحنه قرار داردو بر روی صندلی قضاوت می نشیند. کلماتی که کمبوجیه به او می گوید که من برای شما به زبان انگلیسی می آورد تا سالیان سال برای هشدار دادن به قاضیان اتریشی استفاده می شده است.

“ You will sit, to administer justice, upon the skin of your delinquent father: should any one incite you to do evil, remember his fate. Look down upon your father’s skin, lest his fate befall you

شام در عمواس ، یا خسی در میقات

14 دیدگاه


پیش نوشت: با سلام دوستان عزیز. امیدوارم که از تغییرات ایجاد شده در وبسایت راضی باشید. این تغییرات در جهت بیشتر شدن امکانات سایت همچنین افزایش سرعت انجام گرفته است. همچنین صفحه فیسبوک سایت هم در اینجا قابل دسترس است و کافی است با بردن نشانگر ماوس روی علامت فیسبوک بروید و آن را لایک کنید. همچنین امکان نظر دادن از طریق حساب فیسبوک، گوگل یا وردپرس نیز فراهم شده است و شما می توانید هنگام نظر دادن روی گزینه مربوطه کلیلک کنید و با حساب کاربری خود نظر دهدید. به امید اینکه این تغییرات باب میل شما باشد و فرآیند نظر دهی را تسهیل کند.

————————————————————————–

شام در عمواس اثر کاراواجو

Artist: Caravaggio (1571-1610)
Medium: Oil and tempera on canvas
Genre: History painting illustrating a Biblical story
Movement: Caravaggism
Location: National Gallery, London.

 تابلوی "شام در عمواس " یا Supper at Emmaus یکی از موضوعات چالشی در میان هنر مسیحیت است.

موضوع این تابلو مربوط به داستانی از انجیل است که در آن دو تن از حواریون بعد از ماجرای تصلیب مسیح، شام خود را با غریبه ای شریک می شوند و در جریان شام متوجه می شوند که فرد غریبه در  واقع عیسی است که دوباره زنده شده است. این باعث ترس و تعجب دو حواری شده است در حالی که صاحب کافه در پشت سر آنها با حالتی عادی به این ماجرا نگاه می کند. در واقع کاراواجو همانند عکاسی عمل کرده است که دقیقا آن لجظه ی شوک دو حواری را برای ما ثبت کرده است و به زمان ما فرستاده است.

از نظر تاریخی در آن دوران زمانی بود که کلیسا با پروتستانیسم می جنگید و از نقاشان و هنرمندان تقاضا داشت تا به هنر مذهبی بپردازند تا بتواند با پیروان خود با زبانی دیگر نیز سخن بگوید. و اما تحلیل اثر:

تابلو بدون شک از بار دراماتیک بالایی برخوردار است و هر عضو تابلو دارای حس و عکس العملی خاص است. همانند آنچه در صحنه های تئاتر دیده می شود. همچنین این تابلو همانند باقی آثار هنرمند در فضایی بسته و تاریک ترسیم شده است. گویی نشان دهنده شرایط تاریک عصر خود است. اما حتی اگر اینطور هم نباشد ، بازی با نور و سایه این توانایی را به داده است  تا بتواند به قدرت روایتگری خود بیافزاید. مثلا  بدون اینکه کسی به ما بگوید ما میتوانیم بفهمیم که محلی که در آن شام سرو می شود محلی روستایی، فقیرانه با آب و هوایی سرد و فضایی دلگیر است که هرچند در آن غذا و خورد و خوراک خوبی پیدا می شود اما در آن شادی نیست.

همچنین فضاسازی تابلو بسیار ماهرانه صورت گرفته. وقتی که دست حواری سمت راست آنچنان باز شده است که گویی تابلو را از داخل آن لمس می کند و حواری سمت چپ اگر صندلی را بیشتر بکشد از تابلو بیرون خواهد افتاد. در کنار اینها ضرف میوه را قرار بدهید که جوری بر لبه میز قرار گرفته که گویی با یک تکان ممکن است بر روی زمین پخش شود و آن زمین در واقع زمین واقعی است که بیننده روی آن قرار گرفته است.

جزییات تابلو

 

اما طبق معمول همه داستان این نیست! در این میان شیطنت هایی از جانب نقاش صورت گرفته که بسیار مکارانه است. به عنوان مثال این تابلو قرار بود به مخاطب دیندار خود اینطور القا کند که حتی می تواند در جریان خلسه ی خود وارد تابلو شود و با عیسی رودررو شود. البته برای مخاطبی که هیچگاه جزئیات برایش مهم نیست و هر چیزی را باور می کند. اما از چشم بیننده یتیز بین چند نکته پنهان نیست. اول از همه صورت زنانه و بدون ریش عیسی است. دومین نکته حالت بی خیال و نگاه عاقل اندر سفیه مهمانخانه دار است که به جریان می نگرد. سوم حالت لباس های کثیف و وضعیت شلخته ی حواریون است که گویی می خواهد بگوید آنها چیزی از آداب اجتماعی نمیدانستند. و چهارم ظرف میوه ای که مربوط به آن فصل نیست. چون که این داستان برای فصل بهار است اما میوه های آن پاییزی است.

مجموع این نکات و حالت بی احترامانه ی مهمانخانه دار که حتی کلاه خود را برای عیسی بر نمی دارد به ما میگوید که باید جور دیگری به تابلو نگاه کرد. پس اگر تا به اینجا با من همراه بوده اید باید بگویم که وقتش رسیده تا به قسمت جالب ماجرا برسیم:

این نشانه ها به ما  میگوید که محتویات میز در واقع حالتی نمادین دارند نه واقعی. سیب که اشکارا در حال فاسد شدن است ما را به یاد اخراج انسان از بهشت می اندازد.. نوری که به جام شراب یا آب تابیده است نشان دهنده ی تولد از باکرگی است. به این معنی که نور از جام میگذرد بدون اینکه بر آن تاثیری بگذارد.  نان هم که مثل همیشه نشانه ی بدن عیسی است. حالت دستان عیسی که نشان دهنده ی نماد قربانی شدن عیسی است که از آن در کلیساها برای تبرک استفاده می کنند. انگور اما در این میان که به شراب تبدیل می شود نماد خون عیسی است.  انار همچنین نماد کلیسا است و البته حالت ماهی مانند سایه ای که تشکیل شده است نماد ماهی عیسی است که در دوران خفقان اولیه برای شناسایی پیروان استفاده می شده است. در این میان اضافه کنید سایه ی مرد بی ایمان که برای عیسی هاله ی تقدس را ساخته است!

حال وقت این است که شما نتیجه بگیرید که این همه نماد که گاهی متضاد به نظر می  رسند در مجموع چه معنایی دارند.  بازگشت عیسی در حالی که سبد میوه ی مقدس در حال سقوط است؟ فریب کاری و ریاکاری از سوی مردمانی که هنوز واقعیت داستان را نمیدانند والبته از طبقات پایین جامعه هستند؟ یا وضعیت بغرنج تاریخ که همیشه همین بوده و خواهد بود؟

منابع:

http://www.telegraph.co.uk/comment/letters/8836892/Religious-symbolism-in-the-art-of-Caravaggio.html

http://www.visual-arts-cork.com/famous-paintings/supper-at-emmaus.htm

http://www.artbible.info/art/large/28.html

http://law-journals-books.vlex.com/vid/visualizing-caravaggio-supper-emmaus-56877861

هنر ممنوع معاصر ایران در موزه برایتون انگلیس

18 دیدگاه


در موزه کوچک شهر ساحلی برایتون در انگلیس بخشی به کشور ایران اختصاص داده شده است. این بار اما نه به تاریخ کهن ایرانی بلکه به هنر معاصر ایرانی . یکی از تابلوهایی که در این بخش توسط یکی از دوستان برای من فرستاده شده هیچ گاه در ایران اجازه نمایش نداشته است. این تابلو اثر نادر داودی است که از میان یک سری تابلوی دیگر انتخاب شده است.

در این تابلو چهرهٔ زنی دیده می‌شود که توسط حروفی قدیمی که به صورت سرو ته نوشته شده است احاطه می‌شود. خود خالق اثر در توصیف این تابلو می‌گوید: «بر اساس سنت اسلامی تنها بخشی از بدن زنان که قابل نمایش است صورت آن‌ها است. در این تابلو بر روی صورت زن تمرکز شده در حالی که باقی بدن توسط حروفی قدیمی و رنگ و رو رفته که یادآور سنت و دین است پوشانیده می‌شود.

این تابلو که در سال ۲۰۱۱ خلق شده است توسط سارا که مدل این عکس است اینطور توصیف می‌شود:» نوشته‌ها سر و ته هستند و با اینکه تابلو قدیمی و رنگ و رو رفته است اما تصویر زن جدید و تازه است. این نشان دهندهٔ تضاد بین زمان و جهت [بین زن و سنت] است. به نظرم معنای آشکاری را دارد، زنان که توسط کلمه‌ها پوشانده شده بودند هم اکنون از دل داستان‌ها بیرون می‌آیند. مثل این می‌ماند که لغات از روی صورتش محو می‌شود و ما می‌توانیم او را ببینیم.

.

چند هزار سالی می‌شود که زن بودن برای خود داستانی دارد. چه از آن جمله داستانهای که در هزار و یک شب می‌توان خواند و چه از آن جمله داستانهایی که تحت عنوان حمایت دین از زن تاریخ را می‌سازد و چه داستانهای اسطوره‌ای… اما در واقع نفس این موضوع که گروه‌هایی با جهت حرکتی کاملا مختلف احساس وظیفه می‌کنند که زن را نجات دهند نشان می‌دهد که یک جای کار می‌لنگد. چه از فمینیست‌هایی که فکر می‌کنند طرفدار زن هستند و چه مذهبیونی که اتفاقا آن‌ها هم فکر می‌کنند طرفدار زن هستند. در واقع هر دو یک اشتباه فاحش می‌کنند. هر دو زن را در زمرهٔ نژادی دیگر قرار می‌دهند که می‌بایستی طرز رفتار با او در چارچوب قوانین (چه آزادی خواهانه و چه محدود کننده) تعریف شود نه به عنوان یک انسان. این موضوع بی‌شباهت به وضعیت نژادپرستی نیست. مادامی که در ذهن‌های ما رنگ‌های سیاه و سفید پوست زمینهٔ پیش قضاوت است و مثلا برای احقاق حقوق سیاهان یک روز را به عنوان «روز ملی سیاه پوستان» در نظر می‌گیرند، نیست. چرا که اگر این موضوع عادی بود می‌بایست روز ملی سفید پوستان هم داشته باشیم پس این هم گرچه در ظاهر حالتی حمایتی دارد اما در باطن‌‌ همان مرزبندی هاست.

البته که برای خاموش کردن آتش، نیاز به آب داریم و در برابر تندروی‌های آن دسته شاید نیاز به تند روی‌های این دسته هم باشد. اما به هر حال روزی خواهد رسید (که شاید چندان دور نباشد) که زن با همین چشمان گیرا از ورای کلمات، قوانین و سنت‌ها بیرون آمده و به چشمان من نگاه می‌کند و این بار این نگاه برای من نه یادآور نگاهی متفاوت، بلکه یادآور نگاه خودم در آینه خواهد بود، و برای او نه نگاهی منفعلانه یا طلبکارانه بلکه نگاهی به مانند نگاه یک انسان باشد.

.

پرومتئوس، عیسی و جگر…!

13 دیدگاه


خبر ساخت کبد توسط سلول های بنیادی توسط ژاپنی ها که چند وقت پیش هم برای دانشمندان و هم برای بیماران خاص شادی بخش بود سوژه یکی از مقالات مجله اکونومیست شد. در این مقاله با اشاره به اسطوره » پرومتئوس » ، این خبر را در راستای برآورده شدن یکی از آرزوهای دیرین بشری قلمداد کرد. این مقاله ایده ای شد برای نوشتن این یادداشت.

در میان خدایان مغرور و پر قدرت کوه های المپ که به انسان ها اهمیتی نمی دادند و خودشان در قدرتی جاودانه بی حساب فرمانروایی می کردند، خدایان کمی هم بودند که سعی می کردند به طریقی تغییری در وضعیت بدهند. پرومتئوس از جمله ی این خدایان بود که به خرد شهرت داشت و همواره سعی می کرد رنج های انسان را کاهش بدهد. بنابراین آتش را از بارگاه خدایان دزدید و  به انسان هدیه کرد تا کمی بر بدبختی های او نور بتابد:

<<زئوس بسیار خشمگین شد و در آن رنجش و آزردگی خاطر از پرومته و انسان ها، آتش را از آنان دریغ کرد تا مجازاتشان باشد.

پرومتئوس بار دیگر به نفع نوع بشر وارد عمل شد؛ او به کوه المپوس رفت و چند اخگر آتشین از «چرخ خورشید» ربود و درزون یک رازیانه ی غول پیکر (گیاهی با ساقه ی مغزدار که گاه همچون یک جور آتش زنه مورد استفاده قرار میگرفت) به زمین آورد در این هنگام دیگر خشم و غضب زئوس، حد و مرزی نمی شناخت. او پرومته را دستگی و به ستونی از سنگ در کوه هاس قفقاز زنجیر کرد؛ عقابی غول آسا که فرزند اخدینا وتایفون بود، هر روز به طور مداوم جگر پرومته را پاره پاره می کرد اما از آنجا که پرومتئوس در گروه جاودانگان یا بیمرگان بود، هر بار دوباره جگرش ترمیم می شد.

مجازات سخت تر و شدید تری برای انسان ها تعیین شد؛ مجازاتی که ترمیم ناپذیر و جبران نشدنی بود.
زئوس نقشه ای کشید تا میرندگان را به مجازات برساند. از این رو از هفائستوس و آتنا تا موجودی خیره کننده و زیبا بیافرینند. نتیجه ی این همکاری هفاستوس و آتنا پیدایش زن بود. او را پاندورا نامیدند.

پاندورا زیبا و مهربان بود اما در قلب او گستاخی و حیله گری را نیز کار گذاشته بودند. پس از انجام این کار زئوس او را به اپیمتئوس (برادر پرومته) نشان داد و پرسید آیا دلش می خواهد با او ازدواج کند. حال قبل از آنکه زئوس این پیشنهاد «ظاهراً» سادقانه را مطرح کند، پرومتئوس به برادرش هشدار داده بود که زئوس بسیار مکار است و به هیچ وجه نباید از او هدیه ای بپذیرد.

اما اپیمتئوس شدیداً تحت تاثیر پاندورا قرار گرفت و خواست به سرعت با او ازدواج کند. به این ترتیب، پاندورا به زمین آمد. پیش از آن انسان ها( به طور دقیق تر مرد ها چون هنوز زنی آفریده نشده بود) زندگی سعادت مندانه و بی دغدغه ای بدور از هرگونه نگرانی و بیماری، طی می کردند. خدایی نیکوکار و دوراندیش همه ی بلایا و بیماری ها را درون کوزه ای جمع کرده و درش را بسته بود.

به محض اینکه پاندورا وارد زمین شد، شروع کرد به سرک کشیدن و فضولی و طولی نکشید که با کوزه برخورد.

حس کنجکاوی اش تحریک شد و نتوانست در برابر وسوسه ی باز کردن آن مقاومت کند.

به محض باز کردن آن همه ی بیماری ها و مشکلات از آن بیرون آمدند. در میان آن همه بدی، تنها یک چیز وجود داشت که باعث میشد انسان ها به زندگی ادامه دهند : «»امید»». تنها امید در میان انسان ها باقی ماند و سهم غم انگیز آنها شد.پاداش مسخره و ریشخند امیزی برای رنج ها و بدبختی هایشان.>> نقل از ویکی فارسی

Painting-Prometheus-By-artist-Theodoor-Rombouts-1597-1637-Wikimedia

به جز این مجازات دیگری هم برای شخص پرومته در نظر گرفت. او را به کوه قاف برد، به زنجیر کشید و قرار بر این شد که هر روز عقابی بیاید و جگر او را در حالی که زنده است بخورد. سپس جگر او دوباره ساخته شود و دوباره روز از نو و روزی از نو. این همان وجه تشابه این اسطوره با تلاش محققان ژاپنی است.

اسطوره ی پرومته همواره دارای ویژگی های خاصی در میان سایر اسطورهای بشری بوده است. تا حدی می توان گفت که از زمان خود جلوتر بوده است.. اون نه تنها نماد انسان هایی هستند که تلاش می کنند با وجود با آگاهی داشتن از نتایج کارهای روشنگرانه خود دچار رنج و عذاب توسط صاحبان قدرت خواهند شد، بلکه از طرفی دیگر به نوعی در مقابل بخشش خدای گونه اسطوره عیسی مسیح قرار می گیرد. در اسطوره ی عیسی می بینیم که خدا که مظهر قدرت و کمال است، در نهایت برای تسکین رنج و البته شنیدن صدای بشریت فرزند خود را به عنوان نماینده ای به زمین بفرستد  تا بتواند با مردمان زندگی کند و رنج آنها را به جان بخرد. در واقع مسیح بشریت را از رنج دنیای دیگر نجات می دهد و بار گناهان آنها را سبک میکند. پاداشی است که از سوی خدا در جهت تسکین دادن مردمان و نه در جهت دادن قدرت یا اختیارات بیشتر .

در صورتی که پرومتئوس از رنجی ابدی (در مقابل رنجی یکباره) بهره می برد و با در نظر گرفتن نقش امید همواره باید تلاش کرد تا بر شیاطین دیگر همچون قحطی و بیماری غلبه کرد. ضمن اینکه او به بشر قدرتی جدید و شگرف داد، آتش…

اسطوره های عیسی و پرومتئوس از منظری دیگر هم با هم در تقابل است.پرومته توسط عقابی که از طرف خدایان آمده است همواره تحت شکنجه است و پس از آن نقش انسان های میرا به سرعت کمرنگ می شود و فقط در حد ستایشگر او باقی می مانند. در واقع توانایی کمک کردن به او را هم ندارند.  در آن سو، هر چند عیسی نماینده ای است برای آشتی دوباره بین خدا و مردم، قدرت و ملت، اما از استقبال خوبی توسط انسان های میرا برخوردار نمی شود. در این میان نیزه ای که در جریان به صلیب کشیدن او، به پهلویش فرو میکنند یاد آورد نوک عقاب است که بر پهلوی پرومته زده می شود. اما این بار این شکنجه نه از طرف خدایان بلکه از جانب انسان ها است. گویا انسان ها  راضی به وعده های پس از مرگ نیستند و خواهان اختیاراتی واقعی در همین دنیا می باشند.

Mattia-Preti_Christ زخم پهلوی عیسی مسیح

در این میان با در نظر گرفتن سلسله زمانی، باید خوشبین بود که نقش ضد زن اسطوره ها رد گذر زمان تضعیف شده است.  زن که در اسطوره پرومته نقشی فوق العاده منفی بازی می کند، حالا در اسطوره عیسی نقشی مادرانه و حمایتگر دارد و بیش از پیش به انسان ها نزدیک شده است. هر چند که هنوز هم در گروه خدایان است.

 

Older Entries

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: