عشق لرزه

17 دیدگاه


پیش نوشت 1: بالاخره حساب كاربري من هم راه افتاد. با سپاس از جناب فوسكا براي فعال كردن حساب كاربري اين پست رو تقديمتون مي كنم. اميدوارم مفيد باشه…

پیش نوشت 2: از دوستان عزیز برای دیر به دیر به روز كردن مطالب این بخش پوزش می خواهم. به علت پاره ای از مشغله های شخصی و کاری مجال سرزدن روزانه به سايت برای من مقدور نیست ولی سعی می کنم تا حد امکان به سايت سر بزنم و حداقل بخش مربوط به خودم رو سرپا نگه دارم. دلیل دیگر این است که به دلیل تمایل شخصی دوست دارم کتابی رو که قصد معرفی اون رو دارم دوباره و حتي چندباره مطالعه کنم تا مطلب نوشته شده به نوعی "داغ" باشه تا هم تسلط بر نوشته ممکن باشه و هم اين كه "شتابزدگی" توی سطور دیده نشه.

پیش نوشت 3: کتاب معرفی شده در این پست، یک نمایشنامه با حجم کم و موضوعی جالبه. علت انتخاب این نمایشنامه این بوده که هم دربردارنده موضوع مهم "عشق و روابط اخلاقی" هست و از اون مهم تر اینه که به علت حجم کمی که داره خواندنش شايد بیشتر از 2 یا 3 ساعت از وقت خواننده رو نگیره که با توجه به این که همه ما به نوعی از نداشتن وقت برای کتاب خواندن رنج می بریم (عجيبه كه فقط براي كتاب خوندن وقت نداريم) یا حجم زیاد یک کتاب ممکنه ما رو از خوندن اون پشیمون کنه، برای این دفعه انتخابش کردم.

 

 نمایشنامه "عشق لرزه" با عنوان اصلی    Le Tectonique Des Sentiments با ترجمه كلمه به كلمه لرزه احساسات در  سال 2008 توسط اریک امانوئل اشمیت نوشته شده و شهلا حائری برگردان این نمایش نامه رو توسط نشر قطره به چاپ رسونده. اریک امانوئل اشمیت متولد 1960 در شهر لیون فرانسه است و نمایشنامه هاش تا کنون در بیش از پنجاه کشور جهان به اجرا درآمده اند.

از آثار اشمیت که به فارسی برگردانده شده می توان به "خرده جنایت های زن و شوهری" ، "نوای اسرار آمیز" ، "مهمانسرای دو دنیا" و "یک روز قشنگ بارانی" اشاره کرد که همه توسط شهلا حائری و نشر قطره به چاپ رسیده اند و نمایشنامه "عشق لرزه" تازه ترین اثری از اوست که به فارسی ترجمه شده است. البته كارهاي ديگري از اشميت توسط مترجم ها و انتشاراتي غير از نشر قطره هم چاپ شده كه در پيوند ويكيپديا ميتونيد پيداشون كنيد.

و اما شرحي بر داستان:بستري كه قصه در اون شكل ميگيره  روابط احساسي زن و مردي عاشق هست كه روزمرگي عشق بر عواطفشون حاكم ميشه و روابط به تيرگي گراييده ميشه. غرور و تكبري كه در هر دو مي بينيم در كنار "عدم گذشت" زلزله اي وحشتناك از احساسات زنانه رو به وجود مياره و باعث ميشه تا پايان قصه به نحو اصفناكي رقم بخوره. به سادگي مي بينيم كه وقتي عشق جاي خودش رو به كينه و در نهايت نفرت ميده، احساسي رو در فرد به وجود مياره كه براي گرفتن انتقام از همه چيزش بگذره حتي خودش! و اما شخصيت ها كه از اين قرارند:

"ریشارد" جوانی ثروتمند، روشن فکر و عاشق پیشه است که دل در گرو عشق "دیان" دارد.

"دیان" وکیل و مبارز و مدافع حقوق زنان و معشوقه "ریشارد"، خواهان هرچه بيشتر عشق ريشارد است

"خانم پومره" مادر "دیان"، زني دنيا ديده و آشنا با عشق و علاقه

"الینا" و "ردیکا" زنان خیابانی

در ابتدا همه چیز خوب است دیان و ریشارد عاشق صمیمانه یکدیگر را دوست دارند. دیان چندین بار خواستگاری ریشارد را رد می کند اما همچنان انتظار دارد ریشارد به او عشق بورزد. در عشق ریشارد نسبت به خود شک می کند و تصمیم میگیرد ریشارد را مورد امتحان قرار دهد. امتحانی سخت که نتیجه ای غم انگیز در پی دارد. اتفاقاتی پیش می آید که "نفرت" از ریشارد جایگزسن عشق به او می شود. بر خلاف عشق که با تردید همراه است نفرت بسیار حس استواری است که می تواند انتقامی دردناک را رقم بزند. آیا این نفرت و انتقام برای ریشارد سخت تر است یا خود دیان؟ آیا این دیان نبود که با "غرور" خود باعث سردی ریشارد شده و در نهایت حس تنفر را در دیان به وجود می آورد؟ وقتی دیان نمي‌تواند بخش‌ درستي از احساساتش را در رفتار خصوصي‌اش به کار بگيرد، زلزله‌اي را به وجود مي‌آورد که ناشي از عشق است؛ اما منجر به تنفر مي‌شود. ديان براي گرفتن انتقام از ريشارد او را با زني خياباني به نام الينا آشنا كند و سعي مي كند  ريشارد را شيفته وي سازد ولي هويت واقعي الينا را مخفي نگه ميدارد.الینا حضور عاشق شعر و ادبيات است و به دنبال عشق حقيقي و درست مي‌گردد اما فقر و بيچارگي مسير رسيدن به هدف را برايش دشوار کرده است. رديكا دوست الينا نقش مادر او را بر عهده مي گيردو سعي مي كند نگذارد علاقه و احساسات الينا و ريشارد به هم نقشه را از مسير تعيين شده بيرون ببرد…..

در پايان اشاره اي مي كنم به نقدي از اين نمايشنامه در سايت "تبيان":

"عشق لرزه" در ميان آثار به نمايش درآمده از متن‌هاي امانوئل اشميت بيشتر به درون انسان و نيازها، احساسات و عواطف او نزديک مي‌شود. هر چند نمايش به هيچ وجه قصد ندارد ‌وارد حوزه روانشناسي شود و بيشتر به واسطه نزديکي‌اش به اخلاقيات به بعد اخلاقي درون انسان نزديک مي‌شود؛ اما در عين حال نظم و تناسب احساسات دروني انسان را مورد تاکيد قرار مي‌دهد و زلزله احساسات را به عنوان محور تغييرات دروني و بر هم خوردن تناسب احساس‌هاي دروني قهرمان داستانش مطرح مي‌سازد.

خواندن اين كتاب رو به همه دوستان پيشنهاد مي كنم (قيمت چاپ سوم  نشر قطره 2500 تومان)

Eve, Aphrodite, Arash… I and Ethics Nudity

4 دیدگاه


 

 

Today, Friday, 4th of Azar 1390, and 25th of November 2011, we have another story from famous stories of 21th centaury.

It has been a while since the time when our impudent mother Ave, transgressed the borders and did bequeath the tempting red apple to tedious, crude Adam. I, as a man, can understand the fear of Adam, facing a naked female for the ‘first ’time. The fear of misunderstanding and incongruity, accompanied with curiosity, lust and prudency from the God who was somewhere close. Maybe his fear was exacerbated knowing Eve’s hanker to possess him or imminence of God’s blame. Eve, the feeble and subtle Eve, was created from his rib, but now seems to be powerful.

It has been ages from that time and the descendents of Adam has spread all over the world. Even after thousands of years, female’s body remains enigmatic to men. What for a creature it is, that bleeds so much but does not demise? Clouds impregnate her and she makes other humans? Might she bear an evil? What secret lies in this body?

It did not take too long for man, who had stronger body but weaker emotions, to repudiate his unintentionally given supremacy to Eve, which had made women to be “Witch” ,”clairvoyant” and the “medicine man’‘ of his tribe. This time he was not thinking of equality, actually he wanted to take over the power.

Long time after that, in the middle of history, an Eve appeared to pursue equality. An Eve called Aphrodite (Venus).

 

 

 

 

 

Aphrodite denude herself and “disturbed world’s rhythm” She was entitled, goddess of love and beauty, also she was the most attractive woman in Olympia and all Gods fell in love with her and did follow her, she changed into the inspiration origin for poem, literature, painting and art. Ones, who disrespected her, were execrated though. “Loving the one that does not care about you” can be any thing worse than this for a lover? Meanwhile Artemis and Aetna tried to simulate her, they did denude themselves like her, but they debased only their woman being. Ultimately they accused Aphrodite of corruption. Vilification was their last weapon, day by day she became more frightening in the eyes of men and great immortal men were not able to unify by her presence, as all of them were in love with her. She had ridiculed men’s power. She was powerful while being feeble .later Aphrodite herself was also execrated.

My dear, life is strange isn’t it……

 

It has been a long time since Arash* the Archer denuded himself and told us ;look opun my naked body, my healthy, vigorous body with no illness, but I will die after shooting this arrow, as I will use up all my energy to shoot .

He shot the arrow and conquered Damavand summit, the news disseminated around the world, indeed, he was very brave .Brave to welcome death, to accept probable failure, courageous enough to be a hero.

Nudity has been always frightening as it was always the initiation for perturbation of orders.

Just the same as the latter myth in which man was not looking for understanding and only wished to conserve his ordered chaotic world, humans are doomed to repetition. Nudity is like edges of a blade whose one side is prudency, corruption and impudency and the other side is our mother Eve, inviting us to equality.

I as a persian man greatly appreciate the courage of Eve, Arash the archer and those who recklessly and passionately joined the group of’ Revolutionary”

in the first line, I forgot to mention that…..Today is the day of “Elimination of Violence against Women”

 This very day we witnessed most bare cruelty against a woman.

 

P.S: it refers to the assault to the Egyptian woman.

 

 

*Arash; Arash the Archer (Persianآرش کمانگیر) is a heroic archer-figure of Iranian/Persian oral tradition and folklore.

The basic story of the bowman runs as follows: In a war between the Iranians and the non-Iranians (in post-Sassanid tradition frequently identified with the Turanians) over the "royal glory" (khwarrah), the General Afrasiab has surrounded the forces of the righteous Manuchehr, and the two sides agree to make peace. Both reach an agreement that whatever land falls within the range of a bow-shot shall be returned to the Manuchehr and the Iranians, and the rest should then fall to Afraisab and the Aniranians. An angel (in al-Biruni it is 'Esfandaramad', i.e. the Amesha Spenta AmeretatMPSpendarmad) instructs Manuchehr to construct a special bow and arrow, and Arash is asked to be the archer. Arash then fires the specially-prepared arrow at dawn, which then traveled a great distance (see below) before finally landing and so marking the future border between the Iranians and the Aniranians.

Translated By: Homa

 

حوا، آفرودیت، آرش… من ماندم و برهنگی اخلاق

حوا، آفرودیت، آرش… من ماندم و برهنگی اخلاق

16 دیدگاه


امروز جمعه چهارم آذرماه سال یک هزار و سیصد و نود خورشیدی برابر با بیست و پنج نوامبر سال دوهزار و یازده میلادی از سری داستانهای قرن معروف بیست و یکم است.

مدتها از زمانی که مادرمان حوا گستاخانه مرزها را شکست و سیب سرخ را به آدم زمخت و بی احساس و کسل کننده تقدیم کرد می گذرد. من به عنوان یک مرد می توانم وحشت آدم را وقتی که برای "اولین" بار بدن برهنه ی یک زن را می بیند درک کنم. ترس از ندانستن و تفاوتی که همراه با کنجکاوی و هوس همراه می شود و شرمی که از حضور خدای خود در همان نزدیکی دارد. لابد هنگامی که می فهمد تمنای تصاحب آن را دارد بیشتر وحشت می کند، بیشتر از ترس سرزنش همان خدا، حالا حوایی که ضعیف و ظریف بود و تنها از یک دنده ی بدن او ساخته شده بود این چنین قدرتمند می شود.

سالها می گذرد و فرزندان این آدم در زمین گسترده می شوند. هنوز بعد از چندهزار سال درک بدن زنان برای مردان دشوار است. آخر این چه موجودی  است که اینهمه خونریزی می کند ولی نمی میرد؟ او چه موجودی است که ابرها او را بارور می کنند و انسانهای دیگری می سازد؟ نکند شیاطین را بزاید؟ چه سری در این بدن مرموز است؟

دیری نگذشت که آدم با قدرت بدنی بیشتر و احساس ضعیفتر، قدرتی را که بی اختیار به حوای خود بخشیده بود و او را "جادوگر" ، "پیشگو" ،  و " دانای " قبیله خود می پنداشت را نادرست دانست. اما این بار به فکر برابری نبود بلکه به فکر  تصاحب قدرت بود.

مدتها گذشت تا بار دیگر حوایی در میانه ی تاریخ ظاهر شود که به دنبال برابری باشد.

حوایی به نام آفرودیت ( ونوس). آفرودیت خود را برهنه کرد  و  " نظم جهان را به هم ریخت" . او را الهه عشق و زیبایی نام نهادند البته! او جذابترین زن المپ بود و همه مردان خدایی عاشق او شدند و به دنبالش راه افتادند. او تبدیل به چشمه ی الهام  شعر و ادبیات و نقاشی و هنر شد! البته کسانی هم به او بی احترامی کردند که به نفرین آفرودیت دچار شدند: <> بدترین مصیبت عالم برای یک عاشق چیست جز این؟ در این میان آرتمیس و آتنا سعی کردند شبیه او باشند. خود را برهنه کردند تا مثل او شوند اما فقط به زن بودن خود توهین کردند. در نهایت آفرودیت را به فساد اخلاقی متهم کردند. تهمت تنها سلاح آنها بود. او روز به روز برای مردان ترسناک تر می شد و مردان بزرگ نامیرا نمی توانستند با وجود او با هم متحد شوند، چون هر کدام دل در گرو عشق او داشتند. او قدرت مردان را به سخره گرفته بود. در عین ضعف قدرتمند بود. بعدها آفرودیت به نفرین خودش دچار شد…

روزگار غریبی است نازنین…

مدتها گذشته است از زمانی که آرش کمانگیر " برهنه " شد و به ما گفت : ببینید این بدن برهنه ی مرا، سالم و تندرست هستم و هیچ بیماری ندارم، اما پس از پرتاب تیر جان خواهم داد زیرا که تمام وجود خود را برای پرتاب تیر خواهم داد.

تیر او پرتاب شد و البرز بلند بالا را فتح کرد. " خبرش در همه عالم پیچید" و به راستی که آرش داستان ما خیلی شجاع بود. شجاعت قبول مرگ ، قبول شکست احتمالی، شجاعت قهرمان بودن.

برهنگی همواره ترسناک بوده است چون همیشه نقطه آغاز بهم ریختن نظم موجود است. چون در اسطوه ی قبلی بشر به دنبال فهمیدن نبوده و فقط خواسته نظم بی نظم دنیای خود را حفظ کند…او محکوم به تکرار است. برهنگی لبه ی تیغ است. یک سو شرم و فساد و گستاخی و سوی دیگر مادرمان حوا و دعوت به برابری است.

من سر تعظیم فرود می آورم به شجاعت حوا، آرش و به شجاعت آنکه بی پروا و عاشق به درون جمعیت  " پا برهنه ها *" رفت! 

راستی فرامش کردم بگویم در خط اول… امروز روز جهانی مبارزه با خشونت علیه زنان بود… در همین روز شاهد عریان ترین خشونت علیه یک زن بودیم.

پ.ن: *اشاره به حمله به زن مصری

تجاوز به اروپا…!

6 دیدگاه


ژوپیتر خدای خدایان را که یادتان هست؟ اوکه زمانی ناجی برادران و خواهران خود شده شده بود  هنگامی که در صحرایی زیبا در حال گشت و گذار بود " اروپای " زیبا و جوان را می بیند و سخت دلباخته اش می شود. طبق معمول  افسانه ها که هیچگاه معشوق به عاشق توجهی ندارد این بار هم با بی توجهی یار روبرو می شود و برای بدست آوردن او خود را به شکل گاوی سپید در می آورد و با فریب دادن اروپا او را سوار کرده و می رباید و به سرزمین اروپای امروزی می رود… جایی که هنوز هم میتوان آنها را دید :

و اما ژوپیتر این خدای قدرتمند که در برابر هوس؟ عشق آنچنان بی تاب می شود که ناچار وظایف خدایی خود را فراموش می کند و به شکل گاوی هوس باز در می آید  تا دخترک را با حیله برباید، پرنسس را به سبک زنانه ( نشستن از یک طرف) سوار خود کرده است و او را از میان جزیره شناکنان خارج می کند در حالی که دوستان پرنسس از درون جزیره او را مشاهده می کنند . در این میان کوپیدها یا کودکان پرنده ای که با تیر عشقشان همیشه ناظر این چنین چالش هایی هستند به نتیجه شیطنت بچه گانه خود که طبق معمول نظم جهان را به هم ریخته با کنجکاوی می نگرند و حتی یکی از آنها از یک ماهی برای سواری در آب بهره گرفته است.

و اما تیشان (تیتان) که با سابقه ی ترسیم تجاوزهای مشکوک!  همیشه بیننده را معذب میکند و او نمی تواند مصممانه بگوید که زن و مرد در چه احساسی هستند. عناصر تابلو دایره وار می رقصند و موجی که از سمت جزیره با تک ضرب کوچک دخترکان (نیمف ها) در سمت چپ تابلو شروع می شود شبیه به موجی به کوپیدها و سپس به زن و گاو می رسد. زن که به سختی تعادل خود را حفظ کرده و این بی تعادلی ناخودآگاه پوشش او را به کنار زده است تا شهوت گاو را بیشتر کند و در نقطه آخر این دایره به چشمان گاو می رسیم، چشمان ژوپیتر که به ما زل زده است و ناگهان چرخه از حرکت می ایستد… نگاهی آزاد دهنده است که بیننده را دو دل می کند که با او همدردی کند یا او را سرزنش… نگاه گربه ای که جوجه ای را شکار کرده!

و اما نماد گاو  که نماد باروری و  حاصلخیزی زمین هستند و  طبیعت بدون گاو همواره خشک خواهد ماند… شاخ گاو که شبیه به هلال ماه است و نمایش دهنده ابرهای باران زا و گرماست و در نهیات اولین گاو-مرد تاریخ در بسیاری از اسطوره ها حضور داشته است…شبیه به کیومرث که اولین گاومرد تاریخ ایران باستان است و  کارکردی مشابه ژوپیتر داشته است. نماد ماهی به همراه نماد برهنگی هر دو میتواند به دو معنی به کار برود. ماهی همانطور که یکی از نمادهای شیاطین است نماد رستگاری هم است. در این میان گردش نمادهای ماهی و گاو که ما را به یاد زودیاک می اندازد که البته بی این دو ماه زودیاک یک ماه دیگر هم باید حضور داشته باشد که همان  گوسفند است یا نماد شهوترانی… آیا اروپا در اینجا  قصد شهوترانی هم داشته است؟ اگر داشته است چه باک؟!

آنچه عجیب است تکرار هر روزه تاریخ اسطوره هاست. بی شک نیکان ما قدرت درک بیشتر از دنیای اراف داشته اند که چنین اسطوره هایی خلق کرده اند که نمونه های آن را هر روزه در دنیای امروز می بینیم. خدایانی که اینچنین زندگی کردند و بشر را اینچنین نیز تربیت کردند. شاید وقت آن رسیده است که اسطوره های جدیدی بیافرینیم.

منابع :

http://www.themasterpiececards.com/

Stephen J. Campbell, "Europa," in Eye of the Beholder, edited by Alan Chong et al. (Boston: ISGM and Beacon Press, 2003): 103-107.

 

بررسی تعدادی از نقاشی های مربوط به پیامبر مسلمانان که در طول تاریخ ترسیم شده و بررسی نمادین آنها

10 دیدگاه


همانطور که می دانید در این وبسایت تا بحال نقاشی های زیادی از ادیان مختلف قرار داده ایم و با هم بررسی کرده ایم اما همیشه نقاشی هایی که مربوط به دین اسلام باشد کمتر بوده است که گاهی باعث دلخوری دوستان شده است. البته در جواب دلخوری دوستان همیشه گفته ام که ما اینجا بر اساس مذهب یا دین تابلوها را بررسی نمیکنیم که فرضا بیشتر تابلوها مربوط به مسیحیت می شود بلکه صرفا این موضوع مربوط به بیشتر بودن تابلوهای با موضوع مسیحی است، از طرف دیگر به دلیل محدودیت های مربوط به رسم نقاشی در اسلام طبیعتا تعداد آثار بسیار محدود و یا فاقد ارزش هنری است و تنها جنبه تاریخی دارد. با این حال در این یادداشت می خواهم تعدادی از تابلوهای با ارزش را با هم بررسی کنیم.نکته جالب این است که بیشتر این آثار هم اکنون در اسکاتلند نگه داری می شوند.

.یکی از غنی ترین منابع نقاشی مربوط به پیامبر مسلمانان که تقریبا از تمام دوره های زندگی پیامبر مسلمانان تصویر گذاشته است کتاب "جامع التواریخ" است.جامع التواریخ یا تاریخ رشیدی از آثار ارزشمند و کهن تاریخی به زبان فارسی درباره تاریخ، اسطوره‌ها، باورها و فرهنگ قبایل ترک و مغول و همچنین تاریخ پیامبران از آدم تا محمد پیامبر اسلام، تاریخ ایران تا پایان دوره ساسانیان و سایر اقوام است که توسط رشیدالدین فضل‌الله همدانی سیاستمدار و تاریخ‌نگار ایرانی در اواخر سده هفتم خورشیدی/اوایل سده ۸ قمری و سده ۱۴ م. نگاشته شده است.

 

تصویر اول مربوط به اولین سفر محمد به همراه عمویش ابوطالب به شام است که در دوران نوجوانی او رخ داد. البته در این سفر اختلاف هایی وجود دارد ولی تصویر بالا که نشان دهنده این تصویر است بحیرای ترسا را نشان می دهد که در حال صحبت کردن با محمد نوجوان است. کسانی که می خواهند مطلب را به صورت کامل بخوانند میتوانند به اینجا مراجعه کنند ولی به صورت خاصه به اینصورت است که هنگامی که کاروان قریش به صومعه مسیحیان می رسند بحیرا که به کمک کتابی که داشته از علوم اینده با خبر بوده است با توجه به تکه ابری که بالای سر کاروان بوده، متوجه می شود که پیامبر مسلمانان درون این کاروان است پس به سمت او می آید و از او سوالاتی می پرسد که همه آن را جواب می گیرد و در همانجا پیامبری او را پیشگویی می کند. 

همانطور که میبینید ابری در بالای سر وجود دارد که اشاره به همان تکه ابر داستان است با این تفاوت که فرشته ای از آسمان به نظر می رسد دانش و علم را به او می دهد تا بتواند سوالات را پاسخ بگوید. نکته جالب توجه دیگر در این تصویر واضح بودن ترکیب عددی تابلو است . از عدد یک که خود محمد باشد شروع کنید به عدد دو راهب در گوشه راست و 3 راهب در روبروی پیامبر و 4 کیسه گندم متحد الشکل و پنج شتر و الخ. عدد 4 یا 6 در این ترتیب گم شده است است به این معنی که اگر فرض کنیم کیسه ها را به عنوان نماد عدد 4 در نظر بگیریم آنگاه عدد 6 حذف می شود و بالعکس. عدد 4 عددی نماینده زنانگی و عدد 6 عددی مقدس در دین یهود است که با توجه به سابقه یهودی بودن نقاش می تواند نشان از شیطنت او باشد.

تصویر بالا همانطور که می دانید مربوط به معراج پیامبر مسلمین است و طبق روایات اسلامی جرئیل و میکائیل و اسرافیل براق را برای ایشان می آورند تا سوار بر اسب بالدار به معرج بروند. در مورد کتابی که در دست براق است در حقیقت چیزی در روایات اسلامی پیدا نکردم اما بعید نیست قرآن باشد. همانطور که می بینید براق به صورت یک زن ترسیم شده است و در دست یکی از فرشتگان نیز ظرفی وجود دارد که در آن احتمالا شربت یا سوپی باید موجود باشد.. این دو نکته می تواند از شیطنت های دیگر نقاش و یا اشاره به نمادین بودن این سفر داشته باشد. نکته بسیار ظریف و عجیب در این تابلو این است که به جای هاله های مقدسی که معمولا در این نوع نقاشی ها دیده می شود با " تاج" رو برو هستیم مخصوصا براق که حتی لباسی شبیه به زنان حرمسرای شاهی و تاجی ملکه وارانه بر تن دارد و اسب بال ندارد. برای من شخصا وضعیت شاهنشاهی آن دوران ایران در مقابل اعراب و استفاده اعراب از ایران را به خاطر می آورد.

تصویر بالا مربوط به تماشای بهشت به همراه جبرییل که در بالا سمت چپ می بینید می باشد.در تصویر غلمان و حوری ها را می بینید که در حال گشت و گذار در بهشت هستند اما جالب اینجاست که در حالی که پیامبر خود سوار بر اسب است وسیله نقلیه مرسوم در بهشت شتر است. باز هم در این تابلو هاله نور نشان دهنده ی وضعیت خاص آن دوران است. معمولا هاله نور به صورت دایره ترسیم می شود که این موضوع در همه فرهنگ ها تقریبا همه گیر است اما در اینجا به صورت هاله ای شبیه به آتش تصویر شده ایت که میتواند به علت تقدس آتش در میان ایرانیان باشد و نمادهایی که از دین زرتشت به دین اسلام راه پیدا کرده است. قبلا هم در این یاددشت به شباهت هایی چند در این زمینه اشاره کرده بودم.

 

به نام آزادی ، به مردم لیبی

2 دیدگاه


انوشه انصاری فضانورد ایرانی-آمریکایی میگوید :

اگر مردم می توانستند زمین را از این بالا ببینند، و ببینند جهان بدون هیچ مرز، تفاوت، نژاد و مذهبی چقدر زیباست آنگاه حتما چشم انداز دیگری داشتند و دنیای زیباتری داشتند

– با مطالعه اجمالی تاریخ متوجه می شویم که تمام انقلاب هایی که در طول تاریخ به نام  » آزادی » انجام شده است علی رغم پیروزی ظاهری و اولیه خود در نهایت به شکست منتهی شده است.. فهمیدن علت آن هم البته چندان دشوار نیست. هنگامی که توده ی مردم بر اثر فشار ظلم آنچنان بی تاب می شوند که ناخودآگاه همچون سیل خروشان پایه های قدرت خودکامگان را در هم می شکنند دیگر به زجری که خواهند کشید، عزیزی که از دست خواهند داد و رنجی که خواهند برد فکر نمی کنند. این البته ضرورت یک انقلاب آزادی خواه ( و نه ایدئولوگ) است زیرا مردم می دانند که چه نمی خواهند اما نمی  دانند که چه می خواهند.

دین و مذهب چه از نوع توحیدی و چه از نوع غیر توحیدی آن همواره باعث گروه بندی و تبعیض بوده است. گروه مومنان و کافران از ساده ترین دسته بندی مذهبیون است که در آن ناچارا فقط یکی از دو گروه می تواند صاحب آزادی باشد. این مهمترین تضاد » حکومت مذهبی » با  همان » آزادی » است که به خاطر آن از جان گذشتید. حتما همه ی شما در خیال تنهایی خود به این اندیشیده اید که چرا پدران ما نکردند آنچه باید در زمان خود می کردند و همه ی ما در دادگاه ذهن خودمان آنها را محکوم کرده ایم که چرا به ما حق انتخاب ، حق تصمیم گیری و حق آزادی ندادند. حقی که شما با یک حکومت مذهبی از فرزندان خود دریغ خواهید کرد و دست کمی از پدران محکوم خود نخواهید داشت. چیزی نمی کارید تا آنها بتوانند درو کنند.

در یک روز خوب  یک  ایرانی/ لیبیایی از خواب پرید. بدنش از فلس ماهی پوشیده شده بودو یک دم آورده بود و شبیه یک هیولای عظیم شده بود . آنطرف تر کسی یک پوزه در آورد و یک دم ، پسرانش او را نشناختند و با هیجان فریاد کشیدند << یک گوساله، هی، بیایید او را بخوریم>> و وقتی خواست خود را معرفی کند فقط توانست صدای خرخر یک خوک را در بیاورد. چاره ای جز فرار نداشت. ان هم به شکل یورتمه و با ناشیگری تمام روی چهار پای کلفت! جمعیت انسان ها رو به کاهش بود و همه از خود می پرسیدند:

– چه شده است؟ این چه بدبختی است که نصیب ما شده است؟

ترس و تاریکی آنها را بیچاره کرد و به سوی پیر دانا و جهاندیده رفتند. او با خشم بسیار آنها را سرزنش کردو آنچه را کرده بودند و قربانی های فراوانی که از آغاز کوچیدن (بخوانید انقلاب ) انجام داده بودند به یادشان آورد. آنها چگونه به خود اجازه داده بودند که به خورشید پشت کنند چرا با شیوه زندگی خود عشق و محبت را از فرزندان خود دریغ کردند؟

البته او پیر بی خاصیت و کچلی بیش نبود، او را همچون درندگان دریدند و تا پایان تاریخ در تاریکی و خوشی و ترس زیستند … جای در نزدیکی آنها البته، فرزندانشان دوباره کوچ کردند.

پی نوشت : این وبلاگ به سایت فوسکا انتقال یافته است.

پ.ن 2 : داستان پایانی برداشتی آزادی از کتاب قصه گوی باگاس یوسا است.

نقاشی معاصر از دختر برهنه بر روی فرش ایرانی

5 دیدگاه


اگر دوره صفویه را دور زمانی اول برای محبوب شدن فرش ابرانی در نقاشی های نقاشان اروپا در نظر بگیریم بدون شک دوره دوم مربوط به 50 سال پیش خواهد بود، دوره ای که در آن خیلی از هنرمندان فرش ایرانی را سمبلی برای زندگی عرفانی خود برگزیدند . از معروفترین آنها میتوان به  هنری ماتیس فرانسوی اشاره کرد.

اثر اول متعلق به دانلی ماریااست که متعلق به سری نقاشی های  » فرش ایرانی » است. در این نقاشی ها که در دهه پنجاه میلادی ترسیم شده است طنزی نهفته وجود دارد که به تصاویر مجله » پلی بوی » که در آن زمان در اولین شماره خود تصویری از مرلین مونرو را چاپ کرد طعنه می زند. برای همین در این تصویر از زنی کهنسال استفاده شده است.

persian carpet

سوای بحث طنز ، زن و فرش و البته موسیقی از نظر هنرمند تکمیل کننده هم هستند. فرش ایرانی با مضمون های بهشت و زیبایی و گل  یادآور » حور و عین » بهشت است که با موسیقی و دلبری خود بهشت را تضمین می کند.

خیام می گوید : 

 

گویند بهشت و و حور عین خواهد بود

وآنجا می  ناب  و  انگبین  خواهد بود

گر ما می  و معشوقه  گزیدیم  چه باک

آخر نه  به  عاقبت  همین  خواهد  بود

Violinist on a Persian carpet 168cm x 107cm oil on canvas

اثر بالا که متعلق به Gita Langley است هنرمندی را نشان می دهد که بر روی درخت زندگی دراز کشیده و ترکیبی رمانتیک و شاعرانه ساخته است.

در این میان اثر ماتیس که در زیر می اید بدون شک دارای ارزش بیشتری است . هم از جهت شهرت نقاش و هم از جهت آنکه  دخترکی ترک (عثمانی) بر روی فرش ایرانی خلق شده است.

Odalisque allongée 1928 Ink on paper 32.39 x 50.48cm

نام اثر را همانطور که می بینید    odaliqueگذاشته است که به معنی دخترکان صیغه ای حرمسرای پادشاهان عثمانی است. و در نهایت اثری زیبا که هم نشان دهنده ی گناه و هم عروج است. نماد زن عریان  که بارها در این وبسایت مورد بخث قرار گرفته در کنار مفهوم عرفانی فرش هم تضاد دارد و هم  تکمیل کننده است.

Reclining Nude on a Persian Carpet 410mm x 300mm

Older Entries

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: