سرم را از کتاب بلند می کنم و صورت حساب قهوه ی تلخ را روی میز کافه ی  همیشگی می گذارم و روی سنگفرش تمیز خیابان به جهتی نامعلوم راه می افتم. صدای قدمهایم بر روی سنگفرش میان درختها اندیشه ام را یک بینهایت ، بگذشته و یک بینهایت به آینده میکشید. بر سر راه درخت چنار آشنا را می بینم که هنوز رازمان را افشا نکرده است. در میان هوای دل انگیز شهر ناخودآگاه خود را روبروی موزه " آشمولن " پیدا میکنم و طبق معمول بی هدف به درون تالارهای رایگان اما گرانبهای آن پا می گذارم.  از بس به اینجا آمده ام همه چیز تکراری شده است. پر از تکرارهای ربنس و میکل آنژ و رافائل و البته نقاشان دیگر.  پووف. حوصله شان را ندارم. بی هوا  به خانوم مسن راهنما که نزدیکم است می گویم :

– میتوانید یکی از تابلوهای اینجا را که فکر می کنید از همه زیباتر است برایم شرح دهید؟

البته از قبل می دانستم که حتما می رود سراغ آن تابلوی خانواده مقدس که لطف و ملاحتش حتی اکنون هم تکراری نبود. اما در کمال تعجب من سراغ تابلوی زیر رفت و آنقدر صحبت کرد که ناچار شدم بیشتر حرفهایش را فراموش کنم، چون توانایی به خاطر سپردنش را نداشتم.

– بهترین تابلو درباره شکار در شب است اثر Paolo_Uccello، همانطور که میبینید شکارچیان سوار بر اسب های خود و با لباس های قرمز رنگشان دچار تردید هستند که به دنبال سگهایشان به درون جنگل تیره و ترسناک بروند یا نه.

سپس در حالی که به مردان پیاده اشاره می کند ادامه می دهد: این خدمتکاران ثروتمندان فلورانسی هستند که راه را برای شکارچیان باز می کنند که مبادا شاخه های درخت آنها را آزار دهد.در این میان در نیم راست تابلو یکی از سوارکاران اسب را می خواهد نگه دارد تا به درون جنگل نرود. نقاش ایتالیایی دوره رنسانس از اولین کسانی بود که از پرسپکتیو  در تابلوی خود استفاده کرد و این یکی از دلایل اهمیت این اثر است.

خانوم بد اخلاق دماغ عقابی  یک شوخی بی نمک هم می کند:

– او وقتی شیوه پرسپکتیو را یاد گرفت و آن را توسعه داد آنقدر مجذوب آن شده بود که هنگامی که همسرش از او خواست به تخت بیاید او توجهی به همسرش نکرد و به کارش ادامه داد.

راستی این تابلو موسیقی دل انگیزی دارد که همین باعث منحصر به فرد شدن آن می شود. توقف ردیف اول سواره ها به همراه حرکت سگ های  به درون جنگل که مثل نت هایی می مانند که آهنگ را در یک توقف به لرزش در می آورند و البته اکوی صدا به مرور همانند یک مثلث در دور دست ناپدید می شود، محو می شود. این احساس به کمک رنگ آبی تیره ی رودخانه که در همان جهت و همانند یک شعاع نور دیده می شود تقویت می شود. جهت همه چیز انگار به همان نقطه ی کور ابدیت است… صدای موسیقی آن را می شنوید آقا؟ حس زیبای ابدی بودنش را درک می کنید؟

و چون نگاه من را دید متوجه شد که نه خیر امیدی نیست! با حرص بینی خود را بالا می کشد و ادامه می دهد:

– این ها به عذاب سرگردانی گرفتارند… اگر جهنم دانته را خوانده باشید متوجه منظورم می شوید 

البته او مطمئن بود که من از این چیزها سر در نمی آورم اما خوشبختانه این بار این حافظه قراضه به یاری ام شتافت:

–  بله مثل selva oscura درتابلوهای دیگر از همین نقاش

حالا نوبت من بود که به قیافه بهت زده او نگاه کنم و لبخند بزنم. حالا خانوم راهنما با حرص کمتری ادامه می دهد:

این پرسپکتیو خطی در واقع مفهومی فلسفی و عرفانی برای نقاش داشته است اما پیش از آن تنها یک کشف جدید برای او بوده است. تکنیک جدیدی که شاید بسیار خوشبینانه باشد بگوییم او در همان گیر و دار فهمیدن و درک کامل آن می خواسته آن را با فلسفه وحدت ترکیب کند، ولی به هر حال چه کسی می داند. من خودم شخصا فکر می کنم نقاش فقط به دنبال مفاهیم عرفانی بوده است. وگرنه اینهمه آدم سرگردان به دنبال شکاری که اصلا معلوم نیست کجاس و آن رودخانه ای که بیش از آنکه یادآور زندگی باشد ، یادآور سرعت گذر زندگی است چه مفهومی دارد؟ اصلا اگر از من می شنوید آقا این همان هرم مارکسیست ها است،  فقط جهتش برعکس است.

پ.ن: جدی نگیرید داستان را… فردا نیایید بگویید این شاه پایش را از مملکت خودش بیرون گذاشته است.