داستان یک پرتره و یک رسوایی

۱ دیدگاه


در قرن نوزدهم میلادی پرتره ی زیر داستانی جالب داشت.

Woman Seated before a Mirror 1840s Oil on canvas, 77 x 60,5 cm Metská Galeria, Bratislava

Woman Seated before a Mirror
1840s
Oil on canvas, 77 x 60,5 cm
Metská Galeria, Bratislava

داستان از این قرار است که :

نقاشی جوان در اروپا عاشق دختری می شود و با هم قرار ازدواج می گذارند. هر دو جوان، فقیر و زیبا هستند وقرار است که کمی صبر کنند تا پسرک نقاش کمی فرصت داشته باشد تا سرمایه جمع کند. نقاش داستان ما ابتدا پرتره ی نامزد خود را که در بالا می بینید ترسیم می کند و سپس با تابلوی خود به آمریکا می رود به امید اینکه بتواند پولی به جیب بزند.

تقریبا 1 سال از زمانی که نقاش در آمریکا است می گذرد. در این میان فرد ثروتمند میانسالی از او درباره این تابلو پرس و جو می کند و کنجکاو است که مدل این تابلو کیست. نقاش جوان مشکوک می شود و نامه ای به دوست خود می نویسد و از او می خواهد که ببیند نامزدش در چه حالی است. دوستش در پاسخ به او می گوید که متاسفانه نامزد نقاش، دو بار با مردان ثروتمند دیگر «راندوو» داشته است  و گویا با مرد میانسال ثروتمندی از آمریکا قرار ازدواج گذاشته اند.

نقاش فقیر و جوان داستان با وجود اینکه نا امید و شکست خورده است اما در مقابل پرس و جوهای مرد میانسال فقط می گوید که : – من فقط زمانی عاشق این دختر بودم که البته پاسخ عشق من را بی جواب گذاشت.

مرد میانسال با خودش فکر می کند که شاید اشتباهی پیش آمده و شباهت موجود، اتفاقی است و یا اینکه زمانی پسرک نقاش خاطرخواه نامزدش بوده است. در هر صورت از نقاش تقاضا می کند که پرتره ی نامزد او را برایش بکشد.  نقاش قبول می کند و دوباره شروع به کشیدن پرتره ی دیگری از نامزد سابق خود که اکنون در آمریکا است می نماید بدون اینکه دو جوان در خلال جلسات نقاشی به یکدیگر آشنایی نشان بدهند.

اما هر چه نقاشی به پایان خود و همزمان به روز عروسی نزدیک می شود، مرد ثروتمند بیشتر متوجه شباهت های دو پرتره می شود و نسبت به سبکسری دختر بیشتر و بیشتر ظنین می گردد. تا اینکه نهایتا یک روز قبل از مراسم عروسی، هنگامی که تابلو به منزلش می رسد، آن را تکه پاره می کند و مراسم عروسی را هم منتفی می کند.

ترجمه و اقتباس از نوشته های هنری جیمز

پ.ن:  متوجه شباهت این داستان با «تصویر دوریان گری» شده اید؟

از ویکی پدیا:

خلاصه داستان

خطر لوث‌شدن: آنچه در زیر می‌آید ممکن است قضیه یا پایان ماجرا را لو دهد!

دوریان گری جوان خوش‌سیما و برازنده‌ای است که تنها به زیبایی و لذت پایبند است و هنگامی که دوست نقاشش از او چهره‌ای در کمال زیبایی و جوانی می‌سازد، او از اندیشه گذشت زمان و نابودی جوانی و زیبایی در اندوه عمیقی فرو می‌رود، پس در همان لحظه ارزو می‌کند که چهره خویش پیوسته جوان و شاداب نگه بماند و در عوض، گذشت زمان و پیری و پلیدی‌ها بر تصویر او نشانه‌ای باقی بگذارد و پس از مدتی متوجه می‌شود که ارزویش براورده شده. ولی یکی از دوستان او به نام «لورد هنری» کم‌کم او را به راه‌های پلید می‌کشاند و تصویر دوریان گری، به مرور، پیرتر، پلیدتر، و کریه تر می‌شود. او به مرور تا جایی پلید می‌شود که اولین قتل خود را انجام می‌دهد و خود «بسیل هاوارد»، نقاش ان تصویر را می‌کشد. دوریان‌گری که هرروز چهره خود را در تصویر فرسوده‌تر و پیرتر می‌بیند، و راهی برای از بین بردن پلیدی‌ها پیدا نمی‌کند، ناگهان خشمگین می‌شود و چاقوی بلندی را در قلب مرد درون تصویر فرو می‌کند. در همان لحصه مستخدمان صدای جیغ کریهی را می‌شنوند و به سوی اتاق دوریان گری می‌شتابند. ان‌ها تصویر ارباب خویش را در بوم نقاشی می‌بینند که در کمال جوانی و زیبایی است، آنچنانکه خود او را می‌دیدند، اما بر زمین جسد مردی نقش بسته است در لباس آراسته و کاردی در قلب، باپلید ترین و کریه ترین چهرهٔ قابل تصور؛ که تنها از انگشترانی که به دستش بود می‌شد هویت او را فهمید

Advertisements

آزار زنانه و قلب مردانه

9 دیدگاه


جواب رند تبریزی به سیمین بهبهانی و ابراهیم صهبا…برگرفته از سایت ادبیات ایران.مرور
 

 

شعر « آزار » اثر سيمين بهبهاني:
 

 

يا رب مرا ياري بده ، تا سخت آزارش کنم
 

هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم
 

از بوسه هاي آتشين ، وز خنده هاي دلنشين
 

صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم
 

در پيش چشمش ساغري ، گيرم ز دست دلبري
 

از رشک آزارش دهم ، وز غصه بيمارش کنم
 

بندي به پايش افکنم ، گويم خداوندش منم
 

چون بنده در سوداي زر ، کالاي بازارش کنم
 

گويد ميفزا قهر خود ، گويم بخواهم مهر خود
 

گويد که کمتر کن جفا ، گويم که بسيارش کنم
 

هر شامگه در خانه اي ، چابکتر از پروانه اي
 

رقصم بر بيگانه اي ، وز خويش بيزارش کنم
 

چون بينم آن شيداي من ، فارغ شد از احوال من
 

منزل کنم در کوي او ، باشد که ديدارش کنم
 

 

 

——————————————————————————–
 

 

جواب ابراهيم صهبا به سيمين بهبهاني :
 

 

 

 

يارت شوم ، يارت شوم ، هر چند آزارم کني
 

نازت کشم ، نازت کشم ، گر در جهان خوارم کني
 

بر من پسندي گر منم ، دل را نسازم غرق غم
 

باشد شفا بخش دلم ، کز عشق بيمارم کني
 

گر رانيم از کوي خود ، ور باز خواني سوي خود
 

با قهر و مهرت خوشدلم کز عشق بيمارم کني
 

من طاير پر بسته ام ، در کنج غم بنشسته ام
 

من گر قفس بشکسته ام ، تا خود گرفتارم کني
 

من عاشق دلداده ام ، بهر بلا آماده ام
 

يار من دلداده شو ، تا با بلا يارم کني
 

ما را چو کردي امتحان ، ناچار گردي مهربان
 

رحم آخر اي آرام جان ، بر اين دل زارم کني
 

گر حال دشنامم دهي ، روز دگر جانم دهي
 

کامم دهي ، کامم دهي ، الطاف بسيارم کني
 

 

 

 

——————————————————————————–
 

 

جواب سيمين بهبهاني به ابراهيم صهبا :
 

 

 

 

گفتي شفا بخشم تو را ، وز عشق بيمارت کنم
 

يعني به خود دشمن شوم ، با خويشتن يارت کنم؟
 

گفتي که دلدارت شوم ، شمع شب تارت شوم
 

خوابي مبارک ديده اي ، ترسم که بيدارت کنم
 

 

 

 

——————————————————————————–
 

 

جواب ابراهيم صهبا به سيمين بهبهاني:
 

 

 

 

ديگر اگر عريان شوي ، چون شاخه اي لرزان شوي
 

در اشکها غلتان شوي ، ديگر نمي خواهم تو را
 

گر باز هم يارم شوي ، شمع شب تارم شوي
 

شادان ز ديدارم شوي ، ديگر نمي خواهم تو را
 

گر محرم رازم شوي ، بشکسته چون سازم شوي
 

تنها گل نازم شوي ، ديگر نمي خواهم تو را
 

گر باز گردي از خطا ، دنبالم آيي هر کجا
 

اي سنگدل ، اي بي وفا ، ديگر نمي خواهم تو را
 

 

 

 

——————————————————————————–
 

 

جواب رند تبريزي به سيمين بهبهاني و ابراهيم صهبا :
 

 

صهباي من زيباي من ، سيمين تو را دلدار نيست
 

وز شعر او غمگين مشو ، کو در جهان بيدار نيست
 

گر عاشق و دلداده اي ، فارغ شو از عشقي چنين
 

کان يار شهر آشوب تو ، در عالم هشيار نيست
 

صهباي من غمگين مشو ، عشق از سر خود وارهان
 

کاندر سراي بي کسان ، سيمين تو را غمخوار نيست
 

سيمين تو را گويم سخن ، کاتش به دلها مي زني
 

دل را شکستن راحت و زيبنده ي اشعار نيست
 

با عشوه گرداني سخن ، هم فتنه در عالم کني
 

بي پرده مي گويم تو را ، اين خود مگر آزار نيست؟
 

دشمن به جان خود شدي ، کز عشق او لرزان شدي
 

زيرا که عشقي اينچنين ، سوداي هر بازار نيست
 

صهبا بيا ميخانه ام ، گر راند از کوي وصال
 

چون رند تبريزي دلش ، بيگانه ي خمار نيست

 

 سیمین بهبهانی، مهدی اخوان ثالث، ابوالحسن نجفی، محمدعلی سپانلو و شهرزاد سپانلو؛ ایستاده: اسماعیل نوری اعلا؛  نعمت آزرم، حسن پستا،محمود مشرف آزاد تهرانی، ۱۳۵۹

اندر احوالات «نمک»!!!

16 دیدگاه


بنده حقیر ، همونطور که پیشتر از این  برای برخی دوستان (عوام و خواص) توضیح داده بودم ، اساسا حرف مهم و قابل ذکری ندارم که ارزش وبلاگ زدن رو داشته باشه ، و اگر درحال حاضر در این چارچوب سر شما رو به درد میارم ، فقط امتثال امر همایونی رو بجا آوردم.

در زندگی روزمره ، بجز افرادی که به واسطه شغل خودشون با نمک سر و کار دارن ، بقیه افراد عادی نمک رو به عنوان یه طعم دهنده میشناسن که اگر "به اندازه " و "بجا" استفاده بشه ، میتونه مزه غذا رو مطلوبتر کنه. در محاورات و مذاکرات عام هم ، شعر ، حکم نمک رو داره که اگر کسی به اندازه و بجا از اون استفاده کنه ، طعم گفتارش رو میتونه به مذاق شنونده خوش آیند تر کنه. چه بسار حرفهائی رو که با یک بیت میتونید بزنید ، با دهها دقیقه حرف زدن نتونید حق مطلبش رو بجا بیارید.

 

نگاه من به شعر در نوشته هائی که ممکنه اینجا از خودم بجا بذارم ، همون نگاه نمکینه . چون نوشتن مطلب در خصوص مثلا سبک خراسانی و یا اصفهانی ، یا فی المثل بررسی آثار و اشعار مولانا ، حافظ یا هر شاعر متقدم و متاخری ،علاوه بر اینکه ممکنه از دایره حوصله خواننده خارج باشه ، از حیطه سواد حقیر هم بیرونه.

سعی خواهم نمود تاجائی که حافظه سوراخ سوراخم! اجازه میده ، ظرایف اشعاری رو که بزرگان ادب این مملکت در قالب شعر و با ته مایه طنز بیان کردن ، جهت ایجاد طعمی بهتر از زندگی –و البته در سطح سواد خودم- براتون بیارم. اگر آنچه این بنده کمترین انجام میده ، بتونه لحظاتی خطوطی از پیشونی رو صاف کنه ، یا گرهی از ابروئی باز کنه ، یا لبخند "نمکینی" به گوشه لبان خواننده بیاره ، یا چاله زیبائی در گونه ای ترسیم کنه ، یا دست کم زلالی برای فروبردن بغضی باشه ، زهی سعادت و خوشبختی من.

از اونجائی که در اغلب مطالبی که خواهم نوشت ، قصد بررسی ، مقایسه  یا به چالش کشیدن چیزی رو ندارم ، انتظاری از دوستان برای درج کامنت ندارم ، بنابراین بزرگانی که به من لطف دارن ، خودشون رو مقید به کامنت گذاشتن نکنن.

 

شاد باشید

سوم شخص مفرد

 

پی نوشت:

آسوده میشدیم چو پرگار برکنار

دوران چو نقطه عاقبتم در میان گرفت!!!

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: