داستان کوتاه: بخش هایی از بوف کور و شازده کوچولو

28 دیدگاه


دو بخش از داستانهای بوف کور و شازده کوچولو توسط یکی از عزیزان خواننده فرستاده شده است که انصافا بخش هایی تامل برانگیز هستند و مجالی برای بیان اندیشه های دوستان ایجاد خواهد کرد:

بخشی از داستان » بوف کور» اثر صادق هدایت.

«در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته و در انزوا می خورد و می تراشد.
این دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که این
دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشمارند و
اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می
کنند آنرا با لبخند، شکاک و تمسخر آمیز تلقی بکنند- زیرا بشر هنوز چاره و
دوایی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی به توسط شراب و خواب
مصنوعی بوسیله ی افیون و مواد مخدره است – ولی افسوس که تاثیر اینگونه
داروها موقت است و بجای تسکین پس از مدتی بر شدت درد می افزاید.
آیا روزی به اسرار این اتفاقات ماورا طبیعی، این انعکاس سایه ی روح که در
حالت اغما و برزخ بین خواب و بیداری جلوه می کند، کسی پی خواهد برد؟ من
فقط به شرح یکی از این پیش آمدها می پردازم که برای خودم اتفاق افتاده و
بقدری مرا تکان داده که هرگز فراموش نخواهم کرد و نشان شوم آن تا زنده
ام، از روز ازل تا ابد تا آنجا که خارج از فهم و ادراک بشر است، زندگی
مرا زهر آلود خواهد کرد…
در این دنیای پست پر از فقر و مسکنت، برای نخستین بار گمان کردم که در
زندگی من یک شعاع آفتاب درخشید – اما افسوس، این شعاع آفتاب نبود، بلکه
فقط یک پرتو گذرنده، یک ستاره ی پرنده بود که به صورت یک زن یا فرشته به
من تجلی کرد و در روشنایی آن یک لحظه، فقط یک ثانیه همه ی بدبختی های
زندگی خودم را دیدم و به عظمت و شکوه آن پی بردم و بعد این پرتو در گرداب
تاریکی که باید ناپدید بشود، دوباره ناپدید شد- نه، نتوانستم این پرتو
گذرنده را برای خودم نگه دارم.سه ماه – نه!، دو ماه و چهار روز بود که پی
او را گم کرده بودم، ولی یادگار چشمهای جادویی یا شراره ی کشنده ی
چشمهایش در زندگی من همیشه ماند- چطور می توانم او را فراموش بکنم که
آنقدر وابسته به زندگی من است؟ .نه اسم او را هرگز نخواهم برد، چون دیگر
او با آن اندام اثیری، باریک و مه آلود، با آن دو چشم درشت متعجب و
درخشان که پشت آن زندگی من آهسته و دردناک می سوخت و می گداخت، او دیگر
متعلق به این دنیای پست درنده نیست- نه، اسم او را نباید آلوده به چیزهای
زمینی بکنم…»

بخشی از داستان «شازده کوچولو» اثر آنتوان دوسنت اگزوپری.

«…به خاطر آدم بزرگ هاست که من این جزییات را در باب اخترک ب612
برایتان نقل می کنم یا شماره اش را می گویم چون که آنها عاشق عدد و رقم
اند. وقتی با آنها از یک دوست تازه تان حرف بزنید هیچ وقت ازتان درباره ی
چیزهای اساسی اش سوال نمی کنند که هیچ وقت نمی پرسند» آهنگ صداش چه طور
است؟ چه بازیهایی را بیشتر دوست دارد؟ پروانه جمع می کند یا نه؟»- می
پرسند» چند سالش است؟ چند تا برادر دارد؟ وزنش چه قدر است؟ پدرش چه قدر
حقوق می گیرد؟» و تازه بعد از این سوالهاست که خیال می کنند طرف را
شناخته اند.اگر به آدم بزرگ ها بگویید یک خانه ی قشنگ دیدم از آجر قرمز
که جلو پنجره هاش غرق شمعدانی و بامش پر از کبوتر بود، محال است بتوانند
مجسمش کنند.باید حتما بهشان گفت یک خانه ی صد میلیون تومنی دیدم تا
صداشان بلند بشود که:- وای چه قشنگ!.
یا مثلا اگر به شان بگویید» دلیل وجود شازده کوچولو این که تو دل برو بود
و می خندید و دلش یک بره می خواست و بره خواستن خودش بهترین دلیل وجود
داشتن هر کسی است.» شانه بالا می اندازند و باهاتان مثل بچه ها رفتار می
کنند! اما اگر بهشان بگویید «سیاره ایی که ازش آمده بود اخترک ب 612
است.» بی معطلی قبول می کنند و دیگر هزار جور چیز ازتان نمی پرسند.این
جوریند دیگر.نباید ازشان دلخور شد.بچه ها باید نسبت به آدم بزرگ ها گذشت
داشته باشند.اما البته ماها که مفهوم حقیقی زندگی را درک می کنیم، می
خندیم به ریش هر چه عدد و رقم است.چیزی که من دلم می خواست این بود که
این ماجرا را مثل قصه ی پریا نقل کنم.»یکی بود یکی نبود، روزی روزگاری یه
شازده کوچولو بود که تو اخترکی زندگی می کرد همه اش یه خورده از خودش
بزرگتر و واسه ی خودش پی دوست ِ هم زبونی میگشت…» آن هایی که مفهوم
حقیقی زندگی را درک کرده اند واقعیت قضیه را با این لحن بیشتر حس می
کنند.آخر من دوست ندارم کسی کتابم را سرسری بخواند.خدا می داند با نقل
این خاطرات چه بار غمی روی دلم می نشیند.شش سالی می شود دوستم با بره اش
رفته. این که اینجا میکوشم او را وصف کنم برای آن است که از خاطرم نرود.
فراموش کردن یک دوست خیلی غم انگیز است.همه کس که دوستی ندارد. من هم می
توانم مثل آدم بزرگ ها بشوم که فقط اعداد و ارقام چشمشان را می گیرد…»

Advertisements

داستان کوتاه : تشنج

7 دیدگاه


فرستنده : راحله بهادر

نوشته ی «سام شپارد» نویسنده ی آمریکایی
انتخاب شده از کتاب » خواب خوب بهشت» مجموعه داستان سام شپارد.ترجمه ی
امیرمهدی حقیقت.

تشنج»

آخ که اگه می شد الان منو ببینه خاطر جمع می شد دوستم داره.شک ندارم.شک
ندارم خاطر جمع می شد.چطوری می تونست نشه؟ نگاهم کن.همین الان نگاهم
کن.ببین چه حالی ام.اگه الان منو اینجوری می دید که منتظرشم، از چند ساعت
قبل تر، خیلی قبل از اینکه برسه، می دید که چشمم به هر نشونه و صدایی از
اونه، می دید چقدر مشتاقشم. بال بال زدنم رو می دید.اگه الان منو می دید،
از دور،یه جوری که اصلا من هم ندونم که داره نگاهم می کنه، اون وقت منو
همون جور می دید که هستم.اون وقت چطور می تونست به من احساسی نداشته
باشه؟لااقل اندازه ی یه سر سوزن…شاید هم نه.شاید هم…شاید هم با دیدن
همچین چیزی پس می زد.درست نمی دونم چطوریه ولی…شاید آدماچندش بگیرن
وقتی کسی زیادی بهشون حرص می زنه، زیادی بهشون محتاجه، لازمشون داره.نمی
دونم.شاید تشنج بگیرن.نه، نه، این جوری نمی گن.اصطلاحش این نیست.یه چیز
دیگه می گن.»تشنج گرفتن» نمی گن.اگه فقط همون یکبار رو یادش می اومد، کی
بود؟…اون یک بار تو ناکویل که تو قطار همدیگه رو می بوسیدیم؛ موقع
خداحافظی،چه بوسه ی طولانی ای بود!یکهو قطار از تو ایستگاه راه افتاد ولی
من که قرار نبود باهاش برم؛ یعنی خب اصلا واسه همین داشتیم خداحافظی می
کردیم، فکر می کردیم دیگه به این زودی ها همدیگه رو نمی بینیم؛ واسه همین
یه بند داشتیم هم رو می بوسیدیم؛ اون وقت یکهو دیدیم قطار راه افتاده؛
منم هیچ جور نمی تونستم پیاده شم.درخت ها و خونه ها تند تند از جلو
چشممون رد می شدند.این جوری شد که ایستگاه بعدی انداختندم پایین، که چند
مایل از جاده دور بود.من هم چند ساعت همین جور یه لنگه پا واستاده بودم
منتظر قطار بعدی.می خوام بگم اگه همون موقع منو دیده بود، که همین جور یه
لنگه پا منتظر وایساده م، خاطر جمع می شد که دوستم داره.آخه اصلا چطوری
می شه یک کم هم دوستم نداشته باشه، نمی دونم.نمی دونم چه جوری می شه که
باز این جوری بشه،که دوباره این رابطه هه پیش بیاد.اگه اصلا از اولش هم
چیزی بینمون بوده باشه.

پ.ن : فکر کنم درستش سام شفرد باشه

داستان کوتاه : قدیس و روسپی

8 دیدگاه


نویسنده : ماتیلدا
قدیس روسپی


آمده بود اعتراف کند اما نه به گناهانش .از خانه ی او تا صومعه راهی نبود.
برای دیدن جادوگر راه زیادی را طی کرده بود تا اعتراف کند که زندگیش روزمرگی ندارد, و معنای واقعی زندگی را درک کرده است.

جادوگر چهره ای آرام و در عین حال چشمانی متلاطم داشت, گویی هر لحظه انتظار اتفاقی غیر منتظره را می کشید. بر خلاف تصور دخترک او نه ریش بلند سفید داشت و نه ردایی سیاه.صبورانه نشسته بود و نگاه میکرد. دخترک جرعه ای از چای بهار نارنج را به زحمت  قورت داد و شروع کرد: من زندگی خسته کننده ای ندارم , نه به این خاطر که پول زیاد و اطمینان از آینده دارم.نه برای آنکه عاشق مردی هستم که اوهم دلبسته ی من است.     تنها برای آنکه دیگر قضاوت نمی کنم.
حالت جهره ی جادوگر تغییر کرد  اما ترجیح داد که سکوت کند و  و منتظر شود که حرفهای دخترک تمام شود.
همیشه در زندگی از نگاه و قضاوت های گوناگون مردم نسبت به خودم هراس داشتم از مردانی که با آنها هم خوابه می شدم گرفته تا زنانی که فکر میکردند به دلیل داشتن شوهرانی مطیع و زندگی خالی از هر اضطرابی خو شبختند و من….
خودم نیز نسبت به افراد پیرامونم و عقاید و کردارشان قضاوت می کردم.
اما اکنون تنها یک روسپی هستم  که در عوض تحلیل پیرامونم و قضاوت ,تنها  آنها را می پذیرم و حال هروز به جای فکر به قضاوت دیگران در مورد زندگیم . تنها به آن چیزی که هستم و می خواهم باشم می اندیشم. و حکمت درونی را درک کرده ام,چرا که کائنات پیرامونم را به دور از هر محدودیت میپذیرم.نفس عمیقی کشید و ساکت شد.
جادوگر به او خیره شده بود اما نه به آبشار موهایش و اندام ظریف و هوس انگیزش. به دخترک نگاه می کرد خالی از صفاتی چون: زیبا. روسپی.سرکش.
بی شک خودش نمی دانست که از معدود افرادیست که افسانه ی شخصی خود را زندگی میکند و به همین دلیل کائنات را میفهمد.
مرد لبخندی زد و گفت: مردم اغلب می اندیشند که با قضاوت در مورد زندگی دیگران ,می توانند زندگی خود را بهبود بخشند و مرتکب اشتباهات کم تری شوند ,حال آنکه پس از مدتی تنها مجموعه ای از باید و نبایدهایی که باید انجام دهند و ترسی همیشگی از ارتکاب نبایدهارا صاحب شده اند و هیچ کدام در مورد افسانه ی شخصی خویش چیزی را به یاد نمی آورند.
هردو به هم نگاه کردند اما بی هیچ قضاوتی

داستان کوتاه : باران

9 دیدگاه


پیش نویس :با اجازه خوانندگان عزیز تا آخر هفته مرخصی هستم.
به محض بازگشتن جبران می کنم
توجه: داستان هایتان را کماکان بفرستید

نویسنده : matboox

هوا دیگه تاریک نبود اما هنوز چراغ های خیابون روشن بودند. باران بی رحمی می بارید از خواب پریده بودم ، کارتونی که زیر پایم بود را روی سرم کشیدم و به زیر درخت اقاقیای پارک خزیدم تا خیس تر نشوم. از لابلای برگ ها آب روی کارتونم می چکید، کارتون خیس شده بود مثل گربه که به دنبال شکار خیره می شود سرم را اطراف می چرخاندم تا کارتون دیگری پیدا کنم …
دختر و پسر جوانی با یک چتر سیاه در پیاده رو قدم می زدند ؛ زیر بارون ، سپیده دم ، خیابان خلوت همه چیز دست به دست هم داده بود تا از خونه بزنن بیرون. کمی که نزدیکتر شدند چترسیاهشان را بستند، دست ها رو تا جایی که می شد باز کردند کف دست ها و صورتشان رو به آسمون بود. صورت های سرخ شده از سرما با چشمانی که به زور خودشان را باز نگه داشته بودند میزبان مهربانی برای قطرات باران بودند.
نمی دونم چی حس کردم که کارتون رو کنار انداختم و رفتم وسط پیاده رو دستهامو باز کردم صورتم رو به آسمون بود، بارون اجازه نمی داد چشمامو باز کنم چند دقیقه ای همونجا با چشم های بسته ایستادم، کمرم درد گرفته بود ، سردم بود ، می لرزیدم. دست ها و صورتم رو آوردم پایین ، دختر و پسر از کنارم رد شده بودند، درامتداد خیابان بدون چتر قدم می زدند ، برگشتم زیر درخت ، چترسیاه کنار درخت گذاشته شده بود… چراغهای خیابان هم خاموش شدند اما هنوز باران می بارید

داستان کوتاه (2) : وفادار

27 دیدگاه


توجه: داستان هایی از طرف دوستان رسیده بود که با جستجو در اینترنت  به نام چندین نفر!!! منتشر شده بود.(کسانی که داستانشان منتشر مشده دلیلش همین بوده اگر اشتباه از من بوده دوباره ایمیل بزنند) از آنجایی که مطمئن نبودم نویسنده اصلی کیست از انتشار آن خودداری کردم. کماکان داستانهای خود را به ادرس ایمیل Foska.ice.heart@gmail.com  بفرستید . لزومی ندارد نویسنده هودتان باشید .داستان می تواند گوشه ای از کتاب نویسندگان بزرگ باشد اما حتما محلی که داستان را از آن برداشته اید آدرس بدهید. با تشکر.

پیوند به داستان شماره یک : کافی شاپ یازده

داستان شماره 2 : وفادار

نویسنده : نگار مومنی پور

به چهره اش نگاه كرد كه مدام جلوي چشمش تار مي شد.خيلي وقت بود كه همه چيز را تار مي ديد.اما در اين مورد شايد فقط خاطره هاشون بود كه صورتش را بتواند تصور كند آن هم با همه ي جزئيات.
با آخرين رمقش دستش را گرفت و به زير بالش برد؛رنجش ناشي از دو سرماي همزمان را در چشمهايش مي ديد.»مطمئن باش اين بهترين راهه. هم براي من ،هم براي تو و چشماي قشنگت.»هوس كرد اشك هاي گرم و سربه زيرش را پاك كنداما نتوانست.» كار سختي نيست، فقط كافيه مثل گذشته بغلم كني. به خاطرات خوبمون فكر كن و به عشق من و اون وقت محكم فشار بده.»

***
نمي دونست درياي نگاهش بود كه چهره ي اون رو مي لرزوند يا تصميم روبرو.ثانيه ها هم دست دست مي كردند. پشتش را بالا آورد، با دستش كه تا به حال زير بالش مي لرزيد اون را محكم در آغوش گرفت. هرچه بيشتر فشار مي داد ضجه هاي بلندتري را از گلوي خودش مي شنيد.اما لااقل خوشحال بود كه تن رنجور او يك بار ديگر گرم شده. چاقو را رها كرد و با دست آغشته به خونش يك لبخند روي صورت رنگ پريده كشيد. خيلي وقت بود كه اين تصوير را فراموش كرده بود.



داستان کوتاه(1): کافی شاپ 11

24 دیدگاه


خوشبختانه دوستان به ما لطف کردند و داستان های خود را فرستادند. این داستان ها جهت نقد و بررسی گذاشته می شود ، پس از دوستانی که دستی بر آتش دارند و یا نظری درباره داستان دارند بیان کنند تا حمایتی هم از داستان نویسان ایرانی باشد.

چند داستان به ایمیل وبلاگ آمده است که با رعایت ترتیب فرستاده شده من آنها را برای شما منتشر می کنم. احتمالا هر هفته 1 یا 2 داستان خواهیم داشت.

عنوان: کافی شاپ 11

نویسنده: MATBOOX

سرم را روی دست هایم گذاشته بودم ، عبور تک و توک ماشین ها تاثیری در سکوت درون کافی شاپ 11 نداشت ، شین قهوه ام نصفه بود ، ندای بی پروا و بی پرده ویولون سل مرد سیاه پوست بلایی سرم آورده بود که انگاری هیچ جایی برای رفتن نداشتم و فقط می توانستم روی میز ولو شم. مست نبودم اما همه – حتی خودم – احساس می کردند من مستم ، اما مست نبودم بی حال بودم ، چیزی نبود که از او فراری باشم ، سرم را از روی دست هایم برداشتم ، گردنم کمی درد گرفته بود ، ساعت را نگاه کردم جفت عقربه ها روی عدد 12 ساعت رومی کافی شاپ مستقر شده بودند. از ساعت 8 اونجا بودم ، از شیشه دودی کافی شاپ بیرون رو نگاه کردم در اون محله از پاریس ساعت 8 شب شلوغ نبود حالا که 12 بود تکلیفش معلوم بود. نگاهم به خیابان 14 ام بود که صندلی رو به رویم به عقب کشیده شد و دختری 20 ساله با موهایی مشکی و چشم های سیاه رو به رویم نشست ، پالتو و شال و کلاهش هنوز به تنش بود ، پس همین الان وارد کافی شاپ شده بود. به من خیره شده بود ، پلک هم نمی زد ، گارسون براش یه چای آورد دست هاشو روی فنجون گذاشت، سردش شده بود. من نگاهمو دزدیدم ، به زمین خیره شدم ، فکر کردم تا یکی دوتا لغت فرانسوی یادم بیاد و ازش بپرسم «چی می خواد» که خودش به فارسی گفت :«مزاحم که نیستم؟» ذوق کردم ، گفتم «نه ! ، ولی شما منو می شناسید؟» یه کم خندید ، تازه فهمیدم خیلی نازه ، خشم از چهره اش رخ بسته بود و گویی من با فارسی حرف زدنم نقابی ترسناک رو از صورتم برداشتم، یه کم چای خورد ، گفت «اینجا قند نمی دن ؟!» گفتم «نه عزیز ، اینجا چای رو تلخ می خورن مگر اینکه بگی برات شکر بیارن» مرد سیاه پوست آهنگش را عوض کرد ، آهنگی عاشقانه تر زد ، و دزدکی نگاهی به ما هم می انداخت و می شد فهمید این آهنگ را برای ما می زند.

چایی اش رو خیلی سریع خورد و گفت « من الان بر می گردم » از کافی شاپ رفت بیرون ، هر چی صبر کردم نیومد ، پالتو و شالم را برداشتم ، گارسون صورتحساب رو آورد ، یک قهوه و یک چای.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: