من هم مثل تو از شب دلگیرم…

24 دیدگاه


باز هم یک روز ابری آرام بخش ! ترجیح می دهم بارانی ام را بپوشم و به خیابان بروم.

خیابان ِخلوت ، شرشر باران  و پک های آرام من به سیگار..

در آنسو زنی دوان دوان خود را به یک گالری کوچک می رساند. ناخودآگاه به دنبال او داخل می روم. متوجه حضور من نیست. بارانی اش را در میآورد و موهای شرابی رنگ بلندش را بر روی شانه هایش می رقصاند. در حالی که نگاهم بر روی اندام زیبایش می لغزد به اتاق پشتی می رود . در سکوت به تابلوهای او نگاه می کنم. آثار متوسطی ست.

– شما کی وارد شدین؟ از بوی سیگار متوجه شدم کسی اینجاست.

– ببخشید الان خاموش می کنم.

– نه مهم نیست ! کمکی از دست من بر میاد؟

به چشمان کشیده و زیبای او نگاه می کنم و به نظرم می رسد که چقدر به صورت او می آید و می گویم : نه خیر ، ممنون…

شانه ای بالا می اندازدو به سراغ تابلویی که پشت پیشخوان گذاشته می رود و با قلم مویش بر آن زخمه می زند. آهسته سرک می کشم تا ببینم چیست. صورت خودش بود با کودکی که در آغوشش خفته بود.

از زیبایی اثر جا می خورم. شاید عشقی که به این تابلو داشته باعث تفاوت آن از بقیه کارهایش شده است. ناخودآگاه می گویم زیباست.

پنج ماه از عشق آتشین ما به هم می گذرد. حالا کودکی در راه است. رفتار خشک و سرد من با حرارت و مهربانی او عجین شده است. هرچند گاهی از سردی من دلگیر می شود.

– خیلی دوستش دارم. احساس می کنم خدای این بچه هستم.

– من می گویم تو به او ظلم می کنی. شاید دلش نخواد به دنیا بیاد.

– تو چه می دونی خدا بودن چه لذتی داره…؟

– چه خدای خود خواهی !

– تو چه می دونی عاشقی یعنی چی؟

– قبول هر چی تو بگی. بیشتر مواظب خودت باش. یادت باشه ما ریسک کردیم . اونم به خاطر اینکه تو بچه دوست داشتی. این وضعیت واسه تو خطرناکه.

سه ماه بعد ساعت 1:45 دقیقه شب و دکتری که برای دو نفر فقط یکبار گفت متاسفم و من برای اولین بار قلبم گرفت…

باز هم باران می آید. همان کوچه ، همان خیابان و همان صدای همیشگی .

اما اینبار من هم مثل تو از شب دلگیرم ، من هم مثل تو عاشق می مونم.

 

پ.ن: شما با سقط جنین موافق هستین؟ بگذارید از جنبه دیگر این سوال را بپرسم. شما با به دنیا آوردن اجباری بچه ها موافق هستین؟

از مار بر صلیب تا عیسی بر صلیب (گردش نمادها )

32 دیدگاه


بسیاری  از نمادها در زندگی و محیط ما به وفور دیده می شود. هنگامی به بررسی ریشه های آن می پردازیم ناچارا به نشانه های دینی می رسیم. در واقع نظر شخصی من این است که نمادها بهتر از هر کتاب تاریخی می توانند روایتگر سرگذشت مردمان باشند. نمادهای مثل تکه فسیل هایی هستند که  روند تکامل را به ما نشان می دهند. در این میان روشی که در این وبلاگ داریم بهره مندی از نقاشی ها است.

با این حال بررسی ریشه های یک نماد ممکن است ما را دچار مشکلاتی کند. پس بهتر است اینجا دوباره تذکر بدهم که قصد ما نتیجه گیری نیست و فقط روایتگری خواهیم بود برای نتیجه گیری شما.

اگر خاطرتان باشد در یادداشت قبلی آخرین تصویری که گذاشتیم، تصویر زیربود :

حالا بهتر است کمی از تحقیقات ویلیام هنری دور شویم و به توضیحاتی که لازم است بپردازیم :
همانطور که می دانید در کتاب های تورات ، انجیل و قرآن از سرزمینی به نام «سرزمین موعود یا مقدس » نام برده شده که به بنی اسراییل بخشیده شده است. در واقع در تورات آیه ای است که اسراییلیان بر اساس آن ادعای مالکیت بر سرزمین های کرانه باختری را دارند. موضوعی که در اینجا کمتر به آن توجه شده است این است که چه اتفاقی افتاد که این سرزمین مقدس شد.
داستان از این قرار است که «قوم برگزیده» خدا به موسی شکایت بردند از مشکلات خودشان و از او معجزه ای دیگر خواستند. ابتدا خداوند خشمگین شد و این مار را به جهت کشتن مردمان فرستاد اما به دعای موسی  نیش او شفا بخش شد.

موسی را می بینید که نشان سرزمین موعود را به مردم نشان می دهد

همانطور که در تصویر بالا دیدید صلیب و مار  به شکلی هستند که سالها بعد عیسی بر فراز صلیب دیده شد. نکته جالب دیگر این است که از این مار معجزاتی دیده شد که بعدهای منسوب به عیسی شد . این مار با نیش خود بیماران را معالجه  می کرد!  قبل از آنکه این موضوع و شباهت آن با شفا دادن عیسی توسط » آب دهان » دقت شود این سمبل تبدیل به سمبل پزشکان گردید. اما قبل از اینکه بخواهیم به شباهت نیش و آب دهان دقیق شویم نباید فراموش کنیم که نماد مار به دور صلیب از گذشته های دور نماد کیمیاگران بوده است. کیمیاگرانی که می خواستند علمی را بدست آورند تا به کمک آن بر جهانیان تسلط پیدا کنند.برای اینکه بخواهیم ادعا کنیم که تمام این سناریو زیر سر این کیمیاگران است باید کمی بی انصاف باشیم.
اما در این میان آنچه پیش بینی نشده بود شیرینی قدرت در میان زمامداران عیسوی بود. ناچارا برای اینکه  بتوانند کمی از ادعای یهودیان و تاثیر آن بر دین خود بکاهند ، «مار» را شیطانی جلوه دادند.این مسئله در کنار ضد زن شدن کلیسا نشان دهنده تلاش کلیسا برای قبضه کردن قدرت بود. «مار» از طرف شیطان به سمت حوا رفت تا آدم را از لذت بهشت همیشگی محروم کند!

شاید جالب باشد که بدانید که میکل آنژ در کلیسای سیتین ، اشاره کمرنگی به این «مار بر صلیب » کرده است.

اثر میکل آنجلو که در بالای آن نقش مار بر صلیب را می بینید

اما باید دقت کنید که داستان موسی در اردن امروزی در کوههای نیبو رخ داد ولی داستان مسیح در بیت اللحم.

شاید لازم باشد به ریشه های قدیمی تر  این نماد و همچنین کیمیاگران بیشتر توجه کرد. اما صرفا  نمی توان منکر فاصله زمانی  بین عیسی و موسی شد. این شباهت را چگونه می توان تفسیر کرد؟ اگر بخواهیم فرض کنیم که کسانی از داستان مار و موسی خبر داشتند و می خواستند با کمک آن فردی را به نام عیسی به مردمان قالب کنند تصوری بس ساده انگارانه است. ارگ بخواهیم فرض کنیم که گروهی با قدمت چنیدن هزار ساله این سناریو را به پیش می برند ، آنهم تصوری بس دور و دراز و تخیلی است.

شاید بهتر باشد باز هم به روانشناسی یونگ متوسل شویم. قبلا هم در این مورد صحبت کرده ایم. اما باز هم به طور خلاصه می توان اینطور گفت که روان جمعی بشر ناخودآکاه به سمت و سویی می رود که قبل از آن تاثیرات خاص خود را پذیرفته است.. می توانیم روح بشر را یک کلنی متشکل از تمام مردمان در طول کل تاریخ فرض کرد. مثل انسانی که تمام سلول هایش در تمام طول عمر  بارها و بارها عوض می شود اما خاطراتش هیچگاه نابود نمی شود. این روح جمعی بشر هم اینگونه رفتار می کند. با خاطراتی که از قبل می داند و ما به عنوان تک سلول ها ازکلیت آن بی خبریم و ناخودآگاه صحنه ها و نمادهای تکراری در تاریخ خلق می کنیم. اما این تکرار بسی کاملتر و پخته تر از قبل است.

Moses lifts up the brass snake, curing the Israelites of snake bites. Hezekiah called the snake Nehushtan.

خدایان ریشویی که ناجی انسان ها هستند

16 دیدگاه


مقاله زیر از سری مقاله های دنباله دار خواهد بود در باب نمادهای همسانی که هر از چندگاهی در جای جای این کره خاکی دیده می شود. شیرازه و ایده اصلی مطلب را باید از آن ویلیام هنری دانست با این حال تغییراتی در آن داده ام. در این مقاله نتیجه گیری را به شما واگذار می کنم با این حال نتیجه ای را که هنری گرفته است را هم می آورم.

سالها از زمانی که بشر به صورت یک شکارچی درآمده بود می گذشت و حالا انسان توانسته بود با زاد و ولد به یکی از گونه های جانوری اصلی کره زمین  تبدیل شود. تا اینجای کار مشکلی نبود  و  خدایان که به صورت الهه ها و فرمانروایانی که بیشتر از زنان بودند به اداره مملکت می پرداختند و غالبا زمین و غذا به  قدری فراوان بود که انسان ها با هم زد و خوردی نداشتند. اما کم کم انسان متوجه شد که بزرگترین دشمنش همانا خودش می باشد و برای غذا و زمین بیشتر باید با همسایگان خود با پرخاشجویی و جنگ برخورد کند که نیازمند زور بازو و خشونت است. کم کم حرص و آز و طمع نیز چاشنی این ماجرا شد. پس کم کم زنان از فرمانروایی به زیر کشیده شدند و الهه های زیباروی آسمانها تبدیل به خدایان ریشوی قدرتمند شدند.

ابتدا خدایان سعی کردند رازهای ستاره شناسی را به مردان بیاموزند. در تصویر زیر خدایی را می بینید که در بر روی بدن مار مانند خود ایستاده و رازهای ستاره را به مرد روحانی می گوید.

این راز را نگه دار و با زنان در میان مگذار...!

در این میان پیر فرزانه ای که ریش های بلند سپید دارد در اساطیرظهور می کند. این پیرمرد معمولا راه های نجات قهرمان ها و انسان ها را می داند و گاهی بر خدایان نیز برتری پیدا می کند. نکته جالب اینجاست که  این خدای ریشو  معمولا بر بدن مار ظاهر می شود. من به درستی نمی دانم که آیا مار بودن او ارجحیت داشته و سپس برای نشان دادن جنسیت مردانه او ریش را به ظاهرش اظافه کردند یا اینکه ابتدا مردی بوده و خواسته با کمک نماد مار آرام آرام به قدرت دست پیدا کند و ناچارا ریش را برای نشان دادن جنسیت برگزیده است. به هر حال نتیجه یکی است. کم کم این نمادها قدرت پیدا کرد به عنوان مثال این مار بود که به بهشت رفت و حوا را فریب داد.

نماد مار از همان روزگار نخستین به پرستش خورشید بستگی داشت با این حال از دشمنان خورشید هم به حساب می آمد. مارهایی که در نقش خدایان یا حامیان آنها بودند تا دوران مصر باستان از جنس مادینه بودند و پس از آن کم کم به نرینه تبدیل شدند. در دوران عیسوی نقش شیطانی به خود گرفتند و در بیشتر دوران نگهدارنده زمین و درخت مقدس به حساب می آمدند.

یهوه در حالیکه به شکل مار در آمده به دور پیامبران خود پیچیده و از آنها محافظت می کند

حتی «لرد زندگی » که پادشاه تولاها بود نیز به شکل مردی در آمد با ریش بلند که دم مارمانندش به دور او پیچیده شده است.

Lord Of Life

مطلب یبش از حد طولانی شد. فقط به یک عکس دیگر اشاره مختصری بکنم و بحث را برای یادداشت بعدی بگزاریم.

طبق معمول در این میان دین مسیحیت بازهم مرموز تر ظاهر می شود و اسلام مبهم تر و پیچیده تر از بقیه. در واقع ناملموس تر. در باره تصویر بالا در یادداشت بعدی توضیح می دهم اما این مقدمه را داشته باشید که  مریم مگدالنا نیز در این نمادها سهیم است. شاید جالب باشد بدانید که ویلیام هنری این نمادها را با سیاه چاله ها مرتبط می داند!!!

پ.ن: گاهی نمی توان مطلب را به وضوح توضیح داد. در این مواقع خواننده باید برداشتهای شخصی خود را داشته باشد.

نقدی بر یادداشت بسیار زیبای «انگشتی در چشم حوا»

42 دیدگاه


امروز در وبلاگ » نسوان مطلقه معلقه» یادداشتی بسیار زیبا و جاندار خواندم که انصافا بسیار لذت بردم و البته وسوسه شدم با وجود مشغله کاری زیاد پاسخی در خور به آن بدهم.

موضوع مقاله مربوط به تابلوی آفرینش آدم اثر میکل آنژ است که در زیر تصویر آن را می بینید:

 

وبلاگ فوسکا

 

همانطور که نویسنده به درستی اشاره کرده است خداوند در «قالب» مردی فرزانه ظاهر شده است  و سمت راست که نماد نرینه است بیانگر این است که نقاش عقیده دارد که دین های قرون وسطی دین هایی مردانه هستند. همانطور که در یادداشت قبلی هم گفتیم سمت راست ( دست خدا) انرژی دهنده و سمت چپ (دست چپ آدم) انرژی گیرنده است .

زنی که در آغوش خداوند است حوا است. حتی اگر اثر انگشت نقاش در چشم او نبود با توجه به مطالبی که در پی می آید او در تابلو جایگاه خاصی دارد. درباره پوشش قرمز رنگی که دور تا دور خدا را فرا گرفته نظر دیگری دارم. در تصاویر زیر می بینید که این شکل کلی مغز است و نه رحم زن و اما زنانه بودن آن را باید به روشی دیگر بیان کرد. نکته جالب تر این است که همانطور که در این مقاله می خوانید شبیه به مغز یک مرد است و نه زن، در واقع تاکیدی بر مردانه بودن دین :

 

همانطور که می بینید حتی فرشتگان و حوا به صورتی در تصویر قرار گرفته اند که خطوط داخلی مغز را پوشش دهند

 

در واقع نویسنده مورد علاقه من (نویسنده وبلاگ نسوان) هر چند کمی در تشخیص خود کمی به خطا رفته است اما نتیجه ای که گرفته کاملا منطقی است. آنجا که می گوید <<آیا نقاش می خواسته بگوید که خدا زاییده ی خیال ماست؟ >> بله خدا در ذهن ماست. در تصویر هم مشخص است.

در لینکی که بالاتر به آن پیوند داده ام اگر ببینید می بینید که تصویر بر اساس شکلهای 2 و 4 می باشد در صورتی که امروزه متوجه شده اند حالت صحیح آن شکلهای 1 و 3 است. اما به هر حال شیارها و جهت حرکت پارچه سبز رنگ کاملا در تطابق با آناتومی است.

درباره دقت ترسیم میکل آنژ همانطور که نویسنده فرموده اند این موضوع ناشی از عشق است. دلیل آن هم این بود که در آن دوران همه میکل آنژ را مورد تمسخر قرار می دادند چرا که او به عنوان یک مجسمه ساز معروف شده بود و همگان اعتقاد داشتند که او توانایی ترکیب رنگ ها را ندارد. بنابراین او بدون دستیار این نقاشی را به پایان برد تا نبوغ خود را به رخ بکشد.

اما چه اشکالی دارد که تفسیر دیگری به این تفسیر زیبا اضافه کنم؟

از نظر من می توان این تابلو را نمادی برای تقدیم عقل به انسان دانست! همانطور که می بینید انسان زنده است و چشمان او باز است. اما گستاخانه  در برابر خالق خود لمیده است. پس خداوند می خواهد به او عقل ببخشد ( ببینید چطور از میان مغز بیرون می آید…) در این میان البته نقش حوا که از ترس آدم بی عقل در پشت خداوند پنهان شده است اساسی است. او در حال راندن خدا به سوی آدم است…! اوست که خدواند را تشجیع می کند تا تغییری در مخلوق خود بدهد. حالت پاهای نامتعادل خدواند کاملا بیان کننده این است که اگر فرشتگان کوچک به اون کمک نمی کردند  او سقوط می کرد. گویی او در حال پریدن به سمت انسان است و لی انسان بی خیال و راحت آرمیده است. در واقع پشت هر خدای موفقی یک حوا پنهان شده است!!!

این تابلوی میکل آنژ را نیز می توان در زمره کارهای دیگر او که قبلا بحث کردیم قرار داد ، به این معنی که تلاش می کند تا جنبه زنانه دین را تقویت کند. در این میان استفاده همزمان رنگ سبز و قرمز تامیل بر انگیز است. قرمز را میتوان در اینجا به عنوان فدارکاری تفسیر کرد. فداکاری حوا برای عاشق کردن انسان و سبز نیز که در پی آن می آید نماد باروری و تلاشی برای بقای نسل آدمیان است.

حوایی که حاضر است رنج زایمان را بر عهده بگیرد تا نسل این آدم مغرور و بیخیال باقی بماند.

این تابلو نمادی برای تولد دوباره روح است.هنگامی که بدن های بی احساس و قوی ا ز قدرت زندگی درون خود خبر ندارند و حوای ظریف و ضعیف با رندی آنها را رام خود می کند. تابلو نمادی برای ارتباط دائمی خالق و مخلوق است ، ارتباط بین زن و مرد! ارتباطی که ساهای سال شاعران و نویسندگان درباره آن نوشته اند و ما هنوز آن را درک نکرده ایم و رقص تانگوی بین آدم و خدا به  اصرار حوا صورت می گیرد و به راستی که  آهنگ زیر  چقدر به تابلوی بالا می آید:

http://avaxhome.ws/music/dancewithmewaltzandtango.html

یک انگشت ، یک انگشتر ; چندین معنی

18 دیدگاه


سمت چپ بدن پذیرا و سمت راست بدن فعال است. به این معنی  که سمت چپ انرژی گیرنده و سمت راست انرژی دهنده است. البته می گویند که این موضوع درباره افراد چپ دست برعکس است. به هر حال به سمت چپ بدن یین و به سمت راست یانگ می گویند.

هر انگشتی به نام یکی از سیاره های منظومه شمسی خوانده می شود هر کدام از  آنها انحصارا دارای ویژگیهای خاص هستند که هر وفردی با قرار دادن حلقه در آن انگشت می تواند آن ویژگی را در درون خود تقویت کند (این موضوع البته  فقط  جهت اطلاع آورده شده و توانایی رد یا تایید آن را ندارم اما مطالب بعدی که مربوط به نماد شناسی است قابل تایید است).

هر حلقه در هر انگشت یک مفهوم عام دارد و یک مفهوم خاص. به طور کلی بیشتر مفاهیم عام مربوط به دست چپ است و متضاد آن مفهوم در دست راست قرار می گیرد.

– حلقه در انگشت  شست چپ نشان دهنده قدرت و پادشاهی.

– حلقه در انگشت اشاره چپ نشان دهنده اعتماد به نفس ، رهبری و جاه طلبی.

– حلقه در انگشت سوم چپ یا وسط تعادل  و مسئولیت پذیری است.

– حلقه در انگشت چهارم چپ نشانه عشق ، خلاقیت ،تعهد و وفاداری  است.

– حلقه در انگشت کوچک چپ نشان دهنده ذکاوت ، هوش و ارتباطات قوی است.

از موارد جالب توجه این است که رسم حلقه  دادن در ازدواج از مراسم کلیسایی مربوط به قرون وسطی است که کشیش انگشت دوم و سوم را به عنوان پدر و پسر تبرک می دهد و انگشت سوم به نام روح القدس حلقه را دریافت می کند. البته این رسم از مراسم ازدواج رومی گرفته شده است که در آن این حلقه نماد تعهد مادام العمر محسوب می شده است.

دیگر اینکه خانواده هایی که نشان رسمی داشتند آن را به صورت نگینی درآورده و بر روی حلقه می گذارند و آن حلقه در انگشت کوچک قرار می گیرد. این نگین در دست بزرگ خاندان قرار می گرفته و نسل به نسل به فرزندان ارشد می رسیده است.

حلقه ازدواج معروفی در دنیا وجود دارد که یک قلب بر روی آن قرار داده اند. در این حلقه اگر قلب رو باشد به معنی دوران نامزدی و اگر قلب درون باشد به معنی دوران بعد از ازدواج است.

از دیگر معانی مدرن این حلقه ها می توان به حلقه ای اشاره کرد که مهندسان کانادایی آن را در انگشت کوچک دست راست خود قرار می دهند ( که البته به صورت نمادین متضاد هوش و ذکاوت می شود). داستان آن از این قرار است که در سال  1900 میلادی در کانادا پلی فلزی فرو ریخت و مهندسان تصمیم گرفتند از فلزهای این پل حلقه هایی بسازند و در انگشت خود قرار بدهند تا یادگاری باشد تا پس از آن محاسبات و اجرای خود را دقیق تر انجام بدهند.

از دیگر معانی حلقه ها در انگشت راست شست ، نشان دهنده همجنسگرایی (مرد یا زن) است.  اما باید دقت کنید که گاهی کسانی که با تیرکمان کار می کنند نیز از این حلقه انگشت شست راست استفاده می کنند و دلیل آن هم کمک به کشیدن کمان است.

ازدیگر حلقه ها در دست راست انگشت اشاره ، مربوط به حلقه های فراماسونری است. این حلقه های نگین هایی دارد که باتوجه به موقعیت فرد در گروه شکل های مختلفی دارد.

چیزی جا مانده؟ اگر جامانده شما اضافه کنید . 😉

تابلوی «اعدام» به مناسبت روز جهانی اقدام علیه اعدام

19 دیدگاه


روز جهانی اقدام علیه اعدام روز 10 اکتبر است. این پست را بیشتر به دعوت وبلاگ غرش نوشتم … در واقع بار سیاسی این روز نسبت به بار انسانی آن بیشتر است و به طور کلی این موضوع در حیطه  وبلاگ ما نیست. اما من هم در این یادداشت سعی کردم این روز را از جنبه هنری و انسانی آن بررسی کنم.

برای این منظور تابلوی یو مینیون هنرمند معاصر چینی را انتخاب کردم.

این تابلو از هر نظر تابلویی خاص است. اول اینکه در یک موقعیت نامناسب همه شخصیت ها در حال خندیدن هستند. دوم  با وجود اینکه تمام منتقدان عقیده دارند که این تابلو مربوط به وضعیت سیاسی نامناسب چین است اما نقاش به طرز عجیبی اصرار دارد که اینگونه نیست.

خنده ای که در این تابلو دیده می شود هزاران معنی دارد. هر کسی از دید خود می تواند آن را تفسیر کند. اما بهتر است آن را از دید یک هنرمند بنگریم.یعنی خودمان را به جای هنرمند بگذاریم و به جای او فکر کنیم. مهمترین مشخصه هنرمند احساس است و این قضیه بر عقل او می چربد. یعنی اگر نقاش با ترسیم این فضا به ما می فهماند که اعدام نتیجه ای ندارد و به درک ناقص اعدام کننده می خندد این موضوع را به صورت حسی درک کرده است… حالا اهمیت این موضوع در چیست؟  اهمیت آن را با مثالی برایتان روشن می کنم… اگر شما در جمعی باشید و بگویید با اعدام مخالف هستید سریع به شما می گویند اگر کسی خواهرت را ، فرزندت را و… را کشت خودت چه میکنی؟ آیا اعدام نمی کردی؟ به این برخورد می گویند برخورد حسی… برخوردی که شاید به نظر من که چیزی از جامعه شناسی نمیدانم برای هدایت یک جامعه درست نباشد. جامعه پیش از آنکه نیازمند برخورد احساسی باشد نیازمند برخورد عقلانی است. اگر  مجازات اعدام مناسب بود تا کنون ریشه قتل ها خشکیده بود و ریشه انقلاب ها و تحولان سیاسی از بیخ و بن برکنده شده بود. قبلا درباره اعدام در تابلوی گویا صحبت کرده بودیم که یکی از آثار شاخص در این زمینه است. در آنجا هم گفتیم که چنین رفتاری نشان دهنده وضعیت نامتعادل بشری است.

حال این موضوع که هنرمند به عنوان شاخص روان جامعه «از نظر حسی» به این نتیجه رسیده که اعدام حرکتی بی فایده و شاید خنده دار است می تواند برای ما رهنمودی باشد ،همانطور که شما برای ساخت یک خانه به مهندس رجوع می کنید برای ساخت جامعه نیز باید از هنرمند کمک بخواهید. شاید بد نباشد بدانید که این تابلو به مناسبت کشتارها و اعدام های سال 1989 میدان تیان من چین ترسیم شده است و در آن روزها ده ها نفر اعدام شدند… اگر خاطرتان باشد این وقایع بعد ها در مورد تبتی های چین  و نیز سال گذشته درباره مسلمانان تکرار شد. شاید باید مدتها به این حرکت خنده دار گریست.

داستان کوتاه: بخش هایی از بوف کور و شازده کوچولو

28 دیدگاه


دو بخش از داستانهای بوف کور و شازده کوچولو توسط یکی از عزیزان خواننده فرستاده شده است که انصافا بخش هایی تامل برانگیز هستند و مجالی برای بیان اندیشه های دوستان ایجاد خواهد کرد:

بخشی از داستان » بوف کور» اثر صادق هدایت.

«در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته و در انزوا می خورد و می تراشد.
این دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که این
دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشمارند و
اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می
کنند آنرا با لبخند، شکاک و تمسخر آمیز تلقی بکنند- زیرا بشر هنوز چاره و
دوایی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی به توسط شراب و خواب
مصنوعی بوسیله ی افیون و مواد مخدره است – ولی افسوس که تاثیر اینگونه
داروها موقت است و بجای تسکین پس از مدتی بر شدت درد می افزاید.
آیا روزی به اسرار این اتفاقات ماورا طبیعی، این انعکاس سایه ی روح که در
حالت اغما و برزخ بین خواب و بیداری جلوه می کند، کسی پی خواهد برد؟ من
فقط به شرح یکی از این پیش آمدها می پردازم که برای خودم اتفاق افتاده و
بقدری مرا تکان داده که هرگز فراموش نخواهم کرد و نشان شوم آن تا زنده
ام، از روز ازل تا ابد تا آنجا که خارج از فهم و ادراک بشر است، زندگی
مرا زهر آلود خواهد کرد…
در این دنیای پست پر از فقر و مسکنت، برای نخستین بار گمان کردم که در
زندگی من یک شعاع آفتاب درخشید – اما افسوس، این شعاع آفتاب نبود، بلکه
فقط یک پرتو گذرنده، یک ستاره ی پرنده بود که به صورت یک زن یا فرشته به
من تجلی کرد و در روشنایی آن یک لحظه، فقط یک ثانیه همه ی بدبختی های
زندگی خودم را دیدم و به عظمت و شکوه آن پی بردم و بعد این پرتو در گرداب
تاریکی که باید ناپدید بشود، دوباره ناپدید شد- نه، نتوانستم این پرتو
گذرنده را برای خودم نگه دارم.سه ماه – نه!، دو ماه و چهار روز بود که پی
او را گم کرده بودم، ولی یادگار چشمهای جادویی یا شراره ی کشنده ی
چشمهایش در زندگی من همیشه ماند- چطور می توانم او را فراموش بکنم که
آنقدر وابسته به زندگی من است؟ .نه اسم او را هرگز نخواهم برد، چون دیگر
او با آن اندام اثیری، باریک و مه آلود، با آن دو چشم درشت متعجب و
درخشان که پشت آن زندگی من آهسته و دردناک می سوخت و می گداخت، او دیگر
متعلق به این دنیای پست درنده نیست- نه، اسم او را نباید آلوده به چیزهای
زمینی بکنم…»

بخشی از داستان «شازده کوچولو» اثر آنتوان دوسنت اگزوپری.

«…به خاطر آدم بزرگ هاست که من این جزییات را در باب اخترک ب612
برایتان نقل می کنم یا شماره اش را می گویم چون که آنها عاشق عدد و رقم
اند. وقتی با آنها از یک دوست تازه تان حرف بزنید هیچ وقت ازتان درباره ی
چیزهای اساسی اش سوال نمی کنند که هیچ وقت نمی پرسند» آهنگ صداش چه طور
است؟ چه بازیهایی را بیشتر دوست دارد؟ پروانه جمع می کند یا نه؟»- می
پرسند» چند سالش است؟ چند تا برادر دارد؟ وزنش چه قدر است؟ پدرش چه قدر
حقوق می گیرد؟» و تازه بعد از این سوالهاست که خیال می کنند طرف را
شناخته اند.اگر به آدم بزرگ ها بگویید یک خانه ی قشنگ دیدم از آجر قرمز
که جلو پنجره هاش غرق شمعدانی و بامش پر از کبوتر بود، محال است بتوانند
مجسمش کنند.باید حتما بهشان گفت یک خانه ی صد میلیون تومنی دیدم تا
صداشان بلند بشود که:- وای چه قشنگ!.
یا مثلا اگر به شان بگویید» دلیل وجود شازده کوچولو این که تو دل برو بود
و می خندید و دلش یک بره می خواست و بره خواستن خودش بهترین دلیل وجود
داشتن هر کسی است.» شانه بالا می اندازند و باهاتان مثل بچه ها رفتار می
کنند! اما اگر بهشان بگویید «سیاره ایی که ازش آمده بود اخترک ب 612
است.» بی معطلی قبول می کنند و دیگر هزار جور چیز ازتان نمی پرسند.این
جوریند دیگر.نباید ازشان دلخور شد.بچه ها باید نسبت به آدم بزرگ ها گذشت
داشته باشند.اما البته ماها که مفهوم حقیقی زندگی را درک می کنیم، می
خندیم به ریش هر چه عدد و رقم است.چیزی که من دلم می خواست این بود که
این ماجرا را مثل قصه ی پریا نقل کنم.»یکی بود یکی نبود، روزی روزگاری یه
شازده کوچولو بود که تو اخترکی زندگی می کرد همه اش یه خورده از خودش
بزرگتر و واسه ی خودش پی دوست ِ هم زبونی میگشت…» آن هایی که مفهوم
حقیقی زندگی را درک کرده اند واقعیت قضیه را با این لحن بیشتر حس می
کنند.آخر من دوست ندارم کسی کتابم را سرسری بخواند.خدا می داند با نقل
این خاطرات چه بار غمی روی دلم می نشیند.شش سالی می شود دوستم با بره اش
رفته. این که اینجا میکوشم او را وصف کنم برای آن است که از خاطرم نرود.
فراموش کردن یک دوست خیلی غم انگیز است.همه کس که دوستی ندارد. من هم می
توانم مثل آدم بزرگ ها بشوم که فقط اعداد و ارقام چشمشان را می گیرد…»

Older Entries

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: