داستان کوتاه: بخش هایی از بوف کور و شازده کوچولو

28 دیدگاه


دو بخش از داستانهای بوف کور و شازده کوچولو توسط یکی از عزیزان خواننده فرستاده شده است که انصافا بخش هایی تامل برانگیز هستند و مجالی برای بیان اندیشه های دوستان ایجاد خواهد کرد:

بخشی از داستان » بوف کور» اثر صادق هدایت.

«در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته و در انزوا می خورد و می تراشد.
این دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که این
دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشمارند و
اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می
کنند آنرا با لبخند، شکاک و تمسخر آمیز تلقی بکنند- زیرا بشر هنوز چاره و
دوایی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی به توسط شراب و خواب
مصنوعی بوسیله ی افیون و مواد مخدره است – ولی افسوس که تاثیر اینگونه
داروها موقت است و بجای تسکین پس از مدتی بر شدت درد می افزاید.
آیا روزی به اسرار این اتفاقات ماورا طبیعی، این انعکاس سایه ی روح که در
حالت اغما و برزخ بین خواب و بیداری جلوه می کند، کسی پی خواهد برد؟ من
فقط به شرح یکی از این پیش آمدها می پردازم که برای خودم اتفاق افتاده و
بقدری مرا تکان داده که هرگز فراموش نخواهم کرد و نشان شوم آن تا زنده
ام، از روز ازل تا ابد تا آنجا که خارج از فهم و ادراک بشر است، زندگی
مرا زهر آلود خواهد کرد…
در این دنیای پست پر از فقر و مسکنت، برای نخستین بار گمان کردم که در
زندگی من یک شعاع آفتاب درخشید – اما افسوس، این شعاع آفتاب نبود، بلکه
فقط یک پرتو گذرنده، یک ستاره ی پرنده بود که به صورت یک زن یا فرشته به
من تجلی کرد و در روشنایی آن یک لحظه، فقط یک ثانیه همه ی بدبختی های
زندگی خودم را دیدم و به عظمت و شکوه آن پی بردم و بعد این پرتو در گرداب
تاریکی که باید ناپدید بشود، دوباره ناپدید شد- نه، نتوانستم این پرتو
گذرنده را برای خودم نگه دارم.سه ماه – نه!، دو ماه و چهار روز بود که پی
او را گم کرده بودم، ولی یادگار چشمهای جادویی یا شراره ی کشنده ی
چشمهایش در زندگی من همیشه ماند- چطور می توانم او را فراموش بکنم که
آنقدر وابسته به زندگی من است؟ .نه اسم او را هرگز نخواهم برد، چون دیگر
او با آن اندام اثیری، باریک و مه آلود، با آن دو چشم درشت متعجب و
درخشان که پشت آن زندگی من آهسته و دردناک می سوخت و می گداخت، او دیگر
متعلق به این دنیای پست درنده نیست- نه، اسم او را نباید آلوده به چیزهای
زمینی بکنم…»

بخشی از داستان «شازده کوچولو» اثر آنتوان دوسنت اگزوپری.

«…به خاطر آدم بزرگ هاست که من این جزییات را در باب اخترک ب612
برایتان نقل می کنم یا شماره اش را می گویم چون که آنها عاشق عدد و رقم
اند. وقتی با آنها از یک دوست تازه تان حرف بزنید هیچ وقت ازتان درباره ی
چیزهای اساسی اش سوال نمی کنند که هیچ وقت نمی پرسند» آهنگ صداش چه طور
است؟ چه بازیهایی را بیشتر دوست دارد؟ پروانه جمع می کند یا نه؟»- می
پرسند» چند سالش است؟ چند تا برادر دارد؟ وزنش چه قدر است؟ پدرش چه قدر
حقوق می گیرد؟» و تازه بعد از این سوالهاست که خیال می کنند طرف را
شناخته اند.اگر به آدم بزرگ ها بگویید یک خانه ی قشنگ دیدم از آجر قرمز
که جلو پنجره هاش غرق شمعدانی و بامش پر از کبوتر بود، محال است بتوانند
مجسمش کنند.باید حتما بهشان گفت یک خانه ی صد میلیون تومنی دیدم تا
صداشان بلند بشود که:- وای چه قشنگ!.
یا مثلا اگر به شان بگویید» دلیل وجود شازده کوچولو این که تو دل برو بود
و می خندید و دلش یک بره می خواست و بره خواستن خودش بهترین دلیل وجود
داشتن هر کسی است.» شانه بالا می اندازند و باهاتان مثل بچه ها رفتار می
کنند! اما اگر بهشان بگویید «سیاره ایی که ازش آمده بود اخترک ب 612
است.» بی معطلی قبول می کنند و دیگر هزار جور چیز ازتان نمی پرسند.این
جوریند دیگر.نباید ازشان دلخور شد.بچه ها باید نسبت به آدم بزرگ ها گذشت
داشته باشند.اما البته ماها که مفهوم حقیقی زندگی را درک می کنیم، می
خندیم به ریش هر چه عدد و رقم است.چیزی که من دلم می خواست این بود که
این ماجرا را مثل قصه ی پریا نقل کنم.»یکی بود یکی نبود، روزی روزگاری یه
شازده کوچولو بود که تو اخترکی زندگی می کرد همه اش یه خورده از خودش
بزرگتر و واسه ی خودش پی دوست ِ هم زبونی میگشت…» آن هایی که مفهوم
حقیقی زندگی را درک کرده اند واقعیت قضیه را با این لحن بیشتر حس می
کنند.آخر من دوست ندارم کسی کتابم را سرسری بخواند.خدا می داند با نقل
این خاطرات چه بار غمی روی دلم می نشیند.شش سالی می شود دوستم با بره اش
رفته. این که اینجا میکوشم او را وصف کنم برای آن است که از خاطرم نرود.
فراموش کردن یک دوست خیلی غم انگیز است.همه کس که دوستی ندارد. من هم می
توانم مثل آدم بزرگ ها بشوم که فقط اعداد و ارقام چشمشان را می گیرد…»

Advertisements

داستان کوتاه : باران

9 دیدگاه


پیش نویس :با اجازه خوانندگان عزیز تا آخر هفته مرخصی هستم.
به محض بازگشتن جبران می کنم
توجه: داستان هایتان را کماکان بفرستید

نویسنده : matboox

هوا دیگه تاریک نبود اما هنوز چراغ های خیابون روشن بودند. باران بی رحمی می بارید از خواب پریده بودم ، کارتونی که زیر پایم بود را روی سرم کشیدم و به زیر درخت اقاقیای پارک خزیدم تا خیس تر نشوم. از لابلای برگ ها آب روی کارتونم می چکید، کارتون خیس شده بود مثل گربه که به دنبال شکار خیره می شود سرم را اطراف می چرخاندم تا کارتون دیگری پیدا کنم …
دختر و پسر جوانی با یک چتر سیاه در پیاده رو قدم می زدند ؛ زیر بارون ، سپیده دم ، خیابان خلوت همه چیز دست به دست هم داده بود تا از خونه بزنن بیرون. کمی که نزدیکتر شدند چترسیاهشان را بستند، دست ها رو تا جایی که می شد باز کردند کف دست ها و صورتشان رو به آسمون بود. صورت های سرخ شده از سرما با چشمانی که به زور خودشان را باز نگه داشته بودند میزبان مهربانی برای قطرات باران بودند.
نمی دونم چی حس کردم که کارتون رو کنار انداختم و رفتم وسط پیاده رو دستهامو باز کردم صورتم رو به آسمون بود، بارون اجازه نمی داد چشمامو باز کنم چند دقیقه ای همونجا با چشم های بسته ایستادم، کمرم درد گرفته بود ، سردم بود ، می لرزیدم. دست ها و صورتم رو آوردم پایین ، دختر و پسر از کنارم رد شده بودند، درامتداد خیابان بدون چتر قدم می زدند ، برگشتم زیر درخت ، چترسیاه کنار درخت گذاشته شده بود… چراغهای خیابان هم خاموش شدند اما هنوز باران می بارید

این یک پست جدید نیست!

29 دیدگاه


مطلب زیر را به طور اتفاقی پیدا کردم که نویسنده آن خانوم احمدی از وبلاگ ساحل است که البته مدت زیادی است به روز نشده و آدرس آن را در انتها آورده ام.بسیار مطلب جالب و جامعی است شاید ساده ترین برداشت که می شود در لزوم یادگیری تاریخ است.

فوسکا فردی که نماد انسانهای زیاده خواه می باشد وی اکسیر جاودانگی را نوشید و در برابر مرگ مصونیت پیدا کرد. او به مدت دو قرن بر شهرش حکومت کرد….

جنگهایی را شعله ور ساخت بناهای نو را احداث کرد، به زنان بسیاری دل سپردو به چشم خود شاهد مرگ فرزندان ، نوادگان و نتیجه هایش بود.ولی جالب است که دیده می شود دستاورد های او در طول چند قرن ، بیشتر از آن چیزی نبود  که وی  می توانست در مدت  چند سال حکومت خویش به دست آورد . مردم تحت  حکومت او ، بر طبق میل و خواسته خود زندگی می کردند و حاضر به پذیرش اندیشه ها یی  بزرگ زمامدارخود نشدند . . بجای قدر شناسی از زحمات کنت فوسکا ، از وی  هراس داشتند و آرزو  می کردند که از دست او خلاص شوند . فوسکا پس از شنیدن این حقیقت  ، شهر کارمونا را ترک گفت و به صورت یک مشاور  شرور و مورد  اعتماد شارل پنجم امپراتور  روم مقدس در آمد .وی سالیان دراز را در زندان و تبعید گذراند ، در یک مورد حتی به مدت 60سال زندانی شد . در طول سده ها ، او عشق  ورزید ، ازدواج کرد و صاحب فرزندانی  شد . همسران و فرزندانش  پیر شدند و مردند  ولی خود  او همیشه جوان باقی می ماند . بتدریج از ادامه این زندگی بسیار خسته شد . او دیگر نمی توانست اعتقادی به آینده یا پیشرفت  داشته باشد وتلاشهای  ایثارگر ترین افراد  نیز به نظر او پوچ   و عبث می نمود. زنان در ابتدا  عقیده  داشتند که چون  مورد علاقه  و توجه یک  مرد  فنا نا پذیر  هستند بنا براین از سعادتی بی همتا بر خوردارند : زیرا او همواره آنها را بخاطر  خواهد داشت . ولی بزودی از اشتباه خود بیرون آمدند . و وقتی پی بردند عاشق فنا ناپذیرشان قادر نیست عشق آنان را خواه در زندگی و خواه در مرگ  ، به دل خود راه دهد از شدت خشم دیوانه شدند . از نظر فوسکا عمیق ترین عواطف  هم فانی بودند.  فوسکا  شخصاً پی به این حقیقت برد که فقط کسانی که باید بمیرند قادر به دوست داشتن  زندگی ، به عهده گرفتن کارهای بزرگ ، تحمل خاطرات  و امید به آینده می باشند .

نتیجه ضمنی و فلسفی رمان سیمون دوبوار  را می توان در این کلمات خلاصه کرد : نیکوست که بشر فانی  می باشد ، زیرا فقط در این وضعیت است  که وجود او می تواند فعال و موثر  باشد . کسانی که از نظر آنها ، خود زندگی یک موهبت عالی است  – صرف نظر از شیوه زندگی –  شاید نظریه ( نیکو بودن فنا پذیری بشر ) به مذاق آنها خوش نیاید .  آنان بی تردید به کنت فوسکا رشک برده  و آماده اند تا اکسیر عمر جاودانی را بی درنگ  بنوشند ، هر چند که ابدیت آنان در روی کره زمین ،  همچون کنت فوسکا ، خسته کننده باشد . ولی کسانی که آرزوی یک زندگی واقعی را دارند ، می پذیرند که اندیشه های سیمون دوبوار ،  دست کم ارزش بررسی و تعمق را دارد . من نیز به نوبه خود ، با این استدلال وی موافقم که فنا ناپذیری فقط موقعی می تواند  واقعاً خوب باشد که بشر بتواند از شرایط زمینی و مادی و مقتضیات زندگی بگریزد.

http://www.sahiel.blogfa.com/8701.aspx

نکات دیگری که می توانم به این نوشته اضافه کنم این است که فوسکا به واسطه عمر زیاد خود و طبع بی قرارش در تمام اتفاقات مهم تاریخ حضور داشت چه به صورت فعال و چه به صورت ناظر. او می دید که در تمام این اتفاقات  انسان ها همان اشتباهات گذشته را تکرار می کنند و هرچقدر هم به آنها گوشزد می کرد آنها قبول نمی کردند. در نهایت فوسکا به مرحله ای می رسد که به نظرش پاک کردن شیشه ها بسیار جذاب تر از کار علمی می شود و به جای نوشتن کتاب و تحقیقات علمی علاقه مفرطی به شیشه پاک کردن پیدا می کند!!

درواقع خیلی سخت نیست تا ببینیم  که وضعیت امروز بشر چندان با وضعیت چند هزار سال قبل از الان تفاوتی ندارد.

یک نازپری با بوی گند جوراب…

71 دیدگاه


چندین سال پیش بود و من احتمالا سال دوم لیسانس بودم.اون زمانها هنوز در بند داوینچی و رافائل و اینجور برادران نبودیمو کله مبارکمون با هوای پاک شیراز حسابی داغ بود.فکر میکنم اردیبهشت ماه بود که دیدم خونه که تنهام و خبری نیست و بعد گفتیم لااقل این مدت دانشجویی بریم توی شهر بچرخیم تا کمی تجربه کسب کنیم…
طبق معمول راهمو کج کردم طرف خیابون ملاصدرا و برای خودم الاخون والاخون چرخ میزدم و از ویترین مغازه ها و ویترین آدما!! دیدن میکردم.
توی همین گیرودار از مدل یکی از گوشیها خوشم اومد و وارد مغازه شدم و داشتم به گوشیها نگاه میکردم که دیدم یک خانوم زیبا و با وقار با قد سرو وچشمهای شهلا و کمر باریک وارد شد…اینجانب هم که به شدت دست و پایمان شل شده بود و قلب ضعیفمان در تب و تاب ..
همینطور میخکوب شده بودم که دیدم اومد سمت مغازه دار و شروع کرد از غصه هاش گفتن و مشکلاتشو گفتن که کم مونده بود منم های های گریه کنم از غصه ای این نازپری…میگفت که به پول فوری احتیاج داره و اگه مغازه دار میتونه گوشی رو براش گرو نگه داره و معادل پول گوشی که میشد 280 هزار تومان به اون برای چند روزی پول قرض بده…بنده هم که اصلا متوجه اوضاع زار خودم نبودم قبل از اینکه متوجه بشم که طرف روش به طرف مغازه دار هستش و اون هم میخواد شروع کنه به جواب دادن یهو چهار دست و پا پریدم وسط و گفتم من میخرمش!
چشمتان روز بد نبینه که چندین جفت چشم و از جمله آن چشمان شهلا که تازه فهمیدم آبی هم هستن چنان به من خیره شدند که گویی بنده همان راز داوینچی معروف هستم و تازه از مریخ تشریف آوردم…قلب عزیز که کلا دقایقی قبل از کار افتاده بود و عرق همینطور از صورت میبارید ولال هم شده بودم که کم مونده بود غش کنم که مغازه دار عزیز به فریاد رسید و گفت آبجی ما خریدار نیستیم!
آبجی محترم هم با این پاسخ قاطعانه این مرد کچل با سبیل های جو گندمی ناگهان چنان مهربانانه نگاهم کرد که دامنم از دست برفت!خلاصه رفتیم بیرون از مغازه و قرار بر این شد که بریم نزدیک منزل تا من پول رو چند روزی قرض بدهم به ایشون..
وقتی هم که رسیدیم من پول رو شمردم و تحویل دادم و البته کاملا موذیانه تعارف کردم که تشریف داشته باشید تا چای در خدمت باشیم!
از من اصرار و از این حوری بهشتی انکار که ناگهان همسایه ی عزیز و زهرماری اینجانب سر مبارک را از در بیرون آورد تا فضولی خودش رو تسکین بده.اما از آنجا که گفته اند عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد نمیدونم چیشد که دخترک با دیدن همسایه کفشارو در آورد و وارد منزل شد!
ما هم سلام علیک غلیظی با جناب فضولباشی کردیم و در را از پشت 3 قفل کردیم…نیشمان تا بنا گوش باز بود که برویم اسباب پذیرایی حاضر کنیم که دیدیم بویی میاید شبیه بوی گربه مرده…بله…نازپری ما که کفشهایش را دراورد آنچنان بوی جورابی میداد که در یک آن قد سرو به هیکل دیلاق و کمر باریک به هیکل استخوانی گندیده تبدیل شد!البته چشمان هنوز شهلا بودند ولی باز بوی جوراب رو نمیشد تحمل کرد واقعا…هرچند خیلی تلاش کردم که نادیده بگیرم ولی نشد..به دنبال طولانی شدن سکوت من, «دختر بوگندو» از من با عشوه شتریش! در حالی که روسری رو هم در میاورد پرسید راستی نگفتین الان با من چیکار دارینا…؟!
منم نه برداشتم و نه گذاشتم…گفتم راستش میخواستم یک چک یا سفته در برابر مبلغی که به شما دادم بگیرم! نازپری گویا سیلی خورده و خشک زده و تصور کنید باقی قضایا را که به جای چک که نداشتند شناسنامه اش را گرو گرفتم…

پ.ن:دوستان سعی کنند که نظرات خودشون رو حتما در وبلاگ بگن…حتی اگه انتقادی هست خوشحال میشم بشنوم

میخواهیم تا کریس دی برگ در حضور همایونی ما بخواند…(بازی وبلاگی چه میخواهیم)

10 دیدگاه


درود…
ما را خبر رسید که در بلاد کفر پادشاهی آرتا نام از برای حکام سرزمینهای مجازی دعوتی نموده اند.پس از غور و تفحص فراوان و خواندن داستان دوستان موافق و مَثَلِ برادران همپشت ما را نیز رغبتی تمام افتاد از برای بیان امیال خود…
پس از تامل بسیار به این نتیجه رسیدیم که طریق صواب آن است که در این باب سخن هرچه پوشیده تر و در لفاف تر برانیم که حکایت ما نیز چنان حکایت شیطان و زاهد نشود که آورده اند که روزی شیطان با غمازی و طنازی تمام به پیش مرد زاهد آمد و او را گفت:جامی شراب طلایی رنگ میخواهی؟گفت نه!گفت سیمین بری و لعبتی؟گفت نه! گفت بنگی و چرسی؟ گفت نه! گفت رقصی و طربی؟ گفت نه! گفت برخیز که چوبی بیش نیستی!
و گفته اند وای بر کسی که دیگران را بخنداند…وای بر او…وای بر او…وای بر حسن کبابی
و آرزوی ما چنین باشد که روزی کریس دی برگ در حضور همایونی ما بخواند دوووووست دارم….و لئونارد کوهن در تالار اصلی قصر «دنس ویت می» اجرا کند و ابی و گوگوش او را آزادانه تشویق نمایند.دیگر اینکه روزی برسد تا شایسته باشیم بر سر در طاق کسرای کشورمان دگرباره بنویسیم»هنر نزد ایرانیان است وبس!» وبتوانیم با 301 حوری حرمسرای خود بدون ترس از گشت همایونی به سیزده بدر برویم و آنکه بتوانیم با گیتار خود در کنار دانشکده ی فنی دلبرکان را دل برباییم و به حراست نرویم و دیگر آنکه از برای عالمان و هنرمندان محفلی ترتیب دهیم که ایشان را در آنحا جمع شوند و غصه ی نان و دغدغه ی خاطرشان نباشد و از چنین محفلی باشد که نوبل های ادبیات و شیمیات و پزشکیات و ریاضیات را همه از آن خود کنیم.
زیاده سخن نگویم چه بزرگان گفته اند:زبان خویش در آنچه روز حساب به سودت نبود درکش!

پ.ن:یکی از دوستان قدیمی میگفت که وقتی آرزو میکنی بزرگترین چیزی که به ذهنت میرسه آرزو کن نه چیزای کوچیک مثل اونایی که در بالا گفتم چونکه آرزو کردن که مالیات نداره….اما باید بگم که العاقل یکفیه بالاشاره…اتفاقا آرزوهای بزرگ مالیات سنگینی دارند.

سرد است آنجا که وطن نیست…

26 دیدگاه


بیست سال پیش در سال 1368 مسعود بهنود مقاله هایی را به چاپ رساند که یکی از آنها همین است که در پی میاید…آقای بهنود این نوشته ی شما از آن دست نوشته هایی بود که حتی اگر آن را تجربه نکنید  اما آن را حس میکنید…امروز پس از 20 سال در شهریور 88 از شما میپرسم آیا اکنون که در غربت هستید وطن برایتان سرد است؟

«من می آیم..در نیمه های کارم اما می آیم.دیگر در اینجا غریبی آزاری سخت است…دیگر از بس نوارهایم را شنیده ام به خش خش اقتاده اند.از بس دیوان حافظ را خوانده ام کتابم برگ برگ شده[…]من  میآیم تا خاکت  را ای وطن ببویم.میایم تا آرزوهای گمشده ام را در کوچه پس کوچه های محله مان…فاصله خانه تا مدرسه پیدا کنم.ارزوهایی که لای چارقد مادربزرگ بسته بودمش که نبودم و رفت…راستی چارقدش راچه کردید؟

می آیم تا تقی سبیل دربان مدرسه مان,به یاد بیاورد روزی را که دستم از ترکه های ناظم باد کرده بود.می آیم تا به تک تک دخترهای محله مان که چقدر دوستشان داشتم و حالا لابد خانمی شده اند سلام بگویم.می آیم تا برایتان از غم سرد غریبی حکایتها بگویم.راست است که نویسنده ای نوشته بود:سرد است آنجا که وطن نیست…

میخواهم از فرودگاه یکراست به خانه عموجان بروم ببینم روی قوطی سیگار همایش,همانروز که میرفتم چه نوشت؟وقتی به من گفت پسرجان ایرانی بمان.میایم تا دوباره در شب قتل شله زرد پزان را ببینم و بوی شیرین آنرا به ریه هایم بکشم.از بوی ادویه مست شوم,میایم تا حلوای عمه را گهواره کنم که خوب روغن بیاندازد و بعد رویش با خلال پسته بنویسم:یا علی…

اینجا برایم بسیاری شبها شام غریبان است اما من شام غریبان مسجد محله مان را دوست دارم…..من میایم و یکراست به زیرزمین خانه مان میروم.میخواهم جای دستهای کوچکم ر روی دیوار پیدا کنم و شیشه های شربت آلبالو را ببینم و صندوقچه های تو را ای مادر!

من میایم و شب اول را پشت بام خواهم خوابید.میخواهم ستاره ها را از پشت بام کاهگلی که اب میدادیم و بوی تربت از آن بلند میشد بشمرم..ستاره ها را…باور کنید آنجا ستاره ها به زمین نزدیکتر است.من خیلی شبها که شما خواب بودید آنها را با دست گرفتم…راستی هنوز یاس های حباطمان بوی گیج کننده خودش را دارد؟شب چهارشنبه سوری هنوز در حیاط بته آتش میزنید یا تو کوچه؟

من میایم.دلم برای هفت ترقه لک زده است.مثل اینکه هزار سال موقع تحویل سال با شما نبوده ام و تو را ای مادر نبوسیده ام.مثل اینکه میلیون ها سال است پدر از لای قرآن عیدی تا نخورده مرا بیرون نیاورده است.آه…من خودم را کجا پیدا کنم؟من میایم…اگر شده پیاده…دلم برای همه خبلی تنگ است.شما نمیدانید.سرد است جایی که وطن نیست…

منبع:

«دوحرف» از مسعود بهنود

href=’http://www.copygator.com/?via=b›>

جن زدگان…

2 دیدگاه


در کتاب انجیل بندی هست بدین مضمون:_61_arabesque

«…و در آن نزدیکی گله گرازی بودند که در کوه میچریدند.پس از او خواهش نمودندکه به ایشان اجازت دهندتا در آنها داخل شود.پس اجازت داد.ناگهان دیوها از آن آدم بیرون شدند و داخل گرازان گشتند و گرازان وحشیانه به دریاچه جستند و خفه شدند.چون گرازبانان ماجرا بدیدند فرار کردند و به نزد عیسی رسیدندو آن دیوانه که دیوها از او بیرون رفته و عاقل پیش مسیح نشسته بود دیدند ترسیدند…»

داستایوفسکی این تمثیل را در کتاب خود «شیاطین» از قول یکی از شخصیتهای داستان اینطور معنی میدهد:

-این قسمت عجیب تمام عمرسنگ راهم بود.این داستان درست همان است که روسیه دچار آن است(در زمان تزار)این شیطان ها که از پیکر بیمار(روسیه) بیرون میایندو درکالبد خوکها حلول  میکنند زخم ها و گندها و پلیدی های شیاطینی هستند که قرن ها و قرن ها در پیکر این بیمار بزرگ و عزیز ما,مادر ما روسیه انباشته شده اما اندیشه بزرگ از اسمان بر او نازل میشود و این شیاطین و این پلیدیها خود تقاضا میکنند که در درون خوکها حلول کنندو چه بسا تا اکنون حلول کرده باشند و این خوکها ماییم و ما مانند جن زدگان خود را از فراز صخره به پایین میاندازیم وغرق میشویم و این سزای ماست چون بیش از این نمیارزیم.اما بیمار شفا خواهد یافت و در «پای مسیح» خواهد نشست…و همه با حیرت نگاه  خواهند کرد…

کمی به این تمثیل و تعبیر بیاندیشیم و بدانیم که در کجا ایستاده ایم!

بخشی از کتاب شیاطین اثر داستایوفسکی ..ترجمه سروش حبیبی

Older Entries

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: