امروز می خواهم زیباترین داستان دنیا را در کنار زیباترین مجسمه دنیا قرار بدهم و این یادداشت را تقدیم به همه زیبارویان و زشت رویان عالم بنمایم و اگر فکر می کنید که این مجسمه و این تابلو زیباترین نیستند پس «همانا اگر می توانید همانند آن را بیاورید» که من هم مشتاق زیبایی هستم.

هزاران سال پیش زمانی که من بودم و شما نبودید! الهه ای زیبارو بود که انسان ها و زمین را غذا می داد و آن ها را بسیار دوست داشت. او به آنها کشت گندم و تهیه آذوقه را آموخته بودو همواره کاخهای مجلل کوههای اولمپ را ترک می کرد تا با آدمیان فقیر همسفره شود. این الهه ی زیبا که نامش «دمتر» بود دختری همچون گلهای بهاری داشت به اسم «پرسفونه» که او را از زئوس باردار شده بود. پرسفونه همچون دخترکان زیبای سرزمین من عاشق نور خورشید و گلهای وحشی و خندیدن بود ، همچنین او توانایی این را داشت که چیزهای دوست داشتنی را به کسانی بدهد که او را دوست داشتند. روزی «هادس» خدای مردگان و ثروت که فرمانروای زیر زمین و برادر زئوس بود برای سرکشی امورات به روی زمین آمده بود. در همان حال آفرودیت یا خورشید پسرش اروس را فراخواند و او را گفت » یکی از تیرهای لغزش ناپذیر خود را به سوی قلب هادس رها کن و بگذار تا دیوانه وار عاشق پرسفونه شود» .

همانا تیر عشق بر قلب هادس نشست و آن را شرحه شرحه کرد و او به نزد زئوس رفت و دخترش را از او خواستگاری کرد. زئوس به او گفت البته باعث افتخار است که پرسفونه را به تو بدهم برادر عزیزم! اما خواهرمان دمتر طاقت دوری دخترش را ندارد ، همچنین پرسفونه عاشق نور خورشید و گیاهان است و طاقت تاریکی و زندگی در زیر زمین را ندارد. با این حال اگر اصرار داری تنها راه چاره این است که او را بربایی!

پس هادس اقدام به ربودن پرسفونه کرد و شما این لحظه تاریخی ! را در مجسمه زیبای زیر اثر برنینی می بینید. مجسمه ای که برای توضیح دادن زیبایی آن فقط باید سکوت کرد و مبهوت این همه ظرافت و شاهکرا شد.

"The Rape of Proserpina" (1621-1622).

ترسم این است که از ظرافت و زیبایی آن سخن بگویم و به ناچار با قلم کم ارزش خود از زیبایی آن بکاهم.

به راستی که بی نهایت زیباست…

راستی این مجسمه زیباتر است یا «پیتا» ؟ من به شخصه اثر برنینی را ترجیح می دهم هرچند که پیتا زمینه سازی بهتری دارد.

جزئیات مجسمه بالا

پرسفونه در حالی که فریاد می زد و مادر خود را به کمک می طلبید به زیر زمین برده شد. چون دمتر فریاد دخترش را شنید و او را نیافت اندوهی گران بر قلبش نشست و گیسوان خود را افشان و پریشان کرد و هماچون پرنده ای وحشی بر فراز دریا و زمین پر گشود تا دخترش را بیابد… اما او را نیافت! خدایان کوه اولمپ هم حقیقت را به او نگفتند. دمتر هم برای انتقام گیاهان را دستور داد تا نرویند تا قحطی همه جارا فراگرفت و نیستی و نابودی به انسان رو آورد. در این دوران آدمیان از «قربانی کردن» برای خدایان ناتوان شدند و خدایان  که موقعیت خویش را در خطر می دیدند حقیقت را به دمتر گفتند.

دمتر با تهدید و اصرار از آنها خواست تا دخترش را به او بازگردانند و در این هنگام تمام فصول سال به زمستان تبدیل شده بود تا مردم نتوانند کشاورزی کنند. او بالاخره توانست آنها را راضی کند تا دخترش را بازگردانند اما به او گفتند پرسفونه در صورتی می تواند بازگردد که هیچ چیز در سرزمین مردگان نخورده باشد.

زئوس کسی را به دنبال پرسفونه فرستاد تا او را بیاورد . او به پیش هادس رفت و جریانات دمتر ار برای او تعریف کرد و از او خواست جهت نجات خدایان او را بازگرداند. هادس رندانه و با محبت به پرسفونه گفت: به پیش مادرت برو و بدان که من تو را دوست دارم و بدان که همیشه عاشق تو هستم» . پرسفونه قلبش شاد شد و دانه «اناری» را که هادس به او هدیه داده بود با خوشحالی خورد!

دمتر و پرسفونه در روی زمین یکدیگر را دیدند و در آغوش گرفتند و باز دوباره از حضور پرسفونه زمین سبز شد و گلها روییدند و بهار بازگشت. دمتر با هراس از او پرسید که آیا چیزی در زیر زمین خورده است؟ که اگر کسی غذای مردگان را بخورد  باید در سرزمین تیره و شوم آنها باقی بماند! پرسفونه با اشک داستان انار را تعریف کرد…  دمتر تصور می کرد که دیگر هیچگاه دخترش را نخواهد دید و کم مانده بود که قالب تهی کند اما در این هنگام «رئا» مادر دمتر آمد و به او گفت که قرار بر این شد که پرسفونه 6 ماه از سال بر روی زمین و پیش تو و 6 ماه دیگر از سال در زیر زمین و پیش هادس بماند…

و این چنین شد که 6 ماه از سال بهار و تابستان است و 6 ماه دیگر از سال پاییز و زمستان…