معرفی کتاب: یادتونه؟

5 دیدگاه


این مطلب توسط مشتبی عزیز نوشته شده است.

کتابی که ایندفعه قصد معرفیش رو دارم خیلی عنوان کتاب نداره، مثلا میشه گفت آلبوم عکس های قیدیمی یا دفتر خاطرات مشترک یک نسل، اونم نسل دهه 60، پر جمعیت ترین دوره ده ساله توی تاریخ ایران…

خب، یادتونه بچه که بودیم (برای دهه شصتی ها) تیتراژ برنامه کودک چی بود؟ اون بچه که دستاش پشت سرش بود و قدم میزد و منتظر شروع شدن برنامه ها بود، خب کارتونا چطور؟ فیلم های سینمایی چی؟ برنامه هایی مثل دیدنی ها یا اخلاق در خانواده؟

نويسنده: مهدی منتصري
ناشر: گلپايگان
تعداد صفحه: 200

من که عاشق این بودم که کلا برنامه های تلویزیون شروع بشه و از اون برفک ها تبدیل بشه به یه عکس گل و بعدش سرود ملی ایران. این یعنی دیگه انتظارت به سر اومده و تلویزیون برنامه داره. اون وقت ها این طوری نبود که تلویزیون 24 ساعته برنامه داشته باشه، برنامه ها مثلا 8 صبح شروع می شد تا 10 شب. قبل و بعدشم فقط برفک بود و برفک! ما بهش می گفتیم «جنگ برفک ها»….

اینو می گفتم،  برای  کسی به سن و سال اون موقع من هیچ فرقی نمی کرد تلویزیون چی نشون بده! اگر کارتون بود که محال بود از جلوی تلویزیون بلند شم..فرض کنیم تلویزیون راز بقا یا دیدنی ها رو نشون می داد اگر شده واسه اون دوربین مخفی آخر دیدنی ها صبر می کردم تا تموم بشه …مجریشم که معرکه بود…

هر فیلم مناسب سن یا نامناسبی رو هم نگاه می کردیم، سر گرمی مفت تر و بی خطر تر از تلویزیون نداشتیم که..سربداران، گرگ ها، هزاردستان اگرچه از نظر محتوا به سن ما نمی خورد ولی پایه دیدنش بودیم..کسی هم کاری به کارمون نداشت..همین که ساکت می نشستیم جلوی تلویزیون و سر و صدا نمی کردیم آخرش بود.

می دونم خیلی از این ها رو توی برنامه نقره نشون داده، مجله وزین «همشهری جوان» هم توی چند شماره مفصل به این کارتون ها اشاره داشت و یک سی دی هم تهیه کرده بود که عکس ها و تیکه هایی از این کارتون ها رو توش گذاشته بودند. همین چند وقت پیش هم شبکه تهران یه برنامه درست کرده بود به اسم «30+» که این کارتون ها رو پخش می کرد و مجریش هم خانم خامنه مجری اون وقت های برنامه کودک بود.

Advertisements

معرفی کتاب : بوي سنبل، عطر كاج

15 دیدگاه


مطلب نوشته شده توسط مجتبی در بخش معرفی کتاب :

دوستان عزيزم، مطلب رو با عذر خواهي بابت تاخير زياد اين پست آغاز مي كنم. در اين مدت، به علت گرفتاري هاي شخصي اصلا فرصت نوشتن مطلب جديد رو نداشتم و عدم دسترسي به فضاي مجازي هم باعث شده بود كه نتونم بيام به اين بخش سر بزنم. اين ديني است كه بر عهده خودم نسبت به جناب فوسكا و بقيه خوانندگان احساس مي كنم و دوباره از اين وقفه پيش آمده معذرت خواهي مي كنم.

بدون شك، همه پارسي زبانان به نوعي به اين زبان زيبا و دوست داشتني عشق مي ورزند و سعي مي كنند در اين روزگاري كه اصطلاحات و وا‍‍ژه هاي غير پارسي مثل سيل وارد سرزمين زبان پارسي مي شه، نگذارند زبان مادريشون آسيب زيادي ببينه. اين روند استفاده از تعابير و كلمات غير پارسي و فرنگي متاسفانه تبديل به يك ابزار براي فخر فروشي و اظهار فضل برخي افراد شده كه نشان دهنده يك فاجعه فرهنگيست. زماني به شدت زشتي اين پديده بيشتر پي مي بريم كه ببينيم افراد تحصيل كرده و باسواد بيشتر به اين «بيماري فرهنگي» دچار هستند تا افراد عادي. بگذريم….

در اين بين هستند كساني كه با تاكيد بر نوشتار به زبان پارسي يا نوشتن از فرهنگ فارسي قصد دارند به فرهنگ و زبان مادريشون اداي دين كنند و حداقل سدي هر چند كوچك بسازند كه بتونه در مقابل امواج تهاجم فرهنگ و زبان بيگانه، سنگري براي مقاومت و مبارزه براي بقا به وجود بيارند. اين اعتقاد كه زبان و فرهنگ فارسي از يكديگر جدا نبوده و با هم در ارتباط تنگاتنگي هستند به اعتقاد نگارنده اين سطور تعبير درستي است به گونه اي كه پويايي و غني سازي يكي باعث پويا شدن ديگري خواهد شد. اين مورديه كه مدت ها بود قصد نوشتن درباره اون رو داشتم و خوشبختانه امروز اين فرصت پيش اومد تا به نوعي باهاتون درد دل كنم و به سهم خودم از زشتي اين پديده بگم. چون به شخصه مي بينم كه برخي افراد به ظاهر تحصيل كرده – كه به نظر من از فقر فكري رنج مي برند – بيشتر از ديگر افراد دچار اين پديده شدند.

و اما كتاب امروز….فرض كنيم يك فرد ايراني كه از كودكي در يك كشور انگليسي زبان ولي با فرهنگ ايراني بزرگ شده بخواد فرهنگ كشورش رو با زبان انگليسي به علاقه مندان معرفي كنه. اين كاريه كه «فيروزه جزايري دوما» در كتاب «بوي سنبل، عطر كاج» انجام داده و سعي كرده به نوعي اداي ديني داشته باشه به ايراني هاي ساكن خارج از ايران. اگرچه كتاب درون مايه طنزي داره و بيشتر با ديد انتقادي به رفتارهاي ناپسند ايرانيان –خصوصا ايراني هاي ساكن ديگر كشورها- مي پردازه اما مطالب به گونه اي نوشته شده كه مشخص هست هدف نويسنده بيشتر خوانندگان پارسي زبان هست كه در ايران زندگي نمي كنه و مثلا به كشورهاي ديگر سفري داشته و شاهد اين موارد بوده يا اصلا اين رفتار از خود او سر زده….

زبان روايي همراه با طنز كتاب به گونه اي هست كه اون رو از «خاطره نويسي محض» خارج كرده و مي تونيم به عنوان يك اثر ادبي طنزگونه از اون ياد كنيم. داستان درباره يك دختر بچه ايراني به نام فيروزه است كه همراه با پدر و مادر و برادرش به آمريكا مهاجرت كرده و در اون جا به دبستان آمريكايي رفته و با فرهنگ آمريكايي آشنا هست. از اونجايي كه خانواده فيروزه يك خانواده سنتيه، اون و برادرش با فرهنگ ايراني بزرگ مي شن و آشنايي اونها با فرهنگ آمريكايي باعث مي شه كه تضاد هاي موجود بين اين دو فرهنگ رو به خوبي درك كنند و رفتارهاي افراد ايراني رو كه بر اثر اين دوگانگي فرهنگي ازشون سر مي زنه رو تقبيح كنند كه بعدها در قالب كتاب مورد نظر توسط دختر خانواده نوشته و منتشر ميشه. اين كتاب با نوع نگارش خود انتقادي كتاب با ارزشي محسوب ميشه.

من از خوندن اين كتاب لذت بردم و خوندنش رو به علاقه مندان به كتاب هاي خاطره با ماه هايي از طنز پيشنهاد مي كنم.  اضافه مي كنم كه نام اصلي كتاب «Funny In Farsi» هست و عنوان «بوي سنبل، عطر كاج»  رو محمد سليماني نيا مترجم كتاب براي اون انتخاب كرده. اگر از اين كتاب خوشتون اومد كتاب «خنديدن بودن لهجه» هم از اين نويسنده چاپ شده كه البته من هنوز نخوندمش. مي تونيد خودتون امتحانش كنيد.

مطالب اضافه: معرفي كتاب در سايت تبيان:

http://www.tebyan.net/index.aspx?pid=116369

غلاغه به خونش نرسيد

14 دیدگاه


پيش نوشت: كتاب ها علاوه بر اينكه مي تونند يك منبع گران بها و ارزشمند براي افزايش اطلاعات اشخاص در زمينه هاي مختلف باشند، مي تونند جنبه سرگرمي و "كذران وقت" پر رنگ تري هم پيدا كنند و علاوه بر پر كردن اوقات افراد، شايد باعث بشوند كه لبخندي هر چند كوچك بر لبان خواننده بشينه. بهتر ديدم كتابي كه اين بار معرفي مي كنم علاوه بر بهره مندي از مزيت فوق، از يك نويسنده وطني و نوشته شده به زبان پارسي باشه. موردي كه دوستان خواننده هم بهش اشاره كرده بودند و حقيقتا خودم هم خيلي علاقه مند بودم يك كتاب به زبان اصلي و نه ترجمه به فارسي رو خدمت دوستان ارائه كنم. اين شد كه كتاب "غلاغه به خونش نرسيد" رو كه يكي از دوستانم بهم معرفي كرده انتخاب كردم. كتابي با سبك و سياقي امروزي به روايت قصه ها و حكايت هاي ديروزي مربوط به وقايع و رخدادهاي دور بر خودمون در ولايت خودمون. اين كتاب رو صبح ها توي مسير خونه به محل كار مطالعه مي كردم و انصافا با اشتياق مي خوندمش. البته با اين ريسك كه بعضي وقت ها بغل دستيم توي مسير پيش خودش فكر مي كرد: "اين يارو اول صبحي انگار ديوونه شده الكي الكي نيشش باز ميشه!!!!" حالا اين شما و اينم داستان "غلاغه". ببينيم كه آخرش به خونه ميرسه يا نه! راستي چرا آخر قصه ها "غلاغ ها" به خونشون نمي رسن؟ بهش فكر كرديد؟

"غلاغه.." مجموعه اي از 56 داستانك و حكايت هاي امروزي هست كه ظاهرا در زمان هاي قديم و نديم! اتفاق مي افته.  "ابوالفضل زرويي نصر آباد" اين كتاب رو نوشته و توسط انتشارات "كتاب نيستان" در سال 1390 كتابش رو به چاپ رسونده. كتاب در قطع وزيري در 260 صفحه و با قيمت 4600 تومن قابل تهيه است.

نكته ي ويژه اي كه در مورد كتاب ميشه گفت اينه كه كتاب، داراي طنزي انتقادي و گزنده در ارتباط با مسائل اجتماعي هست ولي طنزي پنهاني و در لفافه داره. جاي تعجب داره كه با توجه به سبك انتقادي نويسنده از وضعيت و شرايط فعلي كه در تمامي حكايت ها وجود داره، كتاب مجوز چاپ گرفته. البته بعيد نيست اجازه چاپ هاي بعدي از كتاب گرفته بشه. در كتاب ناهنجاري هاي سياسي، اجتماعي و فرهنگي جامعه ما به شيوه اي كه به خودمون بر نخوره! مورد انتقاد قرار گرفته. در هنگام خوندن  حكايت ها ممكنه خواننده ناخودآگاه خنده اي ريز و پنهاني بكنه ولي بعدش اون رو به فكر ميبره و شايد خواننده پيش خودش بگه:….آره…آ…راست ميگه ها…و بعدش سرش رو تكون ميده به نشانه تاسف….

بيشتر داستان ها در ولايت غربت و كشور همسايه اون "ولايت جابلقا" اتفاق مي افته.  حكايت ها از داستان هاي كهن ايراني الهام گرفته شده اند ولي فقط خط كلي داستان حفظ شده و درون مايه داستان ها براي جامعه فعلي ايراني به روز شده. "ولايت غربت" كنايه اي از ايران فعلي است و حوادث و اتفاقاتي كه در اين ولايت پيش مياد با اتفاقات فعلي يا نه چندان دور از دوره ما قرابت و شباهت بسيارزيادي دارند. يه جورهايي هم شبيه يك بازي مي مونه كه اولا بايد با خوندن چند سطر اول حكايت متوجه بشيد كه داستان اصلي چه داستاني بوده (بعضي جاها مبناي داستان ها ايراني نيست ولي مثلا در داستان هاي كودكي يا كارتون ها اون ها رو ديديم) و دوم اين كه منظور نويسنده از كدوم واقعه يا ناهنجاري هست كه در جامعه ما وجود داره. وقتي خواننده اين دو مورد رو كشف مي كنه لذتي كه از خوندن حكايت نصيبش ميشه خيلي خيلي بيشتره. آخر حكايت هم كه با نتيجه گيري هاي كج و معوج و در بسياري از موارد نامربوط و خنده دار نويسنده به پايان ميرسه بر جذابيت و گيرايي حكايت ها اضافه كرده. به اينها اضافه كنيد جمله هاي معترضه و در پرانتز نويسنده رو و ديگر "كامنت هايي" كه نويسنده صلاح ديده در لابلاي سطور اضافه كنه.

يك نمونه كوچك از انتهاي يكي از حكايات رو اينجا ميارم كه با سبك كتاب بيشتر آشنا بشيد.

…پدر دختر در جواب ننه مراد كه به خواستگاري دخترش اومده بود گفت: "ما يك دختري داريم كه شاه ندارد و در خوشگلي همتا ندارد و اگر شاه ولايت غربت!!! هم با لشكرش بيايد و شاهزاده ها دور و برش باشند و بخواهند صبيه را براي پسر كوچكش بگيرند، نمي دانيم كه آيا بديهم يا ندهيم!!!) البته پسر شما بايد درخواست دختر ما را بپذيرد و آن "چشم پوشي از حق توليد سوخت هسته اي و تعليق غني سازي!" وكيلم؟؟؟؟؟ (كلمه آخر از بنده نگارنده (مشتبا!!!)/ تمّت). اگر از طنز انتقادي اين كتاب خوشتون اومد مي تونيد كتاب هاي "حدیث قند"و "رفوزه‌ها" كه به قلم همين نويسنده هست رو تهيه كنيد. موفق و شاد باشيد.

راستي تكليف "غلاغه" چي ميشه؟

عشق لرزه

17 دیدگاه


پیش نوشت 1: بالاخره حساب كاربري من هم راه افتاد. با سپاس از جناب فوسكا براي فعال كردن حساب كاربري اين پست رو تقديمتون مي كنم. اميدوارم مفيد باشه…

پیش نوشت 2: از دوستان عزیز برای دیر به دیر به روز كردن مطالب این بخش پوزش می خواهم. به علت پاره ای از مشغله های شخصی و کاری مجال سرزدن روزانه به سايت برای من مقدور نیست ولی سعی می کنم تا حد امکان به سايت سر بزنم و حداقل بخش مربوط به خودم رو سرپا نگه دارم. دلیل دیگر این است که به دلیل تمایل شخصی دوست دارم کتابی رو که قصد معرفی اون رو دارم دوباره و حتي چندباره مطالعه کنم تا مطلب نوشته شده به نوعی "داغ" باشه تا هم تسلط بر نوشته ممکن باشه و هم اين كه "شتابزدگی" توی سطور دیده نشه.

پیش نوشت 3: کتاب معرفی شده در این پست، یک نمایشنامه با حجم کم و موضوعی جالبه. علت انتخاب این نمایشنامه این بوده که هم دربردارنده موضوع مهم "عشق و روابط اخلاقی" هست و از اون مهم تر اینه که به علت حجم کمی که داره خواندنش شايد بیشتر از 2 یا 3 ساعت از وقت خواننده رو نگیره که با توجه به این که همه ما به نوعی از نداشتن وقت برای کتاب خواندن رنج می بریم (عجيبه كه فقط براي كتاب خوندن وقت نداريم) یا حجم زیاد یک کتاب ممکنه ما رو از خوندن اون پشیمون کنه، برای این دفعه انتخابش کردم.

 

 نمایشنامه "عشق لرزه" با عنوان اصلی    Le Tectonique Des Sentiments با ترجمه كلمه به كلمه لرزه احساسات در  سال 2008 توسط اریک امانوئل اشمیت نوشته شده و شهلا حائری برگردان این نمایش نامه رو توسط نشر قطره به چاپ رسونده. اریک امانوئل اشمیت متولد 1960 در شهر لیون فرانسه است و نمایشنامه هاش تا کنون در بیش از پنجاه کشور جهان به اجرا درآمده اند.

از آثار اشمیت که به فارسی برگردانده شده می توان به "خرده جنایت های زن و شوهری" ، "نوای اسرار آمیز" ، "مهمانسرای دو دنیا" و "یک روز قشنگ بارانی" اشاره کرد که همه توسط شهلا حائری و نشر قطره به چاپ رسیده اند و نمایشنامه "عشق لرزه" تازه ترین اثری از اوست که به فارسی ترجمه شده است. البته كارهاي ديگري از اشميت توسط مترجم ها و انتشاراتي غير از نشر قطره هم چاپ شده كه در پيوند ويكيپديا ميتونيد پيداشون كنيد.

و اما شرحي بر داستان:بستري كه قصه در اون شكل ميگيره  روابط احساسي زن و مردي عاشق هست كه روزمرگي عشق بر عواطفشون حاكم ميشه و روابط به تيرگي گراييده ميشه. غرور و تكبري كه در هر دو مي بينيم در كنار "عدم گذشت" زلزله اي وحشتناك از احساسات زنانه رو به وجود مياره و باعث ميشه تا پايان قصه به نحو اصفناكي رقم بخوره. به سادگي مي بينيم كه وقتي عشق جاي خودش رو به كينه و در نهايت نفرت ميده، احساسي رو در فرد به وجود مياره كه براي گرفتن انتقام از همه چيزش بگذره حتي خودش! و اما شخصيت ها كه از اين قرارند:

"ریشارد" جوانی ثروتمند، روشن فکر و عاشق پیشه است که دل در گرو عشق "دیان" دارد.

"دیان" وکیل و مبارز و مدافع حقوق زنان و معشوقه "ریشارد"، خواهان هرچه بيشتر عشق ريشارد است

"خانم پومره" مادر "دیان"، زني دنيا ديده و آشنا با عشق و علاقه

"الینا" و "ردیکا" زنان خیابانی

در ابتدا همه چیز خوب است دیان و ریشارد عاشق صمیمانه یکدیگر را دوست دارند. دیان چندین بار خواستگاری ریشارد را رد می کند اما همچنان انتظار دارد ریشارد به او عشق بورزد. در عشق ریشارد نسبت به خود شک می کند و تصمیم میگیرد ریشارد را مورد امتحان قرار دهد. امتحانی سخت که نتیجه ای غم انگیز در پی دارد. اتفاقاتی پیش می آید که "نفرت" از ریشارد جایگزسن عشق به او می شود. بر خلاف عشق که با تردید همراه است نفرت بسیار حس استواری است که می تواند انتقامی دردناک را رقم بزند. آیا این نفرت و انتقام برای ریشارد سخت تر است یا خود دیان؟ آیا این دیان نبود که با "غرور" خود باعث سردی ریشارد شده و در نهایت حس تنفر را در دیان به وجود می آورد؟ وقتی دیان نمي‌تواند بخش‌ درستي از احساساتش را در رفتار خصوصي‌اش به کار بگيرد، زلزله‌اي را به وجود مي‌آورد که ناشي از عشق است؛ اما منجر به تنفر مي‌شود. ديان براي گرفتن انتقام از ريشارد او را با زني خياباني به نام الينا آشنا كند و سعي مي كند  ريشارد را شيفته وي سازد ولي هويت واقعي الينا را مخفي نگه ميدارد.الینا حضور عاشق شعر و ادبيات است و به دنبال عشق حقيقي و درست مي‌گردد اما فقر و بيچارگي مسير رسيدن به هدف را برايش دشوار کرده است. رديكا دوست الينا نقش مادر او را بر عهده مي گيردو سعي مي كند نگذارد علاقه و احساسات الينا و ريشارد به هم نقشه را از مسير تعيين شده بيرون ببرد…..

در پايان اشاره اي مي كنم به نقدي از اين نمايشنامه در سايت "تبيان":

"عشق لرزه" در ميان آثار به نمايش درآمده از متن‌هاي امانوئل اشميت بيشتر به درون انسان و نيازها، احساسات و عواطف او نزديک مي‌شود. هر چند نمايش به هيچ وجه قصد ندارد ‌وارد حوزه روانشناسي شود و بيشتر به واسطه نزديکي‌اش به اخلاقيات به بعد اخلاقي درون انسان نزديک مي‌شود؛ اما در عين حال نظم و تناسب احساسات دروني انسان را مورد تاکيد قرار مي‌دهد و زلزله احساسات را به عنوان محور تغييرات دروني و بر هم خوردن تناسب احساس‌هاي دروني قهرمان داستانش مطرح مي‌سازد.

خواندن اين كتاب رو به همه دوستان پيشنهاد مي كنم (قيمت چاپ سوم  نشر قطره 2500 تومان)

گهواره گربه

25 دیدگاه


 

( مطلب زیر توسط » مشتبی » نوشته شده )

پيش نوشت:

در بين آثاري كه از كورت وُنه گوت به پارسي برگردان شده؛ دو كتاب بيشتر از بقيه با اقبال عمومي مواجه شده اند. اولين كتاب، رمان «گهواره گربه» (1963) و ديگري رمان «سلاخ خانه شماره پنج»  (1969) هستند. در اين نوشته سعي شده كتاب اول با نام اصلي Cat’s Cradle معرفي گردد. در ابتدا معرفي مختصري از «عمو ونه گوت» خواهيم داشت و بهد از آن به كتاب خواهيم پرداخت. به ياري ايزد در نوشته هاي بعدي «سلاخ خانه شماره پنج» نيز خدمت شما معرفي مي گردد. در

كورت ونه گوت جونيور Kurt Vonnegut Jr.  متولد سال 1922 در ايندياناپوليس ايالات متحده است. وي در سن 21 سالگي وارد ارتش آمريكا شده و به منظور شركت در جنگ جهاني دوم به آلمان فرستاده مي شود. در نبرد بل‍ژ به دست نيروهاي آلماني اسير ميشود و در شهر درسدن آلمان به اردوگاه هاي كار اجباري فرستاده مي شود.درسدن   همان شهري است كه  در اواخر جنگ جهاني دوم توسط قواي متفقين بمباران شد و طي آن انسان هاي زيادي به قتل رسيدند. آمار كشته هاي اين فاجعه را تا 150 هزار نفر نيز نوشته اند (آمار رسمي بين 25 تا 35 هزار نفر) اين حادثه بعدها (20 سال پس از آزادي ونه گوت از اسارت) موضوع اصلي كتاب موفق «سلاخ خانه شماره 5″ قرار گرفت. حضور در اردوگاه هاي كار اجباري و لمس واقعيت هاي تلخ جنگ و رويدادهاي پس از آن تجربياتي را براي او رقم زد كه  باعث شد»نكوهش جنگ و نسل كشي»  به همراه موضوع «مذهب» به مهم ترين درون مايه آثار او بدل شود.  تاكيد بر ويژگي هاي رابطه فرد با خالق و همين طور رابطه فرد با ديگر افراد در بسياري از كارهاي ونه گوت خصوصا اين دو كتاب مذكور حضوري پررنگ دارد. حتي در آثاري كه راوي اقرار مي كند كه مذهبي ندارد يا خدا را به رسميت نمي شناسد لايه هاي پنهاني از «مذهبي بودن» و «پذيرش خدا» وجود دارد، حتي اگر برخي كاراكترها هم آن را با شدت هرچه بيشتر نفي كنند و يا آن را فرياد بكشند.. 

کورت وانِگات جونیور

گهواره گربه  اسم بازي است كه بچه ها با نخ انجام مي دهند و با گذراندن نخ از بين انگشتانشان اشكال متفاوتي به وجود مي آورند. «فيليكس هوينكر» خالق بمب اتمي در زماني كه بمب اتمي ساخته شده توسط او در هيروشيما مي افتد مشغول بازي «گهواره گربه» است. (فيليكس هوينكر مانند «اوپن هايمر» خالق واقعي بمب اتم اصليتي آلماني دارد). يعني درست در زماني كه هزاران نفر به دست او كشته مي شوند، وي در حال انجام سرگرمي دوران كودكي خودش است و اين چيزي است كه ونه گوت مي خواهد فكر ما را به آن معطوف كند.

گهواره گربه

كتاب روايت داستان زندگي فيليكس؛ آخرين اختراع وي، فرزندان او و يك مدينه فاضله ساختگي به نام سن لورنزوست. يك جزيره فقير و پرت در درياي كارائيب كه ساكنان آن  پيرو مذهب باكونونيسم هستند. باكونونيسم مجموعه اي از دروغ هاي عجيب و غريب اما بي ضرر است كه فرد را در نهايت به نوع دوستي و خداشناسي مي رساند! و جذابيت و همگاني شدن خود را مديون سادگي و باورپذيري اصولش است. وقتي تمامي اين افراد و اسباب در سن لورنزو دور هم جمع مي شوند دوباره نوبت «فيليكس هوينكر» متوفي است كه بار ديگر با اختراع آخرش فاجعه انساني ديگري به بار بياورد. فاجعه اي كه نه تنها مردم يك شهر، بلكه مردم تمامي دنيا را به كام مرگ مي كشد…..اما كسي چه مي داند … «شايد قضا چنين باشد»*….

*: تكيه كلام باكونون در آيين باكونونيستي

تقدیم به فوسکا با عشق و حسرت

3 دیدگاه


پیش نوشت: الان تقریبا نزدیک به  دو سالی هست که با وبلاگ فوسکا آشنا شدم.  یک آشنایی خیلی ساده و اتفاقی که ادامه پیدا کرد. به مرور به وبلاگ سر میزدم و این طور شد که با شاه فوسکا و بقیه دوستان آشنا شدم.  وقتی پادشاه ایده سایت رو مطرح کردند فورا قبول کردم چون مطمئن بودم که بیشتر از اون که مطلبی رو برای بقیه  آموزش که نه معرفی کنم، بقیه به من آموزش می دن و چه چیزی بهتر از این. سخن کوتاه اینکه مطلب حاضر در واقع معرفی کتاب "همه می میرند" هست که قهرمان اصلی کتاب "رایموندو فوسکا" هست. شخصیتی که اسم سایت حاضر ( و صد البته وبلاگ فوسکا) وامدار نام اون هست که در وبلاگ شخصی خودم نوشته بودم. در واقع این نوشته ادای دینی بود به این وبلاگ به خاطر آشنا کردن من با این داستان زیبا؛شخص فوسکا و دیگر دوستان خوبم. از این که این "معرفی-مقدمه" طولانی شد عذر خواهی می کنم. و اما کتاب "همه میمیرند"….

 

 

همه میمیرند (به فرانسه Tous les hommes sont mortels) نوشته سیمون دوبوار Simone De Beauvoir نویسنده زن فرانسویست.  این داستان سومین کتاب دوبوار است که در سال 1946 به چاپ رسید. ترجمه کتاب  در سال 1955 وارد ایالات متحده شد و در نهایت در سال 1995 Ate de Jong کارگردان هلندی فیلم All Men Are Mortal رو از روی این داستان ساخت که البته با استقبال مناسبی مواجه نشد.

و اما داستان:

در ایتالیای قرن 14 میلادی، ریموند فوسکا یکی از بزرگ زادگان کارموناست. او در پی توطئه ای با همدستی دوستانش، شاه را می کشد و خود به سلطنت می رسد. در اثر خوردن معجونی جادویی، فوسکا زندگی ابدی پیدا می کند. اما آیا دست یافتن به زندگی ابدی پایان راه است؟ برای فوسکا که اینگونه نیست. عمری لایتناهی در انتظار اوست و زندگی در پیش رو فرا می خواندش. زندگی بدون مرگ تا آخر دنیا و این آرزوییست که شاید تمامی انسانها به دنبال آن بوده اند. زندگی بدون تباهی، عمر جاودانه، رویای وسوسه کننده ایست که کمتر انسانی تاب مقاومت در برابر آن را دارد.

ما در این رمان با تلاش فردی برای دست یابی به زندگی ابدی مواجه نیستیم، بلکه از زبان و دید کسی که خود زندگی ابدی دارد، رنج ها و آلام و در سوی دیگر شادی ها و موفقیت هایش را دنبال می کنیم. آیا کسی که زندگی ابدی دارد، خوشبخت است؟ آیا او انسان است یا اینکه دیگر به دنیای انسانها نعاق ندارد؟ آیا عشق یا نفرت در چنین موجودی دیده می شود؟ آیا او می تواند فردی عادی باشد؟  مطرح کردن این پرسش ها و تلاش برای پاسخ دادن به آنها دغدغه دوبوار است و این دغدغه را با خواننده به اشتراک میگذارد. خواننده باید در این تصمیم گیری مهم نقش داشته باشد و جناح خودش را مشخص کند. آیا با زندگی ابدی موافق است یا اینکه عطای آن را به لقایش می بخشد؟

فوسکا  در ابتدا، از عمر جاودانه اش بسیار خوشحال است اما دیگران این نامیرایی را نفرین ابدی می دانند و او را فرزند شیطان می خوانند. او اهداف بزرگی در سر دارد. می خواهد منجی انسان ها باشد. می خواهد جهان را تغییر دهد و دنیای بهتری بسازد. هدفش خوشبختی و آسایش همه انسان هاست و منتهای تلاشش را برای نیل به آرزوهایش انجام می دهد. اما آیا او موفق یه انجام این کار می شود؟ فوسکا، سال های عمر خود را صرف کارمونا، ایتالیا، امپراطوری مسیحیت، کشف قاره جدید و سرانجام انقلاب فرانسه می کند اما در پایان از هیچ چیز رضایت ندارد. خود را در چرخه زمان اسیر می بیند، حال که بخشی از آرزوهایش تحقق یافته اند تمایلی به برآورده کردن بقیه ندارد. دنیا را پوچ و واهی می انگارد. «روزمرگی» بر او فایق آمده و وی را به زانو درآورده است. اما چاره ای جز ادامه زندگی ندارد. تنها دلخوشی اش دوستانی است که چندی با آنها وقت می کذراند ولی باید مرگ آنها را نظاره کند. شادی که تلخی چندین برابری را رقم می زند. نفرین همچنان ادامه دارد.

علاقه مندی انسان به زندگی ابدی پیشینه ای طولانی دارد و حتی در بسیاری از آموزه های ادیان مثالهایی مانند «آب حیات» و «چشمه جوانی» دید می شوند. در همراهی با فوسکا به این سوال می رسیم که عمر ابدی آیا واقعا سودمند است؟ آیا نفرینی بالاتر از روزمرگی وجود دارد؟ یا اینکه ارزش عمر انسان به میرایی و فانی بودن اوست؟ مسلم است که در صورت فانی بودن و مرگ پذیری است که مواردی چون فداکاری، گذشت و ایثار ارزش پیدا می کنند. این ارزش ها برای یک انسان فانی که امکان مرگ او وجود دارد تعریف شده است ولی برای یک نامیرا ارزشی محسوب نمی شوند. به این دلیل است که فوسکا اگرچه کارهایی را انجام داده که او را در نگاه دیگران شجاع و جوانمرد نشان می دهد، چنین احساسی رضایتی نسبت به خود ندارد و خود را محکوم به تنهایی و بی ارزشی می بیند. او واقعا تنهاست و تقریبا هیچ دوستی ندارد. تنهایی هایش همدم و همراه او هستند و پوچی این عمر جاودان او را رقم می زنند. او محکوم است تا ابد زنده باشد، تا ابد…

پی نوشت:

نظر شخصی شاه فوسکا در مورد کتاب هم جالب هست که جا داره اینجا ذکرش کنم: در واقع کلید داستان همه میمیرند این است که می توان درک کرد همه انسان ها دوست دارند خود سرنوشتشان را بسازند و هر چقدرکه شما قدرتمند ، نامیرا و فهیم باشید باز هم نمی توانید سرنوشت مردم را تغییر بدهید.

 و در نهایت جواب یکی از خوانندگان (خانم بهادر) به پرسشی که در پایان مطلب آمده: نه.درد این زندگی نامیرا بسیار بیش از شادیهاشه، و تصور اینکه تک تک عزیزانت یکی پس از دیگری بمیرند و تو شاهد مرگشون باشی خیلی سخته.من سوالی دارم.آیا اصلا در این شکل، "زندگی" معنایی داره؟
اگر زندگی رو نقطه ی مقابل عدم بدونیم.اسمش چیز دیگری میشه که من نمی دونم.
اگر فوسکا با داشتن این ویژگی بزرگ( یعنی نامیرایی) سایر ویژگی های ذات خدایی رو هم می داشت؛ میشد نیمه خدا، و انسانها پرستشش می کردند.

 

 

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: