متن سخنرانی بهرام بیضایی درباره اساطیر و شاهنامه در دانشگاه استنفورد در مارس 2013 این سخنرانی شامل 5 جلسه است و هر جلسه تقریبا دو ساعت طول می‌کشد .در این متن سعی .

شده است به اصل مطلب تا حد ممکن وفادار باشیم. در این بخش وضعیت تارخی آن دوران و علل به وجود آمدن شاهنامه را توضیخ میدهد. همچنین اشتباهات ایرانیان و همچنین دور باطلی که ایران و اعراب طی کردند و در نهایت به نابودی بغداد و ایران منجر شد را به طور واضح و خلاصه برای بیننده یا خواننده شرح می دهد.

همچنین از خانم کیانا بابت به متن درآوردن و جستجوری منابع بخش دوم تشکر ویژه دارم

بخش اول سخنرانی :

https://kingfoska.wordpress.com/2013/09/29/2564/.

————————————————-

یک روزایی هست که آدم نمیدونه از کجا شروع کنه امروز دقیقا همون روز. یعنی اصلا ردخور اینور اونور نداره. امروز درست دقیقا همون روز. من قبل از هر چیز می خوام تشکر کنم از یک آقایی که اون دفعه (راجع به چی چی طبقاتی) راجع به منافع طبقاتی حرف زد خیلی ممنونم برای اینکه من را به فکر انداخت یک کم بیشتر راجع به این موضوع توضیح بدم. برای این که بعدا متوجه شدم یک سوتفاهم در مورد لااقل شاهنامه و فردوسی که خیلی خیلی تکرار میشه به خصوص تو این بیست سی ساله طبیعتا فرصت بیشتری برای گفتنش بوده و پیدا شده. من فکر کردم که یک چیزهایی رو بیارم که، نمونه هایی رو بیارم که (چیز کنیم) اما دارم فکر می کنم خود منافع طبقاتی فرمول منافع طبقاتی در مورد همه آدمها جواب نمیده خیلی هنرمندان روشنفکران و بزرگان بودن که برخلاف منافع طبقاتیشون عصیان کردن و تصادفا کسانی نابودشون کردن، که اینا براشون می جنگیدن بنابراین این همیشه جواب نمیده . من لااقل میدونم که نزدیک به دو قرن قبل، طاهره قره العین علیه طبقه ای که ازش بود برخواست و عملا به دست کسانی کشته شد که اوباشی بودن در خدمت همون طبقه و در واقع برای اونها برخواسته بود. در همین دوره مثلا، سی – سی و پنج سال قبل ما می دونیم که تقریبا همین اتفاق توی ایران افتاد بسیاری از کسانی که در واقع شروع کرده بودن به مخالفت وعصیان علیه طبقه خودشون حرکت می کردن و برای کسانی که نابودشون کردن. می خوام بگم که همیشه و همه جا جواب نمیده. در مورد فردوسی به هر حال جواب نمیده برای این که به هر حال خواهیم دید. و خیلی جاها هم البته جواب میده. این رو نمیخوام بگم منکر فرمول نیستم ولی می خوام بگم همه جا و در مورد همه کس جواب نمیده بنابراین خیلی با احتیاط و با تحقیق و با جستجو باید این رو بکار برد.

نکته دو- اون دفعه من راجع به دهقانها گفتم یک چند تا شعر خواهم خوند اینجا که توضیح بده که چرا دهقانها کی هستنن اصلا و قبل از اون فکر می کنم که 2-3 بخشی رو بخونم از چیزهایی که خود فردوسی میگه بعدا راجع به این که چرا اینها رو می خونم صحبت خواهم کرد . اینها سه تکه هست (خیلی بیشتر) من این سه تکه رو می خونم. یکی که همشون راجع به تنگدستی هست. یکیش توی شاهنامه صفحه هاش رو دارم، توصیف هوای بهاری و شورش خلاق ، طبیعت، دیباچه رستم اسفندیار اونجایی که میگه

کنون خورد باید می خوشگوار                       که می‌بوی مشک آید از جویبار

هوا پر خروش و زمین پر ز جوش                     خنک آنک دل شاد دارد به نوش

درم دارد و نقل و جام نبید                               سر گوسفندی تواند برید (نبید یعنی می )

مرا نیست فرخ مر آن را که هست                     ببخشای بر مردم تنگدست

یک دو تای دیگه هست به همین اندازه با فاصله در مقدمه نشستن بهرام گور. می دونید که بهرام گور ظاهرا یکی از دوره های خوش تاریخ، البته به نظر من اصلا تاریخ نیست اون چیزی که اونجا هست و سراسراسطوره هست و اسطوره هند و ایرانی باستان. ولی بعدا شاید راجع بهش صحبت کنیم ولی به هر حال اون چیزی که هست نشون میده اون دوره خوبیه. در مقدمه میگه

ز گیتی برآمد سراسر خروش                         در آذر بد این جشن روز سروش (پس ماه آذر بوده )

برآمد یکی ابر و شد تیره‌ماه                           همی تیر بارید ز ابر سیاه

نه دریا پدید و نه دشت و نه راغ                       نبینم همی در هوا پر زاغ

حواصل فشاند همی هر زمان                          چه سازد همی این بلند آسمان [1] (حواصل مرغ غمخوار یا مرغ وحشت زده است مرغ نگران در واقع )
نماندم نمکسود و هیزم نه جو                         نه چیزی پدیدست تا جودرو

بدین تیرگی روز و بیم خراج                            زمین گشته از برف چون کوه عاج

همه کارها را سراندر نشیب                           مگر دست گیرد حسین قتیب (یک کسی که ظاهرا گاهی بهش کمک مالی می کرده )
بعدیش توی پایان داستان اسکندر نکوهش اسکندر و ناپایداری جهان هر دو

الا ای برآورده چرخ بلند               به پیری چه داری مرا مستمند[2]

چو بودم جوان برترم داشتی       به پیری مرا خوار بگذاشتی[3]

وفا و خرد نیست نزدیک تو         پر از رنجم از رای تاریک تو

مرا کاچ هرگز نپروردیی             مگر پروریدی نیازردیی[4]

اینا هیچ کدوم نشون نمیده مرد مرفهی بوده و داشته از منافع طبقاتیش سود می برده همچنان که دفعه قبل راجع بهش صحبت کردیم من فقط خواستم بگم که این حرفها رو من از طرف خودم نمی زنم بلکه منابعش وجود داره.

نکته دومی که من می خواستم بگم راجع به شاهنامه هست به عنوان بخشی از یک مبارزه اجتماعی . این رو هم سعی می کنم که فقط بهتون بگم که واقعا شاید دانسته (آگاهانه) هست و نگرانیهای فردوسی رو توی شعرهایی که از خودش باقی گذاشته می شنوید. همون صفحه های اول شاهنامه هست اصلا لازم نیست بگردید. اول صحبت می کنه راجع به شاهنامه نثر این معروف شده به شاهنامه نثر ابومنصوری ، من نمیدونم این همون ابومنصوری که بعدا توی مسکو چاپ مسکو ازش صحبت میشه یا نه . بنابراین پیش از او نهضت جمع آوری شاهنامه به نهضت یافتن هویت تاریخی شروع شده بوده.

یکی نامه بود از گه باستان                       فراوان بدو اندرون داستان

پراکنده در دست هر موبدی                           ازو بهره‌ای نزد هر بخردی[5]

یکی پهلوان بود دهقان نژاد                           دلیر و بزرگ و خردمند و راد

ز هر کشوری موبدی سالخرد                       بیاورد کاین نامه را یاد کرد[6]

بپرسیدشان از کیان جهان                             وزان نامداران فرخ مهان

که گیتی به آغاز چون داشتند                       که اینسان به ما خوار بگذاشتند[7]

سطر اخر سطر مهمی هست برای این که من قبلا گفتم و باز خواهم گفت که شاهنامه در واقع یک شکست نامه است.

خوب این شاهنامه تدوین میشه اسم که اون چیزا رو میگه و اون تدوین میشه.

بعد راجع به دقیقی و قتل وی

جوانی بیامد گشاده زبان                   سخن گفتن خوب و طبع روان

به شعر آرم این نامه را گفت من           ازو شادمان شد دل انجمن

برو تاختن کرد ناگاه مرگ                      نهادش به سر بر یکی تیره ترگ

یکایک ازو بخت برگشته شد                   به دست یکی بنده بر کشته شد

بعدها خواهیم دید نمیفهمیم چرا همه این جراده ها میمیرند کسانی که می خواهند این کار را بکنند . فردوسی آغاز می کنه ولی به کسی نمیگه . نگران کوتاهی عمر و گذران و دست نمیبره و شروع نمیکنه هی ولی از این و اون میپرسه راجع به این که شاهنامه نثر را از کجا میتونه گیر بیاره

دل روشن من چو برگشت ازوی               سوی تخت شاه جهان کرد روی (اون موقع در واقع دو تفسیر راجع به این وجود داره یکی میگن شاه جهان منظور خداست و یکی اینه که این اضافه شده که بعدا بتونه به سلطان محمود بده یا اضافه کرده شده )

که این نامه را دست پیش آورم                   ز دفتر به گفتار خویش آوردم ( و بعضیا هم فکر می کنند این همان کسی هست که تالیف کرده چیز را جمع آوری کرده شاهنامه را )

بپرسیدم از هر کسی بیشمار                   بترسیدم از گردش روزگار

و دیگر که گنجم وفادار نیست                   همین رنج را کس خریدار نیست

به شهرم یکی مهربان دوست بود               تو گفتی که با من به یک پوست بود

مرا گفت خوب آمد این رای تو                   به نیکی گراید همی پای تو

نبشته من این دفتر پهلوی                       به پیش تو آرم مگر نغنوی[8]

چو آورد این نامه نزدیک من                       برافروخت این جان تاریک من

هر جاش اگر فکر می کنید چیزی که گنگ به من بگید. برای این که ترجیح داره دانسته رد شیم.

آخریش راجع به یک کسی که پشتیبانیش می کنه و کشته میشه.

بدین نامه چون دست بردم فراز                   یکی مهتری بود گردنفراز[9]

جوان بود و از گوهر پهلوان                            خردمند و بیدار و روشن روان

مرا گفت کز من چه باید همی                     که جانت سخن برگراید همی

به چیزی که باشد مرا دسترس                     بکوشم نیازت نیارم به کس

به کیوان رسیدم ز خاک نژند                           از آن نیکدل نامدار ارجمند

چنان نامور گم شد از انجمن                         چو در باغ سرو سهی از چمن

نه زو زنده بینم نه مرده نشان                     به دست نهنگان مردم کشان

توی شاهنامه مسکو این آدم را اسمش را نوشته ابو منصور و آدم شک میکنه که این همونه که کتاب را جمع کرد با نه . چون در مقدمه شاهنامه ابومنصوری یعنی شاهنامه نثر به اون میگه ابومنصور عبدالرزاق ، محمد قزوینی میگه محمد عبدالرزاق ، و اینجا وقتی نوشته ابو منصور آدم فکر می کنه این نکنه اصلا همون جمع کننده هست . بعید که این همون باشه.

اگر سوالی نیست من یک چیز دیگه می خوام براتون بخونم برای این که اون دفعه راجع( به چیز صحبت کردم راجع) به حمله به خراسان . من یک چیز دیگه هم جمع کرده بودم راجع به کلمه دهقان که الان نمی خوام اینجا بخونم برای این که فکر می کنم وقت میگیره ولی اگر بعدا لازم شد می خونمش.

این قصیده ای از انوری ابیوردی من شش هفت سطرش را بیشتر نمی خونم. به خاقان سمرقند پسر خوانده سلطان سنجر در شکایت از وضع مردم خراسان. این شعر وقتی میخونیش فکر می کنی دیروز گفته شده این آدم در قرن ششم بود، یعنی پانصد و خرده ای تا یک وقتی، نه قرن هم قبل از پهلویها بود و بنابراین نمیتونه اجیر یا جیره خوار سلسله نقور پهلوی بوده باشه. و این نمیتونه در هیچ توطئه ای شرکت کرده باشه.به هر حال هشت بار کلمه ایران در قصیده اش بکار میره این جالب توجه برای کسانی که فکر می کنند اسم ایران پرژیاست و رضا شاه اون رو کرده ایران و این کلمه رو رضا شاه جعل کرده . به هر حال هشت دفعه اینجا، لااقل دویست بارهم در شاهنامه . ایرانویج توی اوستا یعنی در واقع ایران ویج بعیدیش ایرانویج بعد ایران توی دوره قاجاریه ممالک محروسه ایران .

من فقط اون سطرهایی که علامت زدم رو براتون می خونم حیف اگر گیر آوردین بخونین همش رو .

به سمرقند اگر بگذری ای باد سحر             نامه اهل خراسان به بر خاقان بر (ازش درخواست می کنه که بیا جلو غزا رو بگیر این خاقان ظاهرا توی افغانستان فعلی به هر حال در توران . بهش میگه که بیا و میگه که تا حالا لابد فرصتش رو نکردی و الان سر موقع باید این اتفاق بیفته وگرنه دیر میشه. )

کارها بسته بود بی‌شک در وقت و کنون       وقت آنست که راند سوی ایران لشکر

ای کیومرث‌بقا پادشه کسری عدل                   وی منوچهرلقا خسرو افریدون فر

قصهٔ اهل خراسان بشنو از سر لطف               چون شنیدی ز سر رحم به ایشان بنگر

این دل افکار جگر سوختگان می‌گویند               کای دل و دولت و دین را به تو شادی و ظفر

خبرت هست که از هرچه درو چیزی بود             در همه ایران امروز نماندست اثر

خبرت هست کزین زیر و زبر شوم غزان              نیست یک پی ز خراسان که نشد زیر و زبر

بر بزرگان زمانه شده خردان سالار                   بر کریمان جهان گشته لئیمان مهتر

بر در دونان احرار حزین و حیران                       در کف رندان ابرار اسیر و مضطر

شاد الا بدر مرگ نبینی مردم                          بکر جز در شکم مام نیابی دختر

کشته فرزند گرامی را گر ناگاهان                     بیند، از بیم خروشید نیارد مادر

آخر ایران که ازو بودی فردوس به رشک               وقف خواهد شد تا حشر برین شوم حشر

رحم‌کن رحم بر آن قوم که نبود شب و روز         در مصیبتشان جز نوحه‌گری کار دگر

رحم‌کن رحم برآن قوم که جویند جوین               از پس آنکه نخوردندی از ناز شکر

رحم‌کن رحم بر آنها که نیابند نمد                     از پس آنکه ز اطلسشان بودی بستر

رحم‌کن رحم بر آن قوم که رسوا گشتند             از پس آنکه به مستوری بودند سمر

گرد آفاق چو اسکندر بر گرد ازآنک                     تویی امروز جهان را بدل اسکندر

بقیه اش هیچی میرم جلوتر

بهره‌ای باید از عدل تو نیز ایران را                     گرچه ویران شد بیرون ز جهانش مشمر

هست ایران به مثل شوره تو ابری و نه ابر         هم برافشاند بر شوره چو بر باغ مطر ( مطر یعنی باران )

کشور ایران چون کشور توران چو تراست           از چه محرومست از رافت تو این کشور

نمی خوام تا آخر بخونم چون باز هست. این انوری ابیوردی در پانصد و بیست قمری تا پانصد و هشتاد و هفت قمری شاعر بود و ریاضیدان و منجم.

عجیب یک داستان در موردش هست عجیب این بازی روزگار که میگه که اینکه شکایت میکنه از حمله غزان بعدا ظاهرا بدون اینکه خودش بدونه پیش بینی میکنه حمله چنگیز یعنی تولد چنگیز را . ظاهرا یک روزی پیش بینی میکنه که طوفان خیلی سختی خواهد شد و تو اون روز هیچ بادی نمیاد مثل اینکه رشید وطواط یا یک نفر دیگه ای یک شعری با شوخی بهش گفته

گفت انوری که از اثر بادهای سخت                 ویران شود سراچه و کاخ سکندری

در روز حکم او نوزیده است هیچ باد               یا مرسل‌الریاح تو دانی و انوری ( مرسل الریاح یعنی ای فرستنده بادها )

خوب بعدها کشف کردند که اینروز روز تولد چنگیز بوده. ما نمی دونیم .

خوب من همچنان در اینجا جای گفتگو هر وقت خواستید هرجایی سوالی بود لطفا به من بگید.

من خیلی فوری یک پلات از شاهنامه میگم و بعد میرم سر اونچه که می خوام تحلیل کنم

تو بخش اول شاهنامه انسان با طبیعت می جنگد و دیوان و دیوزادگان که پیش از انسانند و گاهی نماد طبیعتند . اگر یادتون باشه هزاره ها بعدش دوره آمیزش نیکی و بدی . دوره جم بعدش. آمیزش انسان و دیو در دوره جم اتفاق می افتد. توی متون دینی زرتشتی هم این هست که در دوره جم این آمیزش اتفاق می افتد بین انسان و دیو نتیجه اش تو بعدی . دیو شاهی ضحاک ، ضحاک جم در و عملا پدر کش چون هم مرداس پدرش را می کشد هم جم را میدرد. بعدش پهلوان شاهی فریدون که ضحاک را می اندازد . تقسیم سرزمین . از اینجا به بعد جنگ انسان با دیوان نیست جنگ انسانها با خودشون . برادران یکدیگر را می درند . سلم و تور ایرج را می کشند . از اینجا آغاز جنگ برادران و برادرزاده هاست ، و تمام تاریخ جنگ خویشان ، ایران و توران . شاهنامه به خوبی خویشی اقوام را نشان می دهد . سهراب پسر رستم ، سیاوش داماد افراسیاب ، ایرج برادر سلم و تور، مرداس پدر ضحاک ، ضحاک تازی خواهرزاده جم ، شغاد برادر رستم . تمام این دوره جنگ خویشان ، جنگ انسانها با هم و جنگ خویشان .

بخش دو عملا بیگانه سالاری اسکندر. این تنها بخش شاهنامه است تنها بخش هخامنشی که توی شاهنامه است. ما نمی دونیم که چقدر می دونسته برای این که می دونیم تاریخی که توی شاهنامه است یعنی تاریخ افسانه شاهنامه تاریخ شمال شرقی ایران . پادشاهان شمال شرقی ایران بهشون گفته می شد کی ، که جمعش میشه کیان و کیانیان . پادشاهان جنوب ایران یعنی انشان ، فارس و جاهای دیگه با اسم خشایتی که ازش بعدا کلمه شاه در مییاد خشایتین اونا و ازش کلمه شاه از اون میاد بیرون ، خونده میشدن . اینا در 2جا، ما می دونیم در یک جای سومی یعنی در ماد یک بخش دیگری از ایرانیان در ماد حکومت داشتند در اون موقع . به هر حال این پادشاهی این بخش . ولی جنگ اسکندر و داراش که تقریبا با هخامنشی منطبق ، تنها بخش هخامنشی که این توی شاهنامه است . چه جوری برای اینکه احتمالا کوروش در یک دوره ای شمال شرقی ایرانم از آن خودش کرد و از اینجا این دو تا تاریخ بهم پیوند می خوره . نتیجه دوره اسکندر ملوک الطوایفی و اغاز پراکندگی . با علم امروز حتما تحلیلهای دیگه ای هست . برای اینکه یادمون باشه تمام علمی که ما داریم فردوسی داشته در اون زمان الان خیلی چیزای دیگه ای کشف شده که اون روزا در دسترس اون نبود . امروز تحلیلهای تاریخی دیگه سکه شناسی، باستان شناسی غیره کمک کردن تا چیزای دیگه ای بدونیم اسطوده هایی رو ما می دونیم که اون موقع اون نمی دونسته . با علم او اون ملوک الطوایفی آغاز بهم پاشیدگی . بلافاصله بعدش غیبت اشکانیان. شاهنامه راجع به اشکانیان چیزی نمیدونه .میگه ز اشکانیان میگه جز نام چیزی نشنیده ام . این احتمالا به دلیل تصحیحی است که ساسانیان توی تاریخ کردن . فقط چیزا بحث علمی نمی خوام واردش بشم. دوره ساسانیان درست عین دوره اشکانیان جنگ همسایه هاست . جنگهای طولانی ایران و روم، جنگ ماست با همسایه ها و فرسودن ما ، دعواهای درون ، نارضایتی دهقانان، گم شدن اعتقادات و باورهاست. مزدکی کشی ، مائده کشی و گم شدن باورها . در حالیکه در اون دوره تازیان یکی می شوند ، در ایران پراکندگی به اوجش میرسه. پراکندگی شکست ایران رو می سازه. یادمون باشه که در شاهنامه پس از خسرو پرویز هفت پادشاه کوتاه مدتند که دو تاشونم زن هستند در واقع توی تاریخ واقعی عده از این هم بیشتر. ظاهرا یک چیزی در حدود تا بیست و سه تا پادشاه در مدت خیلی کوتاهی هی عوض میشن بعضیاشون ده پانزده روزه اند و نشون میده تزلزل قدرت و گسستگی و پراکندگی رو. شکست نتیجه تباهی پذیری قدرت ، نفهمیدن زمان ، خودبینی و خودپروری، از طرفیست و مردم ناتوان از دست تعرض و ستم دیدگی که ناراضی ان .
خوب من دارم اونچه رو که میگم هر جا که این کاغذ رو میزارم شما فرصت این رو دارید که اگر بخواید سوالی من جواب بدم.

شاهنامه تا قبل از شعوب یعنی مبارزه شعوبی، مبارزه اجتماعی شعوبی تا قبل از شاهنامه یک رنگ داره و بعد از شاهنامه یک رنگ دیگه. ما می دونیم که نهضتهای مسلح شکست می خورند . جنگ فرهنگی آغاز میشه. شاهنامه بخشی از یک مبارزه اجتماعی. و در واقع دو طرف کسانی که دوستش دارند و کسانی که دشمنش اند هر دو کمک میکنند که مسخش کنند. پیداست که کسانی در حفظ شاهنامه و با نیت خیر کوشیدند شاهنامه را به عقل دینی زمان نزدیک کنند به این ترتیب به مناسبت چیز بیتهایی وارد شاهنامه کردند کاتبان بیتهای مناسب اخلاق زمان افزوده اند یکی از خنده دارترینش عقد رستم و تهمینه است . نمی دونم اگر خونده باشین این صحنه رو متوجه هستید که اصلا اسطوره اخلاق نیست . و اونجا وقتی که رستم و تهمینه که در اوج همه عواطف انسانی و بشری بی قید و شرط هستند یهو اینقدر صبر می کنند تا اینکه اون به پدرش بگه اجازه بگیره اون عاقد خبر بکنه و واقعا یک کمی خنده آوره شاید بیشتر از یک کمی . دفاع غلط و تبدیل کردن شاعر به آخوند ، با افزودن ملحقات از زور علاقه به شاهنامه و گاهی برای کوشش برای شریک شدن در اون بعضی ملحقات به شاهنامه افزودند که بعضیشم در مقایسه با بقیه منابعی که در دست داریم درسته یعنی احتمالا در اختیار فردوسی نبوده ولی در اختیاریک کس دیگه ای که بوده دلش نیومده اون تیکه رو اضافه نکنه . از این جمله یکیش که الان یادم مییاد . افزودن توطئه دو تا برادر فریدون برای کشتن فریدون . می دونین که اینا سه تا برادرن که دارند میرن که برن با ضحاک بجنگند . تو یک صحنه که توی ملحقات شاهنامه است اون دو تا برادر، شب که اون خوابیده میره بالای کوه و یک سنگی رو قل میده که بیاد بالا (بعد) بکشتش . فریدون به نیروی ایزدی میگیره و بلند میشه با پاش سنگ رو نگه میداره . با تمام داستانهای مادر بزرگا می خونه و با اونچه که توی فرهنگ هند وایرانی باستان هم هست می خونه . فریدون اسم اصلیش یعنی اسم سانسکریتش تریتونا ست تریتونه یعنی سومین و هیچ کس نتونسته توضیح بده این سومین چیه . بعضی وقتها آدم فکر می کنه سومین یعنی مادر پدر و فرزند که سومی و بعضی وقتها حالا اشاره میشه به این که فلک سوم که حالا من نمی خوام وارد اونا بشم ولی توی داستانهای ما به هر حال به صورت سومین برادر میاد که معمولا برادر خوب و مظلوم ست

بعضی از این ملحقات درسته بعضیاشم کاملا برای مصلحت روزگار و وارد کردن عقل و مصلحت زمان توش. یکی از اینا که جداگانه در حال مسخ فردوسی و شاهنامه ست گفتم اون دفعه پشیمانی فردوسی و سرودن یوسف و زلیخاست و تبدیل کردن کامل شاعر به اخوند . راه دیگش جعل اساطیر مذهبی در قبال شاهنامه ست و ستایش دشمنان و ویران کننده های ایران مثل اسکندر و اون رو در اوج گذاشتن. اغلب دشمنان شاهنامه اسکندر رو بزرگ می کنند و اسکندرنامه ها وجود داره که می تونید بخونید.

دوم اینها به هر حال کسانی بودند که می خواستند حفظش کنند ، دوم عصر ماست این عجیبتر برای اینکه اون همه در عصر کهن بود و ما الان در عصر نقد مدرنیم و عجیب برامون برای من شخصا تعصبهای فزاینده شرقی در عصر ما و که در سایه اش در سایه عقل مدرن ما باید می تونستیم شاهنامه را تحلیل کنیم ولی به جاش ما همچنان در حال تعصب پروری هستیم و داریم اون کارایی رو می کنیم که نمیزاره حتی به درکش نزدیک شیم، درک مشکلی هم نداره اون دفعه براتون گفتم تند میگذرم، ملی گرایان که شاهنامه براشون افتخار محض و محض افتخار بدون هیچ تحلیلی ، ملاگرایان نه ملی گرایان که میگن فردوسی حکیم مسلمان ، ما تا مسلمان نبودیم اصلا کسی نبودیم شاهنامه آخرش خوش است که شکست ایران هست، چپ گرایان و باز برای من عجیب که فکر می کنند شاهنامه داستان شاهان است ، مناسب منافع طبقاتی فردوسی و در خدمت اشراف در حالیکه خیلی ساده هست شاهنامه یعنی تاریخ و تاریخ با نام شاهان دوره بندی میشه و به این دلیل که شاهنامه اصلا یعنی تاریخ ، در همه جای جهان همینطور و هیچ ملتی به این دلیل تاریخ و گذشته خودش رو دور نریخت . ما بهتر بود اون رو نگاه می کردیم ، تحلیل می کردیم و ازش می آموختیم .

منافع طبقاتی رو توضیح دادم دو مرتبه نمی خوام راجع بهش صحبت کنم . من فکر می کنم شاید فردوسی یک کسی مثل نیما یوشیج و ما می دونیم که نیما یوشیج در تمام ده بیست سال آخر زندگیش با حقوق خانمش، عالیه، زندگی می کرد. یعنی یک دهقان شمالی که با حقوق بخور و نمیر اداری و بعدا با حقوق زنش زندگی می کرد .

بر اینا اضافه کنم جهانی شدگان ، کسانی که به هویت جهانی چسبیده اند میگن که این حرفها وقت کشی هست ، بدون اون بهتر وارد کاسبی جهانی و دهکده جهانی میشیم که البته منظور جذب و حل شدن است و تصمیم شخصی هر کسی است و می تونه هر کسی بکنه این کار رو . و یک دسته دیگه پهلوی ستیزان ، که اینها فکر می کنند شاهنامه تبلیغات رزیم منفور پهلوی و نام ایران رو رضا شاه جعل کرده نام ایران پرژیاست . من اونوقتم گفتم حتما انوری ابیوردی و امثالش که اون نه قرن قبل از رژیم پهلوی می زیست جیره خوار اونا نبوده وقتی فردوسی رو خداوند میخونه و نام ایران همچنان که دیدیم هشت بار در قصیده اش مییاد . اقوام ایرانی که بعضی میگن که شاهنامه مال ماست اصلا و اقوام تندرو نژادی که فکر می کنند شاهنامه نژادپرست و ضد ماست . اون رو نخوندیم و ایران هم وجود نداره ، ایران رو یهودیان جعل کردند . این دیگه جدید این رو من تا چند سال پیش همون قدر باید خندید بهش من تا چند سال پیش این رو نمی دونستم که ایران اصلا وجود خارجی نداشته و یهودیان جعلش کردند و البته همینها مولوی رو هم میگن شاعر عرب و دیوان عطار رو که در قونیه است نوشتن تفسیر قرآن عربی .

بخش آخرش یک مقدمه میخواد، بخش آخرش راجع به غلط خوندن شاهنامه است . دور از جهان ادبی سنتی و درخشان ما که اغلب تک گویی شاعر، شاهنامه با صدها داستان در بهترین بخشهای خودش گفتگوی شخصیتهای داستان و تقابل آنهاست ، هر شخصیت حرف خودش رو می زنه مثل تاتر مثل نمایشنامه مثل شکسپیر مثل هر کسی ، هر کس حرف خودش را می زند ، احساس لحظه ای ویژه و در آن موقعیت ویژه و دهان آن شخصیت ویژه در خشم یا سوگ رجز یا دشنام یا ستایش یا لج یا وطن دوستی یا دشمن ستیزی ، شاهنامه گنج شخصیت سازی و گفتگو نویسی هست و توضیح صحنه و آیین و تقطیع و توصیف و هیچ یک حرف خود فردوسی نیست که جای دیگر و در موقعیت دیگر همان شخصیتش یا شخصیت دیگرش چیز دیگری گفته این تضاد نمایشی برای طورا کننده ای که بر چشمها شعر می گردانده گیج کننده است و بد فهمیده می شود ، مثلا

چو ایران مباشد تن من مباد             بدین بوم و بر زنده یک تن مباد

لحظه ای و مال یک پهلوان که به شور افتاده حرفی که امروزه بعضی از ما در اوج احساسات می زنیم که اگر ایران نباشد یا اگر هر چی هر چی فلانی نباشد یا اگر بچه ام نباشد نمی خوان هیچ چیز در جهان باشد . حرفیست که امروز همه ما می زنیم بسیار معمولی ، یا شعر

زن و اژدها هر دو در خاک به           زمین پاک از این هر دو ناپاک به

که رستم میگه اینو وقتی که بهش خبر میرسه سیاوش رو کشتن توی توران و از خشم سودابه رو می کشه در حالیکه صد جای دیگه شاهنامه پر از ستایش زنان .

بعضی این شعرای نمایشی رو حرف خود فردوسی گرفتن بدون جستجوی بیشتری که اگر می کردن عکش ثابت می شد و گرچه واقعا هم بعضی وقتها عمدا غلط خوندن فقط برای اینکه در یک جایی یک مبارزه ای رو بتونن یک قدم جلو ببرن اگر اون مبارزه بوده مثل اینکه راجع به گردآفرید ، وقتی از بالای دژ به سهراب میگه

بخندید و او را به افسوس گفت         که ترکان ز ایران نیابند جفت

 

 

[1] *** کلیه پی نوشتها بر اساس کتاب شاهنامه چاپ مسکو، کتاب شاهنامه چاپ ایران زمین ، و کتاب شاهنامه نسخه جمع آوری شده توسط آقای پژمان حسینی و با نگاهی به سایت گنجور میباشد
حواصل فشاند هوا هر زمان                             چه سازد همی زین بلند آسمان

 

[2] الا ای برآورده چرخ بلند                     چه داری به پیری مرا مستمند

[3] چو بودم جوان در برم داشتی               به پیری چرا خوار بگذاشتی

[4] مرا کاچ هرگز نپروردیی                         چو پرورده بودی نیازردییی

[5] پراگنده در دست هر موبدی                 ازو بهره ای نزد هر بخردی

[6] ز هر کشوری موبدی سالخورد                 بیاورد کاین نامه را یاد کرد

[7] که گیتی به آغاز چون داشتند                   که ایدون به ما خوار بگذاشتند

[8] نبشته من این نامه ی پهلوی                       به پیش تو آرم مگر نغنوی

[9] بدین نامه چون دست بردم فراز                   یکی پهلوان بود گردنفراز