قلم زدن بر قلم زندگی ; پیرامون المان های جنسی در آثار هنری

4 دیدگاه


مدت‌ها پیش در وب‌نوشت نسوان مطلقه معلقه نوشتار کوتاه طنزآمیزی درباره سفر عمه بلقیس به فرنگ خواندم که فکرم را مشغول کرد. در این سفر عمه بلقیس در موزه‌ها دائماً در رنج و عذاب بود چون بیشتر آثار هنری دارای برهنگی بودند. قبلاً در همین وب‌نوشت درباره «برهنگی در آثار هنری» البته صحبت کرده بودیم. اما آنچه اکنون ذهن من را به خود مشغول کرده است تلاش برای دور نگه‌داشتن المان‌های سکسی یا شهوانی از » بارگاه بلند هنر» است. این موضوع البته نه تنها در دنیای شرق، بلکه در دنیای غرب هم به دفعات مشاهده شده است. به عنوان مثال  در زندگی‌نامه‌ی هنرمندان مشهور خوابیدن آن‌ها با مدل‌هایشان انکار می‌شود. در زندگی‌نامه ماتیس هیچ‌وقت او با مدل هایش عشق‌بازی نمی‌کند و دائماً تلاش می‌شود تا با اصرار بگویند که کاراواجو یا میکل‌آنژ علیرغم ترسیم چنین تابلوهایی هم‌جنس‌گرا نبوده است.

این‌گونه نظرها تلاشی است ناخودآگاه یا خودآگاه برای تقدس بخشیدن به هنر و فرض کردن این بارگاه مقدس عاری از زندگانی میرای انسانی . تابلوهای باارزش هنری بالا که در آن نشانه‌هایی از سکس و شهوت دیده می‌شود در واقع تابلوهایی است که با لکه‌ی ننگ آلوده‌شده‌اند. این البته تصور این گروه از افراد است. شاید باید از این دسته از افراد بپرسیم پس چگونه باید  حس زندگی و عشق را همزمان در یک اثر به یادگار گذاشت؟ شاید در جواب بگوید : «باید …» و از همان لحظه که «باید» را می‌گویند در واقع جریان طبیعت را منحرف می‌کنند.

اما پس از‌ این مقدمه طولانی بهتر است برویم سر اصل مطلب. هر خالق اثری با گذاشتن نشانه‌های خاص در اثرش ، پیغام را به مخاطب می‌رساند. این پیغام می‌تواند ناشی از چشمه الهام باشد یا ناشی از تفکر منطقی. گاهی شما با دیدن یک تابلو حس و پیغامی را برداشت می‌کنید که احتمال دقایقی بعد با دیدن توضیحات مربوط به آن تابلو می‌فهمید که چقدر برداشتتان با  «واقعیت» تفاوت دارد. اما به‌شخصه باور دارم که حس شما واقعی تر از  آن » واقعیت» اجباری است.

Bacchus (c 1595-96) by Caravaggio

Bacchus (c 1595-96) by Caravaggio

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

برای نمونه همین تابلوی بالا اثر کاراواجو از خدای شراب خود نمونه‌ی درخشانی است از خواست هنرمند. نقاش بیشتر از کلماتی که نمی‌توانسته بر زبان بیاورد و بیشتر از همه نقدهایی که بر اثرش نوشته شده است مستقیم در حال صحبت با بیننده خود است.  » واقعیت» و  خلوص نیتی که در تابلو وجود دارد ، » توجه» شما را به خود جلب می‌کند و خون در رگ‌هایتان با سرعت بیشتر حرکت می‌کند. شاید شما ندانید که  دقیقاً» چه چیزی» در این تابلو یا تابلوهای مشابه آن برایتان جذاب است اما جذبش می‌شوید و به آن دقت می‌کنید. شاید با دیدن آلت‌های عریان کوپیدهای فرشته، رقص دخترکان برهنه‌ی بهار، و » دول دیوید» دچار یک گسیخت فکری و یا یک جذب فلسفی شوید اما هر  دو این‌ها چه بد باشد و چه خوب ، » اثر» خود را گذاشته است. آنچه باید در ذهن شما نقش ببندد، نقش‌بند شده و شما بعدها به آن تابلو یا آن اثر فکر خواهید کرد حتی اگر کوتاه باشد. در خلال این تفکرات فرآیند شکل‌گیری و صیقل خوردن روان نیز آغاز می‌شود.

 

اینکه هنرمندان آگاهانه یا بر اساس یک حس غریزی این روش را استفاده می‌کنند چندان مهم نیست، اما اینکه بخواهیم این روش را هم روشی سازمان‌یافته تلقی کنیم به همان اندازه ابلهانه است. در مقدمه هم گفتم که چرا مثلاً ماتیس نباید با مدلهایش عشق‌بازی کرده باشد و اشکالش چیست؟ آیا از قداست هنر می‌کاهد؟ آیا به شما حس گناه می‌دهد؟ آیا زیبایی زندگی لکه‌دار می‌شود؟ به نظرم با پنهان کردن این جنبه‌ی هنرمند ، نیمی از او را نادیده می‌گیرید و با نادیده گرفتن نیمی از یک «وجود» هیچ‌گاه نمی‌توانید به فهم آن برسید.نمونه‌های قدیمی تر از ترسیم‌های هدف‌دار سکسی در کارهای نگارگری زیاد است. مثل این اثر از رضا عباسی مربوط به دوره صفوی. در هنر معاصر ایران هم توجه به المان‌های جنسی و سکسی بیشتر و عریان تر شده است. البته این را می‌توان به فال نیک گرفت. از تصویرهای جسورانه محصص در اینجا گرفته تا کارهای گرافیتی در سطح شهرهای ایران. نمونه‌هایی از این قبیل آثار مدرن را در زیر ببینیم

Artist Mona Shomali

Artist Mona Shomali

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

Mehdi Mirbagheri (b.1980) LOT ID: 51984 Untitled (face), 2009

Mehdi Mirbagheri (b.1980) LOT ID: 51984
Untitled (face), 2009

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

Homa Arkani: Persian Pop Artist

Homa Arkani: Persian Pop Artist

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

Bob far / Bob far (1976- ) iranian untitled , from tehran citta aperta series, 2011 و bob_far_bob_far_1976_

Bob far / Bob far (1976- ) iranian untitled , from tehran citta aperta series, 2011 و bob_far_bob_far_1976_

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

البته نمونه‌های بی‌شمار دیگری هم می‌توان در این مورد یافت. در حقیقت هنر ایرانی که تا مدت‌ها سرکوب شده بود و جز در مواردی معدود آن هم در نگارگری که سخن از دلبر و دلدار می‌رفت اشاره‌ای به المان‌های جنسی نمی‌کرد، حالا با جسارت و خلاقیت بسیار بیشتری ساختارهای پوچ را در هم می‌شکند. البته جای بسی خوشوقتی دارد که این ساختارشکنان هم بیشتر از زنان هستند. به هر صورت شاید شما بگویید که حیطه هنر از آلودگی‌ها سواست، البته بستگی دارد که تعریف شما از آلودگی چیست.  شاید شما بگویید که این هنر دشمن دین است ، البته بستگی به این دارد که تعریف شما از دین چه باشد. شاید شما بگویید که این هنر دشمن مقدسات است، البته بستگی به این دارد که تعریف شما از مقدسات چه باشد.  شاید هم این هنر برای شما » عق» آور باشد،  البته بستگی به این  دارد که چه چیز به مزاجتان سازگار است. در هر صورت اینکه تو قلم بزنی و من با قلم زن بر قلمت بزنم جز قلمه زدن ریشه قلمم نتیجه‌ای ندارد. پس محکم‌تر بزن!

 

 

 

 

پرومتئوس، عیسی و جگر…!

13 دیدگاه


خبر ساخت کبد توسط سلول های بنیادی توسط ژاپنی ها که چند وقت پیش هم برای دانشمندان و هم برای بیماران خاص شادی بخش بود سوژه یکی از مقالات مجله اکونومیست شد. در این مقاله با اشاره به اسطوره » پرومتئوس » ، این خبر را در راستای برآورده شدن یکی از آرزوهای دیرین بشری قلمداد کرد. این مقاله ایده ای شد برای نوشتن این یادداشت.

در میان خدایان مغرور و پر قدرت کوه های المپ که به انسان ها اهمیتی نمی دادند و خودشان در قدرتی جاودانه بی حساب فرمانروایی می کردند، خدایان کمی هم بودند که سعی می کردند به طریقی تغییری در وضعیت بدهند. پرومتئوس از جمله ی این خدایان بود که به خرد شهرت داشت و همواره سعی می کرد رنج های انسان را کاهش بدهد. بنابراین آتش را از بارگاه خدایان دزدید و  به انسان هدیه کرد تا کمی بر بدبختی های او نور بتابد:

<<زئوس بسیار خشمگین شد و در آن رنجش و آزردگی خاطر از پرومته و انسان ها، آتش را از آنان دریغ کرد تا مجازاتشان باشد.

پرومتئوس بار دیگر به نفع نوع بشر وارد عمل شد؛ او به کوه المپوس رفت و چند اخگر آتشین از «چرخ خورشید» ربود و درزون یک رازیانه ی غول پیکر (گیاهی با ساقه ی مغزدار که گاه همچون یک جور آتش زنه مورد استفاده قرار میگرفت) به زمین آورد در این هنگام دیگر خشم و غضب زئوس، حد و مرزی نمی شناخت. او پرومته را دستگی و به ستونی از سنگ در کوه هاس قفقاز زنجیر کرد؛ عقابی غول آسا که فرزند اخدینا وتایفون بود، هر روز به طور مداوم جگر پرومته را پاره پاره می کرد اما از آنجا که پرومتئوس در گروه جاودانگان یا بیمرگان بود، هر بار دوباره جگرش ترمیم می شد.

مجازات سخت تر و شدید تری برای انسان ها تعیین شد؛ مجازاتی که ترمیم ناپذیر و جبران نشدنی بود.
زئوس نقشه ای کشید تا میرندگان را به مجازات برساند. از این رو از هفائستوس و آتنا تا موجودی خیره کننده و زیبا بیافرینند. نتیجه ی این همکاری هفاستوس و آتنا پیدایش زن بود. او را پاندورا نامیدند.

پاندورا زیبا و مهربان بود اما در قلب او گستاخی و حیله گری را نیز کار گذاشته بودند. پس از انجام این کار زئوس او را به اپیمتئوس (برادر پرومته) نشان داد و پرسید آیا دلش می خواهد با او ازدواج کند. حال قبل از آنکه زئوس این پیشنهاد «ظاهراً» سادقانه را مطرح کند، پرومتئوس به برادرش هشدار داده بود که زئوس بسیار مکار است و به هیچ وجه نباید از او هدیه ای بپذیرد.

اما اپیمتئوس شدیداً تحت تاثیر پاندورا قرار گرفت و خواست به سرعت با او ازدواج کند. به این ترتیب، پاندورا به زمین آمد. پیش از آن انسان ها( به طور دقیق تر مرد ها چون هنوز زنی آفریده نشده بود) زندگی سعادت مندانه و بی دغدغه ای بدور از هرگونه نگرانی و بیماری، طی می کردند. خدایی نیکوکار و دوراندیش همه ی بلایا و بیماری ها را درون کوزه ای جمع کرده و درش را بسته بود.

به محض اینکه پاندورا وارد زمین شد، شروع کرد به سرک کشیدن و فضولی و طولی نکشید که با کوزه برخورد.

حس کنجکاوی اش تحریک شد و نتوانست در برابر وسوسه ی باز کردن آن مقاومت کند.

به محض باز کردن آن همه ی بیماری ها و مشکلات از آن بیرون آمدند. در میان آن همه بدی، تنها یک چیز وجود داشت که باعث میشد انسان ها به زندگی ادامه دهند : «»امید»». تنها امید در میان انسان ها باقی ماند و سهم غم انگیز آنها شد.پاداش مسخره و ریشخند امیزی برای رنج ها و بدبختی هایشان.>> نقل از ویکی فارسی

Painting-Prometheus-By-artist-Theodoor-Rombouts-1597-1637-Wikimedia

به جز این مجازات دیگری هم برای شخص پرومته در نظر گرفت. او را به کوه قاف برد، به زنجیر کشید و قرار بر این شد که هر روز عقابی بیاید و جگر او را در حالی که زنده است بخورد. سپس جگر او دوباره ساخته شود و دوباره روز از نو و روزی از نو. این همان وجه تشابه این اسطوره با تلاش محققان ژاپنی است.

اسطوره ی پرومته همواره دارای ویژگی های خاصی در میان سایر اسطورهای بشری بوده است. تا حدی می توان گفت که از زمان خود جلوتر بوده است.. اون نه تنها نماد انسان هایی هستند که تلاش می کنند با وجود با آگاهی داشتن از نتایج کارهای روشنگرانه خود دچار رنج و عذاب توسط صاحبان قدرت خواهند شد، بلکه از طرفی دیگر به نوعی در مقابل بخشش خدای گونه اسطوره عیسی مسیح قرار می گیرد. در اسطوره ی عیسی می بینیم که خدا که مظهر قدرت و کمال است، در نهایت برای تسکین رنج و البته شنیدن صدای بشریت فرزند خود را به عنوان نماینده ای به زمین بفرستد  تا بتواند با مردمان زندگی کند و رنج آنها را به جان بخرد. در واقع مسیح بشریت را از رنج دنیای دیگر نجات می دهد و بار گناهان آنها را سبک میکند. پاداشی است که از سوی خدا در جهت تسکین دادن مردمان و نه در جهت دادن قدرت یا اختیارات بیشتر .

در صورتی که پرومتئوس از رنجی ابدی (در مقابل رنجی یکباره) بهره می برد و با در نظر گرفتن نقش امید همواره باید تلاش کرد تا بر شیاطین دیگر همچون قحطی و بیماری غلبه کرد. ضمن اینکه او به بشر قدرتی جدید و شگرف داد، آتش…

اسطوره های عیسی و پرومتئوس از منظری دیگر هم با هم در تقابل است.پرومته توسط عقابی که از طرف خدایان آمده است همواره تحت شکنجه است و پس از آن نقش انسان های میرا به سرعت کمرنگ می شود و فقط در حد ستایشگر او باقی می مانند. در واقع توانایی کمک کردن به او را هم ندارند.  در آن سو، هر چند عیسی نماینده ای است برای آشتی دوباره بین خدا و مردم، قدرت و ملت، اما از استقبال خوبی توسط انسان های میرا برخوردار نمی شود. در این میان نیزه ای که در جریان به صلیب کشیدن او، به پهلویش فرو میکنند یاد آورد نوک عقاب است که بر پهلوی پرومته زده می شود. اما این بار این شکنجه نه از طرف خدایان بلکه از جانب انسان ها است. گویا انسان ها  راضی به وعده های پس از مرگ نیستند و خواهان اختیاراتی واقعی در همین دنیا می باشند.

Mattia-Preti_Christ زخم پهلوی عیسی مسیح

در این میان با در نظر گرفتن سلسله زمانی، باید خوشبین بود که نقش ضد زن اسطوره ها رد گذر زمان تضعیف شده است.  زن که در اسطوره پرومته نقشی فوق العاده منفی بازی می کند، حالا در اسطوره عیسی نقشی مادرانه و حمایتگر دارد و بیش از پیش به انسان ها نزدیک شده است. هر چند که هنوز هم در گروه خدایان است.

 

تابلویی برای حس کردن هنر…

7 دیدگاه


یک لحظه، یک عکس از یک زمان شناور…

دخترکانی خسته اما پرانرژی، ظریف اما قوی، آماده رفتن اما مشتاق در فضایی که استادی پیر اما سرزنده با اثری که جمع سنت و مدرنیته است و ترکیبی از تکنیک های قدیم و جدید…

…تابلویی برا حس کردن هنر

«کلاس رقص» اثر ادگار دگا نقاش فرانسوی بدون شک یکی از آن سری نقاشی هایی است که مفهوم زندگی،  زمان و حس را با ظرافت تمام به تصویر کشیده است.

Artist: Edgar Degas Start Date: 1871 Completion Date:1874 Style: Impressionism Genre: genre painting Technique: oil Material: canvas Dimensions: 85 x 75 cm Gallery: Musée d'Orsay, Paris, France

کلاس رقص باله رو به اتمام است. شاگردان خسته و مشتاق اند. حرکات کششی انجام میدهند و لباس، روبان و موی خود را درست می کنند. با دقت به استاد سرسخت با تجربه ی خود گوش می دهند که در اینجا تصویری از Jules Perrot استاد سرشناس رقص در آن دوره بوده است.

در واقع باله در آن دوران برای ادگار که از خانواده ای ثروتمند بود جذابیت خاصی داشته است. رقص باله با ظرافت برآمده از قدرت خود به روایت داستان می پردازد. برای اینکه یک بالرین ماهر باشید باید به پاها و بدن خود سختی و رنج طاقت فرسایی تحمیل کنید تا به ظرافت مورد نیاز روایتگری برسید.  باله برای من به شخصه نمادی از روایتگری بر مبنای صلح است به این معنا که یک بالرین برای بدست آوردن مهارت ناچار است ابتدا رنج و سختی را به شخص خود تحمیل کند تا بتواند بازیگر نقش داستانهای تاریخی یا عاشقانه باشد در غیر اینصورت هیچکس حاضر نیست نمایش یک بالرین زمخت را تماشا کند. در جریان این آموزش، انسان به ارزش انسان پی می برد نه به این خاطر که استادش به او «دیکته» می کند بلکه به این خاطر که انسان بودن را حس می کند.

جزئیات تابلو

 

در بالا گفتم که این نقاشی حس زیبای زندگی را منتقل می کند از آن جهت که دخترکان جوان سرشار از انرژی می بایست انرژی خود را به کمک  تجربه ی پیرمرد در مسیر صحیح قرار بدهند، یاد بگیرند و نقش آفرینی را بیاموزند و آن را بهتر از گذشتگان اجرا کنند و در نهایت خودشان آن را به نسلهای بعد منتقل کنند.  دقیقا همان اتفاقی که در دنیا اتفاق می افتد و یا » به طور ترسناکی» تلاش می کنیم که اتفاق بیافتد. تاریخ را می آموزیم( نقش های رقص) ، آن را بهتر اجرا می کنیم(البته تا چه حد؟ به هر حال انسان محدود است) و در نهایت آن را برای بازماندگان به جا می گذاریم تا ما را بهتر تکرار کنند…!

داستایوسکی در کتاب «خانه ی اموات» می گوید :بزرگترين موهبتي كه خداوند به انسان مي دهد ، عادت است . عادت به همه چيز ، هر چند تلخ و سخت و دردناك باشد ، مي تواني تحملش كني ، او درست مي گويد ، اما بدترين چيز همين عادت است ، عادت است كه احساس را از تو مي گيرد و به جاي آن فقط قدرت ادامه  ي زندگي مي دهد ، يك زندگي كج دار و مريز ، خاطراتت نابود مي شوند ، مثل اين است كه زخمي عميق ، بي صدا برقلبت ريشه مي دواند و تو،روزي ، متلاشي مي شوي .

جزئیات تابلو

بد نیست بدانیم که ادگار دگا بیشتر آثار خود را به رقص باله و اسب های زیبا اختصاص داده است. در هر دو جنب و جوش فراوان، عضلاتی قوی ولی ظریف و  تکراری صلح آمیز به چشم میخورد. شاید اگر او در دوره ما زندگی می کرد به عکاسی می پرداخت تا بتواند لخظه های ناب را برای ما شکار کند.

به قول سهراب :

زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم/ زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت/ زندگی، خاطره آمدن و رفتن ماست…

 

 

 

منابع:

http://www.wikipaintings.org/en/edgar-degas/the-dancing-class-1874

http://mentalfloss.com/article/17627/feel-art-again-dance-class

نقش امید

20 دیدگاه


جواهر کبود رنگی در دنیا وجود دارد که نام آن » جواهر امید » است.  این الماس زیبا رنگ سرگذشت پرماجرایی در طول زندگی  چهارصد ساله ی خود داشته است. این سنگ زیبا در ابتدا متعلق به مردمانی در هند بود که آن را در نزد خدای خودشان قرار داده بودند و متعلق به همه بود. تا اینکه روزی تاجری فرانسوی این الماس را دزدید و به دربار پادشاه خود برد تا گامید» صاحبی مشخص داشته باشد. از آن پس نفرین این الماس گریبان صاحبان خود را گرفت و آنها را نابود کرد. در جریان غارت قصر پادشاه این الماس هم ناپدید شد تا اینکه چند ده سال بعد دوباره «صاحب» پیدا کرد. اما باز تاریخ برای آنها تکرار شد تا آنکه نهایتا پس از خون های زیادی که به پایش ریخته شد به موزه اهدا شد و متعلق به » همه » شد و دست از خون ریزی برداشت…!

الماس امید بر سینه ی ماری آنتوانت همسر لویی شانزدهم

لحظه ی اعدام ماری آنتوانت

بد نیست امروز به طور تصادفی به بررسی تابلوی « امید» اثر گوستاو کلیمت اتریشی بپردازیم.

Gustav Klimt painted Hope II on canvas in 1907/8 using oil paints, gold, and platinum. It's 43.5x43.5" (110.5 x 110.5 cm) in size. The painting is part of the collection of the Musuem of Modern Art in New York.

تا کنون زنان زیادی در تابلوی های نقاشی به تصویر کشیده شده اند اما  معمولا باردار نیستند. این تابلوی قابل تامل و  عجیب تکه های جالبی را همانند پازل در کنار هم قرار داده است. زنی باردار با سینه هایی برهنه و البته آماده تغذیه برای کودک در راه، با سری پایین، چشمانی بسته و دستی نمادوارانه در حالت تعادل. در زیر پای او سه زن دیگر تعظیم کرده اند و هر سه آنها حالتی مشابه زن ایستاده دارند. جمجمه ای از کنار شکم در نزدیکی جنین دیده می شود. به جز آن هاله نور مادر و نقش نگارهای روی شنل زن که برای ترسیم آن از طلا و نقره استفاده شده است جلب توجه می کند.

زن ایستاده حالتی شبیه به عبادت، مراقبه یا خلسه دارد. هر سه حالت می تواند درست باشد چرا که هنوز کودک متولد نشده و کار به انجام نرسیده است و برای امنیت کودک متولد نشده باید مراقبت کرد. اما در هر سه حالت اراده ای استوار از صورت او استنباط می شود که هنگامی که آن را در کنار حالت ایستاده و مصمم او قرار می دهیم حالت «عمل آگاهانه» از آن دریافت می شود. عملی که با وجود خطراتی که ممکن است داشته باشد باز هم پذیرفته می شود. سه زنی که در پای او تعظیم کرده اند حالتی مشابه با زن ایستاده دارند جز اینکه حالت احترام آنها بیشتر است.  حالتی آمیخته به درک و فهم از موقعیت که زن باردار در آن قرار دارد. نقش و نگارهای روی شنل ما را به یاد رفتار اسپرم و تخمدان می اندازد ولی در نهایت اسکلتی که در کنار بچه است ما را از خوش باوری بر حذر می دارد. حضور اسکلت در واقع تلنگر وجود خطری است که هم برای مادر وجود دارد و هم برای کودک متولد نشده. زایمانی که هم میتواند منجر به زندگی شود و هم مرگ.

نقش و نگار و رنگ های شاد این تابلو هر چند ما را به شعف وا میدارد اما همواره در کنار دنبال کردن رنگ ها ناخود آگاه گریزی به اسکلت خاکستری می زنیم و با نگرانی به آن نگاه می کنیم. اما این فلسفه ی زندگی است. زندگی با امید جلو می رود و نه با ترس از مرگ. مادر با وجود اینکه به خوبی از خطرات زایمان آگاه است ولی  » امید» خود را از دست نمی دهد. پیوستگی بین اجزای تابلو به یاد ما می آورد که همه چیز در این دنیا از هم تاثیر می گیرد. اسپرم ها، رحم، زمین، زندگی ، آدمهای کنار ما و تغییری که از یک جزء (اسپرم) شروع می شود، نطفه ی آن در تخمدان و رحم ساخته می شود و در نهایت پس از یک پروسه ی طولانی و دردناک به دنیا می آید. پروسه ای که بدون امید به انتها نخواهد رسید.

در انتها شاید بد نباشد بدانید که گفته می شود که گوستاو کلیمت اتریشی نقش و نگارهای کارش را از فرش ایرانی الهام گرفته است.

 

 

 

شاخ هایی برای شیطان (قسمت دوم) حاوی تصاویر نامناسب برای محل کار

51 دیدگاه


در بخش اول به بخش هایی از قرون وسطی رسیدیم که شیطان ها کم و بیش » شاخ دار » ترسیم می شوند. حالا در ادامه خواهیم دید که نقش و مسئولیت های  «شیطان » رفته رفته پر رنگ تر می شود و گویی به اختیاراتش در طول زمان افزوده می گردد.

تصویری که مربوط به یکی از کلیساهای انگلستان می باشد و بر سردر ورودی کلیسا شیطان با آلتی برجسته و سری شیرمانند در پشت فردی قرار دارد که وضعیت آن در تصویر مشخص است!  تنبیه و تحقیر همزمان دو هدف از تجاوز به گناهکاران است که به وظایف دینداران اضافه می شود.

و حالا بهتر است به کلیسای Scorvegni در ایتالیا برویم… تقریبا به فاصله ی کوتاه از تابلوهای قبلی و هنوز در دوران سیاه وسطی.

تصویری که در یادداشت قبل با هم دیدیم و مربوط به روز رستاخیز بود را به یاد می آورید؟

تصویر زیر ویرایش به روز شده ی همان تصویر البته در مکان  دیگری می باشد.

 

The painting of the Last Judgement at the end of the Scrovegni Chapel in Padova.

همانطور که می بینید کلیات تصویر کاملا مشابه است. همان شعله های آتشی که از اطراف عیسی سرچشمه میگیرد به جهنم می رسد ولی جهنمی که بسیار وحشتناک تر است. شیطان آبی رنگ شاخ دار هم اکنون عذاب های جدیدتری را بلد است و این بار دو موضوع بسیار قابل توجه است. این بار نه تنها مخالفان سیاسی عداب می شوند.، بلکه گناهان جنسی هم به عنوان بخشی از گناهان مهم در نظر گرفته شده است. مردانی که آلتشان توسط جانوران خورده می شود و زنانی که از موهایشان آویزان شده اند . و نکته دوم شباهت نوع عذاب های به کار رفته در این تابلو با عذاب های دین اسلام است. با توجه به تاریخ ترسیم این تابلو که قرن 14 میلادی است ، می دانیم که اسلام در حدود قرن 7 هجری قمری باید باشد. این تصور دویست سال بعد از تابلوی اصلی شکل گرفته است. در صورتی که میخواهید تصویر بالا را با جزئیات بیشتری ببینید می توانید از این پیوند استفاده کنید.

اما در همان کلییسا در دیوار مقابل همین تابلوی رستاخیر تصویر جالب دیگری دیده می شود که در پایین می بینیم.

اما علت جالب بودن این تابلو چیست؟ این تابلویی که در آ« اولین بار شیطان به صورت سایه ای خبیث و روح مانند به تصویر کشیده شده است که بر  روی زمین گردش می کند..!  سوای اینکه از نظر تکنیک نقاشی تا حدودی این مطلب جدید و نو به حساب می آید که یک تصویر دو بعدی در یک نقاشی سه بعدی ترسیم شود، از نظر مذهبی هم حضور شیطان در نزدیکی یاران عیسی که در واقع به عنوان خدا آن را می شناسند قابل توجه است. این تصویر اشاره به لحظه ای داردکه یهودا پول می گیرد تا عیسی را بفروشد.

و اما در آخرین بخش این یادداشت به کلیسای Orvieto در ایتالیا می رویم . جایی که تصویر شیطان بسیار شبیه به تصورات امروزی ما از شیطان است.

نکته جالب در این است که اکنون گناهکاران فقط از کسانی می باشند که گناهان جنسی انجام داده اند. گویا تمام فعالین سیاسی از بین رفته اند!

در انتهای دنیا شیطان و عیسی هر دو باز می گردند و همانطور که در تصویر اول می بینید عیسی در حال گوش دادن به  سخنان شیطان است.

در این نقاشی ها انسان در مرکز قرار گرفت است و نوعی سمپاتی با شیاطین  انسان ها به چشم می خورد. گویی اینبار نقاش با خشم و تعصب نقاشی نکرده است. بلکه با دلسوزی و انسانیت آنها را ترسیم کرده است. این دوران شروع دوران مردن و رنسانس است . دوران انسان گرایی.

تصویر دیگری از قرن پانزدهم به وحود دارد از شیطان که متاسفانه نمیدانم منبع آن کجاست اما تصویر را با شما در اشتراک میکذارم.

این تصویری دیگر از شیطان در حال سقوط از بهشت و عرش الهی است که همچنان زیبا و فرشته گون ترسیم شده است.

شاید تصویر امروزه ما با تصویر غربیان متفاوت باشد. شاید هنوز غربیان شیطان را خشن بشناسند وشاید تصویر آخر نشان دهنده یک حالت کلی نباشد. اما مسیری که شیطان در طول از 4 یا 5 قرن طی کرد و از یک شیطان زیبای آبی رنگ به همان شیطان با مشخصات قبلی برگشت نشان دهنده تنش و استرسی است که بشریت در طول این قرون سیاه تحمل کرده است و رنج کشیده است.

تصاویری که در این میان به شیطان نسبت داده شد از یک موجود عجیب غریب تا حالتی انسان گونه آیا نشان دهنده ی این واقعیت نیست که همه ما فقط با تصورات خود زندگی می کنیم؟

شاخ هایی برای شیطان…!(قسمت اول)

47 دیدگاه


دیر آمدم اما با دست پر آمدم. مطلب امروز احتمالا برای همه شما جذاب خواهد بود

—————————————————

همه ی ما تصوری از شیطان داریم که با شاید در جزییات با تصور افراد دیگر متفاوت باشد اما در کلیات یکسان است. مثلا رنگ آتش، شاخ ها، دندان هایی تیز و دم و پاهایی سم دار. و یا به رنگ سیاه و تیره…چیزی شبیه به دیو سیاه.

اما بررسی نقاشی های هنری به ما نشان می دهد که تبدیل شیطان به همچنین چهره ای حاصل تلاش های جهت داری از سمت مذهبیون و یا هنرمندان بوده است. در این یادداشت با هم به بررسی تابلوهای مختلف در هنر » غرب» می پردازیم تا ببینیم این سیر تغییر چهره شیطان چگونه بوده است. بدیهی است که این موضوع می تواند با برداشت های شرقی متفاوت باشداما کاملا متفاوت نیست.

برای شروع به آخرین پایتخت امپراطوری روم در ایتالیا می رویم.  قرن ششم میلادی برای دین مسیحیت دوران حساسی بود. در  بازیلیکا( کلیسای مستطیل شکل) ی روانا Ravenna تصاویر زیادی از جنس موزاییک می توانید ببینید که هنرمند بیشتر این تصاویر ناشناس است. این موزائیک ها جزو اولین تصاویر مذهبی مسیحیت به حساب می آیند. یکی از این تصاویر به شکل زیر است:

Unknown Artist. Christ the Good Shepherd. Basilica di Sant’Apollinare Nuovo. Ravenna ITALY. 6th century » 01 Unknown Artist. Christ the Good Shepherd. Basilica di Sant’Apollinare Nuovo. Ravenna (Italy). 6th century

تصویر بالا از این وبسایت گرفته شده است. تصویر متعلق به روز نهایی می باشد که در آن عیسی برای قضاوت مردمان می آید. عیسی در تصویر در وسط ایستاده است و مشخص است. فرشته ی خوبی در سمت راست عیسی است و شیطان یا فرشته ی بدی در سمت چپ عیسی است… شیطان بر خلاف تصور ما رنگ آبی دارد! احتمالا سوال این است که چه دلیلی برای شیطان بودن اسن نگاره وجود دارد؟. پاسخ این است که طبق انجیل متی در روز رستاخیز هنگامی که مردمان خوب و بد از هم جدا می شوند هر کدام در سمت فرشته خود می ایستند. گوسفندان که نماد مردمان خوب اند در سمت راست عیسی و در مقابل فرشته ی قرمز رنگ و مردمان بد یا همان «بزها» در سمت چپ عیسی و در مقابل فرشته ی آبی رنگ یا همان شیطان ایستاده اند. امروزه در ذهن مردمان رنگ قرمز رنگ جهنم است در حالی که در قرن ششم  رنگ آبی رنگ خطر محسوب می شده است. این به دلیل این است که آبی با تاریکی ها نسبت مستقیم دارد. نکته دیگر این است که شیطان همانند یک فرشته زیبا تصویر شده است و نه مثل یک دیو شاخدار و دم دار.

حالا به اواخر قرن هفتم در بازیلیکای santa maria assunta می رویم. جایی که تصویر جدیدتری از شیطان وجود دارد.

Last Judgment Torcello Tweede

تصویر بالا که بخش کوچکی از یک فرسک بسیار بزرگ است. در مرکز فرسک بزرگ عیسی در یک هاله  بیضوی شکل قرار گرفته و از زیر این هاله رودی از آتش جریان دارد و به جهنم که تصویر آن را در بالا می بینیم سرازیر است. ماموران جهنم در واقع شبیه دیو ها نیستند. آنها فرشته  هایی زیبا هستند وفردی که در آغوش شیطان نشسته احتمالا باید یهودا باشد. در این تصویر هم شیطان هر چند مانند مردی ریش دار و کریه ظاهر شده است اما کماکان هنوز شاخ و دم ندارد و رنگش آبی رنگ است. با این حال مشخص است که شیطان را خشن تر و انتقام جویانه تر از قبل به تصویر کشیده اند تا دشمنان سیاسی مسیحیت که پادشاهان  شرقی هم در میان آنها دیده میشوند عبرت بگیرند. » دلایل سیاسی»

تصویر بالا جزئی از تصویر زیر است

و حالا به میانه قرن 12 میلادی می رویم. جایی که قرون وسطی سیاه ترین دوره خود را می گذراند.

winchester psalter اسم نقاشی بالاست.

تصویر بالا روایت گر روز حساب است که در آن فرشته ای درب جهنم را قفل می کند و گناهکاران در داخل جهنم با ماری غول آسا و شیاطینی که اینبار بعضی از آنها شاخ و دم دارند و بعضی نه ، دست و پنجه نرم می کنند. این تصویر از شیطان به مراتب وحشیانه تر و خشن تر از تصاویر قدیمی تر است و البته یک نکته جدید دارد و آن اینکه در اینجا شیطان وظیفه جدیدی هم پیدا کرده است که می بایستی » از طرف خدا» به» شکنجه» گناهکاران بپردازد. چیزی که در قرون وسطی به صورت رسمی درآمده بود.  اما نکته ی این تصویر به همینجا ختم نمیشود. چهره های به کار رفته در این تصویر همگی از دشمنان سیاسی کلیسا می باشند.

بخش اول را در همینجا به پایان می بریم. در بخش بعدی ریشه های این تغییر بررسی خواهد شد.

 

اثر مشترک آلبرشت دورر و داوینچی… یکی از مرموزترین آثار هنری دنیا

29 دیدگاه


همه ی شما داوینچی را می شناسید و احتمالا تعداد زیادی از شما آلبرشت دورر را هم می شناسید. آلبرشت دورر یکی از بهترین گراورسازان تاریخ هنر است. علت اینکه امروز بحث وبسایت درباره این دو نفر است این است که یک کتابی پیدا کرده ام در حدود 40 صفحه و در این کتاب نکات بسیار جالبی درباره کار مشترک این دو هنرمند بزرگ نوشته شده است. اما از آنجا که امکان ترجمه کامل آن در اینجا نیست سعی می کنم در یک یادداشت و یا حداکثر در دو یادداشت نکات جالب این متن را برایتان بنویسم و بعد با هم درباره آن صحبت کنیم.

از ویکیآلبرشت دورر (۲۱ مه ۱۴۷۱ –۶ آوریل ۱۵۲۸) (به آلمانی: Albrecht Dürer) نقاش، حکاک و ریاضی‌دان آلمانی دوره نوزائی است. بزرگ‌ترینگراورساز عصر خویش بود و با حکاکی روی چوب و فلزات آثار بی‌همتایی آفرید که در سراسر مغرب‌زمین دست به دست چرخید و نفوذ دامنه‌دار خود برروی هنر سدهٔ شانزدهم اروپا را تثبیت کرد.

چند وقت پیش دوستی لوگوی زیر را به من نشان داد  و از من پرسید چرا باید نماد یک سازمان شمع و سیم خاردار باشد آن هم با زنگ زرد؟  آن هم برای سازمانی که به دنبال حقوق بشر و آزادی های انسانی است. سوای اینکه هدف این سازمان یا طراحی آرم چه بوده است، حقیقتش را بخواهید من جوابی نداشتم… در واقع برای من چندان معنادار نبود این نماد… هر چند که می شود آن را به نوعی تفسیر کرد اما برایم قانع کننده نبود…

لوگوی سازمان عفو بین الملل

تا اینکه به طور اتفاقی یکی از گاورهای سری آکادمی داوینچی اثر آلبرشت دورر را دیدم که تصویر آن را با هم در پایین می بینیم..(که البته متاسفانه نتوانستم تصویر با کیفیتی از آن در اینترنت پیدا کنم و به ناچار عکس گرفتم(

دخمه پرپیچ و خم و برج

 

همانطور که میبینید شباهت خیره کننده ای بین دو تصویر وجود دارد ویلیام لتبای lethaby آرشیتکت معروف قرن 19 میلادی  اینطور از فردی به نام دیدرون نقل قول می کند که:

به نظر می رسد که این انسان توسط یک فضای گناه آلود از همه طرف احاطه شده و هیچ راه فراری ندارد  و چیزی جز کمک الهی و نمیتواند او را از این فضای پر پیچ و خم نجات بدهد!!!

اینکه دید مذهبی جناب دیدرون  باعث شد که کاملا بر عکس دیدگاه من و احتمالا  حداقل نیمی از شما خوانندگان برداشت کند باعث گیج شدن من شد. حداقل من تصورم این بود که فرد از بیرون وارد شده و به بالا رفته نه اینکه از وسط به بیرون بخواهد بیاید…

همین  جناب لتبای در جای دیگر اشاره می کند که  پس از اختراع لابیرنت در علم معماری یا همان راه های پرپیچ و خم … شبکه های عنکبوتی ساخته میشد که هر کدام با دیگری تفاوت داشت و  خیلی از وقت ها جز یک نفر راه حل آن را نمیدانست.  او همچنین می گوید: فردی که در بالای برج می ایستد به همه چیز اشراف دارد و از آن بالا همه راه ها را می داند و همچنین می تواند» در یک نظر» بفهمد که مسیری که فرد داخل لابیرنت انتخاب کرده است به کجا ختم می شود. ( در واقع نقشی خدای گونه دارد.)

همانطور که گفتم این آثار » یک سری» می باشند از گراورهایی همگی با مضمون راه های پر پیچ و خم و شکلهای دایره ای (ماندالایی) که در یکی از آنها که تصویری از بالا می باشد اسم آکادمی داوینچی نوشته شده است. که این  نکته را به ما یاد آوری می کند که معمار این راه پر پیچ و خم بر بالای این برج ایستاده است و نظاره گر تلاش افراد مختلف است.

به اسم آکادمی لئوداردو داوینچی در مرکز دقت کنید

وضعیت خطوط و تقاطع ها یک حالت «سه بعدی مفهومی» برای بیننده می سازد. بعد اول شامل صفحه سیاه دایره ای پس زمینه است که نماد زمین ، بعد دوم شامل 4  گوشه این گاور است که نشان دهنده4 جهتی است که انسان می تواند دانش خود را گسترش بدهد و دیگری مرکز دایره ای که بر قله قرار می گیرد و سفید رنگ است و به عنوان بعد سوم تمام کننده دو بعد دیگر است. بالاتر به حالت عنکبوتی این راه ها اشاره کردم که با توجه به حالت نمادین عنکبوت نقش معمار اول که در مرکز ایستاده است روشن تر می شود.  عنکبوت تنها به کمک یک مایع چسبناک که نمادی از خرد و دانش اوست حرکتی دایره وار دارد و بعد از تمام شده شبکه خود طبق افسانه ها به حشرات می گوید به اتاق نشمین من بیا… و بعد حشرات را ناشنوا می کند و بعد با طمانینه پیله خود را به تن آنها می تند. حشراتی که یا به اشتباه یا به دلیل فریب خوردن از زیبایی شبکه در دام آن می افتند و عنکبوتی که سرنوشت آنها را با وجود تقلای زیادشان می داند.

طرح داونیچی (عکس دوم) چیزی نیست جز طرحی از جهان هستی بر پایه شعر دانته:

بازسازی جهان توسط کسی که بر بالای قله است و ذراتی به دور خود جمع کرده است. ذراتی که در پست ترین مکان جهان به نسبت خالق او ایستاده است و در میان آنهادرخت بیدی سربرافراشته که هیچگاه آسیب نمیبیند.

دانته این شعر خود را از انجیل جان  12:32 الهام گرفته است که در آن از  » طناب طلایی» صحبت شده است  که بر اساس آن میتوان بدون تاثیر پذیرفتن از شهوت و نفس اماره به اداره جهان پرداخت

و البته این طناب طلایی الهام گرفته شده از » زنجیر طلایی» زئوس است که از انوار طلایی آفتاب می آید و به کمک آن می تواند موجودات را خلق کند و در اشعار هومر به آن پرداخته شده است. که معروف است به زئوس گفتند که چطور می توان همزمان هم یکی بود و هم مستقل؟ و او زنجیر طلای خود را به دور دنیا پیچاند . زنجیر طلا نمادی از روح و روان همه انسانهای به دور دنیای فانی است.

نقشی که پله ها در لایبرینت داوینچی و احتمالا زنجیر در لوگوی عفو بین الملل ایفا می کند.

گمانه های زیادی می توان زد بر اساس شخصیت خاص داوینچی…اما ترجیح میدهم این گمانه ها باشد برای بخش نظرات و اینجا فقط همین مطلب خام را بیاورم

 

Older Entries

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: