انوشه انصاری فضانورد ایرانی-آمریکایی میگوید :

اگر مردم می توانستند زمین را از این بالا ببینند، و ببینند جهان بدون هیچ مرز، تفاوت، نژاد و مذهبی چقدر زیباست آنگاه حتما چشم انداز دیگری داشتند و دنیای زیباتری داشتند

– با مطالعه اجمالی تاریخ متوجه می شویم که تمام انقلاب هایی که در طول تاریخ به نام  » آزادی » انجام شده است علی رغم پیروزی ظاهری و اولیه خود در نهایت به شکست منتهی شده است.. فهمیدن علت آن هم البته چندان دشوار نیست. هنگامی که توده ی مردم بر اثر فشار ظلم آنچنان بی تاب می شوند که ناخودآگاه همچون سیل خروشان پایه های قدرت خودکامگان را در هم می شکنند دیگر به زجری که خواهند کشید، عزیزی که از دست خواهند داد و رنجی که خواهند برد فکر نمی کنند. این البته ضرورت یک انقلاب آزادی خواه ( و نه ایدئولوگ) است زیرا مردم می دانند که چه نمی خواهند اما نمی  دانند که چه می خواهند.

دین و مذهب چه از نوع توحیدی و چه از نوع غیر توحیدی آن همواره باعث گروه بندی و تبعیض بوده است. گروه مومنان و کافران از ساده ترین دسته بندی مذهبیون است که در آن ناچارا فقط یکی از دو گروه می تواند صاحب آزادی باشد. این مهمترین تضاد » حکومت مذهبی » با  همان » آزادی » است که به خاطر آن از جان گذشتید. حتما همه ی شما در خیال تنهایی خود به این اندیشیده اید که چرا پدران ما نکردند آنچه باید در زمان خود می کردند و همه ی ما در دادگاه ذهن خودمان آنها را محکوم کرده ایم که چرا به ما حق انتخاب ، حق تصمیم گیری و حق آزادی ندادند. حقی که شما با یک حکومت مذهبی از فرزندان خود دریغ خواهید کرد و دست کمی از پدران محکوم خود نخواهید داشت. چیزی نمی کارید تا آنها بتوانند درو کنند.

در یک روز خوب  یک  ایرانی/ لیبیایی از خواب پرید. بدنش از فلس ماهی پوشیده شده بودو یک دم آورده بود و شبیه یک هیولای عظیم شده بود . آنطرف تر کسی یک پوزه در آورد و یک دم ، پسرانش او را نشناختند و با هیجان فریاد کشیدند << یک گوساله، هی، بیایید او را بخوریم>> و وقتی خواست خود را معرفی کند فقط توانست صدای خرخر یک خوک را در بیاورد. چاره ای جز فرار نداشت. ان هم به شکل یورتمه و با ناشیگری تمام روی چهار پای کلفت! جمعیت انسان ها رو به کاهش بود و همه از خود می پرسیدند:

– چه شده است؟ این چه بدبختی است که نصیب ما شده است؟

ترس و تاریکی آنها را بیچاره کرد و به سوی پیر دانا و جهاندیده رفتند. او با خشم بسیار آنها را سرزنش کردو آنچه را کرده بودند و قربانی های فراوانی که از آغاز کوچیدن (بخوانید انقلاب ) انجام داده بودند به یادشان آورد. آنها چگونه به خود اجازه داده بودند که به خورشید پشت کنند چرا با شیوه زندگی خود عشق و محبت را از فرزندان خود دریغ کردند؟

البته او پیر بی خاصیت و کچلی بیش نبود، او را همچون درندگان دریدند و تا پایان تاریخ در تاریکی و خوشی و ترس زیستند … جای در نزدیکی آنها البته، فرزندانشان دوباره کوچ کردند.

پی نوشت : این وبلاگ به سایت فوسکا انتقال یافته است.

پ.ن 2 : داستان پایانی برداشتی آزادی از کتاب قصه گوی باگاس یوسا است.