نقدی بر » آتئیسم » ، اسطوره ی قرن بیست و یکم

60 دیدگاه


پیش گفتار:

             با گذار انسان از دوره ی سنت به مدرنیته، فرض بر این بود که دوران اسطوره ها در دنیای » منطقی » امروز به پایان رسیده باشد. این مفهوم هنگامی بیشتر نمود پیدا می کند که در نظر بگیریم که اسطوره ها فقط در جوامع و افرادی نمود پیدا می کند که هنوز به توسعه یافتگی( اعم از ذهنی یا مادی ) نرسیده اند. در این یادداشت قصد بر این است که  » آتئیسم» را از منظر اسطوره شناسی در جامعه ی ایرانیان داخل و خارج بررسی کنیم. هدف کلی تر این مقاله در رفتار » کلونی وار » و بدون تعقل جامعه » شبه روشنفکر » ایران است. گفتنی است در این نوشته از کتاب » گذار از جهان اسطوره به فلسفه » نوشته محمد زمیران ایده گرفته شده است.

جامعه ایرانی به سبب پیشینه ی خاص خود  بیشتر از بقیه جوامع در معرض ساخت اسطوره های جدید و البته واقعی است ( از اسطوره های غیر واقعی میتوان شخصیت های فیلم ها مثل بتمن را مثال زد). یکی از علت های داشتن این زمینه ،  «زبان آریایی » و نه  » نژاد آریایی » آنهاست که در آن زبان همه چیز به صورت تشبیه و استعاره و غیر مستقیم بیان می شده است. این موضوع در هنگام انتقال زبان از آریاییها به اروپاییها کمرنگ شده است اما محو نشده است.  کسانی که زبان فارسی  و انگلیسی را همانند زبان مادری خود می دانند ، آگاه به این نکته می باشند  که علی رغم غنای بیشتر لغات انگلیسی، زبان فارسی استعارات قوی تری دارد. هدف از بیان این مقدمه رسیدن به این نکته بودکه به دلیل ساختار زبانی ، ساختار ذهنی جامعه ایرانی به طور ناخواسته مفاهیم زبانی را حداقل از 3 طریق کاملا متفاوت دریافت می کند بدون اینکه متوجه آن باشد. این سه دروازه فهم طبق دسته بندی کاسیرر ( زبان اسطوره 1952. ص 44) به شرح زیر است:

1) فهم بیانی 2) فهم شهودی 3) فهم عقلی و معنوی —- به همین دلیل است که از  آتئیسم در ایران درکهای متفاوتی وجود دارد

اما مسئله ی ابتدایی این است که چرا من آتئیسم را به عنوان یک اسطوره به حساب می آورم. برای این موضوع لازم است به تعریف اسطوره برگردیم. ساده ترین تعریف از اسطوره را از زبان  کلودلوی فرانسوی (1908) می نویسم: » اسطوره حکایات یا آرمانهایی تخیلی هستند که سعی دارند در پرتو منطقی خاص تقابل های میان فرهنگ و طبیعت را حل کنند» و به عبارت دیگر طبق تعریف فروید » اسطوره ها تجلی رویاهای جمعی هستند که در فرهنگ پدیدار می شوند».

این رویاها ، آرمانها و حکایات که بسیار قدرتمند می باشند و بر ناخودآگاه جوامع سایه افکنده انددر گذشته با عناوین جذاب دیگری نمود پیدا می کرده اند. اسطوره های بی اساسی همچون » برتری نژاد آریایی » و یا » کامل و بی تقص بودن فلان مذهب » در جوامعی نمود پیدا می کردند که دچار مشکلات زیادی بودند. مردمان ایرانی که خسته از حضور و سلطه ی نیروی خارجی بودند بنا به هر دلیل دست به دامان اسطوره ها شدند کما اینکه هنوز هم این کار را با اسطوره ی » آتئیسم » انجام می دهند. اولین نشانه های یک » آتئیست ایرانی » قبول  » دین! » جدید( آنها ناخودآگاه آتئیسم را به عنوان دین پذیرفته اند نه یک تعریف) به عنوان قهرمان و نجات دهنده ی بشریت از چنگال قدرتمند مذهب است.  » نیرویی  » که ما را از چنگ  » قدرت سیاه » ذهنمان نجات می بخشد و این همان شباهتی است که اگر همین آتئیست های دو آتشه ی در 1400 سال پیش در عربستان حضور داشتند بدون شک در جایگاه بلال و عمار و ابوذر در مقابل  » مزخرفات بت پرستی » قد علم می کردند و شکنجه می شدند. این همان شباهت ترسناکی است که من را مجاب می کند آتئیسم را همانند کمونیستم در 50 سال قبل  اسطوره بنامم. همانند اسطوره » بهشت های گمشده و حوری های زیبا «در 1400 سال پیش و  » زندگی در صلح » در 2000- سال پیشکه آفتی به ارمغان آوردند که علی رغم پیشرفت های ظاهری اولیه باعث درجا زدن بشریت شده اند.

قسمت غم انگیز ماجرا این است که تفاوت چندانی بین » رفتار جمعی » طرفداران اسطوره های پیشین و اسطوره ی قرن 21 نیست.  اسطوره ای برای  » نجات بشریت » . اما از دست چه چیزی و چطور هنوز نامعلوم است.

استفتن تولمن (1922) به خوبی توضیح می دهد که چگونه » علم و قوانین فیزیکی» می تواند نا آگاهانه همانند اسطوره برای جامعه علمی عمل کند. آنچه در این یادداشت بار معنایی منفی به اسطوره می دهد مفهوم و کارکرد آن در جایگاه خود نیست ، بلکه هر گاه یک حقیقت به اسطوره تبدیل می شود خاصیت خود را از دست داده و منجر به دفع می شود. تولمن می گوید پس از آنکه در قرن نوزدهم  » الهیات طبیعی » جایگزین سازمان های مذهبی برای پاسخگویی به انسان ها شد ، به دنبال آن در قرن 20 ام علم جدید جای مرجعیت را به طور کامل گرفت و مردم سعی کردند جواب خود را از زبان دانشمندان بشنوند. اینطور شد که متخصصان علم به خود اجازه دادند همانند روحانیون در  » همه حوزه های هستی » به اظهار نظر بپردازند.

از ویژگی های دیگر قشر » آتیست ایرانی! » این است که آنها از یقین، قاطعیت و پارسامنشی افراد متدین سخت بیزارند ولی در رفتار آنها نوعی تناقض به چشم می خورد.آنها از حماقت ، بی عدالتی ، نیرنگ و فریب بیزارند و همه توان خویش را در راه ترقی و روشنگری به کار می برند ( چه کاراکتر آشنایی، همانند ایدئولوژی های مسلمانان، یهودیان و مسیحیان و …). از آدمهای سبک مغز و کوته فکر متنفرند  ولی مدعی اند که همه چیز نسبی است و هیچکس به طور قطع نمی داند چه چیز درست است و چه چیز نادرست. آنها در همایش های مطبوعاتی و تحقیقاتی شرکت می کنند واین مراسم همان اهمیت نمادینی را دارد که یک فرد متدین از شرکت در مراسم مذهبی مذهبی درک می کند( گذر از اسطوره به فلسفه. ص 25-26)

خلاصه کلام اینکه همواره طرفداران یه ظاهر روشنفکر ایده ها می باشند که یک ایده را خطرناک می کنند و نه ایده های جدید…!

Advertisements

تحلیلی بر سری «ولارد» پیکاسو به مناسبت اولین نمایش آن در لندن

12 دیدگاه


در هفته جاری سری جدیدی ازآثار پیکاسو  منتشر شده است که به عقیده بسیاری از منتقدان جزو مهمترین آثار پیکاسو است به این دلیل که نه تنها ظاهرکننده ی  » تاریکترین» و » عمیقترین» زوایای ذهن پیکاسو است، بلکه اگر این هنرمند تنها همین سری نقاشی ها را در کارنامه هنری خود داشت کافی بود تا نبوغ خود را به جهان ثابت کند.

در این یادداشت قصد دارم با کمک مقایسه مهمترین تابلوی او به نام  » گرنیکا» که قبلا با هم بررسی کرده بودیم علت اهمیت این سری را با هم بفهمیم. ضمن اینکه هنرمندان معاصر بیان کننده روح جامعه معاصر نیز می باشند. به طور خلاصه ابتدا به بررسی نمادها و اساطیر می پردازیم، سپس به نشانه های آن و مقایسه آن با آثار دیگر هنرمندان پرداخته و در نهایت سعی می کنیم مفهوم اینهمه اسطوره بازی! را بفهمیم.

ابتدا تابلوی زیر را با هم نگاه می کنیم. در این تابلو  سه دختر  باکره بر روی برجی ایستاده اند و در مقابل آنها یک  » هارپی » قرار دارد.. در بالای سر آنها یک پرچم سیاه و آسمان آشفته دیده می شود.

سری ولارد اثر پیکاسو

چهار دختری که در این تصویر می بینید برگرفته از نقاشی Rosseti می باشد که تصویر آن را در زیر می آورم.

چهار دختری که در اینجا دو نفر از آنان در حال نواختن موسیقی و دو نفر در حال رقص می باشند و کاملا مشخص است که این کارها را از سر بیکاری و آرامش بخشیدن به خود انجام میدهند. گویی منتظر  شاهزاده سفید بر اسبی می باشند که بیاید و آنها را از رخوت زندگی تکراری و غم انگیزشان نجات دهد و زندگی هیجان انگیز جدید به آنها نشان دهد. آن چهار دختر در نقاشی پیکاسو حالا آن شاهزاده را یافته اند اما آنچه می بینند با آنچه انتظار داشته اند بسیار متفاوت است. آنها ترسیده اند و همزمان مشتاق هم هستند. در آن سوی داستان » هارپی» داستان ما با سر گاو نر وحشی و سینه های زنانه و بال و پر عقاب نقشی  » مغشوش » دارد. گویی دچار تضاد شخصیتی شده است. این موضوع را هنگامی راحتتر می فهمیم که به تعریف کارکرد این اسطوره در یونان باستان دقت می کنیم. در این سایت نوشته شده است که عقاب باکره ای است با صورت زنانه که در مقابل هر گونه تحریک شهوانی مقاومت می کند. حالا این عقاب دچار  تغییری اساسی شده است و صورت زنانه آن تبدیل به نمادی مردانه (گاو نر ) شده است. چرا نمادی که باید نماد باکرگی و حمایت از دختران باکره باشد حالا با عملکردی کاملا معکوس به سراغ دخترکان معصوم بیاید؟

از طرف دیگر گاو نر وحشی ما را به یاد » گاوباز » هم می اندازد. چیزی که بسیار مورد علاقه پیکاسو بود و بارها از کلاه گاوبازی در آثار خود استفاده کرده است. این تابلو بی ارتباط با تابلوی دیگری از پیکاسو که در پایین می بینیم نیست.

اما در واقع تابلوی بالا از روی تابلوی رامبرانت کشیده شده است که اصل آن را در پایین با هم میبینیم.

اثر رامبرانت

آنچه در نگاه اول به نظر می رسد آن است که یک شوخی ساده بین دو هنرمند بزرگ است ولی در واقع مفهومی بسیار اساسی تر از این تابلو فهمیده می شود. تابلوی بالا مربوط به نشان دادن عیسی به مردمان قبل از انجام به صلب کشیدن او بوده است. در اینجا مردمان جمع شده اند تا حکم محکومیت عیسی را تایید کنند تا باز هم  مذهب به طریقی دیگر در طول تاریخ راه خود را بیابد. مطلب مفصل است و در این مقاله کوتاه مجال آن نیست که همه را بازگو کنیم. رشته بحث قبلی را میگیریم.

پیکاسو در نقاشی اول خود ابتدا  » گاو نر وحشی » را در مقابل معصومیت زنان از  «راه حیله » قرار می دهد. یعنی جاییکه «هارپی» باید از دخترکان حمایت کند ناگهان مانند اسب تروایی می شود که کاربردی دیگر می یابد.  گاو نر نیز به ما » گاو باز » را یاد آوری می کند که ممکن است گاو را شکست بدهد و یا شکست بخورد. این گاو باز با همان کلاه معروف خودش در نقاشی دوم در کنار عیسی تجلی می یابد. فضای تابلو با آنچه در واقعیت اتفاق افتاده کمی متفاوت است. فضا در جهت احترام و تاج گذاری به  » شاه جدید » است. گاو باز مرد که شاید نشان دهنده خود پیکاسو باشد  «حمایت  کننده » در پشت عیسی ایستاده است. و زنانی را می بینیم که بدن برهنه و کلاه گاوبازی دارند.  یکی از زنان گاوباز بر روی اسبی سوار است. اسب و گاو نر هر دو مشخصا نمادهای مردانه هستند اما آیا اینجا هم به معنی معنی به کار رفته اند یا همانند دیگر تابلوی پیکاسو به نام گرنیکا به معنی دیگری به کار رفته اند؟ ابهت مراسم تاجگذاری با ترکی که در قلب تابلو خورده است  کاهش یافته، از طرف دیگر زن گاو باز دست راستی با حالتی پیروزمندانه توسط دست مردی بالابرده شده است. زنی که توانسته است با غلبه بر سرکشی  «مرد یا خشونت؟ » آن را مهار کند. اما همانطور که می بینید این زن هنوز از کادر واقعیت بیرون است. ولی حداقل پتانسیل اینکه گاوباز پیروز باشد را دارد.  در تابلویی که زنان و کودکان نقش محوری را دارند و مردان با احترام به تابلو می نگرند و دغلبازان دین از دور به آن چشم دوخته اند به سادگی میتوانیم مفاهیم شهوت و تسلط را به مفاهیم مخالفت با جنگ تغییر دهیم. این بزرگترین هنر پیکاسو است که توانایی استعاره سازی دارد.  از نظر او برابری زنان و مردان به مفهوم مقابله با جنگ و خشونت است. اسب و گاو به صورت نمادهای ضد جنگ تبدیل شده اند و زنان در اینجا نشان  دهنده ارتباط واضح بین نقش آنها و نجات بشریت از آن خشونتی است که امروزه در مقیاس  » گاوبازی » می بینیم. خشونتی که نه برای نیاز بلکه برای لدت بردن است.  در واقع زنانی باید باشند تا برای عشق بجنگند … نه همانند فمینستهای امروزی به دنبال برابری سازی آنهم از نوع جداسازی باشند.

 

منبع : http://www.guardian.co.uk/artanddesign/jonathanjonesblog/2012/apr/25/vollard-suite-mind-picasso-british-museum?intcmp=239

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: