متن سخنرانی بهرام بیضایی در دانشگاه استنفورد: بخش اول. بستر تاریخی

6 دیدگاه


متن سخنرانی بهرام بیضایی درباره اساطیر و شاهنامه در دانشگاه استنفورد در مارس 2013 این سخنرانی شامل 5 جلسه است و هر جلسه تقریبا دو ساعت طول می‌کشد .در این متن سعی .

شده است از ثبت حاشیه‌ها خودداری شود. در این بخش وضعیت تارخی آن دوران و علل به وجود آمدن شاهنامه را توضیخ میدهد. همچنین اشتباهات ایرانیان و همچنین دور باطلی که ایران و اعراب طی کردند و در نهایت به نابودی بغداد و ایران منجر شد را به طور واضح و خلاصه برای بیننده یا خواننده شرح می دهد. 

 

—————————————————————————–

000000000110

من درباره معنا شناسی شاهنامه در زمینه اجتماعی و سیاسی صحبت می‌کنم نه هنری. شاهنامه در آخر قرن 4 هجری سروده شده و آخرین بازنویسی آن با توجه به زمان مرگ فرودسی می‌بایستی حدود سال 405-407 قمری باشد. ما اکنون حدودا در قرن 15 قمری هستیم و اکنون بیشتر از 1000 سال از آن دوران می‌گذرد. بین ما در واقع فاصله افتاده است. فاصله ای که بین هر کس یا هرجا با این زمان افتاده است. و این فاصله البته فقط زمان نیست بلکه حوادث تاریخی هم می‌باشند.

شاهنامه ازبزرگی ملتی حرف می‌زند که با اشتباهات خودش به خردی افتاده است. نگرانی از آینده در نامه رستم فرخزاد دیده می‌شود و حق با فردوسی نویسنده آن نامه است. این هزار سال به خوبی نشان می‌دهد که حق با فردوسی بوده است. قرن‌های بلافاصله بعد از شاهنامه یعنی 5،6 و 7 دوران سقوط آروزهای ملی است. – تنگ شدن دایره امید نتیجه چندین قرن شکست‌های پیاپی – بسته شدن چشم انداز – کوچک شدن و حل شدن مردم – از محور جهان بودن به جزئی شدن از یک کل، (بیضایی در توضیح می‌گوید که منظور این است که قبل از آن ما ادعای محوریت دنیا را داشتیم ولی در آن دوران اسلام ادعای محوریت دنیا را دارد و هنوز هم دارد) کم کم این نومیدی تبدیل به انزوا و از جهان بریدن، ذوب شدن در الله، غرق دعواهای عقیدتی شدن،غرق در دعواهای جزئی شدن که تا به امروز هم راه به جایی نبرده و تا 1000 سال دیگر هم راه به جایی نخواهد برد.

این بخشی از سیاست‌های بنی امیه و بنی عباس بود که ملل را در دعواهای بی حاصل غرق کند. نتبجتا قانع شدن به کم و کمتر و در نهایت قناعت به چهاردیواری خانه، یا گوشه میخانه، یا زیر درخت یا لب جوی. قناعت به ضرب المثل های نکوهش دنیا و ستایش آخرت… و اینکه سعادت در این جهان ممکن نیست و سپردن جهان به دیگران و قبول اینکه ما بازیچه تقدیریم. همهٔ این موارد از جهان فردوسی و شاهنامه بسیار دور است. اینطور است که فاصلهٔ ملتی که شاهنامه از بزرگی‌اش صخبت می‌کند روز به روز با شاهنامه بیشتر شده است. در دوران معاصر شاهنامه به عنوان معیار زبان و تشخیص زبانی شناخته می‌شود ولی آیا با این چشم انداز فرنگی مآب امروز آیا کسی اصلا شاهنامه می‌خواند؟ ما نمی‌دانیم! در سطح علمی، پژوهشی و تحقیقی مورد توجه خیلی‌ها است و مورد توجه روشنفکران و دشمنان که بعدا از آن صحبت می‌کنم است و هنوز یک جهان کشف نشده است. ولی آیا در مورد امور روزمره هم جواب می‌دهد؟ به نظر من بله. همانطور که در 35 سال گذشته جواب داده است! همان کاری را که به طور اتفاقی در زمان خودش انجام داد و تبدیل شد به معیار مبارزه.

چرا و چگونه شاهانامه به وجود آمد؟ در آخر ساسانیان اتفاقی مهیب تحت عنوان قتل عام مزدیکان اتفاق افتاد که گروه اصلاح طلبان آن دوران محسوب می‌شود. دکتر بهار در پژوهش خود می‌گوید مزدک احتمالا یک مصلح اجتماعی بوده است که بین روستاییان یا همان قشر محروم و دربار ارتباط برقرار می‌کرده است. تا آن زمان قرن‌ها جنگ‌هایی بین ایران و روم بود. در واقع در دوران اشکانیان و ساسانیان تمام توان و ثروت صرف جنگ‌های بی معنی بین ایران ور وم می‌شد به جای اینکه صرف سازندگی بشود. اما در اواخر دوران ساسانی کشمکش‌هایی بین رهبران مرهبی یا همان موبدان وجود داشت که می‌خواستند قدرت مذهبی بر ایران حاکم باشد و می‌دانیم که در 50 سال آخر دوره ساسانیان حدود 19 پادشاه عوض شد که بعضی از آن‌ها حتی 6 ماه هم دوام نیاوردند و این نشان دهنده نابسامانی و تزلزل اجتماعی آن زمان بوده است. در آن دوره انقلاب مزدکیان توسط قشر روستاییان صورت گرفت که خواستار تساوی و عدالت برای "زن و مال" بودند. این موضوع گاهی تحقیر شده است اما در واقع این موضوعی مهم است، زیرا شما در کشوری زندگی می‌کنید که اغنیا حرمسراهایی پر از زنان و سرمایه و قدرت دارند. زور و زن و زر در اختیار آنان است. در حالی که مردم محروم با خشکسالی و روستاهای خراب و محرومیت دست و پنجه نرم می‌کنند.

در اینجا معنای زن بسیار مهم است نه به خاطر کامل کننده مرد، بلکه به عنوان نیروی کارو نیروی تولید. بنابراین مردم شورش می‌کنند و مزدک جهت هدایت این نیرو تلاش می‌کند اما در نهایت کشتار روستاییان اتفاق می‌افتد. موبدان بعدها انوشیروان را عادل می‌خوانند برای اینکه این کشتار را انجام داد.و در اینجا شما متوجه قدرت موبدان می‌شوید و این چیزی است که به تاریگی بر روی آن مطالعه می‌کنند.

بنابراین هنگامی که سربازان اسلام به ایران حمله کردند ایران کشوری متزلزل و بدون قدرت و با پادشاهانی موقت و موبدانی که می‌توانستند به راحتی پادشاهان و تاریخ را تحریف کنند. قبل از وارد شدن به مبحث اصلی من می‌خواهم یک مطلبی را روشن کنم و آن کلمهٔ "شاه" است. من با این کلمه هیچ مشکلی ندارم و فکر می‌کنم بدتر از کامات مشابه آن نیست. مثل امیر یعنی امر دهنده، حاکم یعنی حکم کننده، سلطان یعنی آنکه مساط است و غیره. شاه در اصل مهمنی خوبی داشته است. ما می‌دانیم که شهریار یعنی یار شهر. و خشت هم از شاه می‌آید. یعنی خشت اول هر شهر. شاه قرار است که نگهبان شهر و نگهدارو "باغبان" زندگی باشد. در زمان هخامنشیان یک درخت نمادین در کاخ هر پادشاهی وجود داشت که شاه نگهبان زندگی آن درخت که نمادی از زندگی مردم است، بود. در حقیقت اگر یاد داشته باشید زرتشت یک سرو می‌کارد که نمودار باغی است که شاه باید مراقب آن باشد که در آن زمان همچنین نماد آناهیتا یا خداوند باروری هم

می‌باشد. این سرو نمایندهٔ وظیفهٔ شاه است. یعنی نگهبانی از شهر و آبادی. درخت به معنی کلام و خرد است. پس اگر اینجا من شاه را استفاده می‌کنم همان معنی کلاسیک را استفاده می‌کنم. متأسفانه پیروزی اسلام مصادف شد با پیروزی عرب و نژادی شدن اسلام. و بهانه ای شد برای تسلط جویی فاتحان. اولین سلسله بنی امیه بود. در همان زمان همه‌ی ایرانیان و غیر عرب‌ها به

عنوان عجم و موالی خطاب می‌شدند . موالی به معنی بنده است و در آن زمان مساجد موالی وجود داشت که مخصوص عجم بود. سیاست بنی امیه حذف هویت مردمی بود که بر آن مسلط شده بودند. در این میان آثار یونانی و ایرانی را به عربی ترجمه کردند و اصل آن‌ها را محو کردند. مثل تبدیل "هزار افسان" به "هزار و یک شب" است. ویران کردن آثار تاریخی و صورتک‌ها تحت عنوان بت پرستی. سوزاندن کتاب‌ها و از بین بردن زبان‌ها. جعل حدیث هم می‌کردند مثل اینکه مغضوب‌ترین زبان‌ها زبان پارسی است یا زبان اهل جهنم خوارزمی است یا خوزستان سرزمین شیطان است و عربی زبان اهل جنت است و از این قبیل…

در سال 61 هجری واقعه کربلا اتفاق افتاد چیزی که مبنای شیعه گری شد. شیعه گری در واقع به این معنی است که ما از عرب برتریم اما خاندان پیامبر استثنا است و ما به این‌ها اقتدا می‌کنیم نه به عرب. در واقع علت آن که حداقل در تاریخ شیعه مورد قبول گرفته است این است که گفته می‌شود که شهربانو دختر یزدگرد همسر امام حسین شد. این موضوع با جزئیات در کتاب‌های شیعه آمده است.(در اینجا داستان شهربانو و عمر و حضرت علی را تعریف می‌کند). این نکته خیلی مهم است که در آن یک زن شوهر خود را انتخاب می‌کند. بقیه البته این را قبول ندارند. اسطوره است می‌دانیم. ولی مگر بقیه چیزها اسطوره نیست؟ سرتاپای ادیان اسطوره است. و ایرانی‌ها می‌گویند که شهریاری از یزدگرد از طریق دخترش به حسین می‌رسد. نکته این است که شهریاری در این تاریخ از زن به مرد می‌رسد. ( فوسکا: مقایسه کنید با قانونی که به تازگی در انگلستان توسط ملکه تصویب شده که زنان هم می‌توانند سلطنت را انتقال بدهند)

در سال 28 هجری ابومسلم خراسانی بنی امیه را برانداخت و به جای آن بنی عباس نشستند برای آنکه از خاندان پیامبر بودند و ما امیدوار بودیم که آن‌ها تبعیض برای نا ایرانی‌ها قائل نباشند. که البته در ابتدا هم همین شد و خاندان برمکی به اوج رسیدند و وزیر شدند که از سرداران ابومسلم بودند و از اهل بلخ بودند. و بعداً به اسلام گرویدند. و بعد در زمان جعفر برمکی دوباره سقوط کردند که البته به رونق بغداد خیلی کمک کردند. اتفاقاتی که اینجا می‌افتد که بعداً هم توسط عباسیان دوباره همان تبعیض برای ایرانیان اتفاق می‌افتد باعث شد که ایرانیان به دنبال جستجو برای شجره نامه خود برای ارتباط با خاندان پیامبر باشند و اولین خدای‌نامه ها و شجره نامه‌ها ساخته و نوشته شد و در قرن سوم کم کم شاهنامه سرایان به ظهور رسیدند. که قبل از فردوسی بودند. در کنار جنگ شیعه و سنی کشش‌های عرفانی آمد و جنگ‌های هفتاد و ملت شروع شد. در این مواقع هیچ‌کس به دنبال نفی اسلام نبود.

در این زمان متوکل عباسی کسی بود که در محو هر چیز ایرانی کوشش کرد و در آن زمان یک سیاستی به وجود آمد که دور اقوام آسیای میانه برای حمله به ایران بود. در اینجا من اسم قومی را نمی‌برم که به کسی بر نخورد ولی ما باید بفهمیم که خودمان مسئول مشکلات خودمان هستیم. لطفاً به شما برنخورد اما ناچارم اسم ببرم لطفاً به شما برنخورد. در آن زمان اقوام آن‌سوی جیحون دعوت شدند که به خراسان حمله کنند. همچنین دعوت از ترکان برای همکاری با خلفا برای دشمنی با ایرانیان هم هست. متوکل عباسی برای تقویت آن‌ها جهت مخالفت با ایرانیان کاری "با نمک" انجام داد. در قرن سوم او دستور داد سرو کاشمر را قطع کنند. سروی که زرتشت به دست خود کاشته بود و دستور داد تنه‌ی آن را برای ساختن کاخی در بغداد استفاده کنند. این سرو 1450 سال عمر داشت و دور تنه‌ی آن به اندازه 28 تازیانه بود. ایرانیان حاضر شدند که 50 هزار درهم بدهند تا سرو بریده نشود اما حاکم خراسان جرئت نکرد و سرو بریده شد. در هنگام سقوط سرو زمین به لرزه درآمد و کاریزها به هم خورد و آسمان از پرواز پرندگانی که در آن لانه کرده بودند سیاه شد و چوب‌های این درخت را بار 1300 شتر کردند و به بغداد بردند و وقتی رسید گه متوکل توسط غلامان "ترک" خود کشته شده بود. یعنی میزان تاسف و میزان دشمنی حیرت آور است. خلفا مسئول ایجاد جنگ شیعه و سنی و جنگ اقوام هستند. طی این وضعیت تاریخی فردوسی کار شاهنامه سرایان دیگر را به سرانجام رساند. نتیجه کار عباسیان در دعوت اقوام اسیای میانه یورش سلجوقیان و قراختاییان و غیره است. جنگ‌های قومی و مذهبی و غیره که مناقب خوانان فضائل علی و در جای دیگر فضائل پیامبر و چهار خلیفه و البته جنگ شیعه و سنی شعله ور است. همچنین ساختن اساطیر دینی در مقال شاهنامه که ابته ضد ایرانی هم بودند مثل حمزه نامه و اسکندر نامه و غیره و غیره. نکته جالب این است که اسطوره‌ی مهم در این میان اسکندر است و نکته مهم این است که کسانی که ایران را خراب کرده‌اند به خدایی رسانده می‌شوند. این موضوع باعث شگفتی است البته. مثلا همین اسکندر را به خدایی می‌رسانند که در اسکندرنامه همه را به خدا هم دعوت می‌کنند. که نتیجه همه این‌ها حمله چنگیز خان است که همه را می‌کشد و حتی یک سگ یا گربه را زنده نمی‌گذارد. و بعد از آن خواجه نصیر طوسی را داریم که نتیجه آن کشته شدن آخرین خلیفه عباسی است. و شاهنامه همین تکرار همین بی خردی است که تکرار می‌شود و تاوان داده می‌شود.

منبع http://www.youtube.com/watch?v=KZ1QudJKxjc

Advertisements

حوا، آفرودیت، آرش… من ماندم و برهنگی اخلاق

16 دیدگاه


امروز جمعه چهارم آذرماه سال یک هزار و سیصد و نود خورشیدی برابر با بیست و پنج نوامبر سال دوهزار و یازده میلادی از سری داستانهای قرن معروف بیست و یکم است.

مدتها از زمانی که مادرمان حوا گستاخانه مرزها را شکست و سیب سرخ را به آدم زمخت و بی احساس و کسل کننده تقدیم کرد می گذرد. من به عنوان یک مرد می توانم وحشت آدم را وقتی که برای "اولین" بار بدن برهنه ی یک زن را می بیند درک کنم. ترس از ندانستن و تفاوتی که همراه با کنجکاوی و هوس همراه می شود و شرمی که از حضور خدای خود در همان نزدیکی دارد. لابد هنگامی که می فهمد تمنای تصاحب آن را دارد بیشتر وحشت می کند، بیشتر از ترس سرزنش همان خدا، حالا حوایی که ضعیف و ظریف بود و تنها از یک دنده ی بدن او ساخته شده بود این چنین قدرتمند می شود.

سالها می گذرد و فرزندان این آدم در زمین گسترده می شوند. هنوز بعد از چندهزار سال درک بدن زنان برای مردان دشوار است. آخر این چه موجودی  است که اینهمه خونریزی می کند ولی نمی میرد؟ او چه موجودی است که ابرها او را بارور می کنند و انسانهای دیگری می سازد؟ نکند شیاطین را بزاید؟ چه سری در این بدن مرموز است؟

دیری نگذشت که آدم با قدرت بدنی بیشتر و احساس ضعیفتر، قدرتی را که بی اختیار به حوای خود بخشیده بود و او را "جادوگر" ، "پیشگو" ،  و " دانای " قبیله خود می پنداشت را نادرست دانست. اما این بار به فکر برابری نبود بلکه به فکر  تصاحب قدرت بود.

مدتها گذشت تا بار دیگر حوایی در میانه ی تاریخ ظاهر شود که به دنبال برابری باشد.

حوایی به نام آفرودیت ( ونوس). آفرودیت خود را برهنه کرد  و  " نظم جهان را به هم ریخت" . او را الهه عشق و زیبایی نام نهادند البته! او جذابترین زن المپ بود و همه مردان خدایی عاشق او شدند و به دنبالش راه افتادند. او تبدیل به چشمه ی الهام  شعر و ادبیات و نقاشی و هنر شد! البته کسانی هم به او بی احترامی کردند که به نفرین آفرودیت دچار شدند: <> بدترین مصیبت عالم برای یک عاشق چیست جز این؟ در این میان آرتمیس و آتنا سعی کردند شبیه او باشند. خود را برهنه کردند تا مثل او شوند اما فقط به زن بودن خود توهین کردند. در نهایت آفرودیت را به فساد اخلاقی متهم کردند. تهمت تنها سلاح آنها بود. او روز به روز برای مردان ترسناک تر می شد و مردان بزرگ نامیرا نمی توانستند با وجود او با هم متحد شوند، چون هر کدام دل در گرو عشق او داشتند. او قدرت مردان را به سخره گرفته بود. در عین ضعف قدرتمند بود. بعدها آفرودیت به نفرین خودش دچار شد…

روزگار غریبی است نازنین…

مدتها گذشته است از زمانی که آرش کمانگیر " برهنه " شد و به ما گفت : ببینید این بدن برهنه ی مرا، سالم و تندرست هستم و هیچ بیماری ندارم، اما پس از پرتاب تیر جان خواهم داد زیرا که تمام وجود خود را برای پرتاب تیر خواهم داد.

تیر او پرتاب شد و البرز بلند بالا را فتح کرد. " خبرش در همه عالم پیچید" و به راستی که آرش داستان ما خیلی شجاع بود. شجاعت قبول مرگ ، قبول شکست احتمالی، شجاعت قهرمان بودن.

برهنگی همواره ترسناک بوده است چون همیشه نقطه آغاز بهم ریختن نظم موجود است. چون در اسطوه ی قبلی بشر به دنبال فهمیدن نبوده و فقط خواسته نظم بی نظم دنیای خود را حفظ کند…او محکوم به تکرار است. برهنگی لبه ی تیغ است. یک سو شرم و فساد و گستاخی و سوی دیگر مادرمان حوا و دعوت به برابری است.

من سر تعظیم فرود می آورم به شجاعت حوا، آرش و به شجاعت آنکه بی پروا و عاشق به درون جمعیت  " پا برهنه ها *" رفت! 

راستی فرامش کردم بگویم در خط اول… امروز روز جهانی مبارزه با خشونت علیه زنان بود… در همین روز شاهد عریان ترین خشونت علیه یک زن بودیم.

پ.ن: *اشاره به حمله به زن مصری

تجاوز به اروپا…!

6 دیدگاه


ژوپیتر خدای خدایان را که یادتان هست؟ اوکه زمانی ناجی برادران و خواهران خود شده شده بود  هنگامی که در صحرایی زیبا در حال گشت و گذار بود " اروپای " زیبا و جوان را می بیند و سخت دلباخته اش می شود. طبق معمول  افسانه ها که هیچگاه معشوق به عاشق توجهی ندارد این بار هم با بی توجهی یار روبرو می شود و برای بدست آوردن او خود را به شکل گاوی سپید در می آورد و با فریب دادن اروپا او را سوار کرده و می رباید و به سرزمین اروپای امروزی می رود… جایی که هنوز هم میتوان آنها را دید :

و اما ژوپیتر این خدای قدرتمند که در برابر هوس؟ عشق آنچنان بی تاب می شود که ناچار وظایف خدایی خود را فراموش می کند و به شکل گاوی هوس باز در می آید  تا دخترک را با حیله برباید، پرنسس را به سبک زنانه ( نشستن از یک طرف) سوار خود کرده است و او را از میان جزیره شناکنان خارج می کند در حالی که دوستان پرنسس از درون جزیره او را مشاهده می کنند . در این میان کوپیدها یا کودکان پرنده ای که با تیر عشقشان همیشه ناظر این چنین چالش هایی هستند به نتیجه شیطنت بچه گانه خود که طبق معمول نظم جهان را به هم ریخته با کنجکاوی می نگرند و حتی یکی از آنها از یک ماهی برای سواری در آب بهره گرفته است.

و اما تیشان (تیتان) که با سابقه ی ترسیم تجاوزهای مشکوک!  همیشه بیننده را معذب میکند و او نمی تواند مصممانه بگوید که زن و مرد در چه احساسی هستند. عناصر تابلو دایره وار می رقصند و موجی که از سمت جزیره با تک ضرب کوچک دخترکان (نیمف ها) در سمت چپ تابلو شروع می شود شبیه به موجی به کوپیدها و سپس به زن و گاو می رسد. زن که به سختی تعادل خود را حفظ کرده و این بی تعادلی ناخودآگاه پوشش او را به کنار زده است تا شهوت گاو را بیشتر کند و در نقطه آخر این دایره به چشمان گاو می رسیم، چشمان ژوپیتر که به ما زل زده است و ناگهان چرخه از حرکت می ایستد… نگاهی آزاد دهنده است که بیننده را دو دل می کند که با او همدردی کند یا او را سرزنش… نگاه گربه ای که جوجه ای را شکار کرده!

و اما نماد گاو  که نماد باروری و  حاصلخیزی زمین هستند و  طبیعت بدون گاو همواره خشک خواهد ماند… شاخ گاو که شبیه به هلال ماه است و نمایش دهنده ابرهای باران زا و گرماست و در نهیات اولین گاو-مرد تاریخ در بسیاری از اسطوره ها حضور داشته است…شبیه به کیومرث که اولین گاومرد تاریخ ایران باستان است و  کارکردی مشابه ژوپیتر داشته است. نماد ماهی به همراه نماد برهنگی هر دو میتواند به دو معنی به کار برود. ماهی همانطور که یکی از نمادهای شیاطین است نماد رستگاری هم است. در این میان گردش نمادهای ماهی و گاو که ما را به یاد زودیاک می اندازد که البته بی این دو ماه زودیاک یک ماه دیگر هم باید حضور داشته باشد که همان  گوسفند است یا نماد شهوترانی… آیا اروپا در اینجا  قصد شهوترانی هم داشته است؟ اگر داشته است چه باک؟!

