چگونه یک نقاشی «محرمانه» را ترسیم کنیم؟

2 دیدگاه


مطلبی که در پی می آید احتمالا برایتان جذاب خواهد بود، زیرا شاید چنین نقاشی های محرمانه ای را قبلا دیده باشید اما از چگونگی ترسیم آن و یا علت ترسیم آن سر در نیاورده باشید! این مطلب در واقع ترجمه ای است از Rain Noe مقاله نویس بخش ادبی وبسایت Core77.

اما یادداشت امروز ما از این نقاشی شروع می شود که احتمالا قدیمی ترین و معروفترین در نوع خود می باشد.

(c) West Highland Museum; Supplied by The Public Catalogue Foundation

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

این نقاشی مربوط به سال 1745 میلادی است و در موزه ای در اسکاتلند نگه داری می شود. در این تصویر مقادیری رنگ نامفهموم بر روی یک سینی ترسیم شده است که از انعکاس آنها بر روی استوانه یک تصویر به وجود آمده است. در واقع هنگامی که این نقاشی ترسیم شد، تلاش برای یک خلاقیت ساده نبود، بلکه نقاش گمنام می خواسته است یک تصویر محرمانه در یک فضای سیاسی اجتماعی ویژه داشته باشد..

، داستان از این قرار است که در سال 1745 میلادی ، یک شاهزاده اسکاتلندی تلاش می کند تا انگلستان را فتح کند، البته او شکست می خورد و به فرانسه فرار می کند، در این میان دولت انگلیس برای انتقام گرفتن از این شاهزاده، داشتن تصویر او را در خانه های اسکاتلندی های طرفدار او ممنوع می کند . در واقع در آن تاریخ هر کسی که تصویری از این شاهزاده داشته است می بایستی نابود کند. در این میان، یک نقاش خلاق یک نقاشی آبستره مانند بر روی سینی ترسیم می کند که در نظر اول هیچ شباهتی به شاهزاده ندارد، اما با گذاشتن آیینه استوانه ای در محلی خاص از این تابلو می توان تصویر کامل را دید.

امروزه این تکنیک نقاشی کردن را anamorphosis می نامند. و در جاهای جالبی می توان از آن استفاده کرد. مثلا در فنجان ها!

0anamorphiccylinders-006

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

روش ترسیم به این صورت است که باید به تصویر روی استوانه نگاه کنید و نقاشی را ترسیم کنید. مثل این

Capture

 

 

 

 

 

حتی می توان از آن در مجسمه سازی هم استفاده کرد.

0anamorphiccylinders-010

Advertisements

متن سخنرانی بهرام بیضایی در دانشگاه استنفورد: بخش دوم

۱ دیدگاه


متن سخنرانی بهرام بیضایی درباره اساطیر و شاهنامه در دانشگاه استنفورد در مارس 2013 این سخنرانی شامل 5 جلسه است و هر جلسه تقریبا دو ساعت طول می‌کشد .در این متن سعی .

شده است به اصل مطلب تا حد ممکن وفادار باشیم. در این بخش وضعیت تارخی آن دوران و علل به وجود آمدن شاهنامه را توضیخ میدهد. همچنین اشتباهات ایرانیان و همچنین دور باطلی که ایران و اعراب طی کردند و در نهایت به نابودی بغداد و ایران منجر شد را به طور واضح و خلاصه برای بیننده یا خواننده شرح می دهد.

همچنین از خانم کیانا بابت به متن درآوردن و جستجوری منابع بخش دوم تشکر ویژه دارم

بخش اول سخنرانی :

https://kingfoska.wordpress.com/2013/09/29/2564/.

————————————————-

یک روزایی هست که آدم نمیدونه از کجا شروع کنه امروز دقیقا همون روز. یعنی اصلا ردخور اینور اونور نداره. امروز درست دقیقا همون روز. من قبل از هر چیز می خوام تشکر کنم از یک آقایی که اون دفعه (راجع به چی چی طبقاتی) راجع به منافع طبقاتی حرف زد خیلی ممنونم برای اینکه من را به فکر انداخت یک کم بیشتر راجع به این موضوع توضیح بدم. برای این که بعدا متوجه شدم یک سوتفاهم در مورد لااقل شاهنامه و فردوسی که خیلی خیلی تکرار میشه به خصوص تو این بیست سی ساله طبیعتا فرصت بیشتری برای گفتنش بوده و پیدا شده. من فکر کردم که یک چیزهایی رو بیارم که، نمونه هایی رو بیارم که (چیز کنیم) اما دارم فکر می کنم خود منافع طبقاتی فرمول منافع طبقاتی در مورد همه آدمها جواب نمیده خیلی هنرمندان روشنفکران و بزرگان بودن که برخلاف منافع طبقاتیشون عصیان کردن و تصادفا کسانی نابودشون کردن، که اینا براشون می جنگیدن بنابراین این همیشه جواب نمیده . من لااقل میدونم که نزدیک به دو قرن قبل، طاهره قره العین علیه طبقه ای که ازش بود برخواست و عملا به دست کسانی کشته شد که اوباشی بودن در خدمت همون طبقه و در واقع برای اونها برخواسته بود. در همین دوره مثلا، سی – سی و پنج سال قبل ما می دونیم که تقریبا همین اتفاق توی ایران افتاد بسیاری از کسانی که در واقع شروع کرده بودن به مخالفت وعصیان علیه طبقه خودشون حرکت می کردن و برای کسانی که نابودشون کردن. می خوام بگم که همیشه و همه جا جواب نمیده. در مورد فردوسی به هر حال جواب نمیده برای این که به هر حال خواهیم دید. و خیلی جاها هم البته جواب میده. این رو نمیخوام بگم منکر فرمول نیستم ولی می خوام بگم همه جا و در مورد همه کس جواب نمیده بنابراین خیلی با احتیاط و با تحقیق و با جستجو باید این رو بکار برد.

نکته دو- اون دفعه من راجع به دهقانها گفتم یک چند تا شعر خواهم خوند اینجا که توضیح بده که چرا دهقانها کی هستنن اصلا و قبل از اون فکر می کنم که 2-3 بخشی رو بخونم از چیزهایی که خود فردوسی میگه بعدا راجع به این که چرا اینها رو می خونم صحبت خواهم کرد . اینها سه تکه هست (خیلی بیشتر) من این سه تکه رو می خونم. یکی که همشون راجع به تنگدستی هست. یکیش توی شاهنامه صفحه هاش رو دارم، توصیف هوای بهاری و شورش خلاق ، طبیعت، دیباچه رستم اسفندیار اونجایی که میگه

کنون خورد باید می خوشگوار                       که می‌بوی مشک آید از جویبار

هوا پر خروش و زمین پر ز جوش                     خنک آنک دل شاد دارد به نوش

درم دارد و نقل و جام نبید                               سر گوسفندی تواند برید (نبید یعنی می )

مرا نیست فرخ مر آن را که هست                     ببخشای بر مردم تنگدست

یک دو تای دیگه هست به همین اندازه با فاصله در مقدمه نشستن بهرام گور. می دونید که بهرام گور ظاهرا یکی از دوره های خوش تاریخ، البته به نظر من اصلا تاریخ نیست اون چیزی که اونجا هست و سراسراسطوره هست و اسطوره هند و ایرانی باستان. ولی بعدا شاید راجع بهش صحبت کنیم ولی به هر حال اون چیزی که هست نشون میده اون دوره خوبیه. در مقدمه میگه

ز گیتی برآمد سراسر خروش                         در آذر بد این جشن روز سروش (پس ماه آذر بوده )

برآمد یکی ابر و شد تیره‌ماه                           همی تیر بارید ز ابر سیاه

نه دریا پدید و نه دشت و نه راغ                       نبینم همی در هوا پر زاغ

حواصل فشاند همی هر زمان                          چه سازد همی این بلند آسمان [1] (حواصل مرغ غمخوار یا مرغ وحشت زده است مرغ نگران در واقع )
نماندم نمکسود و هیزم نه جو                         نه چیزی پدیدست تا جودرو

بدین تیرگی روز و بیم خراج                            زمین گشته از برف چون کوه عاج

همه کارها را سراندر نشیب                           مگر دست گیرد حسین قتیب (یک کسی که ظاهرا گاهی بهش کمک مالی می کرده )
بعدیش توی پایان داستان اسکندر نکوهش اسکندر و ناپایداری جهان هر دو

الا ای برآورده چرخ بلند               به پیری چه داری مرا مستمند[2]

چو بودم جوان برترم داشتی       به پیری مرا خوار بگذاشتی[3]

وفا و خرد نیست نزدیک تو         پر از رنجم از رای تاریک تو

مرا کاچ هرگز نپروردیی             مگر پروریدی نیازردیی[4]

اینا هیچ کدوم نشون نمیده مرد مرفهی بوده و داشته از منافع طبقاتیش سود می برده همچنان که دفعه قبل راجع بهش صحبت کردیم من فقط خواستم بگم که این حرفها رو من از طرف خودم نمی زنم بلکه منابعش وجود داره.

نکته دومی که من می خواستم بگم راجع به شاهنامه هست به عنوان بخشی از یک مبارزه اجتماعی . این رو هم سعی می کنم که فقط بهتون بگم که واقعا شاید دانسته (آگاهانه) هست و نگرانیهای فردوسی رو توی شعرهایی که از خودش باقی گذاشته می شنوید. همون صفحه های اول شاهنامه هست اصلا لازم نیست بگردید. اول صحبت می کنه راجع به شاهنامه نثر این معروف شده به شاهنامه نثر ابومنصوری ، من نمیدونم این همون ابومنصوری که بعدا توی مسکو چاپ مسکو ازش صحبت میشه یا نه . بنابراین پیش از او نهضت جمع آوری شاهنامه به نهضت یافتن هویت تاریخی شروع شده بوده.

یکی نامه بود از گه باستان                       فراوان بدو اندرون داستان

پراکنده در دست هر موبدی                           ازو بهره‌ای نزد هر بخردی[5]

یکی پهلوان بود دهقان نژاد                           دلیر و بزرگ و خردمند و راد

ز هر کشوری موبدی سالخرد                       بیاورد کاین نامه را یاد کرد[6]

بپرسیدشان از کیان جهان                             وزان نامداران فرخ مهان

که گیتی به آغاز چون داشتند                       که اینسان به ما خوار بگذاشتند[7]

سطر اخر سطر مهمی هست برای این که من قبلا گفتم و باز خواهم گفت که شاهنامه در واقع یک شکست نامه است.

خوب این شاهنامه تدوین میشه اسم که اون چیزا رو میگه و اون تدوین میشه.

بعد راجع به دقیقی و قتل وی

جوانی بیامد گشاده زبان                   سخن گفتن خوب و طبع روان

به شعر آرم این نامه را گفت من           ازو شادمان شد دل انجمن

برو تاختن کرد ناگاه مرگ                      نهادش به سر بر یکی تیره ترگ

یکایک ازو بخت برگشته شد                   به دست یکی بنده بر کشته شد

بعدها خواهیم دید نمیفهمیم چرا همه این جراده ها میمیرند کسانی که می خواهند این کار را بکنند . فردوسی آغاز می کنه ولی به کسی نمیگه . نگران کوتاهی عمر و گذران و دست نمیبره و شروع نمیکنه هی ولی از این و اون میپرسه راجع به این که شاهنامه نثر را از کجا میتونه گیر بیاره

دل روشن من چو برگشت ازوی               سوی تخت شاه جهان کرد روی (اون موقع در واقع دو تفسیر راجع به این وجود داره یکی میگن شاه جهان منظور خداست و یکی اینه که این اضافه شده که بعدا بتونه به سلطان محمود بده یا اضافه کرده شده )

که این نامه را دست پیش آورم                   ز دفتر به گفتار خویش آوردم ( و بعضیا هم فکر می کنند این همان کسی هست که تالیف کرده چیز را جمع آوری کرده شاهنامه را )

بپرسیدم از هر کسی بیشمار                   بترسیدم از گردش روزگار

و دیگر که گنجم وفادار نیست                   همین رنج را کس خریدار نیست

به شهرم یکی مهربان دوست بود               تو گفتی که با من به یک پوست بود

مرا گفت خوب آمد این رای تو                   به نیکی گراید همی پای تو

نبشته من این دفتر پهلوی                       به پیش تو آرم مگر نغنوی[8]

چو آورد این نامه نزدیک من                       برافروخت این جان تاریک من

هر جاش اگر فکر می کنید چیزی که گنگ به من بگید. برای این که ترجیح داره دانسته رد شیم.

آخریش راجع به یک کسی که پشتیبانیش می کنه و کشته میشه.

بدین نامه چون دست بردم فراز                   یکی مهتری بود گردنفراز[9]

جوان بود و از گوهر پهلوان                            خردمند و بیدار و روشن روان

مرا گفت کز من چه باید همی                     که جانت سخن برگراید همی

به چیزی که باشد مرا دسترس                     بکوشم نیازت نیارم به کس

به کیوان رسیدم ز خاک نژند                           از آن نیکدل نامدار ارجمند

چنان نامور گم شد از انجمن                         چو در باغ سرو سهی از چمن

نه زو زنده بینم نه مرده نشان                     به دست نهنگان مردم کشان

توی شاهنامه مسکو این آدم را اسمش را نوشته ابو منصور و آدم شک میکنه که این همونه که کتاب را جمع کرد با نه . چون در مقدمه شاهنامه ابومنصوری یعنی شاهنامه نثر به اون میگه ابومنصور عبدالرزاق ، محمد قزوینی میگه محمد عبدالرزاق ، و اینجا وقتی نوشته ابو منصور آدم فکر می کنه این نکنه اصلا همون جمع کننده هست . بعید که این همون باشه.

اگر سوالی نیست من یک چیز دیگه می خوام براتون بخونم برای این که اون دفعه راجع( به چیز صحبت کردم راجع) به حمله به خراسان . من یک چیز دیگه هم جمع کرده بودم راجع به کلمه دهقان که الان نمی خوام اینجا بخونم برای این که فکر می کنم وقت میگیره ولی اگر بعدا لازم شد می خونمش.

این قصیده ای از انوری ابیوردی من شش هفت سطرش را بیشتر نمی خونم. به خاقان سمرقند پسر خوانده سلطان سنجر در شکایت از وضع مردم خراسان. این شعر وقتی میخونیش فکر می کنی دیروز گفته شده این آدم در قرن ششم بود، یعنی پانصد و خرده ای تا یک وقتی، نه قرن هم قبل از پهلویها بود و بنابراین نمیتونه اجیر یا جیره خوار سلسله نقور پهلوی بوده باشه. و این نمیتونه در هیچ توطئه ای شرکت کرده باشه.به هر حال هشت بار کلمه ایران در قصیده اش بکار میره این جالب توجه برای کسانی که فکر می کنند اسم ایران پرژیاست و رضا شاه اون رو کرده ایران و این کلمه رو رضا شاه جعل کرده . به هر حال هشت دفعه اینجا، لااقل دویست بارهم در شاهنامه . ایرانویج توی اوستا یعنی در واقع ایران ویج بعیدیش ایرانویج بعد ایران توی دوره قاجاریه ممالک محروسه ایران .

من فقط اون سطرهایی که علامت زدم رو براتون می خونم حیف اگر گیر آوردین بخونین همش رو .

به سمرقند اگر بگذری ای باد سحر             نامه اهل خراسان به بر خاقان بر (ازش درخواست می کنه که بیا جلو غزا رو بگیر این خاقان ظاهرا توی افغانستان فعلی به هر حال در توران . بهش میگه که بیا و میگه که تا حالا لابد فرصتش رو نکردی و الان سر موقع باید این اتفاق بیفته وگرنه دیر میشه. )

کارها بسته بود بی‌شک در وقت و کنون       وقت آنست که راند سوی ایران لشکر

ای کیومرث‌بقا پادشه کسری عدل                   وی منوچهرلقا خسرو افریدون فر

قصهٔ اهل خراسان بشنو از سر لطف               چون شنیدی ز سر رحم به ایشان بنگر

این دل افکار جگر سوختگان می‌گویند               کای دل و دولت و دین را به تو شادی و ظفر

خبرت هست که از هرچه درو چیزی بود             در همه ایران امروز نماندست اثر

خبرت هست کزین زیر و زبر شوم غزان              نیست یک پی ز خراسان که نشد زیر و زبر

بر بزرگان زمانه شده خردان سالار                   بر کریمان جهان گشته لئیمان مهتر

بر در دونان احرار حزین و حیران                       در کف رندان ابرار اسیر و مضطر

شاد الا بدر مرگ نبینی مردم                          بکر جز در شکم مام نیابی دختر

کشته فرزند گرامی را گر ناگاهان                     بیند، از بیم خروشید نیارد مادر

آخر ایران که ازو بودی فردوس به رشک               وقف خواهد شد تا حشر برین شوم حشر

رحم‌کن رحم بر آن قوم که نبود شب و روز         در مصیبتشان جز نوحه‌گری کار دگر

رحم‌کن رحم برآن قوم که جویند جوین               از پس آنکه نخوردندی از ناز شکر

رحم‌کن رحم بر آنها که نیابند نمد                     از پس آنکه ز اطلسشان بودی بستر

رحم‌کن رحم بر آن قوم که رسوا گشتند             از پس آنکه به مستوری بودند سمر

گرد آفاق چو اسکندر بر گرد ازآنک                     تویی امروز جهان را بدل اسکندر

بقیه اش هیچی میرم جلوتر

بهره‌ای باید از عدل تو نیز ایران را                     گرچه ویران شد بیرون ز جهانش مشمر

هست ایران به مثل شوره تو ابری و نه ابر         هم برافشاند بر شوره چو بر باغ مطر ( مطر یعنی باران )

کشور ایران چون کشور توران چو تراست           از چه محرومست از رافت تو این کشور

نمی خوام تا آخر بخونم چون باز هست. این انوری ابیوردی در پانصد و بیست قمری تا پانصد و هشتاد و هفت قمری شاعر بود و ریاضیدان و منجم.

عجیب یک داستان در موردش هست عجیب این بازی روزگار که میگه که اینکه شکایت میکنه از حمله غزان بعدا ظاهرا بدون اینکه خودش بدونه پیش بینی میکنه حمله چنگیز یعنی تولد چنگیز را . ظاهرا یک روزی پیش بینی میکنه که طوفان خیلی سختی خواهد شد و تو اون روز هیچ بادی نمیاد مثل اینکه رشید وطواط یا یک نفر دیگه ای یک شعری با شوخی بهش گفته

گفت انوری که از اثر بادهای سخت                 ویران شود سراچه و کاخ سکندری

در روز حکم او نوزیده است هیچ باد               یا مرسل‌الریاح تو دانی و انوری ( مرسل الریاح یعنی ای فرستنده بادها )

خوب بعدها کشف کردند که اینروز روز تولد چنگیز بوده. ما نمی دونیم .

خوب من همچنان در اینجا جای گفتگو هر وقت خواستید هرجایی سوالی بود لطفا به من بگید.

من خیلی فوری یک پلات از شاهنامه میگم و بعد میرم سر اونچه که می خوام تحلیل کنم

تو بخش اول شاهنامه انسان با طبیعت می جنگد و دیوان و دیوزادگان که پیش از انسانند و گاهی نماد طبیعتند . اگر یادتون باشه هزاره ها بعدش دوره آمیزش نیکی و بدی . دوره جم بعدش. آمیزش انسان و دیو در دوره جم اتفاق می افتد. توی متون دینی زرتشتی هم این هست که در دوره جم این آمیزش اتفاق می افتد بین انسان و دیو نتیجه اش تو بعدی . دیو شاهی ضحاک ، ضحاک جم در و عملا پدر کش چون هم مرداس پدرش را می کشد هم جم را میدرد. بعدش پهلوان شاهی فریدون که ضحاک را می اندازد . تقسیم سرزمین . از اینجا به بعد جنگ انسان با دیوان نیست جنگ انسانها با خودشون . برادران یکدیگر را می درند . سلم و تور ایرج را می کشند . از اینجا آغاز جنگ برادران و برادرزاده هاست ، و تمام تاریخ جنگ خویشان ، ایران و توران . شاهنامه به خوبی خویشی اقوام را نشان می دهد . سهراب پسر رستم ، سیاوش داماد افراسیاب ، ایرج برادر سلم و تور، مرداس پدر ضحاک ، ضحاک تازی خواهرزاده جم ، شغاد برادر رستم . تمام این دوره جنگ خویشان ، جنگ انسانها با هم و جنگ خویشان .

بخش دو عملا بیگانه سالاری اسکندر. این تنها بخش شاهنامه است تنها بخش هخامنشی که توی شاهنامه است. ما نمی دونیم که چقدر می دونسته برای این که می دونیم تاریخی که توی شاهنامه است یعنی تاریخ افسانه شاهنامه تاریخ شمال شرقی ایران . پادشاهان شمال شرقی ایران بهشون گفته می شد کی ، که جمعش میشه کیان و کیانیان . پادشاهان جنوب ایران یعنی انشان ، فارس و جاهای دیگه با اسم خشایتی که ازش بعدا کلمه شاه در مییاد خشایتین اونا و ازش کلمه شاه از اون میاد بیرون ، خونده میشدن . اینا در 2جا، ما می دونیم در یک جای سومی یعنی در ماد یک بخش دیگری از ایرانیان در ماد حکومت داشتند در اون موقع . به هر حال این پادشاهی این بخش . ولی جنگ اسکندر و داراش که تقریبا با هخامنشی منطبق ، تنها بخش هخامنشی که این توی شاهنامه است . چه جوری برای اینکه احتمالا کوروش در یک دوره ای شمال شرقی ایرانم از آن خودش کرد و از اینجا این دو تا تاریخ بهم پیوند می خوره . نتیجه دوره اسکندر ملوک الطوایفی و اغاز پراکندگی . با علم امروز حتما تحلیلهای دیگه ای هست . برای اینکه یادمون باشه تمام علمی که ما داریم فردوسی داشته در اون زمان الان خیلی چیزای دیگه ای کشف شده که اون روزا در دسترس اون نبود . امروز تحلیلهای تاریخی دیگه سکه شناسی، باستان شناسی غیره کمک کردن تا چیزای دیگه ای بدونیم اسطوده هایی رو ما می دونیم که اون موقع اون نمی دونسته . با علم او اون ملوک الطوایفی آغاز بهم پاشیدگی . بلافاصله بعدش غیبت اشکانیان. شاهنامه راجع به اشکانیان چیزی نمیدونه .میگه ز اشکانیان میگه جز نام چیزی نشنیده ام . این احتمالا به دلیل تصحیحی است که ساسانیان توی تاریخ کردن . فقط چیزا بحث علمی نمی خوام واردش بشم. دوره ساسانیان درست عین دوره اشکانیان جنگ همسایه هاست . جنگهای طولانی ایران و روم، جنگ ماست با همسایه ها و فرسودن ما ، دعواهای درون ، نارضایتی دهقانان، گم شدن اعتقادات و باورهاست. مزدکی کشی ، مائده کشی و گم شدن باورها . در حالیکه در اون دوره تازیان یکی می شوند ، در ایران پراکندگی به اوجش میرسه. پراکندگی شکست ایران رو می سازه. یادمون باشه که در شاهنامه پس از خسرو پرویز هفت پادشاه کوتاه مدتند که دو تاشونم زن هستند در واقع توی تاریخ واقعی عده از این هم بیشتر. ظاهرا یک چیزی در حدود تا بیست و سه تا پادشاه در مدت خیلی کوتاهی هی عوض میشن بعضیاشون ده پانزده روزه اند و نشون میده تزلزل قدرت و گسستگی و پراکندگی رو. شکست نتیجه تباهی پذیری قدرت ، نفهمیدن زمان ، خودبینی و خودپروری، از طرفیست و مردم ناتوان از دست تعرض و ستم دیدگی که ناراضی ان .
خوب من دارم اونچه رو که میگم هر جا که این کاغذ رو میزارم شما فرصت این رو دارید که اگر بخواید سوالی من جواب بدم.

شاهنامه تا قبل از شعوب یعنی مبارزه شعوبی، مبارزه اجتماعی شعوبی تا قبل از شاهنامه یک رنگ داره و بعد از شاهنامه یک رنگ دیگه. ما می دونیم که نهضتهای مسلح شکست می خورند . جنگ فرهنگی آغاز میشه. شاهنامه بخشی از یک مبارزه اجتماعی. و در واقع دو طرف کسانی که دوستش دارند و کسانی که دشمنش اند هر دو کمک میکنند که مسخش کنند. پیداست که کسانی در حفظ شاهنامه و با نیت خیر کوشیدند شاهنامه را به عقل دینی زمان نزدیک کنند به این ترتیب به مناسبت چیز بیتهایی وارد شاهنامه کردند کاتبان بیتهای مناسب اخلاق زمان افزوده اند یکی از خنده دارترینش عقد رستم و تهمینه است . نمی دونم اگر خونده باشین این صحنه رو متوجه هستید که اصلا اسطوره اخلاق نیست . و اونجا وقتی که رستم و تهمینه که در اوج همه عواطف انسانی و بشری بی قید و شرط هستند یهو اینقدر صبر می کنند تا اینکه اون به پدرش بگه اجازه بگیره اون عاقد خبر بکنه و واقعا یک کمی خنده آوره شاید بیشتر از یک کمی . دفاع غلط و تبدیل کردن شاعر به آخوند ، با افزودن ملحقات از زور علاقه به شاهنامه و گاهی برای کوشش برای شریک شدن در اون بعضی ملحقات به شاهنامه افزودند که بعضیشم در مقایسه با بقیه منابعی که در دست داریم درسته یعنی احتمالا در اختیار فردوسی نبوده ولی در اختیاریک کس دیگه ای که بوده دلش نیومده اون تیکه رو اضافه نکنه . از این جمله یکیش که الان یادم مییاد . افزودن توطئه دو تا برادر فریدون برای کشتن فریدون . می دونین که اینا سه تا برادرن که دارند میرن که برن با ضحاک بجنگند . تو یک صحنه که توی ملحقات شاهنامه است اون دو تا برادر، شب که اون خوابیده میره بالای کوه و یک سنگی رو قل میده که بیاد بالا (بعد) بکشتش . فریدون به نیروی ایزدی میگیره و بلند میشه با پاش سنگ رو نگه میداره . با تمام داستانهای مادر بزرگا می خونه و با اونچه که توی فرهنگ هند وایرانی باستان هم هست می خونه . فریدون اسم اصلیش یعنی اسم سانسکریتش تریتونا ست تریتونه یعنی سومین و هیچ کس نتونسته توضیح بده این سومین چیه . بعضی وقتها آدم فکر می کنه سومین یعنی مادر پدر و فرزند که سومی و بعضی وقتها حالا اشاره میشه به این که فلک سوم که حالا من نمی خوام وارد اونا بشم ولی توی داستانهای ما به هر حال به صورت سومین برادر میاد که معمولا برادر خوب و مظلوم ست

بعضی از این ملحقات درسته بعضیاشم کاملا برای مصلحت روزگار و وارد کردن عقل و مصلحت زمان توش. یکی از اینا که جداگانه در حال مسخ فردوسی و شاهنامه ست گفتم اون دفعه پشیمانی فردوسی و سرودن یوسف و زلیخاست و تبدیل کردن کامل شاعر به اخوند . راه دیگش جعل اساطیر مذهبی در قبال شاهنامه ست و ستایش دشمنان و ویران کننده های ایران مثل اسکندر و اون رو در اوج گذاشتن. اغلب دشمنان شاهنامه اسکندر رو بزرگ می کنند و اسکندرنامه ها وجود داره که می تونید بخونید.

دوم اینها به هر حال کسانی بودند که می خواستند حفظش کنند ، دوم عصر ماست این عجیبتر برای اینکه اون همه در عصر کهن بود و ما الان در عصر نقد مدرنیم و عجیب برامون برای من شخصا تعصبهای فزاینده شرقی در عصر ما و که در سایه اش در سایه عقل مدرن ما باید می تونستیم شاهنامه را تحلیل کنیم ولی به جاش ما همچنان در حال تعصب پروری هستیم و داریم اون کارایی رو می کنیم که نمیزاره حتی به درکش نزدیک شیم، درک مشکلی هم نداره اون دفعه براتون گفتم تند میگذرم، ملی گرایان که شاهنامه براشون افتخار محض و محض افتخار بدون هیچ تحلیلی ، ملاگرایان نه ملی گرایان که میگن فردوسی حکیم مسلمان ، ما تا مسلمان نبودیم اصلا کسی نبودیم شاهنامه آخرش خوش است که شکست ایران هست، چپ گرایان و باز برای من عجیب که فکر می کنند شاهنامه داستان شاهان است ، مناسب منافع طبقاتی فردوسی و در خدمت اشراف در حالیکه خیلی ساده هست شاهنامه یعنی تاریخ و تاریخ با نام شاهان دوره بندی میشه و به این دلیل که شاهنامه اصلا یعنی تاریخ ، در همه جای جهان همینطور و هیچ ملتی به این دلیل تاریخ و گذشته خودش رو دور نریخت . ما بهتر بود اون رو نگاه می کردیم ، تحلیل می کردیم و ازش می آموختیم .

منافع طبقاتی رو توضیح دادم دو مرتبه نمی خوام راجع بهش صحبت کنم . من فکر می کنم شاید فردوسی یک کسی مثل نیما یوشیج و ما می دونیم که نیما یوشیج در تمام ده بیست سال آخر زندگیش با حقوق خانمش، عالیه، زندگی می کرد. یعنی یک دهقان شمالی که با حقوق بخور و نمیر اداری و بعدا با حقوق زنش زندگی می کرد .

بر اینا اضافه کنم جهانی شدگان ، کسانی که به هویت جهانی چسبیده اند میگن که این حرفها وقت کشی هست ، بدون اون بهتر وارد کاسبی جهانی و دهکده جهانی میشیم که البته منظور جذب و حل شدن است و تصمیم شخصی هر کسی است و می تونه هر کسی بکنه این کار رو . و یک دسته دیگه پهلوی ستیزان ، که اینها فکر می کنند شاهنامه تبلیغات رزیم منفور پهلوی و نام ایران رو رضا شاه جعل کرده نام ایران پرژیاست . من اونوقتم گفتم حتما انوری ابیوردی و امثالش که اون نه قرن قبل از رژیم پهلوی می زیست جیره خوار اونا نبوده وقتی فردوسی رو خداوند میخونه و نام ایران همچنان که دیدیم هشت بار در قصیده اش مییاد . اقوام ایرانی که بعضی میگن که شاهنامه مال ماست اصلا و اقوام تندرو نژادی که فکر می کنند شاهنامه نژادپرست و ضد ماست . اون رو نخوندیم و ایران هم وجود نداره ، ایران رو یهودیان جعل کردند . این دیگه جدید این رو من تا چند سال پیش همون قدر باید خندید بهش من تا چند سال پیش این رو نمی دونستم که ایران اصلا وجود خارجی نداشته و یهودیان جعلش کردند و البته همینها مولوی رو هم میگن شاعر عرب و دیوان عطار رو که در قونیه است نوشتن تفسیر قرآن عربی .

بخش آخرش یک مقدمه میخواد، بخش آخرش راجع به غلط خوندن شاهنامه است . دور از جهان ادبی سنتی و درخشان ما که اغلب تک گویی شاعر، شاهنامه با صدها داستان در بهترین بخشهای خودش گفتگوی شخصیتهای داستان و تقابل آنهاست ، هر شخصیت حرف خودش رو می زنه مثل تاتر مثل نمایشنامه مثل شکسپیر مثل هر کسی ، هر کس حرف خودش را می زند ، احساس لحظه ای ویژه و در آن موقعیت ویژه و دهان آن شخصیت ویژه در خشم یا سوگ رجز یا دشنام یا ستایش یا لج یا وطن دوستی یا دشمن ستیزی ، شاهنامه گنج شخصیت سازی و گفتگو نویسی هست و توضیح صحنه و آیین و تقطیع و توصیف و هیچ یک حرف خود فردوسی نیست که جای دیگر و در موقعیت دیگر همان شخصیتش یا شخصیت دیگرش چیز دیگری گفته این تضاد نمایشی برای طورا کننده ای که بر چشمها شعر می گردانده گیج کننده است و بد فهمیده می شود ، مثلا

چو ایران مباشد تن من مباد             بدین بوم و بر زنده یک تن مباد

لحظه ای و مال یک پهلوان که به شور افتاده حرفی که امروزه بعضی از ما در اوج احساسات می زنیم که اگر ایران نباشد یا اگر هر چی هر چی فلانی نباشد یا اگر بچه ام نباشد نمی خوان هیچ چیز در جهان باشد . حرفیست که امروز همه ما می زنیم بسیار معمولی ، یا شعر

زن و اژدها هر دو در خاک به           زمین پاک از این هر دو ناپاک به

که رستم میگه اینو وقتی که بهش خبر میرسه سیاوش رو کشتن توی توران و از خشم سودابه رو می کشه در حالیکه صد جای دیگه شاهنامه پر از ستایش زنان .

بعضی این شعرای نمایشی رو حرف خود فردوسی گرفتن بدون جستجوی بیشتری که اگر می کردن عکش ثابت می شد و گرچه واقعا هم بعضی وقتها عمدا غلط خوندن فقط برای اینکه در یک جایی یک مبارزه ای رو بتونن یک قدم جلو ببرن اگر اون مبارزه بوده مثل اینکه راجع به گردآفرید ، وقتی از بالای دژ به سهراب میگه

بخندید و او را به افسوس گفت         که ترکان ز ایران نیابند جفت

 

 

[1] *** کلیه پی نوشتها بر اساس کتاب شاهنامه چاپ مسکو، کتاب شاهنامه چاپ ایران زمین ، و کتاب شاهنامه نسخه جمع آوری شده توسط آقای پژمان حسینی و با نگاهی به سایت گنجور میباشد
حواصل فشاند هوا هر زمان                             چه سازد همی زین بلند آسمان

 

[2] الا ای برآورده چرخ بلند                     چه داری به پیری مرا مستمند

[3] چو بودم جوان در برم داشتی               به پیری چرا خوار بگذاشتی

[4] مرا کاچ هرگز نپروردیی                         چو پرورده بودی نیازردییی

[5] پراگنده در دست هر موبدی                 ازو بهره ای نزد هر بخردی

[6] ز هر کشوری موبدی سالخورد                 بیاورد کاین نامه را یاد کرد

[7] که گیتی به آغاز چون داشتند                   که ایدون به ما خوار بگذاشتند

[8] نبشته من این نامه ی پهلوی                       به پیش تو آرم مگر نغنوی

[9] بدین نامه چون دست بردم فراز                   یکی پهلوان بود گردنفراز

 

قلم زدن بر قلم زندگی ; پیرامون المان های جنسی در آثار هنری

4 دیدگاه


مدت‌ها پیش در وب‌نوشت نسوان مطلقه معلقه نوشتار کوتاه طنزآمیزی درباره سفر عمه بلقیس به فرنگ خواندم که فکرم را مشغول کرد. در این سفر عمه بلقیس در موزه‌ها دائماً در رنج و عذاب بود چون بیشتر آثار هنری دارای برهنگی بودند. قبلاً در همین وب‌نوشت درباره «برهنگی در آثار هنری» البته صحبت کرده بودیم. اما آنچه اکنون ذهن من را به خود مشغول کرده است تلاش برای دور نگه‌داشتن المان‌های سکسی یا شهوانی از » بارگاه بلند هنر» است. این موضوع البته نه تنها در دنیای شرق، بلکه در دنیای غرب هم به دفعات مشاهده شده است. به عنوان مثال  در زندگی‌نامه‌ی هنرمندان مشهور خوابیدن آن‌ها با مدل‌هایشان انکار می‌شود. در زندگی‌نامه ماتیس هیچ‌وقت او با مدل هایش عشق‌بازی نمی‌کند و دائماً تلاش می‌شود تا با اصرار بگویند که کاراواجو یا میکل‌آنژ علیرغم ترسیم چنین تابلوهایی هم‌جنس‌گرا نبوده است.

این‌گونه نظرها تلاشی است ناخودآگاه یا خودآگاه برای تقدس بخشیدن به هنر و فرض کردن این بارگاه مقدس عاری از زندگانی میرای انسانی . تابلوهای باارزش هنری بالا که در آن نشانه‌هایی از سکس و شهوت دیده می‌شود در واقع تابلوهایی است که با لکه‌ی ننگ آلوده‌شده‌اند. این البته تصور این گروه از افراد است. شاید باید از این دسته از افراد بپرسیم پس چگونه باید  حس زندگی و عشق را همزمان در یک اثر به یادگار گذاشت؟ شاید در جواب بگوید : «باید …» و از همان لحظه که «باید» را می‌گویند در واقع جریان طبیعت را منحرف می‌کنند.

اما پس از‌ این مقدمه طولانی بهتر است برویم سر اصل مطلب. هر خالق اثری با گذاشتن نشانه‌های خاص در اثرش ، پیغام را به مخاطب می‌رساند. این پیغام می‌تواند ناشی از چشمه الهام باشد یا ناشی از تفکر منطقی. گاهی شما با دیدن یک تابلو حس و پیغامی را برداشت می‌کنید که احتمال دقایقی بعد با دیدن توضیحات مربوط به آن تابلو می‌فهمید که چقدر برداشتتان با  «واقعیت» تفاوت دارد. اما به‌شخصه باور دارم که حس شما واقعی تر از  آن » واقعیت» اجباری است.

Bacchus (c 1595-96) by Caravaggio

Bacchus (c 1595-96) by Caravaggio

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

برای نمونه همین تابلوی بالا اثر کاراواجو از خدای شراب خود نمونه‌ی درخشانی است از خواست هنرمند. نقاش بیشتر از کلماتی که نمی‌توانسته بر زبان بیاورد و بیشتر از همه نقدهایی که بر اثرش نوشته شده است مستقیم در حال صحبت با بیننده خود است.  » واقعیت» و  خلوص نیتی که در تابلو وجود دارد ، » توجه» شما را به خود جلب می‌کند و خون در رگ‌هایتان با سرعت بیشتر حرکت می‌کند. شاید شما ندانید که  دقیقاً» چه چیزی» در این تابلو یا تابلوهای مشابه آن برایتان جذاب است اما جذبش می‌شوید و به آن دقت می‌کنید. شاید با دیدن آلت‌های عریان کوپیدهای فرشته، رقص دخترکان برهنه‌ی بهار، و » دول دیوید» دچار یک گسیخت فکری و یا یک جذب فلسفی شوید اما هر  دو این‌ها چه بد باشد و چه خوب ، » اثر» خود را گذاشته است. آنچه باید در ذهن شما نقش ببندد، نقش‌بند شده و شما بعدها به آن تابلو یا آن اثر فکر خواهید کرد حتی اگر کوتاه باشد. در خلال این تفکرات فرآیند شکل‌گیری و صیقل خوردن روان نیز آغاز می‌شود.

 

اینکه هنرمندان آگاهانه یا بر اساس یک حس غریزی این روش را استفاده می‌کنند چندان مهم نیست، اما اینکه بخواهیم این روش را هم روشی سازمان‌یافته تلقی کنیم به همان اندازه ابلهانه است. در مقدمه هم گفتم که چرا مثلاً ماتیس نباید با مدلهایش عشق‌بازی کرده باشد و اشکالش چیست؟ آیا از قداست هنر می‌کاهد؟ آیا به شما حس گناه می‌دهد؟ آیا زیبایی زندگی لکه‌دار می‌شود؟ به نظرم با پنهان کردن این جنبه‌ی هنرمند ، نیمی از او را نادیده می‌گیرید و با نادیده گرفتن نیمی از یک «وجود» هیچ‌گاه نمی‌توانید به فهم آن برسید.نمونه‌های قدیمی تر از ترسیم‌های هدف‌دار سکسی در کارهای نگارگری زیاد است. مثل این اثر از رضا عباسی مربوط به دوره صفوی. در هنر معاصر ایران هم توجه به المان‌های جنسی و سکسی بیشتر و عریان تر شده است. البته این را می‌توان به فال نیک گرفت. از تصویرهای جسورانه محصص در اینجا گرفته تا کارهای گرافیتی در سطح شهرهای ایران. نمونه‌هایی از این قبیل آثار مدرن را در زیر ببینیم

Artist Mona Shomali

Artist Mona Shomali

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

Mehdi Mirbagheri (b.1980) LOT ID: 51984 Untitled (face), 2009

Mehdi Mirbagheri (b.1980) LOT ID: 51984
Untitled (face), 2009

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

Homa Arkani: Persian Pop Artist

Homa Arkani: Persian Pop Artist

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

Bob far / Bob far (1976- ) iranian untitled , from tehran citta aperta series, 2011 و bob_far_bob_far_1976_

Bob far / Bob far (1976- ) iranian untitled , from tehran citta aperta series, 2011 و bob_far_bob_far_1976_

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

البته نمونه‌های بی‌شمار دیگری هم می‌توان در این مورد یافت. در حقیقت هنر ایرانی که تا مدت‌ها سرکوب شده بود و جز در مواردی معدود آن هم در نگارگری که سخن از دلبر و دلدار می‌رفت اشاره‌ای به المان‌های جنسی نمی‌کرد، حالا با جسارت و خلاقیت بسیار بیشتری ساختارهای پوچ را در هم می‌شکند. البته جای بسی خوشوقتی دارد که این ساختارشکنان هم بیشتر از زنان هستند. به هر صورت شاید شما بگویید که حیطه هنر از آلودگی‌ها سواست، البته بستگی دارد که تعریف شما از آلودگی چیست.  شاید شما بگویید که این هنر دشمن دین است ، البته بستگی به این دارد که تعریف شما از دین چه باشد. شاید شما بگویید که این هنر دشمن مقدسات است، البته بستگی به این دارد که تعریف شما از مقدسات چه باشد.  شاید هم این هنر برای شما » عق» آور باشد،  البته بستگی به این  دارد که چه چیز به مزاجتان سازگار است. در هر صورت اینکه تو قلم بزنی و من با قلم زن بر قلمت بزنم جز قلمه زدن ریشه قلمم نتیجه‌ای ندارد. پس محکم‌تر بزن!

 

 

 

 

درنگی پنج هزار ساله…

12 دیدگاه


همواره فرض و هدف بشر بر این است که انسان در حال تکامل است و هر سال، هر دهه و هر هزاره به قدرت خلاقیت، تفکر و شعور او افزوده می شود از آن جهت که مهمترین برتری انسان نسبت به باقی موجودات زنده همین قدرت خلاقیت است. این اتفاق در همه زمینه ها از حمله صنعت، علم، ورزش و البته هنر خود را به شکل های مختلف نشان می دهد. مثلا شاید چند سد سال طول کشید تا تکنیکهای نقاشی تا حدی پیشرفت کنند که نقاشی ها هبه کمال واقع گرایی برسند و رئال شوند. یعنی کاملا شبیه به سوژه و مدل. بعد از آن کم کم تلاش هایی صورت گرفت تا خلاقیت بیشتری در آثار به کار رود. چیزی که آن را به هنر مدرن و البته پسامدرن تقسیم بندی می کنند.

البته این خلاقیت‌ها همیشه با خوش‌رویی مورد استقبال قرار نگرفته است و شاید هنوز هم خیلی‌ها به آن روی خوش نشان ندهند. به عنوان مثال وقتی که پیکاسو تابلوی «دوشیزگان آوینیون » را ترسیم کرد در واقع سبک جدیدی از «دیدن» را به ما «آموخت» که بسیار ساختارشکن بود. او ساختار قراردادهای حاکم بر دوران خود را زیر پا گذاشت و «سخنی تازه» گفت. برای مخاطبی که انتظار دیدن زنان برهنه با لطافتی قابل انتظار را داشت، حالا خشونتی بی اندازه را باید درک می کرد. این مهم نیست که نتیجه کار قابل‌قبول قرار گرفت یا نه، بلکه این مهم است که این سبک الهام‌بخش بسیاری دیگر قرار گرفت تا بتواند بخشی از روحیات انسان‌ها ارضا کند و حرف‌های جدیدی برای گفتن داشته باشیم.

اگر فرض کنیم که روش‌های خلاق جدید همان مسیر تکامل انسان است، و فرض کنیم که ما نسبت به سده‌های قبل قدرت درک و خلاقیت بیشتری داریم، آیا هنوز هم می‌توانیم ادعا کنیم که ما نسبت به هزاره‌های قبل هم کامل تر هستیم؟ چیزی که باعث شد من در این مورد شک داشته باشم. شباهت غیرقابل‌انکار بین آثار هنری مدرن و آثار هنری 5000 هزار سال پیش است. اجازه بدهید باهم چند تصویر ببینیم تا بیشتر متوجه منظورم شوید.

Stylized seated female figure with arms folded under her breasts, from Samarra, ca. 6000 BC

Stylized seated female figure with arms folded under her breasts, from Samarra, ca. 6000 BC مجسمه زن مربوط به 6000 سال قبل از میلاد

Mid-Century Modern Cubist Figural Nude Sculpture

Mid-Century Modern Cubist Figural Nude Sculpture مجسمه زن مربوط به دوران معاصر

Bull,  Cattle, Early Dynastic Sumerian (3000-2340 BCE), Figurine, Limestone, Mesopotamian, Sculpture, Silver,

Bull,
Cattle,
Early Dynastic Sumerian (3000-2340 BCE),
Figurine,
Limestone,
Mesopotamian,
Sculpture,
Silver, مجسمه گاو مربوط به 3000 سال قبل از میلاد

Milo Modern Art Bull Bronze Statue

Milo Modern Art Bull Bronze Statue مجسمه گار معاصر

The Guennol Lioness, 3rd Millennium BCE, 3.5 inches high

The Guennol Lioness, 3rd Millennium BCE, 3.5 inches high

محسمه حیوانات دوران معاصر

محسمه حیوانات دوران معاصر

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مثال هایی از این دست البته بسیار است و با کمی کنکاش و جستجو می توان به نمونه های بی شماری دست یافت. شباهت هایی که بین » طرز فکر» ها و » سبک» ها می بینیم تامل برانگیز است. مثلا هم در گذشته و هم امروز بخش هایی از اثر را برجسته سازی می کردند تا مفهموم مورد نظر خود را برسانند، و یا با «حذف» بخش هایی از اثر نمادی را با بیننده شریک می شده اند. آیا این موضوع فقط یک مسئله ای اتفاقی است یا نشانه ای برای حافظه ی مدت دار انسان هاست؟ آیا انسان ذهنی به شدت محدود دارد و تلاشش برای خارج شدن از این محدودیت تنها منجر به چرخه ای چندهزار ساله می شود؟ آیا انسان اجازه ی آن را ندارد که از چاچوب های خود فراتر رود؟ و یا به عبارتی آیا انسان واقعا موجودی هوشمند است، یا تنها توانایی پردازش اطلاعاتی محدود را دارد؟

هنر تجسمی همیشه نیاز به یک پیش‌زمینه‌های خاص داشته است. این زمینه‌های خاص در ابتدا جادو یا ترس بوده‌اند. همچنین هر » اثر تجسمی» نیاز به یک فضا برای ارائه دارد. مثل اتاق، غار، سنگ، کلیسا و غیره. اما این مهم است که بدانیم که » در آن» یا «برای آن» مکان. بگذارید یک مثال بزنم، مثلاً همین مجسمه‌های زنان برهنه اگر در 5000 سال قبل در یک معبد قرار می‌گرفت، وسیله‌ای بود برای عبادت، و اگر امروز در یک کاباره قرار بگیرد، وسیله‌ای برای تزئین و تحریک خواهد بود. این موضع می‌تواند گاهی بسیار حساس باشد و توانایی » قدرت» دادن را به بهره‌بردار بدهد، اما همیشه این موضوع قابل پیش‌بینی و کنترل نخواهد بود، و آن هم زمانی است که سوژه هنری شما وارد «فرهنگ» می‌شود. پس از آن دیگر مهم نیست که در چه تاریخ یا چه مکانی هستید، همواره یک معنی از » خلاقیت» خود خواهید داشت. شاید هنر مدرن سعی می‌کند این «مالکیت معنوی» را بشکند، اما کماکان در ذهن من سؤالات بند قبلی را بی‌پاسخ می‌گذارد.

 

 

به این تابلو » دو بار » نگاه کنید

5 دیدگاه


اگر خاطرتان باشد درباره روش تحلیل پرفسور هاروارد از تابلوی پسرک و سنجاب صحبت کردیم که البته به نظر می آمد چندان منطقی نباشد.

اما در واقع مدل تحلیلی که  خواندیم ناشی از محیطی بود که پرفسور در آن رشد یافته بود و یا به عبارت دیگر به مدل  » نگاه کردن » او بستگی داشت. مثال جالبی وجود دارد که میگوید تصوری که مردمان قرون وسطی از جهنم و بهشت  در دوران قرون وسطی داشتند با تصوری که امروزه دارند بسیار متفاوت است.  حتی شاید بتوات گفت جهنم در آن دوران بسیار دردناک تر از امروز بود. هدف از این مقدمه این بود تا این سوال را از شما بپرسم که به نظر شما مدل دیدن و یا درک کردن ما از یک اثر هنری در طول تاریخ تغییر می کند؟ اگر بله چرا و چگونه.

فرض کنید در حال حاضر قرن 16 میلادی باشد. اگر شما علاقمند به نقاشی یا مجسمه سازی باشید و بخواهید چند تابلوی هنری زیبا ببینید باید بار سفر ببندید و مثلا به ایتالیا بروید تا بتوانید تنها کپی موجود از یک سری نقاشی را ببینید. در آن لحظه که شما در مقابل آن نقاشی هستید، رنج سفر و زمانی که طول کشیده است تا به اثر برسید باعث می شود تا با نگاهی ویژه به آن نگاه کنید حتی اگر اطلاعات خاصی هم از آن نقاشی نداشته باشید. به جز این، نقاش هم می داند که مثلا اگر اثری خلق کند که بی نهایت شبیه به مدل باشد و حس زنده بودن را به مخاطب القا کند، پس اثری با ارزش خلق کرده است. مسئله ای که امروزه ارزش چندانی ندارد چون دوربین عکاسی بهتر از این را انجام می دهد. این مسئله گاهی با کپی هایی که به صورت خودخواسته یا ناخواسته به وجود می آمد باعث تغییر شرایط می شد اما تغییری در اصل موضوع نمیکرد. مثل دو کپی که از تابلوی «باکره صخره ها» اثر داوینچی داریم. به طور کلی میتوانیم بگوییم که تا قبل از اختراع صنعت چاپ و صنعت عکاسی، سرعت درک معانی جدید معادل بود با سرعت مسافرت با کشتی و قاطر. برای خواندن یک کتاب یا دیدن یک نقاشی باید ماه ها وقت گذاشت تا بتوان ایده ای جدید گرفت.

با اختراعات جدید » یکتایی» اثر هنری هم از بین رفت. هر اثر هنری قبل از اینکه دوربین عکاسی اختراع شود «یکتا» بود و متعلق به محلی بود که به آن تعلق داشت. هیچ وقت امکان این وجود نداشت که بشود یک اثر هنری را همزمان در دو نقطه مختلف مشاهده کرد. حال با داشتن امکان تصویر گرفتن و بازنشر هر اثر امکان مسافرت آن آثار از محلشان به خانه های ما وجود دارد. یعنی به یکباره بشر این امکان را یافت که سرعت درک خود را از کشتی و قاطر به چاپ و قطار ارتقا دهد.برای گرفتن یک ایده جدید نه چندین ماه، بلکه چندین روز کافی بود. با این حال این موضوع » معنی » اثر را هم تغییر می دهد. حالا دیگر ما یک کپی از تابلوی مونالیزا نداریم. بلکه میلیون ها کپی داریم و هر کدام از این کپی ها معنای متفاوتی دارند.  این معانی می تواند همزمان هم » بیشتر» باشد  و هم » کمتر» از اثر اصلی. در واقع به یکباره، دیدن اثری از نزدیک  معنای خود را از دست داد.

همانطور که معانی  » اصل بودن » و » تقلبی بودن» یا کپی بودن تغییر می کرد، طرز فکر ما هم عوض می شد. شاید بعضی ها بخواهند بحث کنند که ارزش تابلوی اصلی قابل قیاس با کپی های آن نیست، ولی چه کسی میتواند این ادعا را داشته باشد که برای فهم یک اثر لزوما باید در کنار آن بود؟  از طرف دیگر روش ارزش گذاری آثار عوض شد. چه به صورت مادی و چه به صورت معنوی.  گفته می شود که تابلوی » مریم ، کودک و حنا» تا مدتها برای مردم ناشناخته بود تا اینکه یک آمریکایی برای آن 2.5 میلیون دلار پرداخت و بعد از آن تبدیل شد به یکی از کپی های پرفروش  !

اما همه ی داستان به همین سادگی نیست. گاهی ما متوجه تغییراتی که در درونمان در طول تاریخ رخ می دهد نمی شویم. اجازه بدهید با مثال زیر این تغییر ماهیت را به شما نشان بدهم. لطفا به تابلوی زیر اثر ون گوگ برای چند لحظه با دقت نگاه کنید.

Artist Vincent van Gogh Year early June, 1889 Type Oil on canvas Location 	Kröller-Müller Museum, Otterlo, Netherlands

Artist Vincent van Gogh
Year early June, 1889
Type Oil on canvas
Location Kröller-Müller Museum, Otterlo, Netherlands

 

حالا به تصویر زیر دوباره نگاه کنید. این بار با توجه به نوشته ای که زیر آن گذاشته ام :

Artist Vincent van Gogh Year early June, 1889 Type Oil on canvas Location 	Kröller-Müller Museum, Otterlo, Netherlands

این آخرین اثر «ون گوگِ» معروف است قبل از اینکه خودکشی کند

فکر میکنم متوجه منظورم شدید. توضیح اینکه کلمات چگونه بر تصویر و درک ما تاثیر می گذازند ساده نیست. ارزش تابلو به یک باره برای مخاطب تغییر یافت.

 

پ.ن:

می توان همین بحث را ادامه داد در این مورد که چرا سلیقه عمومی از خواندن رمان های بلند به داستان های کوتاه رسید و  حتی کم کم تبدیل می شود به خواندن استتوس های چند خطی در فیسبوک. این لزوما معنای بدی ندارد.  رمان البته مثالی بود از دنیای ادبیات، ولی این اتفاق در همه ابعاد زندگی انسان رخ می دهد و امروز با ایده های جدید فقط یک کلیک فاصله داریم.  معنای نقاشی و هنر و «درک کردن» هم تغییر کرده است و تغییر می کند.  خوب یا بد بودن آن را ما نمیتوانیم تشخیص بدهیم. فقط می دانیم که زندگی از کشتی و قاطر رسید به چاپ و قطار، و از آن رسید به اینترنت و توییتر.

 

متن سخنرانی بهرام بیضایی در دانشگاه استنفورد: بخش اول. بستر تاریخی

6 دیدگاه


متن سخنرانی بهرام بیضایی درباره اساطیر و شاهنامه در دانشگاه استنفورد در مارس 2013 این سخنرانی شامل 5 جلسه است و هر جلسه تقریبا دو ساعت طول می‌کشد .در این متن سعی .

شده است از ثبت حاشیه‌ها خودداری شود. در این بخش وضعیت تارخی آن دوران و علل به وجود آمدن شاهنامه را توضیخ میدهد. همچنین اشتباهات ایرانیان و همچنین دور باطلی که ایران و اعراب طی کردند و در نهایت به نابودی بغداد و ایران منجر شد را به طور واضح و خلاصه برای بیننده یا خواننده شرح می دهد. 

 

—————————————————————————–

000000000110

من درباره معنا شناسی شاهنامه در زمینه اجتماعی و سیاسی صحبت می‌کنم نه هنری. شاهنامه در آخر قرن 4 هجری سروده شده و آخرین بازنویسی آن با توجه به زمان مرگ فرودسی می‌بایستی حدود سال 405-407 قمری باشد. ما اکنون حدودا در قرن 15 قمری هستیم و اکنون بیشتر از 1000 سال از آن دوران می‌گذرد. بین ما در واقع فاصله افتاده است. فاصله ای که بین هر کس یا هرجا با این زمان افتاده است. و این فاصله البته فقط زمان نیست بلکه حوادث تاریخی هم می‌باشند.

شاهنامه ازبزرگی ملتی حرف می‌زند که با اشتباهات خودش به خردی افتاده است. نگرانی از آینده در نامه رستم فرخزاد دیده می‌شود و حق با فردوسی نویسنده آن نامه است. این هزار سال به خوبی نشان می‌دهد که حق با فردوسی بوده است. قرن‌های بلافاصله بعد از شاهنامه یعنی 5،6 و 7 دوران سقوط آروزهای ملی است. – تنگ شدن دایره امید نتیجه چندین قرن شکست‌های پیاپی – بسته شدن چشم انداز – کوچک شدن و حل شدن مردم – از محور جهان بودن به جزئی شدن از یک کل، (بیضایی در توضیح می‌گوید که منظور این است که قبل از آن ما ادعای محوریت دنیا را داشتیم ولی در آن دوران اسلام ادعای محوریت دنیا را دارد و هنوز هم دارد) کم کم این نومیدی تبدیل به انزوا و از جهان بریدن، ذوب شدن در الله، غرق دعواهای عقیدتی شدن،غرق در دعواهای جزئی شدن که تا به امروز هم راه به جایی نبرده و تا 1000 سال دیگر هم راه به جایی نخواهد برد.

این بخشی از سیاست‌های بنی امیه و بنی عباس بود که ملل را در دعواهای بی حاصل غرق کند. نتبجتا قانع شدن به کم و کمتر و در نهایت قناعت به چهاردیواری خانه، یا گوشه میخانه، یا زیر درخت یا لب جوی. قناعت به ضرب المثل های نکوهش دنیا و ستایش آخرت… و اینکه سعادت در این جهان ممکن نیست و سپردن جهان به دیگران و قبول اینکه ما بازیچه تقدیریم. همهٔ این موارد از جهان فردوسی و شاهنامه بسیار دور است. اینطور است که فاصلهٔ ملتی که شاهنامه از بزرگی‌اش صخبت می‌کند روز به روز با شاهنامه بیشتر شده است. در دوران معاصر شاهنامه به عنوان معیار زبان و تشخیص زبانی شناخته می‌شود ولی آیا با این چشم انداز فرنگی مآب امروز آیا کسی اصلا شاهنامه می‌خواند؟ ما نمی‌دانیم! در سطح علمی، پژوهشی و تحقیقی مورد توجه خیلی‌ها است و مورد توجه روشنفکران و دشمنان که بعدا از آن صحبت می‌کنم است و هنوز یک جهان کشف نشده است. ولی آیا در مورد امور روزمره هم جواب می‌دهد؟ به نظر من بله. همانطور که در 35 سال گذشته جواب داده است! همان کاری را که به طور اتفاقی در زمان خودش انجام داد و تبدیل شد به معیار مبارزه.

چرا و چگونه شاهانامه به وجود آمد؟ در آخر ساسانیان اتفاقی مهیب تحت عنوان قتل عام مزدیکان اتفاق افتاد که گروه اصلاح طلبان آن دوران محسوب می‌شود. دکتر بهار در پژوهش خود می‌گوید مزدک احتمالا یک مصلح اجتماعی بوده است که بین روستاییان یا همان قشر محروم و دربار ارتباط برقرار می‌کرده است. تا آن زمان قرن‌ها جنگ‌هایی بین ایران و روم بود. در واقع در دوران اشکانیان و ساسانیان تمام توان و ثروت صرف جنگ‌های بی معنی بین ایران ور وم می‌شد به جای اینکه صرف سازندگی بشود. اما در اواخر دوران ساسانی کشمکش‌هایی بین رهبران مرهبی یا همان موبدان وجود داشت که می‌خواستند قدرت مذهبی بر ایران حاکم باشد و می‌دانیم که در 50 سال آخر دوره ساسانیان حدود 19 پادشاه عوض شد که بعضی از آن‌ها حتی 6 ماه هم دوام نیاوردند و این نشان دهنده نابسامانی و تزلزل اجتماعی آن زمان بوده است. در آن دوره انقلاب مزدکیان توسط قشر روستاییان صورت گرفت که خواستار تساوی و عدالت برای "زن و مال" بودند. این موضوع گاهی تحقیر شده است اما در واقع این موضوعی مهم است، زیرا شما در کشوری زندگی می‌کنید که اغنیا حرمسراهایی پر از زنان و سرمایه و قدرت دارند. زور و زن و زر در اختیار آنان است. در حالی که مردم محروم با خشکسالی و روستاهای خراب و محرومیت دست و پنجه نرم می‌کنند.

در اینجا معنای زن بسیار مهم است نه به خاطر کامل کننده مرد، بلکه به عنوان نیروی کارو نیروی تولید. بنابراین مردم شورش می‌کنند و مزدک جهت هدایت این نیرو تلاش می‌کند اما در نهایت کشتار روستاییان اتفاق می‌افتد. موبدان بعدها انوشیروان را عادل می‌خوانند برای اینکه این کشتار را انجام داد.و در اینجا شما متوجه قدرت موبدان می‌شوید و این چیزی است که به تاریگی بر روی آن مطالعه می‌کنند.

بنابراین هنگامی که سربازان اسلام به ایران حمله کردند ایران کشوری متزلزل و بدون قدرت و با پادشاهانی موقت و موبدانی که می‌توانستند به راحتی پادشاهان و تاریخ را تحریف کنند. قبل از وارد شدن به مبحث اصلی من می‌خواهم یک مطلبی را روشن کنم و آن کلمهٔ "شاه" است. من با این کلمه هیچ مشکلی ندارم و فکر می‌کنم بدتر از کامات مشابه آن نیست. مثل امیر یعنی امر دهنده، حاکم یعنی حکم کننده، سلطان یعنی آنکه مساط است و غیره. شاه در اصل مهمنی خوبی داشته است. ما می‌دانیم که شهریار یعنی یار شهر. و خشت هم از شاه می‌آید. یعنی خشت اول هر شهر. شاه قرار است که نگهبان شهر و نگهدارو "باغبان" زندگی باشد. در زمان هخامنشیان یک درخت نمادین در کاخ هر پادشاهی وجود داشت که شاه نگهبان زندگی آن درخت که نمادی از زندگی مردم است، بود. در حقیقت اگر یاد داشته باشید زرتشت یک سرو می‌کارد که نمودار باغی است که شاه باید مراقب آن باشد که در آن زمان همچنین نماد آناهیتا یا خداوند باروری هم

می‌باشد. این سرو نمایندهٔ وظیفهٔ شاه است. یعنی نگهبانی از شهر و آبادی. درخت به معنی کلام و خرد است. پس اگر اینجا من شاه را استفاده می‌کنم همان معنی کلاسیک را استفاده می‌کنم. متأسفانه پیروزی اسلام مصادف شد با پیروزی عرب و نژادی شدن اسلام. و بهانه ای شد برای تسلط جویی فاتحان. اولین سلسله بنی امیه بود. در همان زمان همه‌ی ایرانیان و غیر عرب‌ها به

عنوان عجم و موالی خطاب می‌شدند . موالی به معنی بنده است و در آن زمان مساجد موالی وجود داشت که مخصوص عجم بود. سیاست بنی امیه حذف هویت مردمی بود که بر آن مسلط شده بودند. در این میان آثار یونانی و ایرانی را به عربی ترجمه کردند و اصل آن‌ها را محو کردند. مثل تبدیل "هزار افسان" به "هزار و یک شب" است. ویران کردن آثار تاریخی و صورتک‌ها تحت عنوان بت پرستی. سوزاندن کتاب‌ها و از بین بردن زبان‌ها. جعل حدیث هم می‌کردند مثل اینکه مغضوب‌ترین زبان‌ها زبان پارسی است یا زبان اهل جهنم خوارزمی است یا خوزستان سرزمین شیطان است و عربی زبان اهل جنت است و از این قبیل…

در سال 61 هجری واقعه کربلا اتفاق افتاد چیزی که مبنای شیعه گری شد. شیعه گری در واقع به این معنی است که ما از عرب برتریم اما خاندان پیامبر استثنا است و ما به این‌ها اقتدا می‌کنیم نه به عرب. در واقع علت آن که حداقل در تاریخ شیعه مورد قبول گرفته است این است که گفته می‌شود که شهربانو دختر یزدگرد همسر امام حسین شد. این موضوع با جزئیات در کتاب‌های شیعه آمده است.(در اینجا داستان شهربانو و عمر و حضرت علی را تعریف می‌کند). این نکته خیلی مهم است که در آن یک زن شوهر خود را انتخاب می‌کند. بقیه البته این را قبول ندارند. اسطوره است می‌دانیم. ولی مگر بقیه چیزها اسطوره نیست؟ سرتاپای ادیان اسطوره است. و ایرانی‌ها می‌گویند که شهریاری از یزدگرد از طریق دخترش به حسین می‌رسد. نکته این است که شهریاری در این تاریخ از زن به مرد می‌رسد. ( فوسکا: مقایسه کنید با قانونی که به تازگی در انگلستان توسط ملکه تصویب شده که زنان هم می‌توانند سلطنت را انتقال بدهند)

در سال 28 هجری ابومسلم خراسانی بنی امیه را برانداخت و به جای آن بنی عباس نشستند برای آنکه از خاندان پیامبر بودند و ما امیدوار بودیم که آن‌ها تبعیض برای نا ایرانی‌ها قائل نباشند. که البته در ابتدا هم همین شد و خاندان برمکی به اوج رسیدند و وزیر شدند که از سرداران ابومسلم بودند و از اهل بلخ بودند. و بعداً به اسلام گرویدند. و بعد در زمان جعفر برمکی دوباره سقوط کردند که البته به رونق بغداد خیلی کمک کردند. اتفاقاتی که اینجا می‌افتد که بعداً هم توسط عباسیان دوباره همان تبعیض برای ایرانیان اتفاق می‌افتد باعث شد که ایرانیان به دنبال جستجو برای شجره نامه خود برای ارتباط با خاندان پیامبر باشند و اولین خدای‌نامه ها و شجره نامه‌ها ساخته و نوشته شد و در قرن سوم کم کم شاهنامه سرایان به ظهور رسیدند. که قبل از فردوسی بودند. در کنار جنگ شیعه و سنی کشش‌های عرفانی آمد و جنگ‌های هفتاد و ملت شروع شد. در این مواقع هیچ‌کس به دنبال نفی اسلام نبود.

در این زمان متوکل عباسی کسی بود که در محو هر چیز ایرانی کوشش کرد و در آن زمان یک سیاستی به وجود آمد که دور اقوام آسیای میانه برای حمله به ایران بود. در اینجا من اسم قومی را نمی‌برم که به کسی بر نخورد ولی ما باید بفهمیم که خودمان مسئول مشکلات خودمان هستیم. لطفاً به شما برنخورد اما ناچارم اسم ببرم لطفاً به شما برنخورد. در آن زمان اقوام آن‌سوی جیحون دعوت شدند که به خراسان حمله کنند. همچنین دعوت از ترکان برای همکاری با خلفا برای دشمنی با ایرانیان هم هست. متوکل عباسی برای تقویت آن‌ها جهت مخالفت با ایرانیان کاری "با نمک" انجام داد. در قرن سوم او دستور داد سرو کاشمر را قطع کنند. سروی که زرتشت به دست خود کاشته بود و دستور داد تنه‌ی آن را برای ساختن کاخی در بغداد استفاده کنند. این سرو 1450 سال عمر داشت و دور تنه‌ی آن به اندازه 28 تازیانه بود. ایرانیان حاضر شدند که 50 هزار درهم بدهند تا سرو بریده نشود اما حاکم خراسان جرئت نکرد و سرو بریده شد. در هنگام سقوط سرو زمین به لرزه درآمد و کاریزها به هم خورد و آسمان از پرواز پرندگانی که در آن لانه کرده بودند سیاه شد و چوب‌های این درخت را بار 1300 شتر کردند و به بغداد بردند و وقتی رسید گه متوکل توسط غلامان "ترک" خود کشته شده بود. یعنی میزان تاسف و میزان دشمنی حیرت آور است. خلفا مسئول ایجاد جنگ شیعه و سنی و جنگ اقوام هستند. طی این وضعیت تاریخی فردوسی کار شاهنامه سرایان دیگر را به سرانجام رساند. نتیجه کار عباسیان در دعوت اقوام اسیای میانه یورش سلجوقیان و قراختاییان و غیره است. جنگ‌های قومی و مذهبی و غیره که مناقب خوانان فضائل علی و در جای دیگر فضائل پیامبر و چهار خلیفه و البته جنگ شیعه و سنی شعله ور است. همچنین ساختن اساطیر دینی در مقال شاهنامه که ابته ضد ایرانی هم بودند مثل حمزه نامه و اسکندر نامه و غیره و غیره. نکته جالب این است که اسطوره‌ی مهم در این میان اسکندر است و نکته مهم این است که کسانی که ایران را خراب کرده‌اند به خدایی رسانده می‌شوند. این موضوع باعث شگفتی است البته. مثلا همین اسکندر را به خدایی می‌رسانند که در اسکندرنامه همه را به خدا هم دعوت می‌کنند. که نتیجه همه این‌ها حمله چنگیز خان است که همه را می‌کشد و حتی یک سگ یا گربه را زنده نمی‌گذارد. و بعد از آن خواجه نصیر طوسی را داریم که نتیجه آن کشته شدن آخرین خلیفه عباسی است. و شاهنامه همین تکرار همین بی خردی است که تکرار می‌شود و تاوان داده می‌شود.

منبع http://www.youtube.com/watch?v=KZ1QudJKxjc

مروری بر نماد های اسرار آمیز استفاده شده در انگاره های مسیحی( پاسخی به پیامبرانی از فضا)

26 دیدگاه


پیش نوشت: نوشته ای که در پی می آید از طرف «شاهرخ» عزیز فرستاده شده است و من هیچ دخالتی در نگارش آن نداشته ام. این نوشته در پاسخ به دو یادداشت قدیمی ما درباره نشانه هایی عجیب در نقاشی های باستانی می باشد. با توجه به مفصل بودن آن بهتر دیدم که متن کاملا آن را در یک پست جداگانه قرار بدهم و بحث را در کامنتها دنبال کنیم.

——————————-

1:کره یا  گوی قدرت

این گوی که نشان قدرت امپراطوران مسیحی و نماد مشروعیت دینی آن ها بود ، بار ها به عنوان نمادی از قدرت زود گذر در نقاشی ها به کار رفته، به طور مثال در تابلو زیر  این گوی در آسمان به تصویر کشیده شده که در حال عروج به بالا می باشد و لی به عکس قاعده پرسپکتیو بسیار برجسته تر نمایش داده شده است. با توجه به وجه تسمیه این تابلو که آینده یا «Fortune» می باشد می توان این گونه برداشت کرد که در عین اینکه افرادی از بزرگان و سران ،نگران در حال نظاره امپراطور در حال احتزار هستند، عده ای نزده جادو گر و پیش گو رفته اند تا در مورد آینده و احتمالا جانشین بعدی گمانه زنی کنند.همین طور دو نفر در گوشه سمت راست مشاهده می کنیم که همدیگر را در آغوش گرفته و به همدیگر تبریک می گویند.چرخی که پیش گو در حال گرداندن آن است در واقع نمادی از گردش قدرت و تحول صاحبان قدرت است.یا به قولی همان چرخ زمان است که در هر دوره به کام فردی است.

2:ماه و خورشید

این دو نماد هم از نماد هایی است که در دوران قرون وسطا و تا ابتدای رنسانس شاهد حضور آن ها بر دو طرف صلیب مسیح هستیم. خورشید برابر با نماد مردانگی و ماه نماد زنانگی بوده است. البته حضور این دو نماد به همراه عیسی شاید اشاره ای به تثلیث مسیحی هم داشته باشد. نکته قابل توجه این است که  همواره ماه در سمت چپ و خورشید در سمت راست عیسی حضوردارند.

3:نماد دیگر کره نورانی مرموز:

این کره مرموز درخشان با جلای فلزی که تا حدودی مشابه خورشید است در نقاشی های دینی مسیح به عنوان نمادی از تولد مسیح و حضور او به عنوان خورشید حقیقت بر زمین است. از آنجا که طبق روایات مسیح در زمانی قبل از ظهر متولد شده در اکثر نفاشی ها این خورشید در افق و در حال طلوع نمایش داده شده است. در تابلوی زیر حضور این نماد کاملا مشهود است. در نسخه ای از انجیل هم به این موضوع اشاره شده است:

I have come as light in the world, that whoever believes in me should not remain in darkness (Jn 12.46).



4: بشقاب پرنده:

این نماد بسیار بحث برانگیز در اکثر تصاویر به صورت یک بیضی گون شناور تجسم شده و این ظن که یک بشقاب پرنده  مصور شده باشد به ذهن متبادر می شود.اما در اصل این شئی فرشته وحی است که تولد مسیح را بشارت می دهد. به تصویر چوپان و سگ او که در حال نگریستن به این فرشته می باشند دقت کنید.

شاید تصویر زیر به روشن شدن موضوع کمک کند که در اون فرشته منجی به وضوح به تصویر در آمده:



5:اشعه نورانی

در بسیاری از تابلوها به تابش شعاع های نورانی از جسم مرموز بر می خوریم که گویا از یک جسم ناشناس مثلا بشقاب پرنده تابیده می شود.اما این پرتوهای الهی در واقع تجلی حضور و نظارت خداوند بر لحظه تولد و تعمید عیسی می باشد. در انجیل به این موضوع به صورت زیر اشاره شده است:

«As soon baptized Jesus left the water: and lo, the heavens opened and he saw the Spirit of God descending like a dove and alighting on him. Ed ecco una voce dal cielo che disse: Questi è il mio figlio prediletto, nel quale mi sono compiaciuto .» (Mt. 3,16) And a voice from heaven said, ‹This is my beloved Son, in whom I am well pleased. «(Matthew 3:16)

Older Entries

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: