عشق مقدس و عشق ممنوع(قسمت اول)

8 دیدگاه


یک زمانی بود که دیگر نمی شد به همه زنان به یک چشم نگاه کرد. تا قبل آن همه ی آنها تقریبا یک شکل بودند و فقط مهربانی یا نامهربانی آنها می توانست در نوع رفتار من به آنها تاثیر بگذارد. اما خب کم کم متوجه شدم که تفاوتهایی بین زنان است. در واقع نوع پوشش و نوع رفتار آنها خیلی شبیه هم بود . از طرف دیگر انگار یک چیزی زیر نای قسمت پایین مری من بود…درست یک کمی بالاتر از شکم که انگاری یک توپی داشت. این توپ آتشین به تناسب لوندی (که حالا دیگر برایم قابل درک بود) و بی روحی زنانی که میدیدم بالا یا پایین می رفت. آری من داشتم بالغ می شدم!

حالا سالها از آن روزهای پرهیجان گذشته و زندگی دوباره به همان کسلی قبل می شود. تا اینکه تابلوی «عشق مقدس و ممنوع» تیتان را مطالعه کردم. در نگاه اول مثل خیلی از تابلوهای کلاسیک دیگر است اما وقتی که بررسی می شود آنوقت می فهمی که هنوز باید پارو بزنی!

Titian: Sacred and Profane Love Location: Galleria Borghese Dimensions: 1.18 m x 2.79 m Created: 1514 Media: Oil paint Periods: Italian Renaissance, Renaissance

Titian: Sacred and Profane Love
Location: Galleria Borghese
Dimensions: 1.18 m x 2.79 m
Created: 1514
Media: Oil paint
Periods: Italian Renaissance, Renaissance

در ابتدا می خواستم عنوان را » عشق ممنوع و مقدس» ترجمه کنم. اما با مطالعه تابلو به این نتیجه رسیدم که عشق مقدس و عشق ممنوع درست تر است.

لازم است در ابتدا بگویم که این مقاله ی چند قسمتی در واقع ترکیبی است از ترجمه ی یک مقاله تحقیقاتی از دکتر دی استفانو در مورد این تابلو و حاشیه ای که این حقیر برآن نوشته و البته به نظرات شما وزین تر خواهد شد.

این تابلو در واقع به سفارش یک مقام ونیزی در قرن شنزدهم ترسیم شد که به مناسبت ازدواج او با بیوه جوان یعنی زن سفیدپوش است. سه شخصیت این تابلو زن، ونوس و کوپید یا فرشته عشق در کنار هم قرار است به تکریم ازدواج و تحریم روابط جنسی خارج از ازدواج بپردازند!  پیترهامفری Peter Humfrey می گوید این نقاشی شامل دو جنبه متفاوت زن که متضاد و عین حال مکمل یکدیگر است تشکیل شده است. یک طرف زنی با جایگاه اجتماعی بالا یا لباس هایی گرانقیمت و در طرف دیگر زنی برهنه که شنل قرمز رنگ او در کنار برهنگی اش تاکیدی بر جاذبه جنسی و جنبه شهوانی زن دارد.

اما از این نکته نباید غافل شد که هر دو زن مشابه ترسیم شده اند. Panofsky در اینجا با بیانی پیجیده این قسمت را تفسیر می کند که من نمیخواهم وارد آن شوم. به طور خلاصه او می گوید ما در اینجا » ونوس دوقلو» داریم.. پیکره ی برهنه نماد اساس جهان و نماد ابدیت است در حالی که پیکره ی دیگر نماد زیبایی فانی اما قابل فهم و قابل حس بر روی زمین است. » هر دوی آنها اما با ارزش و در محل خود شایسته ی ستایش هستند»

در تائید پاراگراف قبلی گفته شده است که ونوس برهنه نیازی ندارد که خودش را با زیبایی های دنیوی بپوشاند تا بفهماند که زیباست. او ایستاده است و در مقامی بالاتر قرار می گیرد. نقاش با حالتی تبعیض آمیز پس زمینه ی او را جوری ترسیم کرده که به او جلوه ی بیشتری می دهد و در مقابل ونوس پوشیده نشسته است و مقامی پایینتر دارد. و با متریال و اشیا دنیوی بسیاری پشویده شده است تا جلال و شکوه بیشتری به خود بگیرد اما بعید می دانم که موفق شده باشد. از طرفی به تقارن رنگ های سفید و قرمز دقت کنید. رنگ قرمز می تواند نماد معشوقه یا همسر و رنگ سفید نماد عروس باشد.

این البته تفسیر کلی این تابلو بود. در یادداشت بعد به ارتباط بین این تابلو و مریم مگدالنا(مجدلیه) خواهم پرداخت.

متن سخنرانی بهرام بیضایی در دانشگاه استنفورد: بخش اول. بستر تاریخی

6 دیدگاه


متن سخنرانی بهرام بیضایی درباره اساطیر و شاهنامه در دانشگاه استنفورد در مارس 2013 این سخنرانی شامل 5 جلسه است و هر جلسه تقریبا دو ساعت طول می‌کشد .در این متن سعی .

شده است از ثبت حاشیه‌ها خودداری شود. در این بخش وضعیت تارخی آن دوران و علل به وجود آمدن شاهنامه را توضیخ میدهد. همچنین اشتباهات ایرانیان و همچنین دور باطلی که ایران و اعراب طی کردند و در نهایت به نابودی بغداد و ایران منجر شد را به طور واضح و خلاصه برای بیننده یا خواننده شرح می دهد. 

 

—————————————————————————–

000000000110

من درباره معنا شناسی شاهنامه در زمینه اجتماعی و سیاسی صحبت می‌کنم نه هنری. شاهنامه در آخر قرن 4 هجری سروده شده و آخرین بازنویسی آن با توجه به زمان مرگ فرودسی می‌بایستی حدود سال 405-407 قمری باشد. ما اکنون حدودا در قرن 15 قمری هستیم و اکنون بیشتر از 1000 سال از آن دوران می‌گذرد. بین ما در واقع فاصله افتاده است. فاصله ای که بین هر کس یا هرجا با این زمان افتاده است. و این فاصله البته فقط زمان نیست بلکه حوادث تاریخی هم می‌باشند.

شاهنامه ازبزرگی ملتی حرف می‌زند که با اشتباهات خودش به خردی افتاده است. نگرانی از آینده در نامه رستم فرخزاد دیده می‌شود و حق با فردوسی نویسنده آن نامه است. این هزار سال به خوبی نشان می‌دهد که حق با فردوسی بوده است. قرن‌های بلافاصله بعد از شاهنامه یعنی 5،6 و 7 دوران سقوط آروزهای ملی است. – تنگ شدن دایره امید نتیجه چندین قرن شکست‌های پیاپی – بسته شدن چشم انداز – کوچک شدن و حل شدن مردم – از محور جهان بودن به جزئی شدن از یک کل، (بیضایی در توضیح می‌گوید که منظور این است که قبل از آن ما ادعای محوریت دنیا را داشتیم ولی در آن دوران اسلام ادعای محوریت دنیا را دارد و هنوز هم دارد) کم کم این نومیدی تبدیل به انزوا و از جهان بریدن، ذوب شدن در الله، غرق دعواهای عقیدتی شدن،غرق در دعواهای جزئی شدن که تا به امروز هم راه به جایی نبرده و تا 1000 سال دیگر هم راه به جایی نخواهد برد.

این بخشی از سیاست‌های بنی امیه و بنی عباس بود که ملل را در دعواهای بی حاصل غرق کند. نتبجتا قانع شدن به کم و کمتر و در نهایت قناعت به چهاردیواری خانه، یا گوشه میخانه، یا زیر درخت یا لب جوی. قناعت به ضرب المثل های نکوهش دنیا و ستایش آخرت… و اینکه سعادت در این جهان ممکن نیست و سپردن جهان به دیگران و قبول اینکه ما بازیچه تقدیریم. همهٔ این موارد از جهان فردوسی و شاهنامه بسیار دور است. اینطور است که فاصلهٔ ملتی که شاهنامه از بزرگی‌اش صخبت می‌کند روز به روز با شاهنامه بیشتر شده است. در دوران معاصر شاهنامه به عنوان معیار زبان و تشخیص زبانی شناخته می‌شود ولی آیا با این چشم انداز فرنگی مآب امروز آیا کسی اصلا شاهنامه می‌خواند؟ ما نمی‌دانیم! در سطح علمی، پژوهشی و تحقیقی مورد توجه خیلی‌ها است و مورد توجه روشنفکران و دشمنان که بعدا از آن صحبت می‌کنم است و هنوز یک جهان کشف نشده است. ولی آیا در مورد امور روزمره هم جواب می‌دهد؟ به نظر من بله. همانطور که در 35 سال گذشته جواب داده است! همان کاری را که به طور اتفاقی در زمان خودش انجام داد و تبدیل شد به معیار مبارزه.

چرا و چگونه شاهانامه به وجود آمد؟ در آخر ساسانیان اتفاقی مهیب تحت عنوان قتل عام مزدیکان اتفاق افتاد که گروه اصلاح طلبان آن دوران محسوب می‌شود. دکتر بهار در پژوهش خود می‌گوید مزدک احتمالا یک مصلح اجتماعی بوده است که بین روستاییان یا همان قشر محروم و دربار ارتباط برقرار می‌کرده است. تا آن زمان قرن‌ها جنگ‌هایی بین ایران و روم بود. در واقع در دوران اشکانیان و ساسانیان تمام توان و ثروت صرف جنگ‌های بی معنی بین ایران ور وم می‌شد به جای اینکه صرف سازندگی بشود. اما در اواخر دوران ساسانی کشمکش‌هایی بین رهبران مرهبی یا همان موبدان وجود داشت که می‌خواستند قدرت مذهبی بر ایران حاکم باشد و می‌دانیم که در 50 سال آخر دوره ساسانیان حدود 19 پادشاه عوض شد که بعضی از آن‌ها حتی 6 ماه هم دوام نیاوردند و این نشان دهنده نابسامانی و تزلزل اجتماعی آن زمان بوده است. در آن دوره انقلاب مزدکیان توسط قشر روستاییان صورت گرفت که خواستار تساوی و عدالت برای "زن و مال" بودند. این موضوع گاهی تحقیر شده است اما در واقع این موضوعی مهم است، زیرا شما در کشوری زندگی می‌کنید که اغنیا حرمسراهایی پر از زنان و سرمایه و قدرت دارند. زور و زن و زر در اختیار آنان است. در حالی که مردم محروم با خشکسالی و روستاهای خراب و محرومیت دست و پنجه نرم می‌کنند.

در اینجا معنای زن بسیار مهم است نه به خاطر کامل کننده مرد، بلکه به عنوان نیروی کارو نیروی تولید. بنابراین مردم شورش می‌کنند و مزدک جهت هدایت این نیرو تلاش می‌کند اما در نهایت کشتار روستاییان اتفاق می‌افتد. موبدان بعدها انوشیروان را عادل می‌خوانند برای اینکه این کشتار را انجام داد.و در اینجا شما متوجه قدرت موبدان می‌شوید و این چیزی است که به تاریگی بر روی آن مطالعه می‌کنند.

بنابراین هنگامی که سربازان اسلام به ایران حمله کردند ایران کشوری متزلزل و بدون قدرت و با پادشاهانی موقت و موبدانی که می‌توانستند به راحتی پادشاهان و تاریخ را تحریف کنند. قبل از وارد شدن به مبحث اصلی من می‌خواهم یک مطلبی را روشن کنم و آن کلمهٔ "شاه" است. من با این کلمه هیچ مشکلی ندارم و فکر می‌کنم بدتر از کامات مشابه آن نیست. مثل امیر یعنی امر دهنده، حاکم یعنی حکم کننده، سلطان یعنی آنکه مساط است و غیره. شاه در اصل مهمنی خوبی داشته است. ما می‌دانیم که شهریار یعنی یار شهر. و خشت هم از شاه می‌آید. یعنی خشت اول هر شهر. شاه قرار است که نگهبان شهر و نگهدارو "باغبان" زندگی باشد. در زمان هخامنشیان یک درخت نمادین در کاخ هر پادشاهی وجود داشت که شاه نگهبان زندگی آن درخت که نمادی از زندگی مردم است، بود. در حقیقت اگر یاد داشته باشید زرتشت یک سرو می‌کارد که نمودار باغی است که شاه باید مراقب آن باشد که در آن زمان همچنین نماد آناهیتا یا خداوند باروری هم

می‌باشد. این سرو نمایندهٔ وظیفهٔ شاه است. یعنی نگهبانی از شهر و آبادی. درخت به معنی کلام و خرد است. پس اگر اینجا من شاه را استفاده می‌کنم همان معنی کلاسیک را استفاده می‌کنم. متأسفانه پیروزی اسلام مصادف شد با پیروزی عرب و نژادی شدن اسلام. و بهانه ای شد برای تسلط جویی فاتحان. اولین سلسله بنی امیه بود. در همان زمان همه‌ی ایرانیان و غیر عرب‌ها به

عنوان عجم و موالی خطاب می‌شدند . موالی به معنی بنده است و در آن زمان مساجد موالی وجود داشت که مخصوص عجم بود. سیاست بنی امیه حذف هویت مردمی بود که بر آن مسلط شده بودند. در این میان آثار یونانی و ایرانی را به عربی ترجمه کردند و اصل آن‌ها را محو کردند. مثل تبدیل "هزار افسان" به "هزار و یک شب" است. ویران کردن آثار تاریخی و صورتک‌ها تحت عنوان بت پرستی. سوزاندن کتاب‌ها و از بین بردن زبان‌ها. جعل حدیث هم می‌کردند مثل اینکه مغضوب‌ترین زبان‌ها زبان پارسی است یا زبان اهل جهنم خوارزمی است یا خوزستان سرزمین شیطان است و عربی زبان اهل جنت است و از این قبیل…

در سال 61 هجری واقعه کربلا اتفاق افتاد چیزی که مبنای شیعه گری شد. شیعه گری در واقع به این معنی است که ما از عرب برتریم اما خاندان پیامبر استثنا است و ما به این‌ها اقتدا می‌کنیم نه به عرب. در واقع علت آن که حداقل در تاریخ شیعه مورد قبول گرفته است این است که گفته می‌شود که شهربانو دختر یزدگرد همسر امام حسین شد. این موضوع با جزئیات در کتاب‌های شیعه آمده است.(در اینجا داستان شهربانو و عمر و حضرت علی را تعریف می‌کند). این نکته خیلی مهم است که در آن یک زن شوهر خود را انتخاب می‌کند. بقیه البته این را قبول ندارند. اسطوره است می‌دانیم. ولی مگر بقیه چیزها اسطوره نیست؟ سرتاپای ادیان اسطوره است. و ایرانی‌ها می‌گویند که شهریاری از یزدگرد از طریق دخترش به حسین می‌رسد. نکته این است که شهریاری در این تاریخ از زن به مرد می‌رسد. ( فوسکا: مقایسه کنید با قانونی که به تازگی در انگلستان توسط ملکه تصویب شده که زنان هم می‌توانند سلطنت را انتقال بدهند)

در سال 28 هجری ابومسلم خراسانی بنی امیه را برانداخت و به جای آن بنی عباس نشستند برای آنکه از خاندان پیامبر بودند و ما امیدوار بودیم که آن‌ها تبعیض برای نا ایرانی‌ها قائل نباشند. که البته در ابتدا هم همین شد و خاندان برمکی به اوج رسیدند و وزیر شدند که از سرداران ابومسلم بودند و از اهل بلخ بودند. و بعداً به اسلام گرویدند. و بعد در زمان جعفر برمکی دوباره سقوط کردند که البته به رونق بغداد خیلی کمک کردند. اتفاقاتی که اینجا می‌افتد که بعداً هم توسط عباسیان دوباره همان تبعیض برای ایرانیان اتفاق می‌افتد باعث شد که ایرانیان به دنبال جستجو برای شجره نامه خود برای ارتباط با خاندان پیامبر باشند و اولین خدای‌نامه ها و شجره نامه‌ها ساخته و نوشته شد و در قرن سوم کم کم شاهنامه سرایان به ظهور رسیدند. که قبل از فردوسی بودند. در کنار جنگ شیعه و سنی کشش‌های عرفانی آمد و جنگ‌های هفتاد و ملت شروع شد. در این مواقع هیچ‌کس به دنبال نفی اسلام نبود.

در این زمان متوکل عباسی کسی بود که در محو هر چیز ایرانی کوشش کرد و در آن زمان یک سیاستی به وجود آمد که دور اقوام آسیای میانه برای حمله به ایران بود. در اینجا من اسم قومی را نمی‌برم که به کسی بر نخورد ولی ما باید بفهمیم که خودمان مسئول مشکلات خودمان هستیم. لطفاً به شما برنخورد اما ناچارم اسم ببرم لطفاً به شما برنخورد. در آن زمان اقوام آن‌سوی جیحون دعوت شدند که به خراسان حمله کنند. همچنین دعوت از ترکان برای همکاری با خلفا برای دشمنی با ایرانیان هم هست. متوکل عباسی برای تقویت آن‌ها جهت مخالفت با ایرانیان کاری "با نمک" انجام داد. در قرن سوم او دستور داد سرو کاشمر را قطع کنند. سروی که زرتشت به دست خود کاشته بود و دستور داد تنه‌ی آن را برای ساختن کاخی در بغداد استفاده کنند. این سرو 1450 سال عمر داشت و دور تنه‌ی آن به اندازه 28 تازیانه بود. ایرانیان حاضر شدند که 50 هزار درهم بدهند تا سرو بریده نشود اما حاکم خراسان جرئت نکرد و سرو بریده شد. در هنگام سقوط سرو زمین به لرزه درآمد و کاریزها به هم خورد و آسمان از پرواز پرندگانی که در آن لانه کرده بودند سیاه شد و چوب‌های این درخت را بار 1300 شتر کردند و به بغداد بردند و وقتی رسید گه متوکل توسط غلامان "ترک" خود کشته شده بود. یعنی میزان تاسف و میزان دشمنی حیرت آور است. خلفا مسئول ایجاد جنگ شیعه و سنی و جنگ اقوام هستند. طی این وضعیت تاریخی فردوسی کار شاهنامه سرایان دیگر را به سرانجام رساند. نتیجه کار عباسیان در دعوت اقوام اسیای میانه یورش سلجوقیان و قراختاییان و غیره است. جنگ‌های قومی و مذهبی و غیره که مناقب خوانان فضائل علی و در جای دیگر فضائل پیامبر و چهار خلیفه و البته جنگ شیعه و سنی شعله ور است. همچنین ساختن اساطیر دینی در مقال شاهنامه که ابته ضد ایرانی هم بودند مثل حمزه نامه و اسکندر نامه و غیره و غیره. نکته جالب این است که اسطوره‌ی مهم در این میان اسکندر است و نکته مهم این است که کسانی که ایران را خراب کرده‌اند به خدایی رسانده می‌شوند. این موضوع باعث شگفتی است البته. مثلا همین اسکندر را به خدایی می‌رسانند که در اسکندرنامه همه را به خدا هم دعوت می‌کنند. که نتیجه همه این‌ها حمله چنگیز خان است که همه را می‌کشد و حتی یک سگ یا گربه را زنده نمی‌گذارد. و بعد از آن خواجه نصیر طوسی را داریم که نتیجه آن کشته شدن آخرین خلیفه عباسی است. و شاهنامه همین تکرار همین بی خردی است که تکرار می‌شود و تاوان داده می‌شود.

منبع http://www.youtube.com/watch?v=KZ1QudJKxjc

بازگشت جودیث با سر بریده ژنرال، نماد دخترانی که باکره می مانند

27 دیدگاه


The Return of Judith to Bethulia c. 1472 Oil on panel, 31 x 24 cm Galleria degli Uffizi, Florence

در دوران قدیم سرداری بود هولوفرنس Holofernes نام که یکی  از سرداران سپاه نبوکدنصر ، پادشاه آشوری بود. روزی که این پادشاه هوس کشور گشایی کرده بود سردار خود را برای فتح شهر کوچک  بتولیا Bethulia روانه می کند. و اما در این شهر کوچک  یونانی دخترکی بود جویث نام که آوازه زیبایی او از سراسر گیتی به گوش هر کسی رسیده بود ، و اما هنگامی که هولوفرنس شهر را محاصره کرده بود جودیث تصمیم می گیرد به همراه خدمتکار خود برای شهرش فداکاری کند. او پنهانی و دزدکی با کمک زیبایی و معصومیت  چهره ی خود سربازان را فریب داده و به خیمه ی سردار نزدیک می شودو سر او را در حالی که خوابیده بود از تنش جدا می کند. هنگامی که سربازان آشوری متوجه می شوند که ژنرالشان مرده است پا به فرار می گذارند و آن شهر کوچک از آن لشکر عظیم نجات پیدا می کند.

اما داستان ساده ی این تابلو نکات جالب و قابل توجه زیادی دارد. در این تابلو جودیث در دست چپ خود برگ درخت زیتون را به نشانه صلح در دست دارد و در دست راست شمشیری را در دست دارد که به کمک آن سر سردار را بریده است. تناقضی عجیب و شاید قابل قبول… صحبتی که خیلی ها به آن عقیده دارند و می گویند راه صلح از خونریزی می گذرد. پس از آن ظرافت و شکننده بودن ظاهر جودیث است که البته در بیشتر تابلوهایی که در این دوره از این داستان کشیده شده است این موضوع رعایت شده است. جودیث همانند حوریهایی ترسیم شده است که در بیشتر تابلوهای این دوران دیده می شود. ببینید به چه ظرافت بوتیچلی طوری او را ترسیم کرده است که گویا همزمان دو برداشت می توان از این حالت او داشت… گویا هم در حال برداشتن قدم های بلند است (همانند جنگاوران ) و هم با غمزه و عشوه ایستاده است تا خدمتکارش به دور او بگردد ( همانند زیبا رویان ) .  من متعجبم که چرا تا به حال منتقدان هنری دو تابلوی ونوس بوتیچلی و جودیث او را در کنار هم قرار نداده اند. این دو تابلو درواقع نقاط اشتراک زیادی دارند. حالت نگاه و غمی که در ونوس و در صورت جودیث است و شباهت حالت دستان و البته فرم ایستادن هر دو کاملا قابل توجه است. در این میان خدمتکار همانند اطرفیان ونوس حالت گرفته است.  موضوع وقتی جالب می شود که بدانیم معنی نام بتولیا به معنی «باکره» است. باکره ای که از » تجاوز » لشکر آشوری در امان ماند .  این ظرافت و زیبایی که در موقع لزوم چنین وحشیانه می تواند سر یک انسان را ببرد  نشان دهنده ذات متناقض زنان است .  این حالت در تابلوی ونوس هم مشاهده می شود. ونوسی که الهه زیبایی است و در حالی که برهنه از صدف خود بیرون آمده است  و در ظاهر آسیب پذیر است اما می بینیم که  چرخ و فلک همه برای او تلاش می کنند .  نقاش به زیبایی توانسته این داستان زیبا را نمادی برای جلوگیری از تجاوز مردان معرفی کند .  مردانی که فریب قدرت خود و ظاهر معصوم دخترکان را می خورند .

فقط می ماند دو نکته ظریف دیگر برای اهل دل… یادتان می آید درباره گروه چوپانان در یادداشت جام مقدس صحبت کردم؟ گفتم بوتیچلی و داوینچی و غیره همه در این گروه بودند… آیا درختی که پشت سر جودیث و پشت سر ونوس و نیز تابلوهای داوینچی وجود دارد آشنا نیست؟ نکته دوم این است که چه ظرافت جالبی دارد شباهت میان این دو جمله ، بریدن سر سردار مانع از تجاوز به شهر شد ، بریدن سر آلت مردان هم مانع از تجاوز به دخترکان می شود… !

راستی چرا دخترکان تابلوهای بوتیچلی غمگین هستند؟

جام مقدس (بخش پنجم )

36 دیدگاه


پیش نوشتار : با درود و عذرخواهی به خاطر دیر آپدیت کردن وبلاگ. درباره مطالب جتم مقدس باید چند نکته را یادآوری کنم. اول اینکه ممکن است این داستان بیش از آنچه تصور می کردم طولانی شود ، چون هر چه سعی کردم با خلاصه نویسی آن را «جمع » کنم موفق نشدم . دوم اینکه هدف اصلی این وبلاگ بررسی تابلوهای نقاشی و یا آثار هنری است که ما با نشان دادن رمزهای آنها می خواهیم «جالب » بودن آنها را نشان بدهیم ، پس اصراری بر درست بودن یا نادرست بودن افسانه «جام مقدس» نیست. اما به هر حال در خلال این بحث آثار هنری بی شماری بررسی خواهند شد.

————————–

باتوجه به صحبت هایی که در خلال یادداشت های قبلی شد به نظر بهتر می آید کمی درباره شهر» قن لو شاتو»  Rennes-le-Château  صحبت کنیم :

شهر کوچکی است در جنوب فرانسه که حدود 100 هزار نفر جمعیت دارد و برای اولین بار در حدود سال های دهه 1950 میلادی یک «رستوران دار » محلی متوجه شد که تعداد مسافران شهر به طرز چشمگیری افزایش پیدا کردند و در پی آن شایعاتی مطرح شد که در آن شهر گنجی مخفی شده است. همچنین یک کشیش ادعا کرد که در آن شهر نشانه هایی از فرقه زیون یا صهیون را پیدا کرده است. نکته جالب دیگر آن است که در این شهر کلیسایی بسیار قدیمی به نام  «مریم مگدالنا یا مجدلیه » وجود دارد.

کشیشی که مسئول این کلیسا بود در دهه 1950 میلادی در کلیسای خودش یک متن تاریخی و قدیمی پیدا کرد که بر روی پوست آهو نوشته شده شده بود. چند سال بعد نویسنده کتاب  «جام مقدس  _ خون مقدس » بر اساس  شواهد تاریخی مدعی شد که مقبره ای  شبیه به مقبره ای که پوسن کشیده است در نزدیکی این شهر وجود دارد. در سال 1556 میلادی ، 10 سال قبل از مرگ نیکولاس پوسن ، یکی از نزدیکان دربار برای مباشر مالی پادشاه نامه ای محرمانه می نویسد و در آن نقاش ساده داستان ما را «ارباب پوسن »  Monsieur Poussin  می خواند و می گوید که او حامل رازی می باشد. مدتی بعد از آن پادشاه لوئی چهاردهم مبلغی گزاف برای بدست آوردن تابلوی «چوپانان آرکادیا » پرداخت.

موضوع هنگامی جالبتر می شود که بدانیم بلوری Bellori که اولین کسی بود که درباره پوسن بیوگرافی نوشت و همچنین از دوستان نزدیک پوسن بود ، گفته است که ایده » چوپانان آرکادیا » که همانطور که قبلا گفته بودیم بر گرفته از نوشته های ویرژیل درباره  معبد دافنه می باشد ، توسط روسپیلگیوسی Rospigliosi  که خلیفه ی کلیسای کاتولیگ رم ، یا همان پاپ کلمنت نهم به وی القا شده است…!

خوب…! تا به حال صحبت از دیر صهیون بود و جام مقدس ! اما لطفا بدون اینکه مثل من گیج شوید به یاد  بیاورید که اکثر تابلوهایی که مربوط به دوره رنسانس بود ، گاهی صحبت از فردی می کردیم به نام مدیچی … خاندان قدرتمندی وجود داشت به نام خاندان مدیچی … اگر مطالب وبلاگ فوسکا را دنبال کرده باشید می بینید که تعداد قابل توجهی از تابلوهای معروفی که می شناسیم سفارش خانواده مدیچی بوده است. در حدود سالهای میانه قرن 15 میلادی لورنزو مدیچی گروهی را تاسیس کرد به نام «چوپانان آرکادیا » که در آن نقاشان و ادیبان عضویت داشتند … از جمله این افراد می توان به داوینچی ، میکل آنژ  و بوتیچلی اشاره کرد. یا به عبارتی بزرگترین چهره های دوره رنسانس… به هر یک از اعضای این گروه چوپان می گفتند و گروه به خوبی از هنرمندان عضو خود حمایت می کرد.

یکی از افرادی که تحت حمایت خاندان مدیچی بود Guercino نقاش سبک باروک است . او در سال 1618 میلادی تابلوی زیر را با عنوان » پوست کندن آپولو از مارسیاس » ترسیم کرده است.

‘Apollo Flaying Marsyas’ (1618)

همانطور که می بینید در این تصویر دو چوپان در حال مشاهده جدال بین آپولو و مارسیاس هستند. اگر یادتان باشد در بخش چهارم درباره نبرد آپولو و پن گفته بودم. حالا داستان تابلوی بالا را که قبل از داستان پن رخ داده است از وبسایت راسخون می آورم تا شما هم بخوانید :

در روایتی آتنا نی هائی می سازند که با دمیدن در آن صدای مارهای محتضر موهای گورگون از آن بیرون می آید اما وقتی می بیند با نواختن درنی چهره اش زشت می شود نی ها را به دور می اندازد. نی انبان رها شده به چنگ ساتیری به نام مارسیاس Marsyas (مارسیز) می افتد و مارسیاس در نواختن موسیقی با آپولو به رقابت می پردازد و در مرحله اول برنده می شود اما وقتی آپولو با جنگ خویش آهنگ را معکوس و از پایان به آغاز می نوازد مارسیاس دراین کار شکست می یابد و آپولو پوست مارسیاس را باکارد می کند که این شکل از کیفر شاید بازگو کننده شکلی از قربانی کردن و مراسم آیینی آسیایی است در روایتی دیگر میداس Midas که داور نوازندگی آپولو و پان Pan است به سبب داوری بد بر سرش دو گوش خر پدیدار می شود و ناچار می شود گوش ها را در زیر کلاه فریجیه ئی خود نهان کند. سلمانی میداس با آگاه شدن از این راز؛ بدان سان که آرایشگرها راز نگه دار نیستند! نمی تواند خاموش بماند و به ناچار در جایی دور از مردم چاهی حفر می کند وراز را در چاه بازگو می کند و نی هائی که از چاه سر بر می آورند راز شاه میداس را بر ملا می کنند و هر کس در آن می دمد می نالند که آه شاه میداس گوش خر دارد .

راستی این شعر را درباره مارسیاس به طور اتفاقی پیدا کردم ، بد نیست بخوانید.

حالا به اینجا می رسیم که بگوییم همین نقاش تحت حمایت خاندان مدیچی در سال 1620 میلادی تابلویی به نام «et in arcadia » ترسیم کرد که هم نام تابلوی پوسن می باشد. تابلو را در پایین می بینیم.

در این تابلو همانطور که طبق داستان آمده چوپانهایی در کنار مقبره ای دیده می شوند که بر روی آن عبارت معروف داستان ما حک شده است. اما نکته جالبی که شاید تا به حال متوجه آن شده اید این است که در هر دو تابلو چوپان ها دقیقا مشابه هم هستند !!! حضور دو چوپان با لباس دوران خودشان ، در دوران اسطوره ها به معنی این است که چوپانان یا همان اعضای فرقه اشاره شده از رازهای دوران باستان با خبر هستند ، مانند کسی که آن را از نزدیک دیده اند.

اما هنگامی که پاپ داستان ما از پوسن خواست تا تابلوی مورد نظرش را ترسیم کند در واقع از او سه اثر را درخواست کرد.»رقص موزیک زمان» و  «زمان نجات حقیقت » دو تابلوی دیگر بودند. تابلوهایی که خود پوسن درباره آنها گفته : << به اعتقاد من این تابلوها برای مردمی که می دانند چه چیز باید از آن بفهمند نامطبوع نیست >>

و برنینی درباره آنها گفته است : << به راستی که پوسن بهترین روایت کننده داستان است ، داستانهای که با پختگی تمام آن را تعریف می کند >> . مگر پوسن چه داستانی را می خواسته تعریف کند؟

Time_Saving_Truth_from_Envy_and_Discord

Author : NICOLAS POUSSIN Date :c. 1638 Technique :Oil on canvas, 82,5 x 104 cm Type :genre Form :painting Location :Wallace Collection, London

اگر به تابلوی Time_Saving_Truth نگاه کنید در آن زنی برهنه را می بینید که نقش  «حقیقت» را دارد و توسط  » زمان » که همانند مردی قوی تصویر شده است از چنگ «حسد» و  » نفاق » فرار می کند. در بررسی های این تابلو ، تحلیلگران به هندسه ای مخفی دست پیدا کردند که در آن صور فلکی زودیاک نشان داده می شود. این حالت  «حقیقت و زمان » نشان دهنده زحل در مدار منظومه شمسی می باشد. سیاره ای که یکی از ماه های آن » پن » می باشد… همان پن معروف داستان ما! واقعا چه زیباست وقتی اینهمه نشانه در کنار هم زنجیروار و همانند قواعد ریاضی و با دقت کنار هم قرار می گیرند…کاملا حساب شده و ظریف. اشاره ای دوباره به آکادمی چوپان ها که در واقع اهمیتی خاص برای خدای پن قائل هستند. همین نشانه ها را در تابلوی بعدی خواهیم یافت و موضوع هنگامی جالب می شود که بدانیم نشانه سیاره زحل در زودیاک همان «بز » می باشد. یکی از نمادهای معروف شیطان!

به خاطر بیاورید که گفتیم سایه یکی از چوپان ها در تابلوی آرکادیا به حرف R اشاره داشت ، باید اضافه کنیم که شکل سایه به شکل داس بود. «داس» نسبت داده می شود به زحل ، دوران طلایی که گذشته ، و دوران طلایی که باز خواهد گشت. در نامه ای که نوسترآداموس که در بخش قبلی درباره آن صحبت کردیم می گوید :<< دوران پادشاهی وعصر طلایی که بازخواهد گشت >>

هنر برهنگی ، هنر شهوانی (به همراه تصاویر)

116 دیدگاه


پیش نوشتار : البته واضح و مبرهن است که دوستان منتظر قسمت پنجم «جام مقدس» بوده اند.اما جهت تنوع و با توجه به فیلتر بودن وبلاگ  و با توجه به از سر گذشتن آب  و با توجه به عکسهای «نودآرت!!» که این روزه در وبلاگ ها و شبکه های اجتماعی فراگیر شده است ، شاید بد نباشد که با مقاله ای به این موضوع جذاب و البته شبهه برانگیز( شاید چند بخش شود) بپردازیم.باشد تا آیندگان از ما به نیکی یاد کنند.

.

اما علت اصلی نوشتن در این باب این است که همیشه  و بیشتر در دوران معاصر با پیشرفت دوربین های عکاسی و در دسترس بودن آنها تصاویری از » کون » و » پستان »  زنان و گاهی هم مردان دیده می شود که فرضا با سیاه و سفید کردن عکس به این نتیجه می رسند که یک «نودآرت» و یا یک  اثر هنری ایجاد کرده اند. در حقیقت در وبلاگستان فارسی تعریفی از «هنر برهنگی» و یا به عبارتی «هنر تن » وجود ندارد. این «هنر» البته به طور کلی مبهم است ، با این حال بیشتر تصاویری که دیده می شود در حیطه ی هنر نمی گنجد.

.

نایجل واربرتون می گوید :

<< حتی اگر «هنر» احتمالا تعریف ناپذیر باشد ، بازهم می توانیم درباره ی پرسش های جزئی به نحو کارآمدی بحث کنیم. شاید بهتر باشد که دیگر وقتمان را در جستجوی تعریفی جامع و مانع هدر ندهیم ، راههای بهتری برای گذراندن عمر وجود دارد. با این وجود می توان به نحو موثری آثار خاص را وارسی و مقایسه کردو از دل آن موارد آشکار سازیم که چیست آنچه از آنها هنر ساخته است و چرا آن چیز اهمیت دارد >>

به نظر می رسد جهت شروع بهتر است از روش خودمان که در وبلاگ فوسکا معمول است استفاده کنیم و از عبارت  «هنر برهنگی» کشف رمز کنیم:

همانطور که مشخص است این عبارت از دو بخش «هنر + برهنگی » تشکیل شده است. برهنگی که البته «می تواند» مفهومی واضح داشته باشد و بخش دیگر «هنر» است که لازم است آن را موشکافی کنیم. اما قبل از آن لازم است بدانیم که بهتر است «هنر» را با » مهارت » اشتباه نکنیم. شاید یک نقاش به خوبی بتواند اندام برهنه ی زن را ترسیم کند و یا یک عکاس ، عکس های زیبایی از برهنگی تهیه کند اما او لزوما نقاش و یا عکاسی هنرمند نیست. بلکه او فردی است که مهارت نقاشی یا عکاسی را دارد.

.

هنر بنا به ضرورت همان زیبایی نیست.

کلمه ی هنر (art)  ، کلمه ای است که ما به هنرهای تجسمی مثل نقاشی  و یا هنرهایی مثل موسیقی و ادبیات اطلاق می کنیم. اما واقعا چه کسی می تواند با قاطعیت ادعا کند که در آینده تمیز کردن سرویس های بهداشتی هنر به حساب نیاید؟!

علت اینکه بشر در قواعد زبان شناسی خود به این نتیجه رسیده است که به همه ی این رشته ها ،با وجود همه تفاوت های ساختاری بگوید «هنر» لابد به دلیل اشتراک هایی که دارند. پس باید بفهمیم چه چیزی در میان همه هنرها مشترک است.

هربرت رید در کتاب «معنی هنر» مطلب جالبی را بیان می کند. او اینچنین نوشته است :

 << شوپنهاور نخستین کسی بود که گفت همه ی هنرها می خواهند به مرحله ی موسیقی برسند. البته او حقیقت مهمی را بیان کرده است چون کیفیت » انتزاعی » موسیقی را در نظر داشته است>>

او همچنین می افزاید :

<< ساده ترین و معمولترین تعریف هنر این است : کوششی است برای آفرینش صور (مفاهیم ، احساسات ) لذت بخش. این صور حس زیبایی ما را ارضا می کند >>

تعریف نسبتا کامل بالا بسیار مورد بدفهمی  افراد نادان شده است. حس زیبایی شناسی با آنچه در تعریف عامه زیبا می نامیم کمی تا قسمتی می تواند تفاوت داشته باشد. احتمالا تابلوی سیب زمینی خور ها  تابلوی زیبایی نیست. و یا بعضی از آثار کته کولویس  » زشت » است ! اما احساسی که بعد از درک مفهوم آن به بیننده دست می دهد حس زیبایی است. پس شاید بد نباشد کلمه ی «مفهوم» را به تعریف بالا بیافزاییم. مفهوم را در بعضی از مواقع می توان به » اصالت » تعبیر کرد.

زئوس در خال انتخاب زیباترین زن برای مدل نقاشی اش.کسانی که انتخاب نشده اند گریه می کنند

ضمن اینکه » لذت بخشیدن » که در تعریف «هنر برهنگی »  به کار رفته است ، نه از آن دسته لذت بخشیدن های جسمانی مثل خوردن ،  بوییدن و … است، که در آن صورت معنی شهوت جنسی می توان از آن برداشت کرد ، بلکه از نوع لذت بخشیدن های هنری است. مثل لذت شنیدن موسیقی و یا دیدن خطاطی. این دومین اشتباه کسانی است که به خصوص در زمینه عکاسی فعالیت می کنند و اسم آثار خود را » نود آرت » می گذارند.

.

البته » هنر برهنگی »  موضوع جدیدی محسوب نمی شود. حتی در ایران هم جدید نیست. آثار فراوان زیادی می توان در این زمینه نمایش داد که شاید بد نباشد چند نمونه را با هم ببینیم.

تندیس مرمرین ایزدبانوی ایشتار با بدن برهنه، دوره ی اشکانی ( وبلاگ راییکا )

میکل‌آنجلو، ارتفاع 4,34 متر، 1501-1504 ابتدا در Piazza della Signoria و اکنون در Galleria dell’Accademia فلورانس (همان)

ایو کلّین، مراسم نگارگری (the Creation of Imprints) (لذت و تن )

.

برای تبیین جامع تر موضوع به آثار سیدنی شرمن Cindy Sherman  و  استوارت فرانکلین می پردازیم . که یکی از آنها عکاسی با ایده های «هنر برهنگی » و یا «هنر تن »  را منتشر کرده و دیگری عکاس خبرنگاری است که یکی از عکس هایش ناخواسته به عکسی هنری تبدیل شده است.

شرمن عکاسی است که خود را صرفا هنرمند به حساب آورده است و نه عکاس :

<< تنها دلیلی که من خودم را عکاس نمی نامم این است که تصور نمی کنم دیگرانی که خودشان را عکاس می دانن مرا از خودشان بدانند >>

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد :

<<اهمیت او در هنر معاصر دنبال کردن همزمان دو هنر عکلسی و پرفورمنس و تلاقی این دو هنر با یکدیگر است. او که از سال ۱۹۷۴ بدن را موضوع کارش قرار داده بود و آثاری را با همین موضوع و در مدیا عکس خلق کرده بود با مجموعه کاری با عنوان «عکسهای بدون عنوان فیلم» ( untitled film still ) در اواخر سال ۱۹۷۷ تا ۱۹۸۰مجموعه ای را کار کرد که باعث شهرت بین‌المللی او شد.

این مجموعه از عکسهایی سیاه و سفید تشکیل شده است که در آنها شرمن خود در هیات زنان دهه ۵۰-۶۰ ظاهر شده است.او در واقع بازیگر عکسهای خود است و نباید تصور کرد که این عکسها سلف پرتره‌های او محسوب میشوند زیرا شرمن خود با بازسازی شخصیت‌ها و فضاها نسلی از زنان را به نمایش میگذارد که تحت تاثیر سینمای هالیوود و تبلیغات تلویزیونی به موجوداتی مسخ شده بدل شده اند که صرفاً باعث حض بصری مردان میشوند. این آثار مفهوم خود بودن و خویش بودن را مطرح می کنند. >>

UntitledFilmStill6 بر گرفته از سایت مولف

 عکس های مجوعه عکس های سینمایی ، معنای وجود ما را در قالب استعاره تجسم می بخشند. در عین حال با ما در جایگاهی فراتر از تمایز جنسی ارتباط بر قرار می کنند. اما چه چیزی آنها را به این جایگاه می رساند؟  یکی از دلایل آن به کارگیری مجموعه ای از تصاویر برای بیان تصورات ظریف و پیچیده است.آنچه عکس های شرمن را به اثار هنری تبدیل می کند نمود آنها نیست بلکه نحوه ی کارکردشان در نسبت با زمینه عرضه آنهاست.

عکس دیگر از استوارت فرانکلینStuart Franklin   است.

این عکس معروف را خیلی از شما دیده اید و می شناسید . دانشجوی چینی که در سال 1989 در میدان تیانانمن پکن در مقابل تانکی ایستاد و عکس او را در این لحظه این عکاس شکار کرد. از این رویداد هم فیلم وجود دارد و هم عکس های دیگری موجود می باشد. او خودش در این مورد می گوید :

<< همه ی این اتفاقات طی چند دقیقه صورت گرفت. اصلا فکر نمی کردم این عکس این قدر مهم شود >>

در واقع آنچه باعث شده است که این عکس نسبت به فیلم آن مهمتر به نظر برسد و آن را از یک عکس خبری به یک عکس هنری تبدیل کند لحظه ای است که ثبت شده است… به آن در عرف عکاسی می گویند شکار لحظه ها . این لحظه ای است که به صورت نمادین مقاومت عاری از خشونت را نشان می دهد. بدن کوچک و شکننده دانشجو در مقابل تانکی عظیم و البته صفی از تانک های عظیم همه ما را تحت تاثیر قرار می دهد. شما شاید ندانید که بعد از این توقف چه اتفاق ی افتاده است اما حداقل می دانید که او یک تنه چنین صفی را متوقف کرده است. لحظه ای است که معنای نمادین بسیار گسترده ای دارد. این موضوع در هنر برهنگی از آنجا حائز اهمیت است که لحظه ثبت اثر بسیار مهم است. اینکه شما اثری را ثبت کنید که عاری از مفهوم نمادین باشد نمی تواند در قالب هنر بگنجد.

در نهایت از اینکه نمی توان یک اثر هنری را به صورت قطعی تعریف کرد نباید خجلت زده بود بلکه می توان با توجه به نگاه بیننده فهمید که آیا این اثر هنری است یا  بی ارزش است.نهایتا باید به خود اثار هنری برگردیم.

منبع عکسها :

وبلاگ راییکا

سایت تنگ ارم

آزادی راه خود را پیدا می کند…

59 دیدگاه


خارج از بحث: درود بر شما دوستان عزیز. متاسفانه مدتی است که وبلاگ فیلتر شده است و امکان دسترسی به آن محدود است. در واقع بیشتر خوانندگان این وبلاگ از دسته کسانی بودند به با ابزارهای فیلترشکن آشنایی ندارند. علت فیلترینگ هم نامشخص است.به هر حال انگیزه برای به اشتراک گذاری مطالب بسیار برایم کم شده است چه مطلبی که خواننده نداشته باشد و صدایی که شنیده نشود مفید نخواهد بود. به هر حال در این دربار شاهی که اکنون به کلبه ی کوچکی تبدیل شده است جز دوستان باوفا و یاران درباری کسی نمانده است و کاخ باشکوه ما نیز در تندباد حوادث انقلاب ها! ترک برداشته است…

با این مقدمه  فکر می کنم بد نباشد در حد گنجایش این چند خط مروری بر تاریخ انقلاب ها در هنر داشته باشیم…

حدود 8 ماه پس از پیروزی انقلاب فرانسه ماری آنتوانت همسر لوئی شانزدهم را برای اعدام به میدان گرو می فرستادند. او لباس سپید و یکپارچه ای به تن داشت و با سری افراشته به سمت قتلگاه خود می رفت. قبل از رفتن او از سربازانی که او را همراهی می کردند درخواست یک پارچه برای پاک کردن خون عادت ماهیانه خود شد.اما سربازان به او اهمیتی ندادند و با تمسخر و خشونت به او می نگریستند. ماری آنتوانت که زنی مغرور و  پرنسسی از اتریش بود تکه ای لباس خود را پاره کرد و پشت به سربازان خم شد و خون را پاک کرد و پارچه خونین را درون لوله بخاری قرار داد و با سری افراشته به میدان رفت. چند ماه بعد از این واقعه یکی از نمایندگاه مجلس با در دست داشتن این پارچه نسبت به بی عدالتی حاکم اعتراض کرد و کمتر از 18 ماه بعد از این واقعه روبسپیر به زیر تیغ گیوتین رفت و » مارا» یکی دیگر از سران انقلاب توسط یکی از همین انقلابیون در حمام خانه اش به قتل رسید.

البته ماری آنتوانت زنی دوست داشتنی نبود اما همین واقعه باعث شد که مظلومیت او بر ظلم او بچربد و در تاریخ به جای ذکر کردن بدی های او این واقعه را بیاورند و همین واقعه تبدیل به نمادی شد برای عدم مشروعیت انقلاب، هرچند که در مقایسه با خیلی از موارد دیگر خشونتی ناچیز داشت.

مارا، روزنامه نگار و انقلابی فرانسه توسط یکی دیگر از انقلابیون در حمام خانه اش به قتل می رسد

 

کسی که می خواهد تمام وقایع یک انقلاب کامل را دنبال کند بهتر است به زندگی  ژاک لویی دیوید بپردازد. او را من به عنوان هنرمندی کامل جهت نشان دادن روحیات مردم در خلال سالهای پر التهاب فرانسه می شناسم. او که خود از انقلابیون بود بعد از چندین تابلوی پر شر و شور انقلابی که به صورت نمادین کشیده بود مثل تابلوی «شوکران» ، اما دیوید که خود از حامیان سرسخت روبسپیر بود هنگامی که روبسپیر به دلیل خونریزی هایی که پس پیروزی انقلاب انجام داد منفور شد ، در سال 1795 در کاخ لوکزامبورگ  محبوس شد و ورق برگشت و قدرت دوباره به دست سلطنت طلبان افتاد.

در آن دوران در حالی که دیوید دچار سرگشتگی شده بود و نمی دانست که چطور آن ایده های زیبای انسانی او این چنین به بیراهه رفته اند روزی همسرش را در دوران حبس دید که به ملاقات او آمده است. این واقعه برای او که با همسرش کدورت قبلی  داشت دریچه ای جدید به دنیای نا امید و ماتم گرفته او باز کرد. در همین زمان بود که تابلوی «مداخله زنان اهل سابین » را ترسیم کرد.

میانجی گری زنان اهل سابین

او در این اثر خود به مردم پیشنهاد اتحاد و دوری از خشونت را می دهد.

تابلو «هرسیلیا»، همسر رومولوس رومی و دختر تیتوس تاتیوس، رهبر سابینی‌ها را نشان می‌دهد که میان همسر و پدرش شتافته و کودکانش را حائل آنها می‌کند. رومولوس که نیرومند تصویر شده‌است آماده‌است با نیزه خود تیتوس را که تقریباً عقب نشینی کرده‌است بزند اما مردد است. دیگر جنگجویان شمشیرهای خود را غلاف کرده‌اند. شاید انقلاب ها نیاز به کمی احساسات مادرانه دارند تا بتوانند به ثمر بنشینند.شاید چیزی که در آن دوران این هنرمند متوجه شد را دیگر مردمان درنیافتند و یا دیر فهمیدند. به هر حال در کمتر از 10 سال  انقلاب شکست خورد و ناپلئون با شکوه هرچه تمام تر در سال 1799 تاجگذاری کرد و همین هنرمند تابلویی باشکوه از تاجگذاری ترسیم کرد که هنوز پابرجاست.

اما قصه در همینجا تمام نمی شود. شاید مردمان جاهل و نادان باشند و تندروی کنند. شاید نسل ها بسوزند و خونها به ناحق ریخته شود اما به هر حال «آزادی راه خود را پیدا خواهد کرد». تنها 5 سال پس از مرگ دیوید ژاک لویی هنرمند دیگری تصویر زیر را خلق کرد که اینبار ملت فرانسه برای همیشه آزاد شد.

Liberty-Leading-the-People-(28th-July-1830)-1830 Eugene Delacroix

تابلوی بالا از نظر نمادی بسیار قدرتمند است و هر بخش آن را می توان تحلیل کرد… با این حال باشد برای وقتی که خواننده داشتیم. فقط بد نیست اضافه کنیم که  انقلاب 1830 فرانسه باعث شد تا پایه های تمام سلطنت های شاهنشاهی اروپایی به لرزه درآید و زمینه ساز جنبش های بیشماری گردید.

از مار بر صلیب تا عیسی بر صلیب (گردش نمادها )

32 دیدگاه


بسیاری  از نمادها در زندگی و محیط ما به وفور دیده می شود. هنگامی به بررسی ریشه های آن می پردازیم ناچارا به نشانه های دینی می رسیم. در واقع نظر شخصی من این است که نمادها بهتر از هر کتاب تاریخی می توانند روایتگر سرگذشت مردمان باشند. نمادهای مثل تکه فسیل هایی هستند که  روند تکامل را به ما نشان می دهند. در این میان روشی که در این وبلاگ داریم بهره مندی از نقاشی ها است.

با این حال بررسی ریشه های یک نماد ممکن است ما را دچار مشکلاتی کند. پس بهتر است اینجا دوباره تذکر بدهم که قصد ما نتیجه گیری نیست و فقط روایتگری خواهیم بود برای نتیجه گیری شما.

اگر خاطرتان باشد در یادداشت قبلی آخرین تصویری که گذاشتیم، تصویر زیربود :

حالا بهتر است کمی از تحقیقات ویلیام هنری دور شویم و به توضیحاتی که لازم است بپردازیم :
همانطور که می دانید در کتاب های تورات ، انجیل و قرآن از سرزمینی به نام «سرزمین موعود یا مقدس » نام برده شده که به بنی اسراییل بخشیده شده است. در واقع در تورات آیه ای است که اسراییلیان بر اساس آن ادعای مالکیت بر سرزمین های کرانه باختری را دارند. موضوعی که در اینجا کمتر به آن توجه شده است این است که چه اتفاقی افتاد که این سرزمین مقدس شد.
داستان از این قرار است که «قوم برگزیده» خدا به موسی شکایت بردند از مشکلات خودشان و از او معجزه ای دیگر خواستند. ابتدا خداوند خشمگین شد و این مار را به جهت کشتن مردمان فرستاد اما به دعای موسی  نیش او شفا بخش شد.

موسی را می بینید که نشان سرزمین موعود را به مردم نشان می دهد

همانطور که در تصویر بالا دیدید صلیب و مار  به شکلی هستند که سالها بعد عیسی بر فراز صلیب دیده شد. نکته جالب دیگر این است که از این مار معجزاتی دیده شد که بعدهای منسوب به عیسی شد . این مار با نیش خود بیماران را معالجه  می کرد!  قبل از آنکه این موضوع و شباهت آن با شفا دادن عیسی توسط » آب دهان » دقت شود این سمبل تبدیل به سمبل پزشکان گردید. اما قبل از اینکه بخواهیم به شباهت نیش و آب دهان دقیق شویم نباید فراموش کنیم که نماد مار به دور صلیب از گذشته های دور نماد کیمیاگران بوده است. کیمیاگرانی که می خواستند علمی را بدست آورند تا به کمک آن بر جهانیان تسلط پیدا کنند.برای اینکه بخواهیم ادعا کنیم که تمام این سناریو زیر سر این کیمیاگران است باید کمی بی انصاف باشیم.
اما در این میان آنچه پیش بینی نشده بود شیرینی قدرت در میان زمامداران عیسوی بود. ناچارا برای اینکه  بتوانند کمی از ادعای یهودیان و تاثیر آن بر دین خود بکاهند ، «مار» را شیطانی جلوه دادند.این مسئله در کنار ضد زن شدن کلیسا نشان دهنده تلاش کلیسا برای قبضه کردن قدرت بود. «مار» از طرف شیطان به سمت حوا رفت تا آدم را از لذت بهشت همیشگی محروم کند!

شاید جالب باشد که بدانید که میکل آنژ در کلیسای سیتین ، اشاره کمرنگی به این «مار بر صلیب » کرده است.

اثر میکل آنجلو که در بالای آن نقش مار بر صلیب را می بینید

اما باید دقت کنید که داستان موسی در اردن امروزی در کوههای نیبو رخ داد ولی داستان مسیح در بیت اللحم.

شاید لازم باشد به ریشه های قدیمی تر  این نماد و همچنین کیمیاگران بیشتر توجه کرد. اما صرفا  نمی توان منکر فاصله زمانی  بین عیسی و موسی شد. این شباهت را چگونه می توان تفسیر کرد؟ اگر بخواهیم فرض کنیم که کسانی از داستان مار و موسی خبر داشتند و می خواستند با کمک آن فردی را به نام عیسی به مردمان قالب کنند تصوری بس ساده انگارانه است. ارگ بخواهیم فرض کنیم که گروهی با قدمت چنیدن هزار ساله این سناریو را به پیش می برند ، آنهم تصوری بس دور و دراز و تخیلی است.

شاید بهتر باشد باز هم به روانشناسی یونگ متوسل شویم. قبلا هم در این مورد صحبت کرده ایم. اما باز هم به طور خلاصه می توان اینطور گفت که روان جمعی بشر ناخودآکاه به سمت و سویی می رود که قبل از آن تاثیرات خاص خود را پذیرفته است.. می توانیم روح بشر را یک کلنی متشکل از تمام مردمان در طول کل تاریخ فرض کرد. مثل انسانی که تمام سلول هایش در تمام طول عمر  بارها و بارها عوض می شود اما خاطراتش هیچگاه نابود نمی شود. این روح جمعی بشر هم اینگونه رفتار می کند. با خاطراتی که از قبل می داند و ما به عنوان تک سلول ها ازکلیت آن بی خبریم و ناخودآگاه صحنه ها و نمادهای تکراری در تاریخ خلق می کنیم. اما این تکرار بسی کاملتر و پخته تر از قبل است.

Moses lifts up the brass snake, curing the Israelites of snake bites. Hezekiah called the snake Nehushtan.

Older Entries

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: