زنده باد زندگی ، اما امیدوارم که بازگشتی در کار نباشد

6 دیدگاه


 

مدتها بود که کارهای فریدا را می دیدم و به نظرم نقاشی های زیبایی نبودند. اما همین نقاشی های نا زیبا چیزی درون خود داشتند که باعث می شد دقایقی چند به تابلوها خیره بشوم بدون اینکه چیزی بفهمم. در نهایت تصمیم گرفتم اینبار درباره او تحقیق کنم تا ببینم چه بود و چه شد.

در سال 1953 فریداکالو، زمانی که نمایشگاه شخصی خودش را اجرا کرد یک منتقد محلی نوشت : " غیرممکن است که بشود کار و زندگی او را این شخص غیرعادی را از هم جدا کرد. نقاشی های او همان زندگینامه اش می باشند."

این روزها همه ی دنیا کارهای فریدا را می شناسند و رنگ های شفاف و درخشان نقاشی هایش با نمادهای شخصی آنها یادآور فرهنگ مکزیک منحصربفرد است. آنها منعکس کننده دو احساس زندگی او هستند : یکی دردهای فیزیکی او که از دردهای مزمنش ناشی می شد و دلیل آن تصادف شدیدی بود که در دوران جوانی تجربه کرده بود و دیگری رنج احساسی او که از رابطه احساسی ناپایدارش با شوهرش ناشی می شد. " دیه گو ریورا "

هر وقت در جریان وبگردی های اینترنتی به تابلوهای فریدا می رسم می بینم که معمولا او از یک چهره مشخص در نقاشی های خود استفاده می کند. زنی نه چندان زیبا با نگاهی مرموز و خیره. این صورت همیشگی در واقع خود فریددا کالو است :

<>

همین تصادف باعث شد که فریدا به نقاشی روی بیاورد و یکی از معروفترین نقاشان معاصر جهان بشود. او 140 نقاشی ترسیم کرد که بیش از 50 عدد از آنها فقط تصاویر خودش بود و در اغلب نقاشی هایش از نمادپردازی جهت بیان درد ها و زجرهای خود استفاده کرد.

<>

هنگامی که درسال 1929 با  شوهرش که او هم نقش و شاعر بود ازدواج کرد در واقع وارد یک زندگی ناپایدار و البته عشقی سوزان و شهوانی شد و این موضوع در بعضی از نقاشیهایش مشخص است.  نقاشی معروف او به نام  " دو فریدا " یک نمونه کلاسیک است که نشان می دهد که او چطور احساساتش را از طریق دیه گو روی بوم بیان می کند.

این نقاشی دو " خود-پرتره " متفاوت از فریدا است که پس از طلاق بین او و شوهرش ترسیم شد. فریدایی که در سمت راست است، همان فریدایی است که دیه گو عاشقش بود و فریدایی که در سمت دیگر است همان فریدای رد شده از سوی همان مرد است.

آنها دوباره با هم ازدواج کردند و بازهم همان زندگی بی ثبات قبلی را شروع کردند. در سال آخر زندگی اش، فریدا بسیار بیمار بود. آخرین تابلوی فریدا نامش ننننننننن    بود که به معنی  " زنده باد زندگی " است.

او چند روز قبل از مرگش در دفتر خاطراتش نوشت :

<>مدتها بود که کارهای فریدا را می دیدم و به نظرم نقاشی های زیبایی نبودند. اما همین نقاشی های نا زیبا چیزی درون خود داشتند که باعث می شد دقایقی چند به تابلوها خیره بشوم بدون اینکه چیزی بفهمم. در نهایت تصمیم گرفتم اینبار درباره او تحقیق کنم تا ببینم چه بود و چه شد.

در سال 1953 فریداکالو، زمانی که نمایشگاه شخصی خودش را اجرا کرد یک منتقد محلی نوشت : " غیرممکن است که بشود کار و زندگی او را این شخص غیرعادی را از هم جدا کرد. نقاشی های او همان زندگینامه اش می باشند."

این روزها همه ی دنیا کارهای فریدا را می شناسند و رنگ های شفاف و درخشان نقاشی هایش با نمادهای شخصی آنها یادآور فرهنگ مکزیک منحصربفرد است. آنها منعکس کننده دو احساس زندگی او هستند : یکی دردهای فیزیکی او که از دردهای مضمنش ناشی می شد و دلیل آن تصادف شدیدی بود که در دوران جوانی تجربه کرده بود و دیگری رنج احساسی او که از رابطه احساسی ناپایدارش با شوهرش ناشی می شد. " دیه گو ریورا "

هر وقت در جریان وبگردی های اینترنتی به تابلوهای فریدا می رسم می بینم که معمولا او از یک چهره مشخص در نقاشی های خود استفاده می کند. زنی نه چندان زیبا با نگاهی مرموز و خیره. این صورت همیشگی در واقع خود فریددا کالو است :

<>

همین تصادف باعث شد که فریدا به نقاشی روی بیاورد و یکی از معروفترین نقاشان معاصر جهان بشود. او 140 نقاشی ترسیم کرد که بیش از 50 عدد از آنها فقط تصاویر خودش بود و در اغلب نقاشی هایش از نمادپردازی جهت بیان درد ها و زجرهای خود استفاده کرد.

<>

هنگامی که درسال 1929 با  شوهرش که او هم نقش و شاعر بود ازدواج کرد در واقع وارد یک زندگی ناپایدار و البته عشقی سوزان شد و شهوانی شد و این موضوع در بعضی از نقاشیهایش مشخص است.  نقاشی  معروف او به نام  " دو فریدا " یک نمونه کلاسیک است که نشان می دهد که او چطور احساساتش را از طریق دیه گو روی بوم بیان می کند.

این نقاشی دو " خود-پرتره " متفاوت از فریدا است که پس از طلاق بین او و شوهرش ترسیم شد. فریدایی که در سمت راست است، همان فریدایی است که دیه گو عاشقش بود و فریدایی که در سمت دیگر است همان فریدای رد شده از سوی همان مرد است.

در ویکی پدیا می خوانیم :

 

ترکیب‌بندی این اثر یکی از شاهکارهای جنبش فراواقع‌گرایی در قرن بیستم است. در سمت راست تصویر، فریدای مکزیکی را در لباس بومی مردم مکزیک می‌بینید و در سمت چپ، فریدایی اروپایی شده با لباسی یکدست سفید (که احتمالاً لباس عروسی است). دو زن روی یک نیمکت سبزرنگ نشسته‌اند در حالی که دست در دست یکدیگر داده‌اند. تحقیقات جدید نشان داده‌است که آناتومی قلبها بعد از ترسیم دو زن به اثر اضافه شده‌است که قلب فریدای اروپایی در سمت چپ، از سوراخی که در لباسش بر روی سینه قرار دارد، دیده می‌شود.

فضای گرفته کار، ابرهایی سیاه با رگه‌های نور و نگاه‌های آرام دو چهره در کنار تصاویر گرافیکی پزشکی، همه و همه نشان از کشمکشها و تضادهای درونی نقاش دارد، تضادی که با بریدن رگ باورها و عقاید گذشته توسط فریدای اروپایی به خوبی تکمیل شده‌است.

آنها دوباره با هم ازدواج کردند و بازهم همان زندگی بی ثبات قبلی را شروع کردند. در سال آخر زندگی اش، فریدا بسیار بیمار بود. آخرین تابلوی فریدا نامشViva la vida    بود که به معنی  " زنده باد زندگی " است.

او چند روز قبل از مرگش در دفتر خاطراتش نوشت :

<>

البته اگر حوصله کرده اید و تا به اینجا خوانده اید و اگر از خوانندگان قدیمی اینجا هستید، حتما می دانید آنچه در بالا گفته شده فقط ارزش یک مقدمه را دارد. در واقع سوالهای زیادی به ذهن هجوم می آورد که این سوالها متن زندگی ما را می سازد. یک زن موفق در عرصه زندگی و تحصیل ، پزشک و هنرمند و ثروتمند، که فعالیت های سیاسی و هنری موفقی دارد و البته تصادف وحشتناکی را هم تجربه کرده، چرا باید مهمترین پیام تابلوهایش  " درد  " و " رنج " باشد؟ آیا زندگی جز آن چیزی که ما در ذهن خودمان می سازیم نیست؟  در کتابی خواندم که نوشته بود که جوانی 20 ساله و ثروتمند جهت انجام کارهای مربوط به انتقال وراثت از کشور فرانسه به کشور خودش بر میگردد. در این گیرو دار بنا به دلایلی به زندان می افتد. همبند او می گوید که این جوان لباسهایش را در می آورد و در آن فضایی که همه افسرده و ناراحت بودند شروع می کرد به افتاب گرفتن! از او پرسیدم چرا اینچنین می کنی؟ گفت می خواهم وقتی برگشتم به پاریس به دوستانم بگویم که به سواحل نیس رفته بودم نه به زندان !

 

 

Advertisements

آزار زنانه و قلب مردانه

9 دیدگاه


جواب رند تبریزی به سیمین بهبهانی و ابراهیم صهبا…برگرفته از سایت ادبیات ایران.مرور
 

 

شعر « آزار » اثر سيمين بهبهاني:
 

 

يا رب مرا ياري بده ، تا سخت آزارش کنم
 

هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم
 

از بوسه هاي آتشين ، وز خنده هاي دلنشين
 

صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم
 

در پيش چشمش ساغري ، گيرم ز دست دلبري
 

از رشک آزارش دهم ، وز غصه بيمارش کنم
 

بندي به پايش افکنم ، گويم خداوندش منم
 

چون بنده در سوداي زر ، کالاي بازارش کنم
 

گويد ميفزا قهر خود ، گويم بخواهم مهر خود
 

گويد که کمتر کن جفا ، گويم که بسيارش کنم
 

هر شامگه در خانه اي ، چابکتر از پروانه اي
 

رقصم بر بيگانه اي ، وز خويش بيزارش کنم
 

چون بينم آن شيداي من ، فارغ شد از احوال من
 

منزل کنم در کوي او ، باشد که ديدارش کنم
 

 

 

——————————————————————————–
 

 

جواب ابراهيم صهبا به سيمين بهبهاني :
 

 

 

 

يارت شوم ، يارت شوم ، هر چند آزارم کني
 

نازت کشم ، نازت کشم ، گر در جهان خوارم کني
 

بر من پسندي گر منم ، دل را نسازم غرق غم
 

باشد شفا بخش دلم ، کز عشق بيمارم کني
 

گر رانيم از کوي خود ، ور باز خواني سوي خود
 

با قهر و مهرت خوشدلم کز عشق بيمارم کني
 

من طاير پر بسته ام ، در کنج غم بنشسته ام
 

من گر قفس بشکسته ام ، تا خود گرفتارم کني
 

من عاشق دلداده ام ، بهر بلا آماده ام
 

يار من دلداده شو ، تا با بلا يارم کني
 

ما را چو کردي امتحان ، ناچار گردي مهربان
 

رحم آخر اي آرام جان ، بر اين دل زارم کني
 

گر حال دشنامم دهي ، روز دگر جانم دهي
 

کامم دهي ، کامم دهي ، الطاف بسيارم کني
 

 

 

 

——————————————————————————–
 

 

جواب سيمين بهبهاني به ابراهيم صهبا :
 

 

 

 

گفتي شفا بخشم تو را ، وز عشق بيمارت کنم
 

يعني به خود دشمن شوم ، با خويشتن يارت کنم؟
 

گفتي که دلدارت شوم ، شمع شب تارت شوم
 

خوابي مبارک ديده اي ، ترسم که بيدارت کنم
 

 

 

 

——————————————————————————–
 

 

جواب ابراهيم صهبا به سيمين بهبهاني:
 

 

 

 

ديگر اگر عريان شوي ، چون شاخه اي لرزان شوي
 

در اشکها غلتان شوي ، ديگر نمي خواهم تو را
 

گر باز هم يارم شوي ، شمع شب تارم شوي
 

شادان ز ديدارم شوي ، ديگر نمي خواهم تو را
 

گر محرم رازم شوي ، بشکسته چون سازم شوي
 

تنها گل نازم شوي ، ديگر نمي خواهم تو را
 

گر باز گردي از خطا ، دنبالم آيي هر کجا
 

اي سنگدل ، اي بي وفا ، ديگر نمي خواهم تو را
 

 

 

 

——————————————————————————–
 

 

جواب رند تبريزي به سيمين بهبهاني و ابراهيم صهبا :
 

 

صهباي من زيباي من ، سيمين تو را دلدار نيست
 

وز شعر او غمگين مشو ، کو در جهان بيدار نيست
 

گر عاشق و دلداده اي ، فارغ شو از عشقي چنين
 

کان يار شهر آشوب تو ، در عالم هشيار نيست
 

صهباي من غمگين مشو ، عشق از سر خود وارهان
 

کاندر سراي بي کسان ، سيمين تو را غمخوار نيست
 

سيمين تو را گويم سخن ، کاتش به دلها مي زني
 

دل را شکستن راحت و زيبنده ي اشعار نيست
 

با عشوه گرداني سخن ، هم فتنه در عالم کني
 

بي پرده مي گويم تو را ، اين خود مگر آزار نيست؟
 

دشمن به جان خود شدي ، کز عشق او لرزان شدي
 

زيرا که عشقي اينچنين ، سوداي هر بازار نيست
 

صهبا بيا ميخانه ام ، گر راند از کوي وصال
 

چون رند تبريزي دلش ، بيگانه ي خمار نيست

 

 سیمین بهبهانی، مهدی اخوان ثالث، ابوالحسن نجفی، محمدعلی سپانلو و شهرزاد سپانلو؛ ایستاده: اسماعیل نوری اعلا؛  نعمت آزرم، حسن پستا،محمود مشرف آزاد تهرانی، ۱۳۵۹

اولین انقلاب جنسی: شهوت و آزادی در قرن 18 میلادی

20 دیدگاه


مقاله زیر ترکیب ترجمه ای آزاد از کتاب "منشا سکس" نوشته  Dabhoiwala و نظرات شخصی اینجانب می باشد

 همه ی ما ماخودآگاه به آزادی جنسی اعتقاد داریم. دوست داریم درباره آن صحبت کنیم و با دقت به اخباری که به هر تربیت به آن مربوط می باشد را با " جدیت " پیگیری میکنیم . مخصوصا که این اخبار مربوط به بازیگران و شخصیت های معروف باشد. مثل گلشیفته و علیا ماجده… با این حال هنوز خیلی از ماها در سراسر دنیا با وجود اینکه فکر میکنیم که در کشورهای دیگر نباید سانسور صورت بگیرد با این وجود زن را به عنوان یک " جنس دوم " می شناسیم و زنا دارای مجازات می باشد و فاحشه هنوز دشنام به حساب می آید

در سالهایی نه چندان دور… در قرن 17 میلادی در انگلستان ، آمریکای شمالی و بیشتر نقاط اروپا مجازات زنا اعدام بود. در دنیای غرب روابط جنسی خارج از ازدواج ممنوع محسوب می شد و کلیسا به عنوان یک نهادی که خود را مسئول می دانست انرژی و وقت عمده ی خود را صرف  " کشف " و البته مجازات این چنین جرم هایی می کرد. به طور کلی هسته اصلی کلیسا حول و حوش همین مطلب می چرخید ، اما چطور شد که جامعه ی ما ( غرب ) با چنین فرهنگ سختگیرانه ای این چنین  آزاد اندیش شده است؟

حدود 10 سال قبل وقتی که داشتم برای این موضوع به طور سرسری مطالعه می کردم فکر نمیکردم نتیجه اطلاعاتم اینچنین شود… در واقع اولین نشانه های چنین  تغییرات بزرگی ابتدا در کتاب های ادبی و فلسفی ما و همچنین  " هنر " خود را نشان داد. جین آستن ، استوارت میل و آدام اسمیت کسانی بودند که چنین انقلابی را ناخواسته پایه گذاری کردند. 

 

شاه آنگلوساکسونی انگلیس درست است که زنان را همان گله های گوسفند هدایت و البته تهدید می کرد ، اما قوانین شدیدی هم برای مردان متاهل وضع کرد و مردان زناکار و آنهایی که با خدمتکاران منزل خود زنا میکردند را در شهر می گرداند و اموال آنها را ضبط کرده و گوش و بینی آنها را می برید.، که البته همه این موارد در راستای دیدگاه کلیسا بودد. اما به هر حال در این زمینه فشار بر زنها بیشتر بود ، چرا که تصور بر این بود که آنها قدرت شهوانی بیشتری دارند و عامل گمراهی جوامع می باشند. اینطور شد که در قرون وسطی سوزاندن زنان به جرم فاحشگی و البته به دنبال آن جادوگری به صحنه ای عادی در میادین لندن وبرستول و دیگر شهرهای انگلیس تبدیل شد.

با وجود چنین گذشته ای ، می توان گفت اولین انقلاب جنسی از زمانی شروع شد که پیش فرض های موجود درباره زنان دچار تغییرات اساسی شد، فرضیاتی که زن را از نظر اخلاقی ، بدنی و ذهنی از مرد ضعیفتر فرض می کرد و او را در مقابل وسوسه ها لرزان می یافت همچنان که حوا را اینچنین دیده بود. که باعث می شود دیگران را هم به ورطه سقوط و گناه بیاندازد. متاسفانه در حوالی سالهای 1800 میلادی این موضوع باعث شد تا تفکری دیگر شکل بگیرد، تفکری که می گفت مردان به دنبال فریب زنان و زنان در هر رابطه ی جنسی مورد استفاده هستند. از آن طرف این موضوع توجیه کننده موضوع غیرت (حسادت) مردانه شد.

زنان برای شکستن حصارها برای شروع از نوشتن شروع کردند و این اتفاق در قرن 18 میلادی رخ داد. ساموئل جانسون نویسنده و شاعر مهم قرن 18 میلادی در انگلستان در سال 1750 میلادی نوشت که زنان  با شروع در نوشتن این فکر ضعیفتر بودن و شهوت پرست تر بودن را باطل کردند… شاید این اتفاقی بود که در قرن دهم میلادی در ایران و توسط رابعه دختر کعب به عنوان قدیمی ترین شاعر شناخته شده ی ایرانی زن رخ داده بود… به هر حال نمونه ی معاصر حضور پررنگ زنان در ادبیات دویست سال دیرتر و در اوائل قرن بیستم توسط پروین اعتصامی رخ داد.

همانطور که قبلا هم در این تارنما گفتیم "گویا" به عنوان کسی که سعی کرد تابوی ترسیم پیکره برهنه یزنان را ترسیم کند دچار مشکلات زیادی شد و در واقع او بنیان گذار  چنین سنت های مدرنی شد. آنچه در بالا نوشته شد در واقع تلاشی بود برای نشان دادن اینکه برای غلبه بر بزرگترین هجمه تاریح بشریت که چندین هزار سال طول کشیده است و آن چیزی نیست جز نابرابری بین انسان ها اعم از نابرابری در جنس زن و مرد و یا رنگ و نژاد هنر همیشه نقشی پیشرو ایفا کرده است. حتی در زمانی که جامعه ساز مخالف خود را برای پذیرفتن چنین تغییری اعلام میکند و حتی هنرمند را به صلابه می کشد ، هنرمندان با روحیه حساس خود آنچه در آینده نزدیک خواهد رسید را ترسیم می کنند و حتی در صف اول تابوشکنان قرار می گیرند هر چند که معمولا پس از دستیابی به حقوق که پس از خشونتها و یا اعتراضات وسیع محسوس در برهه های مختلف تاریخی صورت می گیرد دیگر نقش هنرمندان به فراموشی سپرده می شود. اما سوال اصلی این است که چرا با بالا رفتن سرعت انتقال اطلاعات در دنیای خاکی، سرعت پسرفت انسان ها هم بیشتر می شود… به عبارتی شکاف درک معنوی بین انسان های متحجر و انسان های ظاهرا روشنفکر و انسان های واقعا روشنفکر چه نتیجه ای را برای دنیای امروز رقم خواهد زد؟ 

 

 

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: