تابلویی از قضاوت کمبوجیه دوم ; پوست قاضی متخلف در حال کنده شدن اثر نقاش هلندی

بیان دیدگاه


تابلوی زیر مربوط به یک اثر تاریخی مربوط به دوران پادشاه هخامنشی است که در طی آن قاضی سیسامنس در جریان یکی از قضاوت های خود رشوه دریافت می کند. این موضوع به اطلاع کمبوجیه می رسد و او دستور می دهد قاضی متخلف را اعدام کنند و پس از اعدام پوست او را می کند و از پوست او برای روکش کردن صندلی قضاوت استفاده می کند. سپس فرزند او را به قضاوت می گمارد تا با نشستن بر همان صندلی که پوست پدرش بر او آن کشیده شده است حد و حدود خود را بشناسد.

Deutsch: König Kambyses und der Richter Sisamnes, Die Gefangennahme des Richters, Detail
English: The Judgment of Cambyses  1498 oil on panel

این مجازات ظالمانه با این هشدار به فرزند سیسامنس پایان گرفت :" به یا اشته باش که این پو ستین صندلی از کجا آمده است و مواظب تصمیماتی که میگیری باش" این دو تابلو که با هم تصویر شده است و با هم توسط حاکم شهر پراگ سفارش داده شد و در قضاوت خانه شهر آویزان شد تا هشداری باشد به قاضیان شهر برای تصمیم گیری های خود. این یکی از دلایلی است که افراد این تابلو با اینکه روایت کننده یک داستان اتفاق افتاده قبل از میلاد مسیح هستند اما لباس هایی مربوط به دوران قرن پانزده میلادی را پوشیده اند.

اما این تابلو به همین سادگی فقط روایت کننده ی محض نیست. شاید با بیان جزئیات تابلو بفهمید که تابلو جذاب تر از این حرف هاست. جرارد دیوید تلاش کرده است تا تمام جزئیات داستان را در تابلو بیاورد. مثلا در بخش پشتی تابلو یعنی در جزئیاتی که در پایین آورده ام صحنه ی دریافت رشوه را توسط قاضی می بینید.

جایی که پول به او پرداخت شده است. نکته جالب دیگر این است که ساختمانی که در پس زمینه دیده می شود در واقع یکی از لژهای شهر پراگ است. کمبوجیه، همان فرد ریش دار تاحدار در پنل سمت راستی است. افرادی که در کنار کمبوجیه دوم ترسیم شده اند اعضای شورای شهر پراگ هستند! دو بشقابی که در کنار صندلی قضاوت بر روی دیوار آویزان شده اند در واقع بی ارتباط با داستان نیستند. بشقاب سمت چپی مربوط به دساتان هرکول و همس خیانتکارش است که به مجازاتی دردناک می رسد. سیسامنس هم مجزات خیانت را عدالت را در اینجا در یافت می کند. بشقاب سمت راستی آپولو و مارسیاس را نشان می دهد. مارسیاس به جهت نافرمانی از آپولو که خدای او بود به سرنوشتی مشابه دچار شده است. پوست او نیز کنده می شود !

و در نهایت پرده آخر این داستان مربوط به پسر قاضی مجازات شده است در پشت صحنه قرار داردو بر روی صندلی قضاوت می نشیند. کلماتی که کمبوجیه به او می گوید که من برای شما به زبان انگلیسی می آورد تا سالیان سال برای هشدار دادن به قاضیان اتریشی استفاده می شده است.

“ You will sit, to administer justice, upon the skin of your delinquent father: should any one incite you to do evil, remember his fate. Look down upon your father’s skin, lest his fate befall you

Advertisements

متن سخنرانی بهرام بیضایی در دانشگاه استنفورد: بخش اول. بستر تاریخی

6 دیدگاه


متن سخنرانی بهرام بیضایی درباره اساطیر و شاهنامه در دانشگاه استنفورد در مارس 2013 این سخنرانی شامل 5 جلسه است و هر جلسه تقریبا دو ساعت طول می‌کشد .در این متن سعی .

شده است از ثبت حاشیه‌ها خودداری شود. در این بخش وضعیت تارخی آن دوران و علل به وجود آمدن شاهنامه را توضیخ میدهد. همچنین اشتباهات ایرانیان و همچنین دور باطلی که ایران و اعراب طی کردند و در نهایت به نابودی بغداد و ایران منجر شد را به طور واضح و خلاصه برای بیننده یا خواننده شرح می دهد. 

 

—————————————————————————–

000000000110

من درباره معنا شناسی شاهنامه در زمینه اجتماعی و سیاسی صحبت می‌کنم نه هنری. شاهنامه در آخر قرن 4 هجری سروده شده و آخرین بازنویسی آن با توجه به زمان مرگ فرودسی می‌بایستی حدود سال 405-407 قمری باشد. ما اکنون حدودا در قرن 15 قمری هستیم و اکنون بیشتر از 1000 سال از آن دوران می‌گذرد. بین ما در واقع فاصله افتاده است. فاصله ای که بین هر کس یا هرجا با این زمان افتاده است. و این فاصله البته فقط زمان نیست بلکه حوادث تاریخی هم می‌باشند.

شاهنامه ازبزرگی ملتی حرف می‌زند که با اشتباهات خودش به خردی افتاده است. نگرانی از آینده در نامه رستم فرخزاد دیده می‌شود و حق با فردوسی نویسنده آن نامه است. این هزار سال به خوبی نشان می‌دهد که حق با فردوسی بوده است. قرن‌های بلافاصله بعد از شاهنامه یعنی 5،6 و 7 دوران سقوط آروزهای ملی است. – تنگ شدن دایره امید نتیجه چندین قرن شکست‌های پیاپی – بسته شدن چشم انداز – کوچک شدن و حل شدن مردم – از محور جهان بودن به جزئی شدن از یک کل، (بیضایی در توضیح می‌گوید که منظور این است که قبل از آن ما ادعای محوریت دنیا را داشتیم ولی در آن دوران اسلام ادعای محوریت دنیا را دارد و هنوز هم دارد) کم کم این نومیدی تبدیل به انزوا و از جهان بریدن، ذوب شدن در الله، غرق دعواهای عقیدتی شدن،غرق در دعواهای جزئی شدن که تا به امروز هم راه به جایی نبرده و تا 1000 سال دیگر هم راه به جایی نخواهد برد.

این بخشی از سیاست‌های بنی امیه و بنی عباس بود که ملل را در دعواهای بی حاصل غرق کند. نتبجتا قانع شدن به کم و کمتر و در نهایت قناعت به چهاردیواری خانه، یا گوشه میخانه، یا زیر درخت یا لب جوی. قناعت به ضرب المثل های نکوهش دنیا و ستایش آخرت… و اینکه سعادت در این جهان ممکن نیست و سپردن جهان به دیگران و قبول اینکه ما بازیچه تقدیریم. همهٔ این موارد از جهان فردوسی و شاهنامه بسیار دور است. اینطور است که فاصلهٔ ملتی که شاهنامه از بزرگی‌اش صخبت می‌کند روز به روز با شاهنامه بیشتر شده است. در دوران معاصر شاهنامه به عنوان معیار زبان و تشخیص زبانی شناخته می‌شود ولی آیا با این چشم انداز فرنگی مآب امروز آیا کسی اصلا شاهنامه می‌خواند؟ ما نمی‌دانیم! در سطح علمی، پژوهشی و تحقیقی مورد توجه خیلی‌ها است و مورد توجه روشنفکران و دشمنان که بعدا از آن صحبت می‌کنم است و هنوز یک جهان کشف نشده است. ولی آیا در مورد امور روزمره هم جواب می‌دهد؟ به نظر من بله. همانطور که در 35 سال گذشته جواب داده است! همان کاری را که به طور اتفاقی در زمان خودش انجام داد و تبدیل شد به معیار مبارزه.

چرا و چگونه شاهانامه به وجود آمد؟ در آخر ساسانیان اتفاقی مهیب تحت عنوان قتل عام مزدیکان اتفاق افتاد که گروه اصلاح طلبان آن دوران محسوب می‌شود. دکتر بهار در پژوهش خود می‌گوید مزدک احتمالا یک مصلح اجتماعی بوده است که بین روستاییان یا همان قشر محروم و دربار ارتباط برقرار می‌کرده است. تا آن زمان قرن‌ها جنگ‌هایی بین ایران و روم بود. در واقع در دوران اشکانیان و ساسانیان تمام توان و ثروت صرف جنگ‌های بی معنی بین ایران ور وم می‌شد به جای اینکه صرف سازندگی بشود. اما در اواخر دوران ساسانی کشمکش‌هایی بین رهبران مرهبی یا همان موبدان وجود داشت که می‌خواستند قدرت مذهبی بر ایران حاکم باشد و می‌دانیم که در 50 سال آخر دوره ساسانیان حدود 19 پادشاه عوض شد که بعضی از آن‌ها حتی 6 ماه هم دوام نیاوردند و این نشان دهنده نابسامانی و تزلزل اجتماعی آن زمان بوده است. در آن دوره انقلاب مزدکیان توسط قشر روستاییان صورت گرفت که خواستار تساوی و عدالت برای "زن و مال" بودند. این موضوع گاهی تحقیر شده است اما در واقع این موضوعی مهم است، زیرا شما در کشوری زندگی می‌کنید که اغنیا حرمسراهایی پر از زنان و سرمایه و قدرت دارند. زور و زن و زر در اختیار آنان است. در حالی که مردم محروم با خشکسالی و روستاهای خراب و محرومیت دست و پنجه نرم می‌کنند.

در اینجا معنای زن بسیار مهم است نه به خاطر کامل کننده مرد، بلکه به عنوان نیروی کارو نیروی تولید. بنابراین مردم شورش می‌کنند و مزدک جهت هدایت این نیرو تلاش می‌کند اما در نهایت کشتار روستاییان اتفاق می‌افتد. موبدان بعدها انوشیروان را عادل می‌خوانند برای اینکه این کشتار را انجام داد.و در اینجا شما متوجه قدرت موبدان می‌شوید و این چیزی است که به تاریگی بر روی آن مطالعه می‌کنند.

بنابراین هنگامی که سربازان اسلام به ایران حمله کردند ایران کشوری متزلزل و بدون قدرت و با پادشاهانی موقت و موبدانی که می‌توانستند به راحتی پادشاهان و تاریخ را تحریف کنند. قبل از وارد شدن به مبحث اصلی من می‌خواهم یک مطلبی را روشن کنم و آن کلمهٔ "شاه" است. من با این کلمه هیچ مشکلی ندارم و فکر می‌کنم بدتر از کامات مشابه آن نیست. مثل امیر یعنی امر دهنده، حاکم یعنی حکم کننده، سلطان یعنی آنکه مساط است و غیره. شاه در اصل مهمنی خوبی داشته است. ما می‌دانیم که شهریار یعنی یار شهر. و خشت هم از شاه می‌آید. یعنی خشت اول هر شهر. شاه قرار است که نگهبان شهر و نگهدارو "باغبان" زندگی باشد. در زمان هخامنشیان یک درخت نمادین در کاخ هر پادشاهی وجود داشت که شاه نگهبان زندگی آن درخت که نمادی از زندگی مردم است، بود. در حقیقت اگر یاد داشته باشید زرتشت یک سرو می‌کارد که نمودار باغی است که شاه باید مراقب آن باشد که در آن زمان همچنین نماد آناهیتا یا خداوند باروری هم

می‌باشد. این سرو نمایندهٔ وظیفهٔ شاه است. یعنی نگهبانی از شهر و آبادی. درخت به معنی کلام و خرد است. پس اگر اینجا من شاه را استفاده می‌کنم همان معنی کلاسیک را استفاده می‌کنم. متأسفانه پیروزی اسلام مصادف شد با پیروزی عرب و نژادی شدن اسلام. و بهانه ای شد برای تسلط جویی فاتحان. اولین سلسله بنی امیه بود. در همان زمان همه‌ی ایرانیان و غیر عرب‌ها به

عنوان عجم و موالی خطاب می‌شدند . موالی به معنی بنده است و در آن زمان مساجد موالی وجود داشت که مخصوص عجم بود. سیاست بنی امیه حذف هویت مردمی بود که بر آن مسلط شده بودند. در این میان آثار یونانی و ایرانی را به عربی ترجمه کردند و اصل آن‌ها را محو کردند. مثل تبدیل "هزار افسان" به "هزار و یک شب" است. ویران کردن آثار تاریخی و صورتک‌ها تحت عنوان بت پرستی. سوزاندن کتاب‌ها و از بین بردن زبان‌ها. جعل حدیث هم می‌کردند مثل اینکه مغضوب‌ترین زبان‌ها زبان پارسی است یا زبان اهل جهنم خوارزمی است یا خوزستان سرزمین شیطان است و عربی زبان اهل جنت است و از این قبیل…

در سال 61 هجری واقعه کربلا اتفاق افتاد چیزی که مبنای شیعه گری شد. شیعه گری در واقع به این معنی است که ما از عرب برتریم اما خاندان پیامبر استثنا است و ما به این‌ها اقتدا می‌کنیم نه به عرب. در واقع علت آن که حداقل در تاریخ شیعه مورد قبول گرفته است این است که گفته می‌شود که شهربانو دختر یزدگرد همسر امام حسین شد. این موضوع با جزئیات در کتاب‌های شیعه آمده است.(در اینجا داستان شهربانو و عمر و حضرت علی را تعریف می‌کند). این نکته خیلی مهم است که در آن یک زن شوهر خود را انتخاب می‌کند. بقیه البته این را قبول ندارند. اسطوره است می‌دانیم. ولی مگر بقیه چیزها اسطوره نیست؟ سرتاپای ادیان اسطوره است. و ایرانی‌ها می‌گویند که شهریاری از یزدگرد از طریق دخترش به حسین می‌رسد. نکته این است که شهریاری در این تاریخ از زن به مرد می‌رسد. ( فوسکا: مقایسه کنید با قانونی که به تازگی در انگلستان توسط ملکه تصویب شده که زنان هم می‌توانند سلطنت را انتقال بدهند)

در سال 28 هجری ابومسلم خراسانی بنی امیه را برانداخت و به جای آن بنی عباس نشستند برای آنکه از خاندان پیامبر بودند و ما امیدوار بودیم که آن‌ها تبعیض برای نا ایرانی‌ها قائل نباشند. که البته در ابتدا هم همین شد و خاندان برمکی به اوج رسیدند و وزیر شدند که از سرداران ابومسلم بودند و از اهل بلخ بودند. و بعداً به اسلام گرویدند. و بعد در زمان جعفر برمکی دوباره سقوط کردند که البته به رونق بغداد خیلی کمک کردند. اتفاقاتی که اینجا می‌افتد که بعداً هم توسط عباسیان دوباره همان تبعیض برای ایرانیان اتفاق می‌افتد باعث شد که ایرانیان به دنبال جستجو برای شجره نامه خود برای ارتباط با خاندان پیامبر باشند و اولین خدای‌نامه ها و شجره نامه‌ها ساخته و نوشته شد و در قرن سوم کم کم شاهنامه سرایان به ظهور رسیدند. که قبل از فردوسی بودند. در کنار جنگ شیعه و سنی کشش‌های عرفانی آمد و جنگ‌های هفتاد و ملت شروع شد. در این مواقع هیچ‌کس به دنبال نفی اسلام نبود.

در این زمان متوکل عباسی کسی بود که در محو هر چیز ایرانی کوشش کرد و در آن زمان یک سیاستی به وجود آمد که دور اقوام آسیای میانه برای حمله به ایران بود. در اینجا من اسم قومی را نمی‌برم که به کسی بر نخورد ولی ما باید بفهمیم که خودمان مسئول مشکلات خودمان هستیم. لطفاً به شما برنخورد اما ناچارم اسم ببرم لطفاً به شما برنخورد. در آن زمان اقوام آن‌سوی جیحون دعوت شدند که به خراسان حمله کنند. همچنین دعوت از ترکان برای همکاری با خلفا برای دشمنی با ایرانیان هم هست. متوکل عباسی برای تقویت آن‌ها جهت مخالفت با ایرانیان کاری "با نمک" انجام داد. در قرن سوم او دستور داد سرو کاشمر را قطع کنند. سروی که زرتشت به دست خود کاشته بود و دستور داد تنه‌ی آن را برای ساختن کاخی در بغداد استفاده کنند. این سرو 1450 سال عمر داشت و دور تنه‌ی آن به اندازه 28 تازیانه بود. ایرانیان حاضر شدند که 50 هزار درهم بدهند تا سرو بریده نشود اما حاکم خراسان جرئت نکرد و سرو بریده شد. در هنگام سقوط سرو زمین به لرزه درآمد و کاریزها به هم خورد و آسمان از پرواز پرندگانی که در آن لانه کرده بودند سیاه شد و چوب‌های این درخت را بار 1300 شتر کردند و به بغداد بردند و وقتی رسید گه متوکل توسط غلامان "ترک" خود کشته شده بود. یعنی میزان تاسف و میزان دشمنی حیرت آور است. خلفا مسئول ایجاد جنگ شیعه و سنی و جنگ اقوام هستند. طی این وضعیت تاریخی فردوسی کار شاهنامه سرایان دیگر را به سرانجام رساند. نتیجه کار عباسیان در دعوت اقوام اسیای میانه یورش سلجوقیان و قراختاییان و غیره است. جنگ‌های قومی و مذهبی و غیره که مناقب خوانان فضائل علی و در جای دیگر فضائل پیامبر و چهار خلیفه و البته جنگ شیعه و سنی شعله ور است. همچنین ساختن اساطیر دینی در مقال شاهنامه که ابته ضد ایرانی هم بودند مثل حمزه نامه و اسکندر نامه و غیره و غیره. نکته جالب این است که اسطوره‌ی مهم در این میان اسکندر است و نکته مهم این است که کسانی که ایران را خراب کرده‌اند به خدایی رسانده می‌شوند. این موضوع باعث شگفتی است البته. مثلا همین اسکندر را به خدایی می‌رسانند که در اسکندرنامه همه را به خدا هم دعوت می‌کنند. که نتیجه همه این‌ها حمله چنگیز خان است که همه را می‌کشد و حتی یک سگ یا گربه را زنده نمی‌گذارد. و بعد از آن خواجه نصیر طوسی را داریم که نتیجه آن کشته شدن آخرین خلیفه عباسی است. و شاهنامه همین تکرار همین بی خردی است که تکرار می‌شود و تاوان داده می‌شود.

منبع http://www.youtube.com/watch?v=KZ1QudJKxjc

نقش امید

20 دیدگاه


جواهر کبود رنگی در دنیا وجود دارد که نام آن » جواهر امید » است.  این الماس زیبا رنگ سرگذشت پرماجرایی در طول زندگی  چهارصد ساله ی خود داشته است. این سنگ زیبا در ابتدا متعلق به مردمانی در هند بود که آن را در نزد خدای خودشان قرار داده بودند و متعلق به همه بود. تا اینکه روزی تاجری فرانسوی این الماس را دزدید و به دربار پادشاه خود برد تا گامید» صاحبی مشخص داشته باشد. از آن پس نفرین این الماس گریبان صاحبان خود را گرفت و آنها را نابود کرد. در جریان غارت قصر پادشاه این الماس هم ناپدید شد تا اینکه چند ده سال بعد دوباره «صاحب» پیدا کرد. اما باز تاریخ برای آنها تکرار شد تا آنکه نهایتا پس از خون های زیادی که به پایش ریخته شد به موزه اهدا شد و متعلق به » همه » شد و دست از خون ریزی برداشت…!

الماس امید بر سینه ی ماری آنتوانت همسر لویی شانزدهم

لحظه ی اعدام ماری آنتوانت

بد نیست امروز به طور تصادفی به بررسی تابلوی « امید» اثر گوستاو کلیمت اتریشی بپردازیم.

Gustav Klimt painted Hope II on canvas in 1907/8 using oil paints, gold, and platinum. It's 43.5x43.5" (110.5 x 110.5 cm) in size. The painting is part of the collection of the Musuem of Modern Art in New York.

تا کنون زنان زیادی در تابلوی های نقاشی به تصویر کشیده شده اند اما  معمولا باردار نیستند. این تابلوی قابل تامل و  عجیب تکه های جالبی را همانند پازل در کنار هم قرار داده است. زنی باردار با سینه هایی برهنه و البته آماده تغذیه برای کودک در راه، با سری پایین، چشمانی بسته و دستی نمادوارانه در حالت تعادل. در زیر پای او سه زن دیگر تعظیم کرده اند و هر سه آنها حالتی مشابه زن ایستاده دارند. جمجمه ای از کنار شکم در نزدیکی جنین دیده می شود. به جز آن هاله نور مادر و نقش نگارهای روی شنل زن که برای ترسیم آن از طلا و نقره استفاده شده است جلب توجه می کند.

زن ایستاده حالتی شبیه به عبادت، مراقبه یا خلسه دارد. هر سه حالت می تواند درست باشد چرا که هنوز کودک متولد نشده و کار به انجام نرسیده است و برای امنیت کودک متولد نشده باید مراقبت کرد. اما در هر سه حالت اراده ای استوار از صورت او استنباط می شود که هنگامی که آن را در کنار حالت ایستاده و مصمم او قرار می دهیم حالت «عمل آگاهانه» از آن دریافت می شود. عملی که با وجود خطراتی که ممکن است داشته باشد باز هم پذیرفته می شود. سه زنی که در پای او تعظیم کرده اند حالتی مشابه با زن ایستاده دارند جز اینکه حالت احترام آنها بیشتر است.  حالتی آمیخته به درک و فهم از موقعیت که زن باردار در آن قرار دارد. نقش و نگارهای روی شنل ما را به یاد رفتار اسپرم و تخمدان می اندازد ولی در نهایت اسکلتی که در کنار بچه است ما را از خوش باوری بر حذر می دارد. حضور اسکلت در واقع تلنگر وجود خطری است که هم برای مادر وجود دارد و هم برای کودک متولد نشده. زایمانی که هم میتواند منجر به زندگی شود و هم مرگ.

نقش و نگار و رنگ های شاد این تابلو هر چند ما را به شعف وا میدارد اما همواره در کنار دنبال کردن رنگ ها ناخود آگاه گریزی به اسکلت خاکستری می زنیم و با نگرانی به آن نگاه می کنیم. اما این فلسفه ی زندگی است. زندگی با امید جلو می رود و نه با ترس از مرگ. مادر با وجود اینکه به خوبی از خطرات زایمان آگاه است ولی  » امید» خود را از دست نمی دهد. پیوستگی بین اجزای تابلو به یاد ما می آورد که همه چیز در این دنیا از هم تاثیر می گیرد. اسپرم ها، رحم، زمین، زندگی ، آدمهای کنار ما و تغییری که از یک جزء (اسپرم) شروع می شود، نطفه ی آن در تخمدان و رحم ساخته می شود و در نهایت پس از یک پروسه ی طولانی و دردناک به دنیا می آید. پروسه ای که بدون امید به انتها نخواهد رسید.

در انتها شاید بد نباشد بدانید که گفته می شود که گوستاو کلیمت اتریشی نقش و نگارهای کارش را از فرش ایرانی الهام گرفته است.

 

 

 

تابلویی از سفیران ایرانی هخامنشی در دربار اتیوپی

4 دیدگاه


طبق معمول در جستجوهای اینترنتی خود به تابلویی با مضمون ایران رسیدم که در وبسایت های فارسی ناشناخته بود. برای پیدا کردن روایت تاریخی آن چیزی در وبسایت های ایرانی پیدا نکردم و ناچار شدم به منابع انگلیسی زبان سر بزنم.  در جریان این جستجو متوجه شدم که روایت  فارسی مشهور در وبسایت های فارسی یا کاملا تحریف شده و یا اینکه ناقص است. در این یادداشت ضمن معرفی تابلو بخش ناقص روایت را اضافه خواهم کرد. ابتدا تابلو را با هم ببینیم:

سفرای ایران در حضور حاکم اتیوپی

Artist: Franciszek Smuglewicz

Medium: Oil Painting Reproduction on Canvas

داستان مربوط به سفرای ایرانی دوران کمبوجیه هخامنشی می شود که به سرزمین اتیوپی یا همان حبشه سابق می روند.  من ابتدا داستان این تابلو که بر گرفته از روایت هرودت می باشد را از این وبلاگ کپی می کنم و سپس مفهوم «تیر کمان» و خشونت رفتار حاکم را که برگرفته از سایت ایرانیکا است توضیح خواهم داد:

 در جنگی که بین سپاه ایران و مصر در شرق رود نیل روی داد ، سرانجام سپاه مصری ها پس از مقاومت فراوان شکست خورده و در کمال بی نظمی به ممفیس(پایتخت مصر در آن زمان) پناه بردند. بعد» از آن تمام شهر های مصر یک به یک تسلیم شده و هر یک برای کمبوجیه هدایایی فرستادند. موافق نوشته های هرودوت کمبوجیه پس از تسخیر مصر به خیال جهانگشایی های جدید افتاد و سه مملکت قرطانجه(لیبی) ، آمون و حبشه(اتیوپی) را در نظر گرفت. حمله به قرطانجه می بایست از طرف دریا به عمل آید ، اما آمون و حبشه از طرف خشکی. کمبوجیه چون از این سرزمین ها هیچ اطلاعاتی نداشت ، سفیری را به عنوان اینکه هدایایی را برای شاه می فرستد ، بدان جا فرستاد اما پنهانی به او دستور داد جاسوسی کند.»

 اما همانطور که می بینید در دست سفیر ایرانی یک تیرکمان می بینید که برای من عجیب بود و رفتار مرد سفیدپوش یا همان حاکم حبشه پرخاشگرانه است. در سایت ایرانیکا نوشته شده است که هنگامی که سفیران ایرانی به سمت حبشه می روند حاکم اتیوپی با تیزهوشی متوجه می شود که این هدایای اشرافی چیزی جز حیله نیست و به نیت آنها پی می برد. برای همین یک کمان که نشانه ای برای خانواده سلطنتی ایران بود می فرستد.  کمان نشانه ای برای قدرت بوده است و منظور این بوده است که تنها کسی که بتواند این کمان را بکشد می تواند بر سرزمین حبشه فرمانروایی کند و به آنجا لشکرکشی کند. البته کمبوجیه به دلایل مختلف هیچگاه نتوانست به اتیوپی برسد.

حوا، آفرودیت، آرش… من ماندم و برهنگی اخلاق

16 دیدگاه


امروز جمعه چهارم آذرماه سال یک هزار و سیصد و نود خورشیدی برابر با بیست و پنج نوامبر سال دوهزار و یازده میلادی از سری داستانهای قرن معروف بیست و یکم است.

مدتها از زمانی که مادرمان حوا گستاخانه مرزها را شکست و سیب سرخ را به آدم زمخت و بی احساس و کسل کننده تقدیم کرد می گذرد. من به عنوان یک مرد می توانم وحشت آدم را وقتی که برای "اولین" بار بدن برهنه ی یک زن را می بیند درک کنم. ترس از ندانستن و تفاوتی که همراه با کنجکاوی و هوس همراه می شود و شرمی که از حضور خدای خود در همان نزدیکی دارد. لابد هنگامی که می فهمد تمنای تصاحب آن را دارد بیشتر وحشت می کند، بیشتر از ترس سرزنش همان خدا، حالا حوایی که ضعیف و ظریف بود و تنها از یک دنده ی بدن او ساخته شده بود این چنین قدرتمند می شود.

سالها می گذرد و فرزندان این آدم در زمین گسترده می شوند. هنوز بعد از چندهزار سال درک بدن زنان برای مردان دشوار است. آخر این چه موجودی  است که اینهمه خونریزی می کند ولی نمی میرد؟ او چه موجودی است که ابرها او را بارور می کنند و انسانهای دیگری می سازد؟ نکند شیاطین را بزاید؟ چه سری در این بدن مرموز است؟

دیری نگذشت که آدم با قدرت بدنی بیشتر و احساس ضعیفتر، قدرتی را که بی اختیار به حوای خود بخشیده بود و او را "جادوگر" ، "پیشگو" ،  و " دانای " قبیله خود می پنداشت را نادرست دانست. اما این بار به فکر برابری نبود بلکه به فکر  تصاحب قدرت بود.

مدتها گذشت تا بار دیگر حوایی در میانه ی تاریخ ظاهر شود که به دنبال برابری باشد.

حوایی به نام آفرودیت ( ونوس). آفرودیت خود را برهنه کرد  و  " نظم جهان را به هم ریخت" . او را الهه عشق و زیبایی نام نهادند البته! او جذابترین زن المپ بود و همه مردان خدایی عاشق او شدند و به دنبالش راه افتادند. او تبدیل به چشمه ی الهام  شعر و ادبیات و نقاشی و هنر شد! البته کسانی هم به او بی احترامی کردند که به نفرین آفرودیت دچار شدند: <> بدترین مصیبت عالم برای یک عاشق چیست جز این؟ در این میان آرتمیس و آتنا سعی کردند شبیه او باشند. خود را برهنه کردند تا مثل او شوند اما فقط به زن بودن خود توهین کردند. در نهایت آفرودیت را به فساد اخلاقی متهم کردند. تهمت تنها سلاح آنها بود. او روز به روز برای مردان ترسناک تر می شد و مردان بزرگ نامیرا نمی توانستند با وجود او با هم متحد شوند، چون هر کدام دل در گرو عشق او داشتند. او قدرت مردان را به سخره گرفته بود. در عین ضعف قدرتمند بود. بعدها آفرودیت به نفرین خودش دچار شد…

روزگار غریبی است نازنین…

مدتها گذشته است از زمانی که آرش کمانگیر " برهنه " شد و به ما گفت : ببینید این بدن برهنه ی مرا، سالم و تندرست هستم و هیچ بیماری ندارم، اما پس از پرتاب تیر جان خواهم داد زیرا که تمام وجود خود را برای پرتاب تیر خواهم داد.

تیر او پرتاب شد و البرز بلند بالا را فتح کرد. " خبرش در همه عالم پیچید" و به راستی که آرش داستان ما خیلی شجاع بود. شجاعت قبول مرگ ، قبول شکست احتمالی، شجاعت قهرمان بودن.

برهنگی همواره ترسناک بوده است چون همیشه نقطه آغاز بهم ریختن نظم موجود است. چون در اسطوه ی قبلی بشر به دنبال فهمیدن نبوده و فقط خواسته نظم بی نظم دنیای خود را حفظ کند…او محکوم به تکرار است. برهنگی لبه ی تیغ است. یک سو شرم و فساد و گستاخی و سوی دیگر مادرمان حوا و دعوت به برابری است.

من سر تعظیم فرود می آورم به شجاعت حوا، آرش و به شجاعت آنکه بی پروا و عاشق به درون جمعیت  " پا برهنه ها *" رفت! 

راستی فرامش کردم بگویم در خط اول… امروز روز جهانی مبارزه با خشونت علیه زنان بود… در همین روز شاهد عریان ترین خشونت علیه یک زن بودیم.

پ.ن: *اشاره به حمله به زن مصری

نقاشی معاصر از دختر برهنه بر روی فرش ایرانی

5 دیدگاه


اگر دوره صفویه را دور زمانی اول برای محبوب شدن فرش ابرانی در نقاشی های نقاشان اروپا در نظر بگیریم بدون شک دوره دوم مربوط به 50 سال پیش خواهد بود، دوره ای که در آن خیلی از هنرمندان فرش ایرانی را سمبلی برای زندگی عرفانی خود برگزیدند . از معروفترین آنها میتوان به  هنری ماتیس فرانسوی اشاره کرد.

اثر اول متعلق به دانلی ماریااست که متعلق به سری نقاشی های  » فرش ایرانی » است. در این نقاشی ها که در دهه پنجاه میلادی ترسیم شده است طنزی نهفته وجود دارد که به تصاویر مجله » پلی بوی » که در آن زمان در اولین شماره خود تصویری از مرلین مونرو را چاپ کرد طعنه می زند. برای همین در این تصویر از زنی کهنسال استفاده شده است.

persian carpet

سوای بحث طنز ، زن و فرش و البته موسیقی از نظر هنرمند تکمیل کننده هم هستند. فرش ایرانی با مضمون های بهشت و زیبایی و گل  یادآور » حور و عین » بهشت است که با موسیقی و دلبری خود بهشت را تضمین می کند.

خیام می گوید : 

 

گویند بهشت و و حور عین خواهد بود

وآنجا می  ناب  و  انگبین  خواهد بود

گر ما می  و معشوقه  گزیدیم  چه باک

آخر نه  به  عاقبت  همین  خواهد  بود

Violinist on a Persian carpet 168cm x 107cm oil on canvas

اثر بالا که متعلق به Gita Langley است هنرمندی را نشان می دهد که بر روی درخت زندگی دراز کشیده و ترکیبی رمانتیک و شاعرانه ساخته است.

در این میان اثر ماتیس که در زیر می اید بدون شک دارای ارزش بیشتری است . هم از جهت شهرت نقاش و هم از جهت آنکه  دخترکی ترک (عثمانی) بر روی فرش ایرانی خلق شده است.

Odalisque allongée 1928 Ink on paper 32.39 x 50.48cm

نام اثر را همانطور که می بینید    odaliqueگذاشته است که به معنی دخترکان صیغه ای حرمسرای پادشاهان عثمانی است. و در نهایت اثری زیبا که هم نشان دهنده ی گناه و هم عروج است. نماد زن عریان  که بارها در این وبسایت مورد بخث قرار گرفته در کنار مفهوم عرفانی فرش هم تضاد دارد و هم  تکمیل کننده است.

Reclining Nude on a Persian Carpet 410mm x 300mm

نقاشی کوروش بزرگ که در آن یهودیان در حال تکریم او هستند از نقاش معاصر آمریکایی

17 دیدگاه


این نقاشی و این یادداشت را فقط جهت خالی نبودن عریضه به مناسبت روز کوروش بزرگ قرار می دهم… مطلب مفصل تری در سال گدشته در این ارتباط نوشته شده بود.

 تیچرت 

M. Teichert  نقاش قرن بیست میلادی در انستیتوی هنر شیکاگو و نیویورک آموزش دید.

 

Older Entries

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: