تابلویی از قضاوت کمبوجیه دوم ; پوست قاضی متخلف در حال کنده شدن اثر نقاش هلندی

بیان دیدگاه


تابلوی زیر مربوط به یک اثر تاریخی مربوط به دوران پادشاه هخامنشی است که در طی آن قاضی سیسامنس در جریان یکی از قضاوت های خود رشوه دریافت می کند. این موضوع به اطلاع کمبوجیه می رسد و او دستور می دهد قاضی متخلف را اعدام کنند و پس از اعدام پوست او را می کند و از پوست او برای روکش کردن صندلی قضاوت استفاده می کند. سپس فرزند او را به قضاوت می گمارد تا با نشستن بر همان صندلی که پوست پدرش بر او آن کشیده شده است حد و حدود خود را بشناسد.

Deutsch: König Kambyses und der Richter Sisamnes, Die Gefangennahme des Richters, Detail
English: The Judgment of Cambyses  1498 oil on panel

این مجازات ظالمانه با این هشدار به فرزند سیسامنس پایان گرفت :" به یا اشته باش که این پو ستین صندلی از کجا آمده است و مواظب تصمیماتی که میگیری باش" این دو تابلو که با هم تصویر شده است و با هم توسط حاکم شهر پراگ سفارش داده شد و در قضاوت خانه شهر آویزان شد تا هشداری باشد به قاضیان شهر برای تصمیم گیری های خود. این یکی از دلایلی است که افراد این تابلو با اینکه روایت کننده یک داستان اتفاق افتاده قبل از میلاد مسیح هستند اما لباس هایی مربوط به دوران قرن پانزده میلادی را پوشیده اند.

اما این تابلو به همین سادگی فقط روایت کننده ی محض نیست. شاید با بیان جزئیات تابلو بفهمید که تابلو جذاب تر از این حرف هاست. جرارد دیوید تلاش کرده است تا تمام جزئیات داستان را در تابلو بیاورد. مثلا در بخش پشتی تابلو یعنی در جزئیاتی که در پایین آورده ام صحنه ی دریافت رشوه را توسط قاضی می بینید.

جایی که پول به او پرداخت شده است. نکته جالب دیگر این است که ساختمانی که در پس زمینه دیده می شود در واقع یکی از لژهای شهر پراگ است. کمبوجیه، همان فرد ریش دار تاحدار در پنل سمت راستی است. افرادی که در کنار کمبوجیه دوم ترسیم شده اند اعضای شورای شهر پراگ هستند! دو بشقابی که در کنار صندلی قضاوت بر روی دیوار آویزان شده اند در واقع بی ارتباط با داستان نیستند. بشقاب سمت چپی مربوط به دساتان هرکول و همس خیانتکارش است که به مجازاتی دردناک می رسد. سیسامنس هم مجزات خیانت را عدالت را در اینجا در یافت می کند. بشقاب سمت راستی آپولو و مارسیاس را نشان می دهد. مارسیاس به جهت نافرمانی از آپولو که خدای او بود به سرنوشتی مشابه دچار شده است. پوست او نیز کنده می شود !

و در نهایت پرده آخر این داستان مربوط به پسر قاضی مجازات شده است در پشت صحنه قرار داردو بر روی صندلی قضاوت می نشیند. کلماتی که کمبوجیه به او می گوید که من برای شما به زبان انگلیسی می آورد تا سالیان سال برای هشدار دادن به قاضیان اتریشی استفاده می شده است.

“ You will sit, to administer justice, upon the skin of your delinquent father: should any one incite you to do evil, remember his fate. Look down upon your father’s skin, lest his fate befall you

Advertisements

شام در عمواس ، یا خسی در میقات

14 دیدگاه


پیش نوشت: با سلام دوستان عزیز. امیدوارم که از تغییرات ایجاد شده در وبسایت راضی باشید. این تغییرات در جهت بیشتر شدن امکانات سایت همچنین افزایش سرعت انجام گرفته است. همچنین صفحه فیسبوک سایت هم در اینجا قابل دسترس است و کافی است با بردن نشانگر ماوس روی علامت فیسبوک بروید و آن را لایک کنید. همچنین امکان نظر دادن از طریق حساب فیسبوک، گوگل یا وردپرس نیز فراهم شده است و شما می توانید هنگام نظر دادن روی گزینه مربوطه کلیلک کنید و با حساب کاربری خود نظر دهدید. به امید اینکه این تغییرات باب میل شما باشد و فرآیند نظر دهی را تسهیل کند.

————————————————————————–

شام در عمواس اثر کاراواجو

Artist: Caravaggio (1571-1610)
Medium: Oil and tempera on canvas
Genre: History painting illustrating a Biblical story
Movement: Caravaggism
Location: National Gallery, London.

 تابلوی "شام در عمواس " یا Supper at Emmaus یکی از موضوعات چالشی در میان هنر مسیحیت است.

موضوع این تابلو مربوط به داستانی از انجیل است که در آن دو تن از حواریون بعد از ماجرای تصلیب مسیح، شام خود را با غریبه ای شریک می شوند و در جریان شام متوجه می شوند که فرد غریبه در  واقع عیسی است که دوباره زنده شده است. این باعث ترس و تعجب دو حواری شده است در حالی که صاحب کافه در پشت سر آنها با حالتی عادی به این ماجرا نگاه می کند. در واقع کاراواجو همانند عکاسی عمل کرده است که دقیقا آن لجظه ی شوک دو حواری را برای ما ثبت کرده است و به زمان ما فرستاده است.

از نظر تاریخی در آن دوران زمانی بود که کلیسا با پروتستانیسم می جنگید و از نقاشان و هنرمندان تقاضا داشت تا به هنر مذهبی بپردازند تا بتواند با پیروان خود با زبانی دیگر نیز سخن بگوید. و اما تحلیل اثر:

تابلو بدون شک از بار دراماتیک بالایی برخوردار است و هر عضو تابلو دارای حس و عکس العملی خاص است. همانند آنچه در صحنه های تئاتر دیده می شود. همچنین این تابلو همانند باقی آثار هنرمند در فضایی بسته و تاریک ترسیم شده است. گویی نشان دهنده شرایط تاریک عصر خود است. اما حتی اگر اینطور هم نباشد ، بازی با نور و سایه این توانایی را به داده است  تا بتواند به قدرت روایتگری خود بیافزاید. مثلا  بدون اینکه کسی به ما بگوید ما میتوانیم بفهمیم که محلی که در آن شام سرو می شود محلی روستایی، فقیرانه با آب و هوایی سرد و فضایی دلگیر است که هرچند در آن غذا و خورد و خوراک خوبی پیدا می شود اما در آن شادی نیست.

همچنین فضاسازی تابلو بسیار ماهرانه صورت گرفته. وقتی که دست حواری سمت راست آنچنان باز شده است که گویی تابلو را از داخل آن لمس می کند و حواری سمت چپ اگر صندلی را بیشتر بکشد از تابلو بیرون خواهد افتاد. در کنار اینها ضرف میوه را قرار بدهید که جوری بر لبه میز قرار گرفته که گویی با یک تکان ممکن است بر روی زمین پخش شود و آن زمین در واقع زمین واقعی است که بیننده روی آن قرار گرفته است.

جزییات تابلو

 

اما طبق معمول همه داستان این نیست! در این میان شیطنت هایی از جانب نقاش صورت گرفته که بسیار مکارانه است. به عنوان مثال این تابلو قرار بود به مخاطب دیندار خود اینطور القا کند که حتی می تواند در جریان خلسه ی خود وارد تابلو شود و با عیسی رودررو شود. البته برای مخاطبی که هیچگاه جزئیات برایش مهم نیست و هر چیزی را باور می کند. اما از چشم بیننده یتیز بین چند نکته پنهان نیست. اول از همه صورت زنانه و بدون ریش عیسی است. دومین نکته حالت بی خیال و نگاه عاقل اندر سفیه مهمانخانه دار است که به جریان می نگرد. سوم حالت لباس های کثیف و وضعیت شلخته ی حواریون است که گویی می خواهد بگوید آنها چیزی از آداب اجتماعی نمیدانستند. و چهارم ظرف میوه ای که مربوط به آن فصل نیست. چون که این داستان برای فصل بهار است اما میوه های آن پاییزی است.

مجموع این نکات و حالت بی احترامانه ی مهمانخانه دار که حتی کلاه خود را برای عیسی بر نمی دارد به ما میگوید که باید جور دیگری به تابلو نگاه کرد. پس اگر تا به اینجا با من همراه بوده اید باید بگویم که وقتش رسیده تا به قسمت جالب ماجرا برسیم:

این نشانه ها به ما  میگوید که محتویات میز در واقع حالتی نمادین دارند نه واقعی. سیب که اشکارا در حال فاسد شدن است ما را به یاد اخراج انسان از بهشت می اندازد.. نوری که به جام شراب یا آب تابیده است نشان دهنده ی تولد از باکرگی است. به این معنی که نور از جام میگذرد بدون اینکه بر آن تاثیری بگذارد.  نان هم که مثل همیشه نشانه ی بدن عیسی است. حالت دستان عیسی که نشان دهنده ی نماد قربانی شدن عیسی است که از آن در کلیساها برای تبرک استفاده می کنند. انگور اما در این میان که به شراب تبدیل می شود نماد خون عیسی است.  انار همچنین نماد کلیسا است و البته حالت ماهی مانند سایه ای که تشکیل شده است نماد ماهی عیسی است که در دوران خفقان اولیه برای شناسایی پیروان استفاده می شده است. در این میان اضافه کنید سایه ی مرد بی ایمان که برای عیسی هاله ی تقدس را ساخته است!

حال وقت این است که شما نتیجه بگیرید که این همه نماد که گاهی متضاد به نظر می  رسند در مجموع چه معنایی دارند.  بازگشت عیسی در حالی که سبد میوه ی مقدس در حال سقوط است؟ فریب کاری و ریاکاری از سوی مردمانی که هنوز واقعیت داستان را نمیدانند والبته از طبقات پایین جامعه هستند؟ یا وضعیت بغرنج تاریخ که همیشه همین بوده و خواهد بود؟

منابع:

http://www.telegraph.co.uk/comment/letters/8836892/Religious-symbolism-in-the-art-of-Caravaggio.html

http://www.visual-arts-cork.com/famous-paintings/supper-at-emmaus.htm

http://www.artbible.info/art/large/28.html

http://law-journals-books.vlex.com/vid/visualizing-caravaggio-supper-emmaus-56877861

تجاوز به اروپا…!

6 دیدگاه


ژوپیتر خدای خدایان را که یادتان هست؟ اوکه زمانی ناجی برادران و خواهران خود شده شده بود  هنگامی که در صحرایی زیبا در حال گشت و گذار بود " اروپای " زیبا و جوان را می بیند و سخت دلباخته اش می شود. طبق معمول  افسانه ها که هیچگاه معشوق به عاشق توجهی ندارد این بار هم با بی توجهی یار روبرو می شود و برای بدست آوردن او خود را به شکل گاوی سپید در می آورد و با فریب دادن اروپا او را سوار کرده و می رباید و به سرزمین اروپای امروزی می رود… جایی که هنوز هم میتوان آنها را دید :

و اما ژوپیتر این خدای قدرتمند که در برابر هوس؟ عشق آنچنان بی تاب می شود که ناچار وظایف خدایی خود را فراموش می کند و به شکل گاوی هوس باز در می آید  تا دخترک را با حیله برباید، پرنسس را به سبک زنانه ( نشستن از یک طرف) سوار خود کرده است و او را از میان جزیره شناکنان خارج می کند در حالی که دوستان پرنسس از درون جزیره او را مشاهده می کنند . در این میان کوپیدها یا کودکان پرنده ای که با تیر عشقشان همیشه ناظر این چنین چالش هایی هستند به نتیجه شیطنت بچه گانه خود که طبق معمول نظم جهان را به هم ریخته با کنجکاوی می نگرند و حتی یکی از آنها از یک ماهی برای سواری در آب بهره گرفته است.

و اما تیشان (تیتان) که با سابقه ی ترسیم تجاوزهای مشکوک!  همیشه بیننده را معذب میکند و او نمی تواند مصممانه بگوید که زن و مرد در چه احساسی هستند. عناصر تابلو دایره وار می رقصند و موجی که از سمت جزیره با تک ضرب کوچک دخترکان (نیمف ها) در سمت چپ تابلو شروع می شود شبیه به موجی به کوپیدها و سپس به زن و گاو می رسد. زن که به سختی تعادل خود را حفظ کرده و این بی تعادلی ناخودآگاه پوشش او را به کنار زده است تا شهوت گاو را بیشتر کند و در نقطه آخر این دایره به چشمان گاو می رسیم، چشمان ژوپیتر که به ما زل زده است و ناگهان چرخه از حرکت می ایستد… نگاهی آزاد دهنده است که بیننده را دو دل می کند که با او همدردی کند یا او را سرزنش… نگاه گربه ای که جوجه ای را شکار کرده!

و اما نماد گاو  که نماد باروری و  حاصلخیزی زمین هستند و  طبیعت بدون گاو همواره خشک خواهد ماند… شاخ گاو که شبیه به هلال ماه است و نمایش دهنده ابرهای باران زا و گرماست و در نهیات اولین گاو-مرد تاریخ در بسیاری از اسطوره ها حضور داشته است…شبیه به کیومرث که اولین گاومرد تاریخ ایران باستان است و  کارکردی مشابه ژوپیتر داشته است. نماد ماهی به همراه نماد برهنگی هر دو میتواند به دو معنی به کار برود. ماهی همانطور که یکی از نمادهای شیاطین است نماد رستگاری هم است. در این میان گردش نمادهای ماهی و گاو که ما را به یاد زودیاک می اندازد که البته بی این دو ماه زودیاک یک ماه دیگر هم باید حضور داشته باشد که همان  گوسفند است یا نماد شهوترانی… آیا اروپا در اینجا  قصد شهوترانی هم داشته است؟ اگر داشته است چه باک؟!

آنچه عجیب است تکرار هر روزه تاریخ اسطوره هاست. بی شک نیکان ما قدرت درک بیشتر از دنیای اراف داشته اند که چنین اسطوره هایی خلق کرده اند که نمونه های آن را هر روزه در دنیای امروز می بینیم. خدایانی که اینچنین زندگی کردند و بشر را اینچنین نیز تربیت کردند. شاید وقت آن رسیده است که اسطوره های جدیدی بیافرینیم.

منابع :

http://www.themasterpiececards.com/

Stephen J. Campbell, "Europa," in Eye of the Beholder, edited by Alan Chong et al. (Boston: ISGM and Beacon Press, 2003): 103-107.

 

آزادی راه خود را پیدا می کند…

59 دیدگاه


خارج از بحث: درود بر شما دوستان عزیز. متاسفانه مدتی است که وبلاگ فیلتر شده است و امکان دسترسی به آن محدود است. در واقع بیشتر خوانندگان این وبلاگ از دسته کسانی بودند به با ابزارهای فیلترشکن آشنایی ندارند. علت فیلترینگ هم نامشخص است.به هر حال انگیزه برای به اشتراک گذاری مطالب بسیار برایم کم شده است چه مطلبی که خواننده نداشته باشد و صدایی که شنیده نشود مفید نخواهد بود. به هر حال در این دربار شاهی که اکنون به کلبه ی کوچکی تبدیل شده است جز دوستان باوفا و یاران درباری کسی نمانده است و کاخ باشکوه ما نیز در تندباد حوادث انقلاب ها! ترک برداشته است…

با این مقدمه  فکر می کنم بد نباشد در حد گنجایش این چند خط مروری بر تاریخ انقلاب ها در هنر داشته باشیم…

حدود 8 ماه پس از پیروزی انقلاب فرانسه ماری آنتوانت همسر لوئی شانزدهم را برای اعدام به میدان گرو می فرستادند. او لباس سپید و یکپارچه ای به تن داشت و با سری افراشته به سمت قتلگاه خود می رفت. قبل از رفتن او از سربازانی که او را همراهی می کردند درخواست یک پارچه برای پاک کردن خون عادت ماهیانه خود شد.اما سربازان به او اهمیتی ندادند و با تمسخر و خشونت به او می نگریستند. ماری آنتوانت که زنی مغرور و  پرنسسی از اتریش بود تکه ای لباس خود را پاره کرد و پشت به سربازان خم شد و خون را پاک کرد و پارچه خونین را درون لوله بخاری قرار داد و با سری افراشته به میدان رفت. چند ماه بعد از این واقعه یکی از نمایندگاه مجلس با در دست داشتن این پارچه نسبت به بی عدالتی حاکم اعتراض کرد و کمتر از 18 ماه بعد از این واقعه روبسپیر به زیر تیغ گیوتین رفت و » مارا» یکی دیگر از سران انقلاب توسط یکی از همین انقلابیون در حمام خانه اش به قتل رسید.

البته ماری آنتوانت زنی دوست داشتنی نبود اما همین واقعه باعث شد که مظلومیت او بر ظلم او بچربد و در تاریخ به جای ذکر کردن بدی های او این واقعه را بیاورند و همین واقعه تبدیل به نمادی شد برای عدم مشروعیت انقلاب، هرچند که در مقایسه با خیلی از موارد دیگر خشونتی ناچیز داشت.

مارا، روزنامه نگار و انقلابی فرانسه توسط یکی دیگر از انقلابیون در حمام خانه اش به قتل می رسد

 

کسی که می خواهد تمام وقایع یک انقلاب کامل را دنبال کند بهتر است به زندگی  ژاک لویی دیوید بپردازد. او را من به عنوان هنرمندی کامل جهت نشان دادن روحیات مردم در خلال سالهای پر التهاب فرانسه می شناسم. او که خود از انقلابیون بود بعد از چندین تابلوی پر شر و شور انقلابی که به صورت نمادین کشیده بود مثل تابلوی «شوکران» ، اما دیوید که خود از حامیان سرسخت روبسپیر بود هنگامی که روبسپیر به دلیل خونریزی هایی که پس پیروزی انقلاب انجام داد منفور شد ، در سال 1795 در کاخ لوکزامبورگ  محبوس شد و ورق برگشت و قدرت دوباره به دست سلطنت طلبان افتاد.

در آن دوران در حالی که دیوید دچار سرگشتگی شده بود و نمی دانست که چطور آن ایده های زیبای انسانی او این چنین به بیراهه رفته اند روزی همسرش را در دوران حبس دید که به ملاقات او آمده است. این واقعه برای او که با همسرش کدورت قبلی  داشت دریچه ای جدید به دنیای نا امید و ماتم گرفته او باز کرد. در همین زمان بود که تابلوی «مداخله زنان اهل سابین » را ترسیم کرد.

میانجی گری زنان اهل سابین

او در این اثر خود به مردم پیشنهاد اتحاد و دوری از خشونت را می دهد.

تابلو «هرسیلیا»، همسر رومولوس رومی و دختر تیتوس تاتیوس، رهبر سابینی‌ها را نشان می‌دهد که میان همسر و پدرش شتافته و کودکانش را حائل آنها می‌کند. رومولوس که نیرومند تصویر شده‌است آماده‌است با نیزه خود تیتوس را که تقریباً عقب نشینی کرده‌است بزند اما مردد است. دیگر جنگجویان شمشیرهای خود را غلاف کرده‌اند. شاید انقلاب ها نیاز به کمی احساسات مادرانه دارند تا بتوانند به ثمر بنشینند.شاید چیزی که در آن دوران این هنرمند متوجه شد را دیگر مردمان درنیافتند و یا دیر فهمیدند. به هر حال در کمتر از 10 سال  انقلاب شکست خورد و ناپلئون با شکوه هرچه تمام تر در سال 1799 تاجگذاری کرد و همین هنرمند تابلویی باشکوه از تاجگذاری ترسیم کرد که هنوز پابرجاست.

اما قصه در همینجا تمام نمی شود. شاید مردمان جاهل و نادان باشند و تندروی کنند. شاید نسل ها بسوزند و خونها به ناحق ریخته شود اما به هر حال «آزادی راه خود را پیدا خواهد کرد». تنها 5 سال پس از مرگ دیوید ژاک لویی هنرمند دیگری تصویر زیر را خلق کرد که اینبار ملت فرانسه برای همیشه آزاد شد.

Liberty-Leading-the-People-(28th-July-1830)-1830 Eugene Delacroix

تابلوی بالا از نظر نمادی بسیار قدرتمند است و هر بخش آن را می توان تحلیل کرد… با این حال باشد برای وقتی که خواننده داشتیم. فقط بد نیست اضافه کنیم که  انقلاب 1830 فرانسه باعث شد تا پایه های تمام سلطنت های شاهنشاهی اروپایی به لرزه درآید و زمینه ساز جنبش های بیشماری گردید.

تصویری از «تجاوز به پرسفونه…! «

74 دیدگاه


امروز می خواهم زیباترین داستان دنیا را در کنار زیباترین مجسمه دنیا قرار بدهم و این یادداشت را تقدیم به همه زیبارویان و زشت رویان عالم بنمایم و اگر فکر می کنید که این مجسمه و این تابلو زیباترین نیستند پس «همانا اگر می توانید همانند آن را بیاورید» که من هم مشتاق زیبایی هستم.

هزاران سال پیش زمانی که من بودم و شما نبودید! الهه ای زیبارو بود که انسان ها و زمین را غذا می داد و آن ها را بسیار دوست داشت. او به آنها کشت گندم و تهیه آذوقه را آموخته بودو همواره کاخهای مجلل کوههای اولمپ را ترک می کرد تا با آدمیان فقیر همسفره شود. این الهه ی زیبا که نامش «دمتر» بود دختری همچون گلهای بهاری داشت به اسم «پرسفونه» که او را از زئوس باردار شده بود. پرسفونه همچون دخترکان زیبای سرزمین من عاشق نور خورشید و گلهای وحشی و خندیدن بود ، همچنین او توانایی این را داشت که چیزهای دوست داشتنی را به کسانی بدهد که او را دوست داشتند. روزی «هادس» خدای مردگان و ثروت که فرمانروای زیر زمین و برادر زئوس بود برای سرکشی امورات به روی زمین آمده بود. در همان حال آفرودیت یا خورشید پسرش اروس را فراخواند و او را گفت » یکی از تیرهای لغزش ناپذیر خود را به سوی قلب هادس رها کن و بگذار تا دیوانه وار عاشق پرسفونه شود» .

همانا تیر عشق بر قلب هادس نشست و آن را شرحه شرحه کرد و او به نزد زئوس رفت و دخترش را از او خواستگاری کرد. زئوس به او گفت البته باعث افتخار است که پرسفونه را به تو بدهم برادر عزیزم! اما خواهرمان دمتر طاقت دوری دخترش را ندارد ، همچنین پرسفونه عاشق نور خورشید و گیاهان است و طاقت تاریکی و زندگی در زیر زمین را ندارد. با این حال اگر اصرار داری تنها راه چاره این است که او را بربایی!

پس هادس اقدام به ربودن پرسفونه کرد و شما این لحظه تاریخی ! را در مجسمه زیبای زیر اثر برنینی می بینید. مجسمه ای که برای توضیح دادن زیبایی آن فقط باید سکوت کرد و مبهوت این همه ظرافت و شاهکرا شد.

"The Rape of Proserpina" (1621-1622).

ترسم این است که از ظرافت و زیبایی آن سخن بگویم و به ناچار با قلم کم ارزش خود از زیبایی آن بکاهم.

به راستی که بی نهایت زیباست…

راستی این مجسمه زیباتر است یا «پیتا» ؟ من به شخصه اثر برنینی را ترجیح می دهم هرچند که پیتا زمینه سازی بهتری دارد.

جزئیات مجسمه بالا

پرسفونه در حالی که فریاد می زد و مادر خود را به کمک می طلبید به زیر زمین برده شد. چون دمتر فریاد دخترش را شنید و او را نیافت اندوهی گران بر قلبش نشست و گیسوان خود را افشان و پریشان کرد و هماچون پرنده ای وحشی بر فراز دریا و زمین پر گشود تا دخترش را بیابد… اما او را نیافت! خدایان کوه اولمپ هم حقیقت را به او نگفتند. دمتر هم برای انتقام گیاهان را دستور داد تا نرویند تا قحطی همه جارا فراگرفت و نیستی و نابودی به انسان رو آورد. در این دوران آدمیان از «قربانی کردن» برای خدایان ناتوان شدند و خدایان  که موقعیت خویش را در خطر می دیدند حقیقت را به دمتر گفتند.

دمتر با تهدید و اصرار از آنها خواست تا دخترش را به او بازگردانند و در این هنگام تمام فصول سال به زمستان تبدیل شده بود تا مردم نتوانند کشاورزی کنند. او بالاخره توانست آنها را راضی کند تا دخترش را بازگردانند اما به او گفتند پرسفونه در صورتی می تواند بازگردد که هیچ چیز در سرزمین مردگان نخورده باشد.

زئوس کسی را به دنبال پرسفونه فرستاد تا او را بیاورد . او به پیش هادس رفت و جریانات دمتر ار برای او تعریف کرد و از او خواست جهت نجات خدایان او را بازگرداند. هادس رندانه و با محبت به پرسفونه گفت: به پیش مادرت برو و بدان که من تو را دوست دارم و بدان که همیشه عاشق تو هستم» . پرسفونه قلبش شاد شد و دانه «اناری» را که هادس به او هدیه داده بود با خوشحالی خورد!

دمتر و پرسفونه در روی زمین یکدیگر را دیدند و در آغوش گرفتند و باز دوباره از حضور پرسفونه زمین سبز شد و گلها روییدند و بهار بازگشت. دمتر با هراس از او پرسید که آیا چیزی در زیر زمین خورده است؟ که اگر کسی غذای مردگان را بخورد  باید در سرزمین تیره و شوم آنها باقی بماند! پرسفونه با اشک داستان انار را تعریف کرد…  دمتر تصور می کرد که دیگر هیچگاه دخترش را نخواهد دید و کم مانده بود که قالب تهی کند اما در این هنگام «رئا» مادر دمتر آمد و به او گفت که قرار بر این شد که پرسفونه 6 ماه از سال بر روی زمین و پیش تو و 6 ماه دیگر از سال در زیر زمین و پیش هادس بماند…

و این چنین شد که 6 ماه از سال بهار و تابستان است و 6 ماه دیگر از سال پاییز و زمستان…

من هم مثل تو از شب دلگیرم…

24 دیدگاه


باز هم یک روز ابری آرام بخش ! ترجیح می دهم بارانی ام را بپوشم و به خیابان بروم.

خیابان ِخلوت ، شرشر باران  و پک های آرام من به سیگار..

در آنسو زنی دوان دوان خود را به یک گالری کوچک می رساند. ناخودآگاه به دنبال او داخل می روم. متوجه حضور من نیست. بارانی اش را در میآورد و موهای شرابی رنگ بلندش را بر روی شانه هایش می رقصاند. در حالی که نگاهم بر روی اندام زیبایش می لغزد به اتاق پشتی می رود . در سکوت به تابلوهای او نگاه می کنم. آثار متوسطی ست.

– شما کی وارد شدین؟ از بوی سیگار متوجه شدم کسی اینجاست.

– ببخشید الان خاموش می کنم.

– نه مهم نیست ! کمکی از دست من بر میاد؟

به چشمان کشیده و زیبای او نگاه می کنم و به نظرم می رسد که چقدر به صورت او می آید و می گویم : نه خیر ، ممنون…

شانه ای بالا می اندازدو به سراغ تابلویی که پشت پیشخوان گذاشته می رود و با قلم مویش بر آن زخمه می زند. آهسته سرک می کشم تا ببینم چیست. صورت خودش بود با کودکی که در آغوشش خفته بود.

از زیبایی اثر جا می خورم. شاید عشقی که به این تابلو داشته باعث تفاوت آن از بقیه کارهایش شده است. ناخودآگاه می گویم زیباست.

پنج ماه از عشق آتشین ما به هم می گذرد. حالا کودکی در راه است. رفتار خشک و سرد من با حرارت و مهربانی او عجین شده است. هرچند گاهی از سردی من دلگیر می شود.

– خیلی دوستش دارم. احساس می کنم خدای این بچه هستم.

– من می گویم تو به او ظلم می کنی. شاید دلش نخواد به دنیا بیاد.

– تو چه می دونی خدا بودن چه لذتی داره…؟

– چه خدای خود خواهی !

– تو چه می دونی عاشقی یعنی چی؟

– قبول هر چی تو بگی. بیشتر مواظب خودت باش. یادت باشه ما ریسک کردیم . اونم به خاطر اینکه تو بچه دوست داشتی. این وضعیت واسه تو خطرناکه.

سه ماه بعد ساعت 1:45 دقیقه شب و دکتری که برای دو نفر فقط یکبار گفت متاسفم و من برای اولین بار قلبم گرفت…

باز هم باران می آید. همان کوچه ، همان خیابان و همان صدای همیشگی .

اما اینبار من هم مثل تو از شب دلگیرم ، من هم مثل تو عاشق می مونم.

 

پ.ن: شما با سقط جنین موافق هستین؟ بگذارید از جنبه دیگر این سوال را بپرسم. شما با به دنیا آوردن اجباری بچه ها موافق هستین؟

داستان کوتاه: بخش هایی از بوف کور و شازده کوچولو

28 دیدگاه


دو بخش از داستانهای بوف کور و شازده کوچولو توسط یکی از عزیزان خواننده فرستاده شده است که انصافا بخش هایی تامل برانگیز هستند و مجالی برای بیان اندیشه های دوستان ایجاد خواهد کرد:

بخشی از داستان » بوف کور» اثر صادق هدایت.

«در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته و در انزوا می خورد و می تراشد.
این دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که این
دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشمارند و
اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می
کنند آنرا با لبخند، شکاک و تمسخر آمیز تلقی بکنند- زیرا بشر هنوز چاره و
دوایی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی به توسط شراب و خواب
مصنوعی بوسیله ی افیون و مواد مخدره است – ولی افسوس که تاثیر اینگونه
داروها موقت است و بجای تسکین پس از مدتی بر شدت درد می افزاید.
آیا روزی به اسرار این اتفاقات ماورا طبیعی، این انعکاس سایه ی روح که در
حالت اغما و برزخ بین خواب و بیداری جلوه می کند، کسی پی خواهد برد؟ من
فقط به شرح یکی از این پیش آمدها می پردازم که برای خودم اتفاق افتاده و
بقدری مرا تکان داده که هرگز فراموش نخواهم کرد و نشان شوم آن تا زنده
ام، از روز ازل تا ابد تا آنجا که خارج از فهم و ادراک بشر است، زندگی
مرا زهر آلود خواهد کرد…
در این دنیای پست پر از فقر و مسکنت، برای نخستین بار گمان کردم که در
زندگی من یک شعاع آفتاب درخشید – اما افسوس، این شعاع آفتاب نبود، بلکه
فقط یک پرتو گذرنده، یک ستاره ی پرنده بود که به صورت یک زن یا فرشته به
من تجلی کرد و در روشنایی آن یک لحظه، فقط یک ثانیه همه ی بدبختی های
زندگی خودم را دیدم و به عظمت و شکوه آن پی بردم و بعد این پرتو در گرداب
تاریکی که باید ناپدید بشود، دوباره ناپدید شد- نه، نتوانستم این پرتو
گذرنده را برای خودم نگه دارم.سه ماه – نه!، دو ماه و چهار روز بود که پی
او را گم کرده بودم، ولی یادگار چشمهای جادویی یا شراره ی کشنده ی
چشمهایش در زندگی من همیشه ماند- چطور می توانم او را فراموش بکنم که
آنقدر وابسته به زندگی من است؟ .نه اسم او را هرگز نخواهم برد، چون دیگر
او با آن اندام اثیری، باریک و مه آلود، با آن دو چشم درشت متعجب و
درخشان که پشت آن زندگی من آهسته و دردناک می سوخت و می گداخت، او دیگر
متعلق به این دنیای پست درنده نیست- نه، اسم او را نباید آلوده به چیزهای
زمینی بکنم…»

بخشی از داستان «شازده کوچولو» اثر آنتوان دوسنت اگزوپری.

«…به خاطر آدم بزرگ هاست که من این جزییات را در باب اخترک ب612
برایتان نقل می کنم یا شماره اش را می گویم چون که آنها عاشق عدد و رقم
اند. وقتی با آنها از یک دوست تازه تان حرف بزنید هیچ وقت ازتان درباره ی
چیزهای اساسی اش سوال نمی کنند که هیچ وقت نمی پرسند» آهنگ صداش چه طور
است؟ چه بازیهایی را بیشتر دوست دارد؟ پروانه جمع می کند یا نه؟»- می
پرسند» چند سالش است؟ چند تا برادر دارد؟ وزنش چه قدر است؟ پدرش چه قدر
حقوق می گیرد؟» و تازه بعد از این سوالهاست که خیال می کنند طرف را
شناخته اند.اگر به آدم بزرگ ها بگویید یک خانه ی قشنگ دیدم از آجر قرمز
که جلو پنجره هاش غرق شمعدانی و بامش پر از کبوتر بود، محال است بتوانند
مجسمش کنند.باید حتما بهشان گفت یک خانه ی صد میلیون تومنی دیدم تا
صداشان بلند بشود که:- وای چه قشنگ!.
یا مثلا اگر به شان بگویید» دلیل وجود شازده کوچولو این که تو دل برو بود
و می خندید و دلش یک بره می خواست و بره خواستن خودش بهترین دلیل وجود
داشتن هر کسی است.» شانه بالا می اندازند و باهاتان مثل بچه ها رفتار می
کنند! اما اگر بهشان بگویید «سیاره ایی که ازش آمده بود اخترک ب 612
است.» بی معطلی قبول می کنند و دیگر هزار جور چیز ازتان نمی پرسند.این
جوریند دیگر.نباید ازشان دلخور شد.بچه ها باید نسبت به آدم بزرگ ها گذشت
داشته باشند.اما البته ماها که مفهوم حقیقی زندگی را درک می کنیم، می
خندیم به ریش هر چه عدد و رقم است.چیزی که من دلم می خواست این بود که
این ماجرا را مثل قصه ی پریا نقل کنم.»یکی بود یکی نبود، روزی روزگاری یه
شازده کوچولو بود که تو اخترکی زندگی می کرد همه اش یه خورده از خودش
بزرگتر و واسه ی خودش پی دوست ِ هم زبونی میگشت…» آن هایی که مفهوم
حقیقی زندگی را درک کرده اند واقعیت قضیه را با این لحن بیشتر حس می
کنند.آخر من دوست ندارم کسی کتابم را سرسری بخواند.خدا می داند با نقل
این خاطرات چه بار غمی روی دلم می نشیند.شش سالی می شود دوستم با بره اش
رفته. این که اینجا میکوشم او را وصف کنم برای آن است که از خاطرم نرود.
فراموش کردن یک دوست خیلی غم انگیز است.همه کس که دوستی ندارد. من هم می
توانم مثل آدم بزرگ ها بشوم که فقط اعداد و ارقام چشمشان را می گیرد…»

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: