نقاشی کوروش بزرگ که در آن یهودیان در حال تکریم او هستند از نقاش معاصر آمریکایی

17 دیدگاه


این نقاشی و این یادداشت را فقط جهت خالی نبودن عریضه به مناسبت روز کوروش بزرگ قرار می دهم… مطلب مفصل تری در سال گدشته در این ارتباط نوشته شده بود.

 تیچرت 

M. Teichert  نقاش قرن بیست میلادی در انستیتوی هنر شیکاگو و نیویورک آموزش دید.

 

تصاویری از فرش ایرانی که زینت بخش آثار نقاشانی چون ربنس ، ورمیر، رامبرانت بوده است

12 دیدگاه


مدتی پیش در جریان وبگردی های روزانه به طور اتفاقی متوجه فرشی در یکی از تابلوهای  کلاسیک شدم که کاملا مشخص بود که به فرشهای ایرانی بسیار شبیه است. از روی کنجکاوی جستجویی انجام دادم و متوجه شدم که فرش ایرانی ردپای پر رنگی از خود در آثار نقاشان اروپایی به جای گذاشته است. چکیده ی تحقیقات خود را به همراه منابع مورد استفاده قرار گرفته در پی می آورم.

پرفسور پوپ به هم اکنون در مقبره ای در نقش جهان اصفهان آرام گرفته است به درستی گفته است :

قالی‌های عالی ایران را شعرا مدح گفته و سیاحان تمجید و تعریف کرده‌اند، سلاطین کشورها بر آن حسد برده و کشورهای دیگر از آن تقلید کرده‌اند

آنچه در بررسی تابلوها جالب توجه است ، این است که بیشتر نقاشان از جمله ورمیر که قبلا در اینجا اثر بانویی با گوشواره مروارید را بررسی کردیم، چندین مرتبه از فرش ایرانی برای تابلوهای خود استفاده کرده اند

در اثر بالا که متعلق به " ورمیر " است همانطور که می بینید قالی با طرح ایرانی بر روی میز خودنمایی می کند.. در ادامه مقاله چند نمونه دیگر از این نقاشی ها را می آورم و به اختصار به مفهوم نمادین فرشهای ایرانی و نیز چگونگی راه یافتن آن به نقاشی های اروپایی اشاره می کنم:

اگر بخواهیم به طور دقیق بگوییم که از چه زمانی فرش ایرانی به هنر اروپا راه پیدا کرد باید بگوییم این مهم بعد از قرن 16 میلادی اتفاق افتاده است. هر چند قبل از آن میتوان نمونه هایی از فرشهایی با طرح های شرقی را در آثار مختلف پیدا کرد ولی امکان اثبات اینکه طرح مورد نظر حتما ایرانی است کمی دشوار است، بالاخص  برای من که هیچ اشرافی روی طرح های آن ندارم، اما در واقع بعد از قدرت گرفتن امپراتوری صفوی و تلاش این دولت برای صادر کردن محصولات لوکس ایرانی به اروپا، رفته رفته فرش های ایرانی محبوبیت فراوانی پیدا کردند وبه یکی از نمادهای اشرافیت خانواده های اروپایی تبدیل شدند. اگر به سیر نقاشی های دقیق بشویم خواهیم دید که در قرن 17 میلادی ترسیم تابلوهایی با  زینت فرش های ایرانی بسیار پرطرفدار بوده است خاصه اینکه فرش ایرانی مفهوم نمادین قوی و خاص خود را دارد.

از طرفی در آن دوره تاریخی پرتغال و هلند حضوری پر رنگ و قوی در تنگه هرمز و خلیج پارس داشتند و این موضوع به طور خاص اثری قابل توجه روی آثار نقاشان هلندی گذاشته است.آنطور که از شواهد امر بر می اید  فرشهایی که گل گلی و با طرح طبیعت بودند بسیار مورد توجه قرار گرفتند . در آن دوره معمولا گل هایی ریز و درشت به همراه درخت برگ انگور ( مو) اساس این طرح ها را شکل می داد.

آنچه مشخص است سوای اینکه نقاش با انتخاب طرحی مخصوص از یک طرح فرش میتوانسته فضای تابلو را به سمت دلخواه خود بکشد ، نمادهایی را هم مد نظر داشته.به عبارت دیگر میتوان گفت مثلا طرحی که برای یک دیدار عاشقانه به کار رفته است با طرحی که برای یک خانواده اشرافی به کار میرود کاملا متمایز است.

حالا بد نیست کمی به مفاهیم نمادشناسانه بپردازیم. بدین منظور از دو سایت کمک گرفته ام که هر دو سایت را در قسمت منابع آورده ام :

1) مجله ی دستها و نقشها، شماره ی اول،بهار 1371،فرش ایران،نقش مواج و زیبای هنر بر بستر پر تب و تاب کار،تولید و زندگی 2) ) مجله ی فرش ،نماد در قالی (2)،شماره ی 19،ص 80

و راز و رمز کثرت عالم وجود بوده است؛واز دل قصص بشر بر می آید و به عنوان نقش مقدسی در مجموعه ی 
هنر اسلامی و نشانی از شجره ی طیبه یا همچون درخت کیهانی،مظهر هماهنگی اجزای سماوی است .همچنین نشانی از سیر روح انسان در مراتب سلوک به عوالم قدس است.مفردات ختایی چون برگ ،ساقه و غنچه ،با وجود گل معنی می یابند و جملگی نشان و اشاره ای از گل هستند.

2((آرایه ها و نقوش ختایی،امیر هوشنگ آقامیری،ص 116،1379 )

گل در کنار اسلیمی ها و بند های آن،گاه چون غنچه ،فروبسته و پنهان و گاهی شکفته و عیان می گردد. گل همزاد نور است و سالکی که در این طریق نور است می تواند همدم گل شود.گل رو در روی خورشید و ماه می گشاید و نشان از نور دارد.از این رو به هنگام شکفتن روایت نور می کند و بر زمینه ی لاجوردی ،همچون ستاره هایی درخشان می درخشند.قاعده ی گل نیز همچون ماه و خورشید بر «دایره»است. شکل مقدسی که کمال اشکال است،گویی هر جا که روایت نور می شود ،در ظرفی دایره وار چون خورشید و ماه منتهی می گردد.

به جز آن برداشتی که نمادشناسان اروپایی از این موضوع داشتند به صورت زیر است:

1)فرش نماد موفقیت بازرگان ایرانی بوده است به این معنی که هر بازرگانی با داشتن فرشی گرانبهاتر در خانه خود هم نشان میداده است که هنردوست است و هم اینکه ثروتمند است.

2)فرش نمادی برای شرفیابی به امپراتور بوده است به این معنی که در دربار ایران کسانی که با شاه کار داشتند و باید صحبت میکردند بر روی فرشهایی که در حضور شاه قرار داشت صحبت می کردند.

3) در فرشهایی که در مکان های مذهبی استفاده می شده است فضایی روحانی حاکم بوده است

 

منابع :

http://www.cafedexign.com/showthread.php?t=9733

http://www.gostareshonline.com/report/91184-2011-09-19-11-02-07.html

http://www.dilmaghani.com/blog/large-rugs-carpets-oversized/

http://tea-and-carpets.blogspot.com/2010/08/safavid-floral-and-polonaise-carpets.html

http://en.wikipedia.org/wiki/Oriental_carpets_in_Renaissance_painting

 

عذرخواهی

6 دیدگاه


چند صباحی است که این وبلاگ تبدیل به وبسایت شده است. حس و حال کسی بود که از روستایی خوش آب و هوا به شهری بزرگ و مدرن می آید غافل آنکه فقط آلودگی های شهری جای خود را به فضای ساده و الحان پرندگان می دهند. حکایت این وبسایت و مشکلات فنی آن هم از این دسته است. نمی دانم مشکل از ضعف گروه پشتبانی است یا همه وبسایت ها در ابتدا همچنین مشکلی دارند اما فعلا تنها راه این بود که از حضور دوستان به خاطر مشکلاتی که در گوشه گوشه وبسایت مشاهده می کنند از جمله بخش نظرات بنده حقیر را عفو بفرمایند. امیدوارم حداکثر تا یک هفته دیگر این مشکلات حل شود . کماکان سعی می کنم با نوشتن بتوانم کمکی بکنم.

پ.ن: متاسفانه به دلیل همان مشکلات فنی ذکر شده امکان نوشتن دیگر نویسندگان فعلا وجود ندارد. 

پ.ن2: جناب درزی از نوشتن در این وبسایت استعفا دادند

نزن آقا … نزن!!!

13 دیدگاه


اين مطلب با تأييد نظر حضرت سلطان معظم، جناب مسطتاب فوسكای عزيز تحرير مي‌شود يا شد. ايشان با اعتماد به شخص حقير، بنده را مأمور نوشتن كرده‌اند و اميدوارم از عهده‌ي اين مهم برآيم.

معمولاً براي نوشتن اولين يادداشت، آدم سختش مي‌شود، علي‌الخصوص در سايت كسي كه سال‌هاست استادانه مي‌نويسد و ما را محظوظ مي‌كند؛ ديگر سخت‌تر است. دومين سختي‌اش هم اين است كه در مورد موسيقي بايد بنويسي! چيزي كه در لحظه‌ي به وجود آمدن از بين مي‌رود، الّا كه ثبت و ضبط شود، وگرنه رفته‌ كه رفته. خودش هم مي‌گويد: «رفتم كه رفتم».

الغرض! اين روزها و اين سال‌ها كه ديگر باب شده، نسل جوان و سوم و چهارم خود را استاد مي‌دانند و مي‌نامند؛ ما چرا از قافله غافل بمانيم؟ خب ما هم استاديم و مجبوريم  به يك طرزي هم شده استاديمان را حالي ديگران بكنيم؛ درست؟ پس مي‌نويسيم و مي‌تازيم و مي‌سازيم و مي‌نوازيم.

داستان از اينجا شروع شد كه يكي از دوستانِ نديده و نشنيده؛ كه دستي بر تار دارند و آكادميك هم هستند به‌حمدالله؛ البته بر تار مويي نيز شايد!!! شده‌اند يكه‌تاز ميدانِ نوازش و با جوان‌ْاستادانِ خواننده هم كنسرت‌ها داده‌اند و بله! خب تا اينجا شايد بگوييد خب داداش حسوديت مي‌شود؟

 خير!

 عارضم كه اشكالي ندارد، اجرا بكنند و چه خوب كه جوان‌ها ميدان‌دار شده‌اند و چه بهتر. اما!!! حكايت ما از اينجا شروع مي‌شود كه، نوارش يا به قول امروزي‌ترها سي‌دي‌اش درآمد و گوش كرديم. (ما چون دوران شنوندگي‌مان با نوار كاست شروع شده، هنوز كاسِتي هستيم؛ البته فقط در گفتار) خب گفتيم برادر مكرم، عزيز دل، تار زنِ جوان، با تكنيك، سريع و … يك گوشه كناري هم براي ملودي جا بگذار! ركنِ ركين و اصلي موسيقي، علي‌الخصوص موسيقي ايراني، خب همين ملودی است برادر! هي گوش كرديم و بر خود لرزيديم و گفتيم موزيكِ فيلم است لابد و ما غافل! لابد سبكِ مدرن است و ما نمي‌دانيم! اما ديديم حكايت آوازِ دشتي آن وسط چيست و هزار سؤال بی جواب ديگر. با دوستان مطرح كرديم كه اين چيست و شما چگونه شنيديد. ظريفي گفت به نظرم اين يك ژانر جديد است. عرض شد چه ژانري؟ گفت ژانر وحشت! گفتم الله‌اكبر! اگر مرحوم هيچكاك زنده بود سراغ مرحوم برنارد هِرمن نمي‌رفت و مي‌رفت قمصر كاشان دنبال آهنگساز اين ژانر! حالا اين را داشته باشيد و گوش كنيد و ببينيد. البته اين حرف‌هايي كه مي‌زنم و مي‌نويسم نظر شخصي من است. يكهو ديديم استاد، خسرو خان آواز ايران كه گويا نسبت فاميلي خيلي نزديك هم با استادْخواننده‌يِ جوان آن اثر مذكور دارند، يك يادداشتِ مطنطن نوشته‌اند و چنان دلبرنمايي كرده‌اند (اين دلبرنمايي از نوع كلمات من‌درآوردي است كه كم‌كم با آن آشنا خواهيد شد) كه بيا و ببين! چندين بار از بالا تا پايين خوانديم و از پايين به بالا و تفسير و تحليل كرديم. گفتيم يا حقير اشتباه گوش كرده يا خسرو خان از  بابي و بابتي ديگر تعريف  و تمجيد نموده‌اند. يا للعجب! بهترين و مشهورترين خواننده‌ي آواز ايراني كه جديداً در اَفواه و قاطبه‌ي مردم جايگاهي رفيع هم پيدا نموده‌اند و ممنوع‌الصوت هم البته شده‌اند و … چرا اين‌چنين نوشته‌اند؟ آيا گوش حضرت اجلّ تعطيلات بهاره رفته‌اند؟ يا مصلحت ايجاب مي‌كند؟ ايشان قطعاً و يقيناً مي‌دانند و مي‌دانم كه مي‌دانند كه بايد اجازه بدهند اين غوره‌ها مويز شوند تا شيرين شده و كام، شيرين كنند؛ نه اينكه غوره‌ي ترش در دهان بفشرند، ما عوام نيز تغيير صورتشان را ببينيم و بگويند خير شيرين‌ است و شيرين‌ترين!!! غرضِ اين نوشته، حمله نه به جوانان موزيكان‌چي است نه به حضرت استادي، بلكه يك نكته‌ي مهم است، كه برادران! ملودي زيبا كجا رفت؟ اصلاً زيبا و زشتش پيشكش، خود ملودي كو؟ با دسته‌ي ساز را بالا و پايين رفتن كه نمي‌شود دلبري كرد! عزيزان دل اگر هم هنري باشد در آكروبات قضيه و تندي حركت دست است؛ كه آن هم از موسيقي علي‌حده است.

شبي از شب‌هاي گذشته از جلوي مجتمع معظم ميلاد نور رد مي‌شدم، يك آقاي نابينايي ويلن مي‌زد. دقيق، ژوست، كوكِ عالي، سُنُريته محشر، ملودي‌هاي به ياد ماندني از امثال تجويديِ مرحوم هم مي‌زد. از بزرگ و كوچك و پير و جوان و زن و مرد مي‌ايستادند و گوش مي‌دادند. يكي ده ثانيه، يكي دو دقيقه و يكي مثل من مجنون نيم ساعت. چه معجوني پخته بود اين پير نابينا كه همه را مسحور مي‌كرد؟ من نمي‌دانم! فقط به آن دوستانِ زودْ استاد شده‌يِ عزيز خودم مي‌گويم: «نزن آقا … نزن. حداقل فعلاً نزن»

زياده عرضي نيست، اِنكي‌پد، بیست و پنج مهر نو

د

تصویری از همسر خشایارشاه توسط نقاش انگلیسی که به دستور شوهرش باید برهنه شود

12 دیدگاه


 

خَشایارشا پسر داریوش بزرگ و آتوسا دختر کوروش بزرگ بود. خشایارشا چهارمین پادشاه هخامنشی بود.

نام خشایارشا از دو جزء خشای (شاه) و آرشا (مرد) تشکیل شده و به معنی «شاه مردان» است.[نیازمند منبع] معنای دیگر این نام می تواند « کسی که در میان شاهان پهلوان است» باشد. [۱] خشایارشا در سن سی و چهار سالگی به پادشاهی رسید.

مطلب بالا را که از ویکی پدیا برای شما آوردم معرفی اجمالی پادشاهی بود که حرف و حدیث بر سر رفتار و کردار او بسیار فراوان است. از پادشاهی دادگار تا هوسباز درباره او نوشته اند.آنچه امروزه میتوان درباره خشایرا شاه و زندگی زناشویی او پیدا کرد بسیا متناقض است و در این یادداشت سعی بر این است که علاوه بر معرفی شخصیت های داستان ، هر دو دیگاه موافق و مخالف را قرار بدهم .

 

لینک برای دیدن تصویر بزرگتر

  نقاشی بالا که اثر ادوین لانگ نقاش انگلیسی قرن نوزده است تصویر ملکه ای اول خشایار شاه است که طبق داستان بایستی به صورت برهنه و به دستور خشایارشاه در مجلسی حاضر شود که شاه و دوستانش به صورت مست حضور دارند. قبل از آنکه به نقل مطالب مربوط به رد یا تایید داستان بکنم بهتر است تابلو را با هم بررسی کنیم تزئینات قصر کاملا مشابه تزئینات یک کاخ هخامنشی است و ملکه در اتاقی قرار دارد که زنان در آن زیور آلات و لباس مخصوص ملاقات با پادشاه را می پوشیدند. یکی از خدمتکاران در حال بیرون آوردن جواهرات از صندوق است برای آرایش ملکه و دیگری در حال برداشتن شال ملکه و برهنه کردن اوست. طبق هر دو داستان در نهایت ملکه از دستور شاه سرپیچی کرد  پس فرض بر این است که بعد از برداشتن شال ملکه از ادامه روند امتناع خواهد کرد. نگاه ملکه چشم و ابرو مشکی به صورت مستقیم به مخاطب و حالت غمگین و نگران چشمان او نشان می دهد که قرار گرفتن در چنین موقعیتی سوای از هر نتیجه ای که داشته باشد به هر حال موقعیای باخت – باخت است . به راستی که ادوین لانگ نقاشی بود که از تاریخ لباس ها و تزئینات به خوبی مطلع بوده هرچند که به درستی مشحص نیست که منبع ترسیم این نقاشی به راستی چه بوده است.

 

 آینه ای که در کنار جلب توجه می کند نمادی است برای انعکاس روحی، از طرفی انعکاس درون انسان است و در ادبیات غربی آینه نماد رویا است. 

در هر دو روایت آمده است که یکی از دوستان شاه خواست تا ملکه را تنبیه بدنی کند اما خشایار شاه در همان حالت مستی گفت که بدرفتاری با زنان در شان ایرانیان نیست.

در ادامه خلاصه ای از هر دو روایت را می آورم و قضاوت را به عهده خواننده می گذارم. اما مطلبی که برای من سوال است این است که نقاش بر اساس کدام زمینه تاریخی این نقاشی را ترسیم کرده است؟

روایت اول

از کتاب استر آورده می شود که پیوند کتاب را در اینجا برای شما گذاشته ام و خلاصه آن به این صورت است : ( درویکی پدیا می خوانیم :کتاب استر (به عبریמגילת אסתר) یکی از بخش‌های عهد عتیق و تنخ یهودی است. شخصیت‌های محوری کتاب استر، اخشورش، ملکه استر، مردخایوهامان هستند. کتاب استر به ملکه شدن یک دختر یهودی و تلاش او برای جلوگیری از کشتار یهودیان به دستور هامان وزیر اخشورش اشاره دارد. با لغو شدن حکم اعدام یهودیان، هامان وزیر به دار آویخته شد، که هر ساله عید پوریم به یادآوری این رهایی برگزار می‌شود. بر خلاف آنچه که این روزها جا افتاده است، جشن پوریم به جشن سیزده به در ایرانیان ربطی ندارد.

آرامگاه استر و مردخای (البته این آرامگاه منسوب به استر و مردخای می باشد) در همدان جزء مهم‌ترین زیارتگاه های یهودیان ایران و جهان است.)

 

استر دختری زیبا و یتیم[۴] و برادرزاده مردخای از خادمان دربار هخامنشی بود.[۵] استر به غیر از جمال نیکو، خصائل نیکوی فراوانی داشت و پس از آنکه اخشوروش (احتمالا منظور خشایارشاه) به دلیل اطاعت نکردن همسرش، وشتی او را از ملکه بودن خلع کرد و تصمیم گرفت زن دیگری را به عنوان ملکه خود برگزیند، [۶] به اطاعت از دستور مردخای، نژاد و دین خود را به پادشاه آشکار نساخت[۷] و به همسری اخشوروش، پادشاه شاهنشاهی ایران درآمد. بنا بر نوشته کتاب استر، وی بر ۱۲۷ ولایت از هند تا حبشه حکمرانی می‌کرد.

از آنجا که مردخای مردی دین‌مدار بود، به ویژه به خاطر خصلت‌های نیکوی خود، مورد مشورت شاهنشاه هخامنشی قرار می‌گرفت. نخست‌وزیر دربار هخامنشی فردی اجنبی از نسل عمالق به نام هامان بود که بنابر تکبر، انتظار داشت همگان در برابرش سجده کنند و به خاک بیفتند. اما مردخای یهودی که می‌دانست سجده کردن در برابر هر فردی یا چیزی جز خدا، به منزله بت‌پرستی و شرک خواهد بود، حاضر نمی‌شد تا در برابر هامان سر سجده خم‌کند.[۸] از این رو هامان عمالقی کینه او را به دل گرفت و در صدد برآمد همه یهودیان ساکن در امپراطوری ایران را قتل‌عام کند و به نسل‌کشی یهودیان بپردازد.

هامان نزد پادشاه چنین وانمود کرد که قوم یهود فرمان پادشاه را اطاعت نمی‌کنند و در میان اقوام و ملل شاهنشاهی ایران تفرقه و نفاق می‌افکنند تا حکومت را تغییر دهند.[۹]‌هامان فرستادگانی به تمام ولایات ایران فرستاد تا در روز ۱۳ آدار تمامی یهودیان از جوان و پیر و حتی کودکان کشته شوند.[۱۰]

مردخای وقتی از فرمان هامان آگاهی یافت، از استر خواست که در نزد پادشاه برای یهودیان میانجی‌گری نماید. استر به مردخای پیغام فرستاد که تا زمانی که پادشاه او را نخواند، اگر به حیاط اندرونی شاه وارد شود، او را خواهند کشت و این‌که سی‌روز بود که پادشاه او را نخوانده بود.[۱۱] وقتی مردخای، استر را مطمئن ساخت که خود او نیز شامل فرمان می‌شود، تصمیم گرفت که خودش را بر پادشاه ظاهر سازد.[۱۲] استر و مردخای پادشاه را از نقشه‌های شوم هامان آگاه ساختند و توطئه‌های او را برملا کردند.

استر به پادشاه آگاهی داد که خود او از قوم یهود است و هامان قصد دارد همه یهودیان را در امپراطوری ایران از دم تیغ بگذراند. چون پادشاه ایران به این توطئه هامان پی‌برد سخت به خشم آمد و دستور داد همان کیفری که هامان برای یهودیان در نظر گرفته بود و با ترفند قصد داشت اجازه آن را از پادشاه بگیرد، درباره خود او، خانواده‌اش و افراد قومش اجرا گردد.

روز سیزدهم آدار فرا رسید. در این روز، دشمنان یهود امیدوار بودند بر یهودیان غلبه یابند، اما قضیه برعکس شد و یهودیان بر دشمنان خود پیروز شدند.[۱۳] یهودیان به دشمنان خود حمله کردند و آنها را کشتند.[۱۴] آنها در شهر شوش ۵۰۰ نفر از جمله ۱۰ پسرهامان به نام‌های فرشنداتا، دلفون، اسفاتا، فوراتا، ادلیا، اریداتا، فرمشتا، اریسای، اریدای و ویزاتا را کشتند.[۱۵]

بعد از این کشتار استر از پادشاه خواست تا اجساد ده پسر هامان را به دار بیاویزند و از پادشاه خواست تا به یهودیان اجازه بدهد تا کارشان را فردا نیز ادامه بدهند.[۱۶] با موافقت پادشاه[۱۷]، یهودیان ۳۰۰ نفر دیگر را در پایتخت کشتند.[۱۸] در سایر شهرها نیز یهودیان از خود دفاع کردند و آنها ۷۵۰۰۰ نفر از دشمنان خود را وحشیانه کشتند ولی اموالشان را غارت نکردند.[۱۹] این کار در روز سیزدهم ماه آدار انجام گرفت و آنها روز بعد، یعنی چهاردهم آدار پیروزی خود را جشن گرفتند.[۲۰]

یهودیان از آن تاریخ، به یاد این رویداد که به موجب آن از یک توطئه بزرگ نسل‌کشی رهایی یافتند، هر سال در ماه عبری آدار جشن می‌گیرند و آن وقایع را «پوریم» می‌نامند

روایت دوم :از سایت امرداد

ازشناسی جشن پوریم
کشتار ایرانیان به دست یهودیان، درست یا نادرست؟!

 داستان از اینجا آغاز می شود که، وزیر بلندپایه ای به نام «هامان» در دربار هخامنشی، رفتار یکی از درباریان یهودی به نام مردخای(Mordchaj) را برنمی تابد و کینه ی او را به دل گرفته و از خشایارشا دستور کشتار یهودیان در سرتاسر فرمانروایی پارس را می گیرد. ولی با تیزهوشی یهودیان، به رهبری مردخای و استر،(Esther) –همسر یهودی خشایارشا-  ایشان برای پَدافند از خود، به گونه ای، رای خشایارشا(اخشفوَرَشباز!) را به سود خود بازگردانده و به جای اینکه در روز 13 و 14 ماه عبری «ادار» یهودیان کشتار شوند, هفتاد و هفت هزار تن -که قرار بود یهودیان را کشتار گروهی کنند- با پروای پادشاه، به دست خود یهودیان کشته می شوند.

 برپایه ی تورات خشایارشا، امپراتور پارس، در سومین سال پادشاهی خویش، جشنی با شکوه برپانمود که یکسد و هشتاد روز به درازا کشید و سران و بزرگان سرتاسر امپراتوری پهناور هخامنشی در آن همبازی(شرکت) داشتند.  با پایان یافتن این جشن، خشایارشا جشنی هفت روزه نیز برای باشندگان پایتخت هخامنشی برگزار نمود.
 
 همزمان با وی، «وَشتی» – شَهبانوی زیباروی هخامنشی- نیز جشنی برای زنان پایتخت برپا کرد. در واپسین روز این جشن هفت روزه، خشایارشا که از باده نوشی و میگُساری بسیار مست گٌشته بود، فرمان به رونَمایی شهبانو وَشتی به میهمانان خود داد، ولی شهبانو گردن ننهاد و به دست خشایارشا از جایگاه خود برکنار گردید. پس از آن زنی یهودی به نام هَداسا(Hadasa) که نزد پسرعموی خویش مردخای در پارس به سر می برد به شهبانویی ایرانزمین برگزیده شد. این زن، یهودی بودن خود را پنهان داشته و به همین انگیزه نام پارسی استر(ستاره) را برای خود برگزیده بود. تا اینکه هامان به شُوند کینه ای که از مردخای به دل داشت، نیرنگی کرده و آهنگ کشتار همگانی یهودیان را در سرتاسر امپراتوری پارس می کند. هامان پس از آنکه پور(به چَم قرعه) سیزدهمین روز از ماه عبری «آدار» را نشان داد، به دیدار خشایارشا شتافت تا پروای کشتار همکٌانی یهودیان را از وی دریافت دارد.

 «پس هامان به اَخشورش پادشاه کٌفت: تیره ای هستند که در میان تیره ها در سراسر فرمانروایی کشور تو پراکنده می باشند و شرایع ایشان پاد(ضد) همه ی تیره ها است و شرایع پادشاه را به جا نمی آورند. لیکن ایشان را چنین واکٌذاشتن برای پادشاه سودمند نیست، اکٌر پادشاه را پسند آید فرمانی نوشته شود که ایشان را کشتار کنند و من ده هزار وزنه سیم(نقره) به دست کارتاران(عاملان)خواهم داد تا آن را به گنجینه ی پادشاه بیاورند.»
                                                                   (کتاب استر، باب سوم، آیات هشتم و نهم)

و پادشاه نیز می پذیرد:

«آنگاه پادشاه انکٌشتر خود را از دست بیرون آورده، آن را به هامان پور همداتای اَجاجی -که دشمن یهود بود- داد و پادشاه به هامان کٌفت: هم سیم و هم تیره را به تو دادم تا هرچه در دیدت پسند آید بر ایشان انجام دهی.»
                                                                     (همانجا، باب سوم، آیات دهم و یازدهم)

و قرار بر این شد که، در سیزدهمین روز از ماه عبری «آدار» یهودیان کشتار گردندند. در اینجاست که راز پنج ساله ی یهودی بودن «استر» فاش می گردد! به دستور مردخای, استر راز خود را با خشایارشا در میان می گذارد و خاستار جلوگیری از این کشتار و مجازات هامان و دیگر دست اندرکاران این ماجرا شد:

 «و در آنها پادشاه به یهودیانی که در همه شهرها بودند پروا داد که گِرد آمده، برای جانهای خود پَدافند نمایند و همگی قفوّت تیره ها و استان ها را که آهنگ آزار ایشان می داشتند، با کودکان و زنان ایشان را کشتار کنند و دارایی ایشان را تاراج کنند.»
                                                                         (همانجا، باب هشتم، آیه یازدهم)

 و با این پروانه، یهودیان دست به کشتار کسانی می زنند که آهنگ جان ایشان را داشتند:

 «یهودیان در همه ی استانهای اَخشورش پادشاه(خشایارشا) گِردآمده تا بر کسانی که آهنگ آزار آنان را داشتند چیره گردند… و همه ی سرپرستان ِ استان ها و بزرگان و کارتاران ِ پادشاه، یهودیان را یاری رساندند… پس یهودیان، سراسر دشمنان خود را به دم شمشیر زده و کشتند و با آنان هرچه خواستند انجام دادند… همگی یهودیانی که در استانهای پادشاه بودند، گِردآمده و برای جان های خود پایداری نمودند و چون هفتاد و هفت هزار تن از دشمنان خویش را کشته بودند، از آنان آرامی یافتند ولی دست خود را به تاراج نگشودند».
                                                                                  (عهد عتیق، استر، ۹)

چند چیز در پیرامون این داستان/افسانه گفتنیست:

۱- تنها بن مایه ی این داستان، کتاب استر/كتاب عهد عتیق(Old Testament) است ودر هیچ جای دیگر این داستان هاییده(تایید) نشده است.

۲- چنین ماجرای گسترده و بزرگ و برجسته ای، در هیچ کدام از بن مایه های تاریخی کهن و کلاسیک یونانی و غیر یونانی نیامده است!

۳- چنین کشتار و درگیری بزرگی، بی گفتگوست که باید از خود یادگاری برجا گذاشته باشد و امروزه باستان شناسان یک نشانه از این کشتار بزرگ را به دست آورده باشند، ولی چنین نشانه ای تا کنون یافت نشده است!

۴- کسانی چون پورپیرار که این داستان بی پایه را دستاویزی کرده اند برای ایران ستیزی و خوارداشت فرمانروایی پرشکوه و درخشان ایرانی/هخامنشی، خود پیش از این، تورات را تحریف شده و یهودیان را سراسر دروغ پرداز شناسانده اند! و نغز است که هم اکنون برای ایران ستیزی به همان بن مایه های تحریف شده اتکا می کنند!

اندر احوالات «نمک»!!!

16 دیدگاه


بنده حقیر ، همونطور که پیشتر از این  برای برخی دوستان (عوام و خواص) توضیح داده بودم ، اساسا حرف مهم و قابل ذکری ندارم که ارزش وبلاگ زدن رو داشته باشه ، و اگر درحال حاضر در این چارچوب سر شما رو به درد میارم ، فقط امتثال امر همایونی رو بجا آوردم.

در زندگی روزمره ، بجز افرادی که به واسطه شغل خودشون با نمک سر و کار دارن ، بقیه افراد عادی نمک رو به عنوان یه طعم دهنده میشناسن که اگر "به اندازه " و "بجا" استفاده بشه ، میتونه مزه غذا رو مطلوبتر کنه. در محاورات و مذاکرات عام هم ، شعر ، حکم نمک رو داره که اگر کسی به اندازه و بجا از اون استفاده کنه ، طعم گفتارش رو میتونه به مذاق شنونده خوش آیند تر کنه. چه بسار حرفهائی رو که با یک بیت میتونید بزنید ، با دهها دقیقه حرف زدن نتونید حق مطلبش رو بجا بیارید.

 

نگاه من به شعر در نوشته هائی که ممکنه اینجا از خودم بجا بذارم ، همون نگاه نمکینه . چون نوشتن مطلب در خصوص مثلا سبک خراسانی و یا اصفهانی ، یا فی المثل بررسی آثار و اشعار مولانا ، حافظ یا هر شاعر متقدم و متاخری ،علاوه بر اینکه ممکنه از دایره حوصله خواننده خارج باشه ، از حیطه سواد حقیر هم بیرونه.

سعی خواهم نمود تاجائی که حافظه سوراخ سوراخم! اجازه میده ، ظرایف اشعاری رو که بزرگان ادب این مملکت در قالب شعر و با ته مایه طنز بیان کردن ، جهت ایجاد طعمی بهتر از زندگی –و البته در سطح سواد خودم- براتون بیارم. اگر آنچه این بنده کمترین انجام میده ، بتونه لحظاتی خطوطی از پیشونی رو صاف کنه ، یا گرهی از ابروئی باز کنه ، یا لبخند "نمکینی" به گوشه لبان خواننده بیاره ، یا چاله زیبائی در گونه ای ترسیم کنه ، یا دست کم زلالی برای فروبردن بغضی باشه ، زهی سعادت و خوشبختی من.

از اونجائی که در اغلب مطالبی که خواهم نوشت ، قصد بررسی ، مقایسه  یا به چالش کشیدن چیزی رو ندارم ، انتظاری از دوستان برای درج کامنت ندارم ، بنابراین بزرگانی که به من لطف دارن ، خودشون رو مقید به کامنت گذاشتن نکنن.

 

شاد باشید

سوم شخص مفرد

 

پی نوشت:

آسوده میشدیم چو پرگار برکنار

دوران چو نقطه عاقبتم در میان گرفت!!!

تابلویی از داوینچی که در آن دخترکی باکره طعمه ای است برای شکار اسب شاخدار

9 دیدگاه


مطلبی به دست من رسیده بود از طرف یکی از دوستان در دانشگاه آکسفورد که مجموعه ای از چندین اثر داوینچی را که در موزه آشمولن آن دانشگاه نگه داری می شود را برایم ارسال کرده بود. متاسفانه به دلیل اینکه نمایش این تابلوها فقط در شرایط خاص و فقط به علاقمندانی که درخواست می کنند انجام می شود ، لذا استفاده از عکس های گرفته شده توسط ایشان امکان پذیر نیست زیرا این دوست عزیز فرمی پر کرده اند که طی آن متعهد شده اند عکس ها را در فضای عمومی منتشر نکنند اما نکات بسیار جالبی داشت که می شود آنها را با شما در میان گذاشت.

به طور کلی 5 اثر از داوینجی در این موزه نگهداری می شود ابتدا به اثر " باکره و اسب تک شاخ " می پردازیم.

این عکس البته از این وبلاگ کپی شده است. در این عکس شما دخترکی جوان و ظریف و جذاب را می بینید که با دست خود به اسب تک شاخی اشاره می کند که به اون نزدیک می شود. قبل از شروع بررسی شخصی بهتر است ترجمه دستخطی که داوینچی شخصا در پای این تقاشی خود آورده است را بیاورم:

تک شاخ به دلیل زیاده روی و عدم توانایی خود در کنترل کردن خودش ، به سمت دخترک می آید و طبیعت خود و خوی وحشیگری خود را فراموش می کند و بر روی پای باکره می خوابد ، آنگاه شکارچی او را شکار می کند 

داستان از این قرار است که در دوران قدیم طبق اسطوره ها شکار اسب تکشاخ تنها به کمک طعمه قرار دادن دختران باکره امکان پذیر بود زیرا این اسب ها فقط توسط این دوشیزگان رام می شدند. این تابلو در ابتدا بخشی از یک تابلوی بزرگتر بوده است که بعدا با کمک کادری نامنظم مستقل شده است. به طور مشخص دست چپ و پای چپ دخترک هنوز کامل نشده است و چیزی که برای من غیر قابل درک است این است که اسب به کمک افساری در دست دخترک نگه داشته شده است که دراینصورت معنی طعمه بودن از بین می رود.

بر طبق فولکلور دوران قرون وسطی اروپا ، اسب تک شاخ نماد تقدس و ترس از دست دادن باکرگی است.یونگ، می‌نویسد: اسب تک شاخ، هم نمادی از  روح،  روح القدس، است و هم به نظر برخی از اندیشمندان همان سویه‌ی "شرّ آدمی" است: «اصلا حیوانی است هیولایی و افسانه‌ای که در وجود خود تضاد درونی، نوعی اضداد ( Complexio oppositorurn ) را نیز تشکیل می‌دهد و به همین دلیل، مظهر مناسب هیولای نر ـ ماده‌ی کیمیاگری است.»

در همان وبسایت در ادامه می خوانیم :اسب تک شاخ، نیز آمیزه‌ای از دو نیروی خیر و شر، سویه‌های اهورایی و اهریمنی و تن و جان آدمیزاد است.

مسلما تابلوی داوینچی دارای چندین راز است که بهتر است آن را به همراه یک مطلب دیگربازکنم اما در این لحظه وضعیت اسطوره بسیار جذاب است. چرا یک "باکره" فقط میتواند یک اسب تک شاخ را که نمادی از یک "انسان نامتعادل" است رام کند. گفتم انسان نامتعادل چون در عین اینکه میتواند نماد روح القدس باشد می تواند نماد خیر هم باشد. آیا شهوت است که او را رام می کند یا پاکی دخترک؟ چرا همیشه باکره گی باید نمادی برای پاکی به حساب بیاید؟ مخصوصا که داوینچی با هوش سرشار خود حتما می دانسته که میتوان باکره بود و خطاکار!

آیا اسب مغرور قصه ی ما با سیب حوای دخترک باز به دام میافتد؟ چه داستان تکراری بی شرمانه !چه تکرار فریبنده ای…

 

 

Older Entries

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: