هنر ممنوع معاصر ایران در موزه برایتون انگلیس

18 دیدگاه


در موزه کوچک شهر ساحلی برایتون در انگلیس بخشی به کشور ایران اختصاص داده شده است. این بار اما نه به تاریخ کهن ایرانی بلکه به هنر معاصر ایرانی . یکی از تابلوهایی که در این بخش توسط یکی از دوستان برای من فرستاده شده هیچ گاه در ایران اجازه نمایش نداشته است. این تابلو اثر نادر داودی است که از میان یک سری تابلوی دیگر انتخاب شده است.

در این تابلو چهرهٔ زنی دیده می‌شود که توسط حروفی قدیمی که به صورت سرو ته نوشته شده است احاطه می‌شود. خود خالق اثر در توصیف این تابلو می‌گوید: «بر اساس سنت اسلامی تنها بخشی از بدن زنان که قابل نمایش است صورت آن‌ها است. در این تابلو بر روی صورت زن تمرکز شده در حالی که باقی بدن توسط حروفی قدیمی و رنگ و رو رفته که یادآور سنت و دین است پوشانیده می‌شود.

این تابلو که در سال ۲۰۱۱ خلق شده است توسط سارا که مدل این عکس است اینطور توصیف می‌شود:» نوشته‌ها سر و ته هستند و با اینکه تابلو قدیمی و رنگ و رو رفته است اما تصویر زن جدید و تازه است. این نشان دهندهٔ تضاد بین زمان و جهت [بین زن و سنت] است. به نظرم معنای آشکاری را دارد، زنان که توسط کلمه‌ها پوشانده شده بودند هم اکنون از دل داستان‌ها بیرون می‌آیند. مثل این می‌ماند که لغات از روی صورتش محو می‌شود و ما می‌توانیم او را ببینیم.

.

چند هزار سالی می‌شود که زن بودن برای خود داستانی دارد. چه از آن جمله داستانهای که در هزار و یک شب می‌توان خواند و چه از آن جمله داستانهایی که تحت عنوان حمایت دین از زن تاریخ را می‌سازد و چه داستانهای اسطوره‌ای… اما در واقع نفس این موضوع که گروه‌هایی با جهت حرکتی کاملا مختلف احساس وظیفه می‌کنند که زن را نجات دهند نشان می‌دهد که یک جای کار می‌لنگد. چه از فمینیست‌هایی که فکر می‌کنند طرفدار زن هستند و چه مذهبیونی که اتفاقا آن‌ها هم فکر می‌کنند طرفدار زن هستند. در واقع هر دو یک اشتباه فاحش می‌کنند. هر دو زن را در زمرهٔ نژادی دیگر قرار می‌دهند که می‌بایستی طرز رفتار با او در چارچوب قوانین (چه آزادی خواهانه و چه محدود کننده) تعریف شود نه به عنوان یک انسان. این موضوع بی‌شباهت به وضعیت نژادپرستی نیست. مادامی که در ذهن‌های ما رنگ‌های سیاه و سفید پوست زمینهٔ پیش قضاوت است و مثلا برای احقاق حقوق سیاهان یک روز را به عنوان «روز ملی سیاه پوستان» در نظر می‌گیرند، نیست. چرا که اگر این موضوع عادی بود می‌بایست روز ملی سفید پوستان هم داشته باشیم پس این هم گرچه در ظاهر حالتی حمایتی دارد اما در باطن‌‌ همان مرزبندی هاست.

البته که برای خاموش کردن آتش، نیاز به آب داریم و در برابر تندروی‌های آن دسته شاید نیاز به تند روی‌های این دسته هم باشد. اما به هر حال روزی خواهد رسید (که شاید چندان دور نباشد) که زن با همین چشمان گیرا از ورای کلمات، قوانین و سنت‌ها بیرون آمده و به چشمان من نگاه می‌کند و این بار این نگاه برای من نه یادآور نگاهی متفاوت، بلکه یادآور نگاه خودم در آینه خواهد بود، و برای او نه نگاهی منفعلانه یا طلبکارانه بلکه نگاهی به مانند نگاه یک انسان باشد.

.

Advertisements

پرومتئوس، عیسی و جگر…!

13 دیدگاه


خبر ساخت کبد توسط سلول های بنیادی توسط ژاپنی ها که چند وقت پیش هم برای دانشمندان و هم برای بیماران خاص شادی بخش بود سوژه یکی از مقالات مجله اکونومیست شد. در این مقاله با اشاره به اسطوره » پرومتئوس » ، این خبر را در راستای برآورده شدن یکی از آرزوهای دیرین بشری قلمداد کرد. این مقاله ایده ای شد برای نوشتن این یادداشت.

در میان خدایان مغرور و پر قدرت کوه های المپ که به انسان ها اهمیتی نمی دادند و خودشان در قدرتی جاودانه بی حساب فرمانروایی می کردند، خدایان کمی هم بودند که سعی می کردند به طریقی تغییری در وضعیت بدهند. پرومتئوس از جمله ی این خدایان بود که به خرد شهرت داشت و همواره سعی می کرد رنج های انسان را کاهش بدهد. بنابراین آتش را از بارگاه خدایان دزدید و  به انسان هدیه کرد تا کمی بر بدبختی های او نور بتابد:

<<زئوس بسیار خشمگین شد و در آن رنجش و آزردگی خاطر از پرومته و انسان ها، آتش را از آنان دریغ کرد تا مجازاتشان باشد.

پرومتئوس بار دیگر به نفع نوع بشر وارد عمل شد؛ او به کوه المپوس رفت و چند اخگر آتشین از «چرخ خورشید» ربود و درزون یک رازیانه ی غول پیکر (گیاهی با ساقه ی مغزدار که گاه همچون یک جور آتش زنه مورد استفاده قرار میگرفت) به زمین آورد در این هنگام دیگر خشم و غضب زئوس، حد و مرزی نمی شناخت. او پرومته را دستگی و به ستونی از سنگ در کوه هاس قفقاز زنجیر کرد؛ عقابی غول آسا که فرزند اخدینا وتایفون بود، هر روز به طور مداوم جگر پرومته را پاره پاره می کرد اما از آنجا که پرومتئوس در گروه جاودانگان یا بیمرگان بود، هر بار دوباره جگرش ترمیم می شد.

مجازات سخت تر و شدید تری برای انسان ها تعیین شد؛ مجازاتی که ترمیم ناپذیر و جبران نشدنی بود.
زئوس نقشه ای کشید تا میرندگان را به مجازات برساند. از این رو از هفائستوس و آتنا تا موجودی خیره کننده و زیبا بیافرینند. نتیجه ی این همکاری هفاستوس و آتنا پیدایش زن بود. او را پاندورا نامیدند.

پاندورا زیبا و مهربان بود اما در قلب او گستاخی و حیله گری را نیز کار گذاشته بودند. پس از انجام این کار زئوس او را به اپیمتئوس (برادر پرومته) نشان داد و پرسید آیا دلش می خواهد با او ازدواج کند. حال قبل از آنکه زئوس این پیشنهاد «ظاهراً» سادقانه را مطرح کند، پرومتئوس به برادرش هشدار داده بود که زئوس بسیار مکار است و به هیچ وجه نباید از او هدیه ای بپذیرد.

اما اپیمتئوس شدیداً تحت تاثیر پاندورا قرار گرفت و خواست به سرعت با او ازدواج کند. به این ترتیب، پاندورا به زمین آمد. پیش از آن انسان ها( به طور دقیق تر مرد ها چون هنوز زنی آفریده نشده بود) زندگی سعادت مندانه و بی دغدغه ای بدور از هرگونه نگرانی و بیماری، طی می کردند. خدایی نیکوکار و دوراندیش همه ی بلایا و بیماری ها را درون کوزه ای جمع کرده و درش را بسته بود.

به محض اینکه پاندورا وارد زمین شد، شروع کرد به سرک کشیدن و فضولی و طولی نکشید که با کوزه برخورد.

حس کنجکاوی اش تحریک شد و نتوانست در برابر وسوسه ی باز کردن آن مقاومت کند.

به محض باز کردن آن همه ی بیماری ها و مشکلات از آن بیرون آمدند. در میان آن همه بدی، تنها یک چیز وجود داشت که باعث میشد انسان ها به زندگی ادامه دهند : «»امید»». تنها امید در میان انسان ها باقی ماند و سهم غم انگیز آنها شد.پاداش مسخره و ریشخند امیزی برای رنج ها و بدبختی هایشان.>> نقل از ویکی فارسی

Painting-Prometheus-By-artist-Theodoor-Rombouts-1597-1637-Wikimedia

به جز این مجازات دیگری هم برای شخص پرومته در نظر گرفت. او را به کوه قاف برد، به زنجیر کشید و قرار بر این شد که هر روز عقابی بیاید و جگر او را در حالی که زنده است بخورد. سپس جگر او دوباره ساخته شود و دوباره روز از نو و روزی از نو. این همان وجه تشابه این اسطوره با تلاش محققان ژاپنی است.

اسطوره ی پرومته همواره دارای ویژگی های خاصی در میان سایر اسطورهای بشری بوده است. تا حدی می توان گفت که از زمان خود جلوتر بوده است.. اون نه تنها نماد انسان هایی هستند که تلاش می کنند با وجود با آگاهی داشتن از نتایج کارهای روشنگرانه خود دچار رنج و عذاب توسط صاحبان قدرت خواهند شد، بلکه از طرفی دیگر به نوعی در مقابل بخشش خدای گونه اسطوره عیسی مسیح قرار می گیرد. در اسطوره ی عیسی می بینیم که خدا که مظهر قدرت و کمال است، در نهایت برای تسکین رنج و البته شنیدن صدای بشریت فرزند خود را به عنوان نماینده ای به زمین بفرستد  تا بتواند با مردمان زندگی کند و رنج آنها را به جان بخرد. در واقع مسیح بشریت را از رنج دنیای دیگر نجات می دهد و بار گناهان آنها را سبک میکند. پاداشی است که از سوی خدا در جهت تسکین دادن مردمان و نه در جهت دادن قدرت یا اختیارات بیشتر .

در صورتی که پرومتئوس از رنجی ابدی (در مقابل رنجی یکباره) بهره می برد و با در نظر گرفتن نقش امید همواره باید تلاش کرد تا بر شیاطین دیگر همچون قحطی و بیماری غلبه کرد. ضمن اینکه او به بشر قدرتی جدید و شگرف داد، آتش…

اسطوره های عیسی و پرومتئوس از منظری دیگر هم با هم در تقابل است.پرومته توسط عقابی که از طرف خدایان آمده است همواره تحت شکنجه است و پس از آن نقش انسان های میرا به سرعت کمرنگ می شود و فقط در حد ستایشگر او باقی می مانند. در واقع توانایی کمک کردن به او را هم ندارند.  در آن سو، هر چند عیسی نماینده ای است برای آشتی دوباره بین خدا و مردم، قدرت و ملت، اما از استقبال خوبی توسط انسان های میرا برخوردار نمی شود. در این میان نیزه ای که در جریان به صلیب کشیدن او، به پهلویش فرو میکنند یاد آورد نوک عقاب است که بر پهلوی پرومته زده می شود. اما این بار این شکنجه نه از طرف خدایان بلکه از جانب انسان ها است. گویا انسان ها  راضی به وعده های پس از مرگ نیستند و خواهان اختیاراتی واقعی در همین دنیا می باشند.

Mattia-Preti_Christ زخم پهلوی عیسی مسیح

در این میان با در نظر گرفتن سلسله زمانی، باید خوشبین بود که نقش ضد زن اسطوره ها رد گذر زمان تضعیف شده است.  زن که در اسطوره پرومته نقشی فوق العاده منفی بازی می کند، حالا در اسطوره عیسی نقشی مادرانه و حمایتگر دارد و بیش از پیش به انسان ها نزدیک شده است. هر چند که هنوز هم در گروه خدایان است.

 

هیتلر در نقش ضحاک! استالین، روزولت و چرچیل در نقش فریدون در هنر مینیاتور ایران

6 دیدگاه


 

  در جریان گشت و گذار اینترنتی به طور اتفاقی به مطلب جالبی رسیدم که یقین دارم شما هم آن را دوست خواهید داشت. بنابراین فقط به نقل آن می پردازم بدون هیچ کم و کاست و تفسیری. در تصاویر مینیاتور زیر که از این وبلاگ پیدا کرده ام، بازیگران اصلی جنگ جهانی دوم به جای بازیگران شاهنامه ترسیم شده اند. به این صورت که نیروهای متفقین یعنی آمریکا، انگلیس و شوری سابق در نقش خوبان و هیتلر، موسولینی و امپراتور ژاپن در نقش بدها ترسیم شده اند. این تصاویر که تحت عنوان «پروپاگاندا» آورده شده است بسیار جالب است.

 موسولینی، روزولت و چرچیل در

فکر میکنم کاملا مشخص است که شخصیت های تابلوی بالا چه کسانی هستند .

هیتلر

در بالا هیتلر در نقش ضحاک و مارهایی که بر دوش او روییده اند موسولینی و نخست وزیر ژاپن می باشند. گوبلز در نقش شیطان میمون نما و افسری که سجده کرده است یکی از افسران ژاپنی است.

 صحنه ی به قتل رسیدن مزدک که در شاهنامه تصویر شده است در اینجا برای به قتل رساندن سوسیالیست ها و دموکرات ها

کاوه ی آهنگر در نقش دادخواهی و انتقام گرفتن از هیتلر!

به بند کشیدن هیتلر در البرز!

کابوس دیدن هیتلر از برای استالین، چرچیل و روزولت که به خونخواهی ظهور خواهند کرد

Poemas del río Wang: Book of kings.

تابلویی برای حس کردن هنر…

7 دیدگاه


یک لحظه، یک عکس از یک زمان شناور…

دخترکانی خسته اما پرانرژی، ظریف اما قوی، آماده رفتن اما مشتاق در فضایی که استادی پیر اما سرزنده با اثری که جمع سنت و مدرنیته است و ترکیبی از تکنیک های قدیم و جدید…

…تابلویی برا حس کردن هنر

«کلاس رقص» اثر ادگار دگا نقاش فرانسوی بدون شک یکی از آن سری نقاشی هایی است که مفهوم زندگی،  زمان و حس را با ظرافت تمام به تصویر کشیده است.

Artist: Edgar Degas Start Date: 1871 Completion Date:1874 Style: Impressionism Genre: genre painting Technique: oil Material: canvas Dimensions: 85 x 75 cm Gallery: Musée d'Orsay, Paris, France

کلاس رقص باله رو به اتمام است. شاگردان خسته و مشتاق اند. حرکات کششی انجام میدهند و لباس، روبان و موی خود را درست می کنند. با دقت به استاد سرسخت با تجربه ی خود گوش می دهند که در اینجا تصویری از Jules Perrot استاد سرشناس رقص در آن دوره بوده است.

در واقع باله در آن دوران برای ادگار که از خانواده ای ثروتمند بود جذابیت خاصی داشته است. رقص باله با ظرافت برآمده از قدرت خود به روایت داستان می پردازد. برای اینکه یک بالرین ماهر باشید باید به پاها و بدن خود سختی و رنج طاقت فرسایی تحمیل کنید تا به ظرافت مورد نیاز روایتگری برسید.  باله برای من به شخصه نمادی از روایتگری بر مبنای صلح است به این معنا که یک بالرین برای بدست آوردن مهارت ناچار است ابتدا رنج و سختی را به شخص خود تحمیل کند تا بتواند بازیگر نقش داستانهای تاریخی یا عاشقانه باشد در غیر اینصورت هیچکس حاضر نیست نمایش یک بالرین زمخت را تماشا کند. در جریان این آموزش، انسان به ارزش انسان پی می برد نه به این خاطر که استادش به او «دیکته» می کند بلکه به این خاطر که انسان بودن را حس می کند.

جزئیات تابلو

 

در بالا گفتم که این نقاشی حس زیبای زندگی را منتقل می کند از آن جهت که دخترکان جوان سرشار از انرژی می بایست انرژی خود را به کمک  تجربه ی پیرمرد در مسیر صحیح قرار بدهند، یاد بگیرند و نقش آفرینی را بیاموزند و آن را بهتر از گذشتگان اجرا کنند و در نهایت خودشان آن را به نسلهای بعد منتقل کنند.  دقیقا همان اتفاقی که در دنیا اتفاق می افتد و یا » به طور ترسناکی» تلاش می کنیم که اتفاق بیافتد. تاریخ را می آموزیم( نقش های رقص) ، آن را بهتر اجرا می کنیم(البته تا چه حد؟ به هر حال انسان محدود است) و در نهایت آن را برای بازماندگان به جا می گذاریم تا ما را بهتر تکرار کنند…!

داستایوسکی در کتاب «خانه ی اموات» می گوید :بزرگترين موهبتي كه خداوند به انسان مي دهد ، عادت است . عادت به همه چيز ، هر چند تلخ و سخت و دردناك باشد ، مي تواني تحملش كني ، او درست مي گويد ، اما بدترين چيز همين عادت است ، عادت است كه احساس را از تو مي گيرد و به جاي آن فقط قدرت ادامه  ي زندگي مي دهد ، يك زندگي كج دار و مريز ، خاطراتت نابود مي شوند ، مثل اين است كه زخمي عميق ، بي صدا برقلبت ريشه مي دواند و تو،روزي ، متلاشي مي شوي .

جزئیات تابلو

بد نیست بدانیم که ادگار دگا بیشتر آثار خود را به رقص باله و اسب های زیبا اختصاص داده است. در هر دو جنب و جوش فراوان، عضلاتی قوی ولی ظریف و  تکراری صلح آمیز به چشم میخورد. شاید اگر او در دوره ما زندگی می کرد به عکاسی می پرداخت تا بتواند لخظه های ناب را برای ما شکار کند.

به قول سهراب :

زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم/ زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت/ زندگی، خاطره آمدن و رفتن ماست…

 

 

 

منابع:

http://www.wikipaintings.org/en/edgar-degas/the-dancing-class-1874

http://mentalfloss.com/article/17627/feel-art-again-dance-class

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: