امروز جمعه چهارم آذرماه سال یک هزار و سیصد و نود خورشیدی برابر با بیست و پنج نوامبر سال دوهزار و یازده میلادی از سری داستانهای قرن معروف بیست و یکم است.

مدتها از زمانی که مادرمان حوا گستاخانه مرزها را شکست و سیب سرخ را به آدم زمخت و بی احساس و کسل کننده تقدیم کرد می گذرد. من به عنوان یک مرد می توانم وحشت آدم را وقتی که برای "اولین" بار بدن برهنه ی یک زن را می بیند درک کنم. ترس از ندانستن و تفاوتی که همراه با کنجکاوی و هوس همراه می شود و شرمی که از حضور خدای خود در همان نزدیکی دارد. لابد هنگامی که می فهمد تمنای تصاحب آن را دارد بیشتر وحشت می کند، بیشتر از ترس سرزنش همان خدا، حالا حوایی که ضعیف و ظریف بود و تنها از یک دنده ی بدن او ساخته شده بود این چنین قدرتمند می شود.

سالها می گذرد و فرزندان این آدم در زمین گسترده می شوند. هنوز بعد از چندهزار سال درک بدن زنان برای مردان دشوار است. آخر این چه موجودی  است که اینهمه خونریزی می کند ولی نمی میرد؟ او چه موجودی است که ابرها او را بارور می کنند و انسانهای دیگری می سازد؟ نکند شیاطین را بزاید؟ چه سری در این بدن مرموز است؟

دیری نگذشت که آدم با قدرت بدنی بیشتر و احساس ضعیفتر، قدرتی را که بی اختیار به حوای خود بخشیده بود و او را "جادوگر" ، "پیشگو" ،  و " دانای " قبیله خود می پنداشت را نادرست دانست. اما این بار به فکر برابری نبود بلکه به فکر  تصاحب قدرت بود.

مدتها گذشت تا بار دیگر حوایی در میانه ی تاریخ ظاهر شود که به دنبال برابری باشد.

حوایی به نام آفرودیت ( ونوس). آفرودیت خود را برهنه کرد  و  " نظم جهان را به هم ریخت" . او را الهه عشق و زیبایی نام نهادند البته! او جذابترین زن المپ بود و همه مردان خدایی عاشق او شدند و به دنبالش راه افتادند. او تبدیل به چشمه ی الهام  شعر و ادبیات و نقاشی و هنر شد! البته کسانی هم به او بی احترامی کردند که به نفرین آفرودیت دچار شدند: <> بدترین مصیبت عالم برای یک عاشق چیست جز این؟ در این میان آرتمیس و آتنا سعی کردند شبیه او باشند. خود را برهنه کردند تا مثل او شوند اما فقط به زن بودن خود توهین کردند. در نهایت آفرودیت را به فساد اخلاقی متهم کردند. تهمت تنها سلاح آنها بود. او روز به روز برای مردان ترسناک تر می شد و مردان بزرگ نامیرا نمی توانستند با وجود او با هم متحد شوند، چون هر کدام دل در گرو عشق او داشتند. او قدرت مردان را به سخره گرفته بود. در عین ضعف قدرتمند بود. بعدها آفرودیت به نفرین خودش دچار شد…

روزگار غریبی است نازنین…

مدتها گذشته است از زمانی که آرش کمانگیر " برهنه " شد و به ما گفت : ببینید این بدن برهنه ی مرا، سالم و تندرست هستم و هیچ بیماری ندارم، اما پس از پرتاب تیر جان خواهم داد زیرا که تمام وجود خود را برای پرتاب تیر خواهم داد.

تیر او پرتاب شد و البرز بلند بالا را فتح کرد. " خبرش در همه عالم پیچید" و به راستی که آرش داستان ما خیلی شجاع بود. شجاعت قبول مرگ ، قبول شکست احتمالی، شجاعت قهرمان بودن.

برهنگی همواره ترسناک بوده است چون همیشه نقطه آغاز بهم ریختن نظم موجود است. چون در اسطوه ی قبلی بشر به دنبال فهمیدن نبوده و فقط خواسته نظم بی نظم دنیای خود را حفظ کند…او محکوم به تکرار است. برهنگی لبه ی تیغ است. یک سو شرم و فساد و گستاخی و سوی دیگر مادرمان حوا و دعوت به برابری است.

من سر تعظیم فرود می آورم به شجاعت حوا، آرش و به شجاعت آنکه بی پروا و عاشق به درون جمعیت  " پا برهنه ها *" رفت! 

راستی فرامش کردم بگویم در خط اول… امروز روز جهانی مبارزه با خشونت علیه زنان بود… در همین روز شاهد عریان ترین خشونت علیه یک زن بودیم.

پ.ن: *اشاره به حمله به زن مصری