آنچه عجیب است تکرار هر روزه تاریخ اسطوره هاست. بی شک نیکان ما قدرت درک بیشتر از دنیای اراف داشته اند که چنین اسطوره هایی خلق کرده اند که نمونه های آن را هر روزه در دنیای امروز می بینیم. خدایانی که اینچنین زندگی کردند و بشر را اینچنین نیز تربیت کردند. شاید وقت آن رسیده است که اسطوره های جدیدی بیافرینیم.

منابع :

http://www.themasterpiececards.com/

Stephen J. Campbell, "Europa," in Eye of the Beholder, edited by Alan Chong et al. (Boston: ISGM and Beacon Press, 2003): 103-107.

 

» لدای اتمی » نماد بشر معلق در پوچی

35 دیدگاه


در سال 1949 میلادی پس از آنکه بمب اتمی بر سر مردم  هیروشما فرود آمد ، دالی همسر خود را برهنه کرد ، تن او را عریان کشید  تا روح  لدای جدید بر اساس اسطوره های امروز بشر خلق شود.

این تابلو از چند جهت ارزش بررسی دارد . اول از همه نمادگرایی آن است . اما نکته دوم و مهم آن استفاده از تکنیک پیچیده ریاضی است. بررسی چگونگی استفاده از ریاضیات از آن جهت مهم است که قبلا دوستان انتقاد می کردند که باور اینکه کسی مثل داوینچی چنین تکنیک های پیچیده ای برای تابلوهای خود به کار گرفته باشد بسیار دور از ذهن است اما در این یادداشت خواهیم دید که این موضوع دور از ذهن نیست.

پرده ی اول :

اگر به خاطر داشته باشید قبلا در این یادداشت به اسطوره ی » لدا و قو » اشاره کرده بودیم. موضوع اسطوره را از این وبلاگ کپی می کنم تا با هم بخوانیم :
يکی از اينها مربوطه ميشود به اسطوره ی زيوس و لدا(Leda) ملکه اسپارتا. او زن بسيار زيبايی بود و زئوس هرچه تلاش برای بدست اوردن عشق او کرد موفق نشد. زئوس خود را به شکل يک قو در آورد و اين قو انقدر زيبا بود که لدا عاشق او شد و بعد از آن لدا تخم گذاشت  و از اين تخم دو بچه [ دو قلو . فوسکا] بسيار زيبا بدنيا آمدند که يکی [Castor and Pollux فوسکا]او ديگيری هلن و[ کلیمنتسرا.فوسکا]  است . اين صورت فلکی برای جشن گرفتن برای اين قوی زيبا بوجود آمد.
داستان ديگر اين است که اين قو حيوان Cassiopeia (در افسانه آندرو مدا در موردش صحبت شده است)بوده است.
داستان ديگر اين است که اين قو پسر نپتون  Cionus است که توسط آشيل خفه شد و نپتون برای جادانه نگه داشتنش او را به صورت يک قو در آورد و در آسمان جا داد.

اسطوره لدا، به طور کلی اسطوره ای تجاوزکارانه است که در قالب عشق خود را می نمایاند. لدا شاید با علاقه قلبی با زئوس به تخت رفت ولی او فقط به » قو » فکر می کرد نه به زئوس ، به همین دلیل غالبا در این داستان از لفظ  » تجاوز » به لدا استفاده می کنند که فرزندان این عشق بی سرانجام مایه بدبختی های زیادی برای انسان های عادی شدند که معروفترین آنها داستان هلن است که منجر به جنگ تروا شد. البته از این نکته نباید غافل شد که لدا در آن زمان شوهر داشته است و همان شب نیست با شوهرش همبستر بوده است و چون در یک شب دو بار عمل نزدیکی را انجام داده پس دو تخم گذاشته است !!! در واقع به شخصه فکر می کنم علت انتخاب چنین سوژه ای توسط دالی بعد از جنگ همین وضعیت بغرنج رفتار آمریکا در انتهای جنگ دوم جهانی باشد که شاید در ظاهر منجر به ایجاد صلح شد ولی در واقع تجاوزی وحشتناک بود که فرزندانی » بد یمن»  به دنیا آورد.

Artist Salvador Dalí Year 1949 Type Oil on canvas Dimensions 61.1 cm × 45.3 cm (24.1 in × 17.8 in) Location Dalí Theatre and Museum, Figueres

در این تابلو همسر دالی را می بینید که با حالتی خاص و به صورت کاملا برهنه در نقش لدا قرار گرفته است و اطراف او توسط دو جعبه چهار گوش ، کتاب ، تخم مرغ و ابزارهای ترسیم هندسی به صورتی کاملا شناور دیده می شود. در این تابلو همه چیز شناور است . حتی آب دریا بر روی ساحل قرار ندارد و شناور است. کوه هایی که در پشت می بینید طبق نظر نقاش مربوط به Cap Norfeu می شود که محلی در اسپانیا است.

تا اینجا تمام مطالب مربوط به حقایق و اسناد بود. اگر بخواهیم کمی اظهار نظر کنیم در این مورد باید به مقایسه تابلوهای قبلی و نسل کلاسیک لدا و قو با این تابلو بپردازیم. قبلا تابلویی از داوینچی با همین موضوع دیده بودیم. شخصا فکر می کنم نشان دادن یک اسطوره ی قدیمی با شمایل جدید مفهومی ندارد جز نشان دادن تغییر سرگرمی های بشر! به جای تخم مرغ هایی که از یک زن به وجود می آید و در آن کودکانی دوقلو وجود دارند اینبار با ابزارهای مهندسی و کتاب روبرو می شویم و البته یک تخم مرغ که شاید قبل از آنکه ما را به یاد تولید مثل بیاندازد ، ما را به یاد نمیرو می اندازد! هیچ تماسی در میان اجزای تابلو وجود ندارد و همه چیز معلق است. اگر شما فیلم لحظه انفجار بمب های هسته ای را دیده باشید آنگاه درک چنین حالتی آسان خواهد بود. دقیقا شبیه به لحظه ای است که  انرژی حاصل از انفجار همه چیز را معلق می کند.

کتاب نماد  یادگیری  و تخم مرغ نماد شروع زندگی دوباره است. تخم مرغ در فرهنگ انگلیسی میتواند نماد شخصیت افراد باشد چون خوب بودن یا بد بودن شخصیت افراد را به خوب یا بد بودن یک تخم مرغ تشبیه می کنند.


اپیزود دوم :

   سالوادور دالی  درباره این اثر خودش می گوید : این نقاشی را بر اساس تئوری جدید » تماس اتمی » ترسیم کرده ام که پایه و اساس آن در علم فیزیک بر مبنای فعالیت های بین اتمی می باشد. لدا ، قو را لمس نمی کند ، لدا پایه را لمس نمیکند و پایه بر روی زمین قرار نگرفته است و الخ . او اضافه می کند که نشان دادن این تعلیق یکی از جنبه های مقیاس اتمی است .

این اثر بر مبنایی کاملا ریاضی ترسیم شده است و هنرمند چنیدن مرتبه مجبور به بازآفرینی اثر شده است تا بتواند ترکیب را درون یک پنج ضلعی که بر مبنای عدد طلایی  ترسیم شده است قرار بدهد.

طرح اولیه شماره یک
طرح اولیه شماره دو

فرمول ریاضی که نقاش از آن در ترسیم اثر استفاده کرده است را می توانید در گوشه پایین سمت راست طرح اولیه شماره دو ببینید . همچنین اگر به مطالب مربوط به پنج ضلعی ها در هنر علاقه مند هستید میتوانید این یادداشت را هم ببینید .

همانطور که می بینید لدا در میان 5 ضلعی نشسته است و هر کدام از گوشه های 5 ضلعی در محلی قرار دارد که میتواند نمایانگر 5 نماد کمال باشد: 1 ) عشق  2 ) واژه یا کلمه  3) عزم و اراده  4) راهبری  5) نور یا حقیقت

برای این تابلو بحث های زیادی می توان پیش کشید که  ترجیح می دهم ادامه آن را به همراه شما در بخش نظارت بنویسم.

بازگشت جودیث با سر بریده ژنرال، نماد دخترانی که باکره می مانند

27 دیدگاه


The Return of Judith to Bethulia c. 1472 Oil on panel, 31 x 24 cm Galleria degli Uffizi, Florence

در دوران قدیم سرداری بود هولوفرنس Holofernes نام که یکی  از سرداران سپاه نبوکدنصر ، پادشاه آشوری بود. روزی که این پادشاه هوس کشور گشایی کرده بود سردار خود را برای فتح شهر کوچک  بتولیا Bethulia روانه می کند. و اما در این شهر کوچک  یونانی دخترکی بود جویث نام که آوازه زیبایی او از سراسر گیتی به گوش هر کسی رسیده بود ، و اما هنگامی که هولوفرنس شهر را محاصره کرده بود جودیث تصمیم می گیرد به همراه خدمتکار خود برای شهرش فداکاری کند. او پنهانی و دزدکی با کمک زیبایی و معصومیت  چهره ی خود سربازان را فریب داده و به خیمه ی سردار نزدیک می شودو سر او را در حالی که خوابیده بود از تنش جدا می کند. هنگامی که سربازان آشوری متوجه می شوند که ژنرالشان مرده است پا به فرار می گذارند و آن شهر کوچک از آن لشکر عظیم نجات پیدا می کند.

اما داستان ساده ی این تابلو نکات جالب و قابل توجه زیادی دارد. در این تابلو جودیث در دست چپ خود برگ درخت زیتون را به نشانه صلح در دست دارد و در دست راست شمشیری را در دست دارد که به کمک آن سر سردار را بریده است. تناقضی عجیب و شاید قابل قبول… صحبتی که خیلی ها به آن عقیده دارند و می گویند راه صلح از خونریزی می گذرد. پس از آن ظرافت و شکننده بودن ظاهر جودیث است که البته در بیشتر تابلوهایی که در این دوره از این داستان کشیده شده است این موضوع رعایت شده است. جودیث همانند حوریهایی ترسیم شده است که در بیشتر تابلوهای این دوران دیده می شود. ببینید به چه ظرافت بوتیچلی طوری او را ترسیم کرده است که گویا همزمان دو برداشت می توان از این حالت او داشت… گویا هم در حال برداشتن قدم های بلند است (همانند جنگاوران ) و هم با غمزه و عشوه ایستاده است تا خدمتکارش به دور او بگردد ( همانند زیبا رویان ) .  من متعجبم که چرا تا به حال منتقدان هنری دو تابلوی ونوس بوتیچلی و جودیث او را در کنار هم قرار نداده اند. این دو تابلو درواقع نقاط اشتراک زیادی دارند. حالت نگاه و غمی که در ونوس و در صورت جودیث است و شباهت حالت دستان و البته فرم ایستادن هر دو کاملا قابل توجه است. در این میان خدمتکار همانند اطرفیان ونوس حالت گرفته است.  موضوع وقتی جالب می شود که بدانیم معنی نام بتولیا به معنی «باکره» است. باکره ای که از » تجاوز » لشکر آشوری در امان ماند .  این ظرافت و زیبایی که در موقع لزوم چنین وحشیانه می تواند سر یک انسان را ببرد  نشان دهنده ذات متناقض زنان است .  این حالت در تابلوی ونوس هم مشاهده می شود. ونوسی که الهه زیبایی است و در حالی که برهنه از صدف خود بیرون آمده است  و در ظاهر آسیب پذیر است اما می بینیم که  چرخ و فلک همه برای او تلاش می کنند .  نقاش به زیبایی توانسته این داستان زیبا را نمادی برای جلوگیری از تجاوز مردان معرفی کند .  مردانی که فریب قدرت خود و ظاهر معصوم دخترکان را می خورند .

فقط می ماند دو نکته ظریف دیگر برای اهل دل… یادتان می آید درباره گروه چوپانان در یادداشت جام مقدس صحبت کردم؟ گفتم بوتیچلی و داوینچی و غیره همه در این گروه بودند… آیا درختی که پشت سر جودیث و پشت سر ونوس و نیز تابلوهای داوینچی وجود دارد آشنا نیست؟ نکته دوم این است که چه ظرافت جالبی دارد شباهت میان این دو جمله ، بریدن سر سردار مانع از تجاوز به شهر شد ، بریدن سر آلت مردان هم مانع از تجاوز به دخترکان می شود… !

راستی چرا دخترکان تابلوهای بوتیچلی غمگین هستند؟

پادشاهان ، روحانیون و مردم ظالم…! (بخش دوم)

20 دیدگاه


در نوشتار قبلی به آنجا رسیدیم که پادشاهان و روحانیون از هم جدا شدند و در واقع قدرت اصلی در دست روحانیون باقی ماند.این که در طول تاریخ در جدال قدرت بین این دوطیف چه گذشت از حوصله ی این یادداشت خارج است.

قرار بر این بود که درباره محراب ها صحبت کنیم. محراب ها مکان هایی بودندکه جهت انجام عمل قربانی کردن و دادن پیشکش به کار می رفتند. محوریترین آیین در پرستش هر خدایی ، قربانی کردن بود.محراب ها به صورتی ساخته می شدند که نشان دهنده ابعاد معبد در مقیاس کوچکتر بود. با این مقدمه فهم شباهت محراب های مسیحی و به خصوص اسلامی از نظر رنگ و فرم به آسمان چندان دشوار نیست. در اکثر نگاره هایی که از دوران باستان به جا مانده است ، پادشاهانی را در حال عبادت می بینید در حالی که از روحانیون خبری نیست. علت البته واضح است. روحانیون پیشکش ها و قربانی ها را تحویل می گیرند. این موضوع رفته رفته به این شکل در آمد که بشر  برای خدایان قربانی می کرد اما هدایا و پیشکش خود را به روحانیون تحویل می داد. هدف از قربانی کردن ادامه ی رابطه ی رضایتمند بین بشر و خدا بود. به نوعی رشوه دادن !

حال سعی می کنیم به حل این معما بپردازیم  که چرا مردمان با شاهان دشمنی داشتند. علت این امر را  می توان دراسطوره ها یافت.اسطوره ای که در زیر می آید به اشکال مختلف در فرهنگ های مختلف دیده می شود.کاملترین آن افسانه ادیپ  است.

داستان از این قرار است که پیشگوی معبد دلف پیش بینی کرد که اگر لائیوس ِ پادشاه صاحب پسری بشود، این پسر پدرش را کشته و با مادرش زنا می کند. بچه به دنیا می آید و لائوس او را در کوه سیترون زندانی می کند. او را پیدا می کنند و به دربار پادشاهی دیگر می سپارند. وی ادیپ را به نیک سیرتی تربیت می کند. ادیپ هنگامی که بزرگ می شود با پیشگو مشورت می کند و به داستان خود پی می برد. جهت فرار از این سرنوشت از قصر فرار می کند و در سفر به پیرمردی می رسد و در جدالی او را می کشد. او پدرش بود! سپس در نزدیکی کشور تبس ابولهول را می بیند که از عابران سوال می پرسید و اگر جواب صحیح را می دادند پادشاه کشور تبس و اگر نمی دادند خورده می شدند.

ادیپ در حال فکر کردن به سوال ابوالهول

 

ادیپ جواب سوال را به درستی می دهد و پادشاه مملکت می شود و با ملکه آن سرزمین ازدواج می کند. طاعون نازل می شود و مردمان زیادی می میرند. سپس می فهمد که آن ملکه مادرش بوده است…! ادیپ راز خود را فهمید ، مادرش خود را به دار آویخت و ادیپ چشمان خود را از حدقه در آورد…

افسانه ی ادیپ نمادی برای کین بین پدر و پسر است. افسانه ی رستم وسهراب ،کیکاووس و سودابه و سیاوش ، نادرشاه و شاه عباس با فرزندانشان شیرویه و خسرو پرویز همه نمونه هایی ایرانی از این اسطوره هستند و این نماد هستند. فروید عقیده دارد این نفرت ناخواسته باعث رفتاری تا خودآگاهانه می شود. تمایل فرزند به جانشینی پدر  و تصاحب داشته های او و نیز عشق پسر به مادر خود باعث رفتاری کاملا ناخودآگاه  می شود. اگر سهوا فرزند پدرش را و یا کسی که شبیه به پدرش است مثل شاه یا رئیس قبیله را بکشد و به آرزویش برسد آنگاه دچار عذاب وجدان های سهمگین می شود و کمبود خود را با عزاداری جبران می کند. رفتاری که مردمان با مسیح داشتند کاملا نشان دهنده این موضوع است. همچنین اطاعت اغراق آمیز از پدر و یا سرپرست به دلیل همین احساس گناهی است که از افکار شرورانه سرچشمه می گیرد.

شباهت جالب بین یک اسطوره ایرانی و معراج پیامبر مسلمانان (ارداویراف نامه)

150 دیدگاه


یادداشتی که درباره پرسفونه نوشتم مرا به این فکر واداشت که شاید بهتر باشد درباره اسطوره های ایرانی بیشتر بنویسم.در این یادداشت می خواهم درباره اسطوره ای کمتر شناخته شده بنویسم که شباهت های جالبی بین آن و معراج وجود دارد و گردش اسطوره ها را نشان می دهد. طبق معمول از اظهار نظر شخصی خودداری می کنم و فقط «خام نویسی » می کنم و نتیجه گیری را به عهده شما می گذارم.
[ارداویراف] :چون اسکندر اوستا و زند را سوزانید ، پس مردم ایرانشهر در شک افتادند و برای بازیافتن حقیقت دین ارداویراف را برگزیدند تا به جهان دیگر رود و از پاداش عمل مردم خبر آورد. ارداویراف را «می و منگ» گشتاسبی خوراندند و روان او از «چینود پل» گذشت.(پل صراط)(نقل از اسطوره های ایرانی تالیف دکتر مهرداد بهار)
سروش و ایزد آذر، دست او را گرفتند و از همستگان گذرانیدندو از طبقات بهشت تا به پیشگاه هرمزد.و از آنجا به دیدار دوزخ و درکات آن رفت.

محمد:سپس محمد با جبرئیل بالا می‌روند تا به آسمان دنیا صعود می‌کنند، در آنجا فرشته‌ای به نام اسماعیل که مسئول دفع شیاطین با شهاب است را ملاقات می‌کنند. و پس از معارفه محمد به وی توسط جبرئیل اجازه صعود توسط فرشته صادر می‌شود و فرشته در را باز می‌کند، محمد به او سلام می‌کند او نیز به محمد سلام می‌کرد و برای یکدیگر استغفار می‌کنند.

جبرییل به جای سروش و اسماعیل که قدرت کنترل آتش را دارد به جای ایزد آذر البته با اختیارات محدود تر.

[ارداویراف] : پس سروش پرهیزکار و ایزد آذردست مرا فراز گرفتندو مرا جای جای فراز بردند. دیدم امشاسپندان و دیدم دیگر ایزدان را. دیدم فروهر کیومرث و زردشت و کی گشتاسب و فرشوشتر و جاماسپ و دیگر نیک کرداران.(همان)

محمد در آسمان دوم فرشتگان را می بیند و در آسمان سوم یوسف و در آسمان چهارم ادریس و در آسمان پنجم  هارون برادر موسی و در آسمان ششم موسی و در آسمان هفتم ابراهیم را می بیند.

Miraj by Sultan Muhammad.Persian, c.1540.

Mohammed meets the prophets Ismail, Is-hak and Lot in paradise. From the Apocalypse of Muhammad, written in 1436 in Herat, Afghanistan (now in the Bibliotheque Nationale, Paris).

 

[ارداویراف] : روان زنی دیدمکه ریم و چلیدی مردمان را تشت تشت برای خوردن به وی می دادند. پرسیدم این تن چه گناه کرد که روان چنان پادافره برد؟ سروش گوید که این روان آن زن در وند است که به هنگام دشتان از مرد دوری نجست و داد نداشت و به آب و آتش رفت. [همان]  (یعنی در هنگام قاعده گی با مردی نزدیکی کند و خود را پاک ندارد)

محمد می گوید :زنی رادیدم که دست وپاهایش برعکس باهم بسته بودند و مارها وعقربها به اونیش می زدند. زنی که وضومی گرفت درحالی که بدنش از جنب وحیض ونجس بود ونماز را سبک می شمرد.

[ارداویراف]:روان زنی را دیدم که زبانش از حلقوم کشیده شده و در هوا آویخته بود. پرسیدم این روان از کیست؟ سروش گفت این از آن زن در وند است که به گیتی شوی و سالار خود را حقیر شمرد و نفرین کرد و دشنام داد و پاسخ گویی کرد.

محمد:جبرئیل به محمد پیامبر در شب معراج جهنم را نشان می‌دهد که در آن شیطانی سبز رنگ نگاهبان زنانی است که در نتیجه دروغ گفتن به شوهرانشان و خارج شدن از خانه بدون اجازه آنان، با قلابهایی از زبان آویزان شده و در میان شعله‌های آتش میسوزند و بدین‌سان عذاب می‌بینند.

(مینیاتور ایرانی متعلق به قرن ۱۵ میلادی)

 

[ارداویراف]: روان زنی را دیدم که به پستان خویش کوهی را می کندو سنگ آسیابی را چون لشتی بر سر می داشت و پرسیدم این چه گناهی کرده؟ سروش گفت آن زن است که به گیتی کودک حویش را در شکم نسا و تباه کرد و بیفکند.

محمد:محمد سوار بر براق به همراه جبرئیل در شب معراج جهنم را می‌بیند که در صحنی از آن شیطانی سرخ، نگاهبان زنانی است که به دروغ، فرزندان حرامزاده‌شان را به شوهرانشان منتسب نموده‌اند و برای عذاب دیدن با قلابهایی از سینه آویزان شده و در میان شعله‌های آتش می‌سوزند.

مینیاتور ایرانی متعلق به قرن ۱۵ میلادی

 

این  یادداشت که به نوعی گشت گذار در جهنم به سبک شرقی بود ، دست چین شده ای از دو اسطوره بود که دو دلیل برای این انتخاب ها داشتم. یکی برای هر شرحی تصویری موجود باشد و دیگر اینکه درباره زنان باشد. با خواندن هر دو آیین و اسطوره متوجه می شوید که جرایم این زنان جنسیتی بوده است تا عملی. بعنی زنان به واسطه جنسی که داشتند مستحق عذاب شدند در صورتی که مردان به واسطه عملی که انجام دادند. جهت توضیحات  بیشتر می توانید به مقاله زن در ارداویراف نامه نوشته انی کاظمی مراجعه کنید.

این اسطوره قبل از آن هم هم در یهودیت و هم در مسیحیت توسط اشعیا و پولس قدیس تکرار شده است اما به نظر می رسد قدیمی ترین آن مربوط به کرتیر ایرانی باشد.یادتان باشد هرگاه به نقش رجب رفتید این نگاره سنگی همان کرتیر است که به آسمانها رفت و خبر آورد.


Older Entries

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: