روح مرده به هنگام تماشا

بیان دیدگاه


پل گوگن از آن دست افرادی است که دنیا را با دید عرفانی و البته بی بندباری خود هم به سخره می گیرد و هم به فکر وادار می کند. سبک زندگی او شاید هدف آسانی برای خشک مغزها برای خرده گرفتن از او و فخر فروشی باشد ولی درک عمیق او از انسان و دنیای اطرافش پوزه بند خوبی برای پاسخ به اینگونه افراد است. تابلوی » روح مرده به هنگام تماشا» از آن دست تابلوهایی است که نقاش توضیح نسبتا مفصلی درباره آن نوشته است با این وجود هنوز هم عرصه برای انواع و اقسام برداشت ها و تحلیل های متفاوت و بعضا متضاد باز است.

Artist [show]Paul Gauguin (1848–1903) Link back to Creator infobox template wikidata:Q37693 s:fr:Auteur:Paul Gauguin Title The Spirit of the Dead Keeps Watch Date 1892 Medium oil on burlap mounted on canvas Dimensions 72.4 × 92.4 cm (28.5 × 36.4 in) Current location [show]Albright-Knox Art Gallery Link back to Institution infobox template

Artist: Paul Gauguin (1848–1903) 
Title: The Spirit of the Dead Keeps Watch
Date: 1892
oil on burlap mounted on canvas, 72.4 × 92.4 cm (28.5 × 36.4 in)
Current location: Albright-Knox Art Gallery

در این تابلو یک زن برهنه ( که در واقع همسر گوگن در تاهیتی است) بر روی تخت خود دراز کشیده است، تختی که طرح هایی با گل هایی به رنگ زرد درخشان دارد. در پایین تخت یک شمایل انسان مانند با چهره ای بی روح نشسته است و در حال تماشای زن است. زن برهنه خواب نیست، بلکه از ترس جرات حرکت کردن ندارد ( نقاش در نوشته هایش اشاره می کند که چشم های زن از شدت ترس حالتی غیرعادی دارد).  در پس زمینه ی بنفش و صورتی اشکال نامشخصی دیده می شود که بیشتر نشان دهنده چیزی است که بعضا در تاریکی شب می بینیم ( همان حالت اعوجاج اشیا که در تاریکی به صورتی دیگر به چشم ما می رسد).

پل گوگن در یادداشتی به دختر 16 ساله اش تابلو را اینگونه توصیف  می کند:

» در این پوزیشن نسبتا جسورانه، کاملا برهنه بر روی تخت، یک دختر جوان کاناکایی چه منظوری می تواند داشته باشد؟ برای عشق بازی آماده می شود؟ خب این در واقع در ذات اوست ولی بی شرمانه است و من آن را دوست ندارم ( نمیخواهم).  برای خواب بعد از عشق بازی آماده می شود؟ کماکان بی شرمانه است. تنها امکان موجود ترس است. چه جور ترسی؟  مطمئنا نه از مدل ترس غافلگیر شدن سوزان توسط بزرگان قومش (کنایه از ترسیدن های معمولی). این مدل ترس ها در شبه قاره رخ نمی دهد ( کنایه از اینکه شدت ترس ها بسیار زیاد است). دلیل این ترس روح (توپاپا) است. بر اساس عقاید تاهیتی ها عنوان روح مرده به هنگام تماشا دو معنی دارد: می تواند هم به معنی این باشد که روح در خیال دخترک است و هم میتواند به این معنی باشد که روح به دخترک فکر میکند! لازم است اضافه کنم که: بخش موسیقایی تابلو در موج دار کردن خطوط  افقی متبلور می شود. هماهنگی بین نارنجی و آبی مرتبط با زرد و بنفش مخملی است، و از نور و جرقه های سبز درون تابلو سرچشمه می گیرد.  بخش ادبی تابلو: شامل روح دخترک جوان و زنده  در مقابل روح مرده است. نمادی از شب و روز. دگردیسی برای آنها که به دنبال چرایی و چگونگی  زندگی هستند. در غیر این صورت این تابلو چیزی به جز یک مطالعه از  پولینزی های برهنه نیست.»

باید اعتراف کرد که این توصیفی فوق العاده است. توصیف » بی شرمانه» بودن حالت دختر توسط گوگن که به بی بندوباری شهره آفاق بود و تاکید آن در چند مورد بسیار جالب است.  نشان دهنده عدم شناخت ما از انسانی است که درک درستی از طرز زندگی او نداریم. در بخش دیگری از توصیف او درک عمیقش از زندگی انسان ها را می بینیم که با حالتی فیلسوفانه می تواند منشا احساسات انسان را بفهمد و توصیف کند، مخصوصا آنجا که به مقایسه ترس بین مردمان اروپا( یا بخش متمدن کره زمین) و مردمان شبه قاره ( بخش بدوی کره زمین) می پردازد. در واقع کاملا مطمئن نیستیم که از این مقایسه می خواهد تمدن و اثر آن بر روح انسانی را به نقد بکشد و یا تقدیر کند. نقد از آن جهت که خلوص و پاکی روح را از بین برده است یا تقدیر برای آنکه انسان را در برابر دنیای ماورا قوی تر کرده است. و در نهایت توصیف او از حالت موسیقایی رنگ ها است. در یادداشت های قبلی بارها به اثر موسیقایی در تابلوها که از تضاد یا هماهنگی بین رنگ ها به وجود می آید صحبت کرده بودیم و گاهی با این انتقاد روبرو شدم که این نوعی زیاده روی در توصیف است. اما این توصیف از رنگها و اینکه هارمونی بین آنها یک ریتم موسیقی در خالق اثر به وجود می آورد نشان دهنده درک مشترک بین انسان ها ورای زبان های مشترک و غیر مشترکشان است. در نهایت گوگن توصیف خود را با جمله ای پیامبر گونه به پایان می برد: » دگردیسی برای آنها که به دنبال چرایی و چگونگی زندگی هستند». گویا عاجز از توصیف آنچه در ذهن دارد می شود و نمیتواند آن را به روی کاغذ بیاورد. مشکلی که عارفان در طول قرن های متمادی با آن مواجه بوده اند، نارسایی کلمه.

پل گوگن در جاهای دیگر این تابلو را به صورت هایی نسبتا مشابه توصیف کرده است. از جمله در جایی گفته است » من این دختر را برهنه و در حالتی ترسیم کرده ام که مرز بی شرمانگی است، برای اینکه خطوط و حرکت برای من جذاب بود، برای همین حالت ترس را هم به چهره اش اضافه کردم». این توصیف که کمی بی  رحمانه هم به نظر می رسد من را به یاد لحظات عطف در زندگی می اندازد، لحظاتی که زندگی ما را به قبل و بعد از آن لحظه تقسیم بندی می کنند ( واضح است که در اینجا منظور درستی یا نادرستی عطف بود این لحظات نیست). مثل لحظه خوردن سیب توسط حوا که به واسطه ی مار به او داده شد و سقوط انسان به زمین. یا مثل لحظه ای که دختری بکارت خود را از دست می دهد. یا مثل لحظه ی تولد، لحظه ی مرگ! به طور کلی «لحظه ای» که می بایست » دگردیسی» یا «تکوین» در زندگی ما رخ بدهد و ناخودآگاه دچار ترس هستیم ضمن آنکه قدرت گریز و یا توقف این دگردیسی را نداریم. به نظر من که تابلویی بی نظیر برای توصیف لحظه ای یکتاست.

در ضمن شاید بد نباشد که بدانید این تابلو برای گوگن در قدری مهم بوده است که آنها در پرتره خود در پس زمینه آورده است.

800px-Paul_Gauguin_111

اثری به نام » از کجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود؟ به کجا می روم؟ » از پل گوگن

20 دیدگاه


هفت زن و مرد برهنه و 5 زن و کودک پوشیده عناصر یکی از مهمترین تابلوهای گوگن را تشکیل می دهند . پل گوگن Paul Gauguin را شاید کمابیش بشناسید و به نظر برسد که یکی از افراد هوس باز این دنیای گذرا باشد . اما حقیقت این است که نمی توان به سادگی در این مورد قضاوت کرد . قبلا درباره او در این یادداشت صحبت کرده بودیم اما این بار با شیوه ای متفاوت در این مورد صحبت خواهم کرد :

Gauguin, Paul Where Do We Come From? What Are We? Where Are We Going?

روزها فکر من اینست و همه شب سخنم … که چرا غافل از احوال دل خویشتنم

از کجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود؟ … به کجا می روم؟ آخر ننمایی وطنم

طبق معمول اثر درباره ی تاهیتی است. جزیره ای بکر و دست نخورده که در آن بیشتر از همه جای دنیا می توان » انسان » را به طور خالص پیدا کرد.12 شخصیت مختلف در تابلو در هفت موقعیت متفاوت اولین چیزی را که به بیننده منتقل می کنند بلاتکلیفی است ! در میان سازهای مختلفی که هر کسی برای خود دارد در نهایت یک هارمونی زیبا در تصویر دیده می شود . حالت درختان و کشیدگی تصویر یادآور نت های موسیقی است . و شاید یادآور «نت های موسیقی زندگی » . در این میان زنی (در جنسیت او البته اختلاف است ) که در مرکز تصویر ایستاده است به نظر می رسد از بقیه بهتر عمل می کند ! او در حال چیدن سیب سرخی دیگر از درختی نا مشخص است ! شاید به دنیایی دیگر برود و باز هم در آنجا سرگشته و حیران شود .

روی بالاترین پله ی نردبان نشست و چشمانش را بست . از سر صبح ، قلم موهای آغشته به رنگ شل روی لوله های کاغذ در حرکت بود ، از همان سر صبح روشنایی کدر و بوی رنگ و غرش یکنواخت و موزون  دستگاه ها ادامه داشت . همچنان و همچنان ادامه داشت . از سر صبح ، از اولین روز آفرینش جهان ، همان ملال ، همان خستگی و ضربان زمان . دستگاههای بافندگی همچنان قر و قر می کرد : در کوچه های کارمونا ، در خیابان های گاند . ماسوره ها می آمد – می رفت – می آمد – می رفت . خانه هایی در آتش می سوخت ، از میان شعله های آوازهایی به گوش می رسید ، خون با آب بنفش جوی ها می آمیخت و ماشین ها همچنان و همچنان قر و قر می کردند . دستها قلم مو را در رنگ سرخ فرو می برد . قلم مو را روی کاغذ می کشید . سر پسرک روی سینه اش افتاده بود . خوابش برده بود . زندگی ، برای آنان ، یعنی فقط نمردن . آن همه بگو مگو چه فایده داشت؟ وانگهی ، بزودی همه شان خلاص می شدند ، مرگ به سراغ همه شان می آمد . آنجا ، سایه نخل  بطرف سنگ می خزید  ، دریا به ساحل یورش می برد .  دلم می خواست از آن در وارد شوم و بکوشم سنگی میان سنگ های دیگر باشم .

کودک چشمانش را باز کرد و پرسید : – هنوز زنگ نخورده؟ (1)

– زن به ابلیس گفت : ما می توانیم میوه هر درختی را بخوریم اما خداوند به ما گفته میوه درخت سیب را نخورید و لمس نکنید که می میرید !

اگر تابلو را از چپ به راست ببینید ، در ابتدای آن زنی پیر و چروکیده را می بینید که شاید  پاسخ سوال آخر گوگن باشد ! به کجا می رویم؟  گوگن از دنیای مدرن اروپا به دنیای ابتدایی تاهیتی رفت اما او می داند که مردمان تاهیتی هم به زودی به سرنوشت همان پیرزن چروکیده که بدن برهنه خود را پوشانده تبدیل خواهند شد.

اما جواب سوال دوم خود را در مرکز تابلو خواهید یافت . ما در اینجا چه می کنیم؟ به نظر می رسد زنی که در وسط تابلو ایستاده است نماد مشخصی از حوا است . در میان کلافگی و بی تکلیفی آدمیان اطرافش او جان تازه ای  به زندگی بخشید و دنیای تازه را به ما معرفی کرد .  او تمام قد در برابر خدا ایستاده است و توجهی به وجود شکننده خود ندارد . او میوه درخت دانش را چید و آن را به اطرافیان خود داد .مثل کودکی که درنزدیکی او سیب می خورد و مثل » آدم » کلافه و بی هدفی که در پشت او نشسته است . نورپردازی در تابلو به صورتی است که تمام توجه به سمت این زن جلب می شود .

اما پاسخ سوال آخر خود را در سمت راست خواهید دید . گودک شیرخواره ای که نماد زندگی دوباره است . کودکی که از بطن حوا زاده شد و پس از سقوط او به دنیای زمینی ! در واقع سوال ها را جابه جا جواب دادم تا شاید هم شما به نتیجه ای  که اکنون می گویم برسید . ونگونگ از دنیای پیر و چروکیده ای آمده که نشان دهنده اروپا و نماد زندگی یکنواخت و کسل کننده آدم و حوا در بهشت بود ، پس از آن حوا با شجاعت میوه درخت دانش را می چیند ، درهای جدیدی به روی بشریت باز می کند ، او را  به سمت کمال می رساند و شاید بتواند بهتر از ماشین و سیمان مفهوم زندگی را برای جامعه تشریح کند ، کاری که ما سعی می کنیم در این دنیا انجام دهیم و اگر موفق شود می تواند زندگی دوباره ای را به ما هدیه کند. در واقع شما مختار هستید که تابلو را از راست به چپ و یا چپ به راست بخوانید . نتیجه کاملا متفاوت است است اما تصمیم گیرنده شما هستید !

1) از کتاب همه می میرند . نوشته سیمون دوبوار صفحه 361 . در توضیح اضافه می کنم که در میان متن نویسنده فلاش بک به گذشته می زند .

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: