جوکر غمگین، انسان غمگین

۱ دیدگاه


در داستان های اساطیری موجواتی زیست می کنند » متفاوت » و البته نه چندان دلنشین که فقط افرادی با تجربه های خاص و ناخوشایند می توانند آنها را ببینند. تجربه هایی مثل دیدن مرگ دوستان و نزدیکان و یا چیزهایی از این قبیل که شوک روحی بزرگی به انسان وارد می کند. این موجودات ناخوشایند که از قضا نماد واقعیت های ناخوشایند و متفاوت این کره ی خاکی هستند، بایستی اینگونه آشکار شوند زیرا که اینگونه «درک» می شوند و به عنوان مثال هیچ وقت توسط یک کودک یا نوجوانی که در زندگی هیچ رنج و محنتی نداشته است درک نخواهد شد و بلکه شاید توسط آنها نابود شود، حال هر چقدر هم که برایشان توضیح بدهی که وجود این موجود بدقواره و زشت «لازم» است.

تابلوی جوکرغمگین یا استنزیک Stańczyk را بعد از همین تجربه های ناخوشایند دیدم. تجربه هایی که البته شاید واژه ی ناخوشایند برای آن کودکانه به نظر برسد. حس همذات پنداری عجیبی در من ایجاد کرد و به دنبال آن کمی آنچه را که نمیتوان از درون آشکار کرد تسکین داد. این تابلو توسط Jan Alojzy Matejko نقاش لهستانی در پی اتفاق از دست دادن شهر اسمولنسک لهستان ترسیم شده است که واقعه ای ناگوار در تاریخ لهستان به حساب می آید.

ArtistJan Matejko Year 1862 Type Oil on canvas Dimensions 120 cm × 88 cm (47 in × 35 in) Location Warsaw National Museum, Warsaw

Artist Jan Matejko
Year 1862
Type Oil on canvas
Dimensions 120 cm × 88 cm (47 in × 35 in)
Location Warsaw National Museum, Warsaw

در این تابلو یک جوکر (دلقک) را می بینیم که در لباس قرمز رنگ خود در حالتی بی نهایت غمگین و متفکر به زمین خیره شده است در حالی که در اتاق کناری او عده ای به جنب و جوش و شادی مشغولند. تنهایی مطلق اولین حسی است که از تابلو به بیننده منتقل می شود. گویا توانایی بیان درد و رنج خود را ندارد و حتی به خود زحمت تغییر ظاهر (چه از طریق تغییر رنگ شاد لباسش و یا از طریق اشک ریختن) را برای اینکه دیگران را باخود همراه کند نمی دهد. دردی است که نمیتوان با کسی شریک شد و کسی توان درکش را نخواهد داشت. مثل این می ماند که اگر بخواهی کسی را همراه کنی که بخشی از این درد و رنج را بفهمد (و نه تمام درد را) آنگاه حق مطلب را ادا نکرده ای.

حالت قفل شده ی دست ها نشان از عزم دفاعی مرد برای مقاومت می دهد و حالت واداده ی پاها نشان می دهد که کار از کار گذشته است. در چشمان باز و خیره ی مرد ما میتوانیم تصویری از دنیای دوم را در این تابلو ببینیم. قدرت شگرف روح و ذهن انسان که می تواند به سرعت خود را با محیط تطبیق بدهد و یا اینکه کاملا در هم بشکند و انسان را از درون رها و از بیرون گرفتار بند کند. کوتوله ای که در اتاق کناری در کنار بزرگان و ملکه حضور دارد نماد قانون و منطق است که میبایستی در هممه احوال زندگی ما حضور داشته باشد و ستاره ی دنباله داری که از پنچره ی رو به شب تاریک دیده می شود نماد کورسوی امید است.

در واقع از تابلوی سه قسمتی را باید از راست به چپ دید. قسمت اول از راست که شامل اتاق شاد کناری می شود که به صورت مستقیم یا غیر مستقیم حاصل درد و رنج جوکر (که در اینجا نماد خود ما هست) شده اند. قسمت دوم خود جوکر و ذهن اون است که از چشمانش قابل دیدن است. و قسمت سوم یا سمت چپ پنجره ای است که رو به سیاهی است و در آن کورسوی امیدی دیده می شود.

هر کدام ما بسته به جایگاه و زندگی خود دارای مشکلات و تجربیات ناخوشایندی هستیم که برای خودمان بزرگ و سهمگین است و چه بسا به نظر دیگران ساده و کودکانه برسد . اما همه ی ما در خیلی از ویژگی ها مشترکیم. همه ی ما حتی اگر مثل همین جوکر بتوانیم ظاهر را حفظ کنیم شکننده و تنها هستیم. همه ی ما ناچاریم به قانون کوتوله ها پابند باشیم و به شادی ملکه برقصیم. اما همه ی ما سه دنیا داریم: یعنی دنیای درون (ذهن ) دنیای مشترک با منطقیات (دنیای دردناک اطراف) و دنیای بیرون (دنیای آینده ). دنیای ذهن یا درون از آن ماست و می شود آن را به دلخواه تغییر داد و قدرت باطنی و تطبیق پذیری خود را افزایش داد. دنیای مشترک را می توان با دوستان و خانواده تلطیف کرد. عشق، دوست داشتن و مهر ورزیدن چیزهایی است در این روزها بیشتر به ذهن من می آید و ارزشمندتر از گذشته به نظرم می رسد. و در نهایت دنیای سوم یا دنیای بیرون (آینده).هر چقدر که این دنیای سوم  تاریک و سیاه باشد باز هم یک ستاره ی دنباله دار وجود دارد که آن را روشن کند.

روح مرده به هنگام تماشا

بیان دیدگاه


پل گوگن از آن دست افرادی است که دنیا را با دید عرفانی و البته بی بندباری خود هم به سخره می گیرد و هم به فکر وادار می کند. سبک زندگی او شاید هدف آسانی برای خشک مغزها برای خرده گرفتن از او و فخر فروشی باشد ولی درک عمیق او از انسان و دنیای اطرافش پوزه بند خوبی برای پاسخ به اینگونه افراد است. تابلوی » روح مرده به هنگام تماشا» از آن دست تابلوهایی است که نقاش توضیح نسبتا مفصلی درباره آن نوشته است با این وجود هنوز هم عرصه برای انواع و اقسام برداشت ها و تحلیل های متفاوت و بعضا متضاد باز است.

Artist [show]Paul Gauguin (1848–1903) Link back to Creator infobox template wikidata:Q37693 s:fr:Auteur:Paul Gauguin Title The Spirit of the Dead Keeps Watch Date 1892 Medium oil on burlap mounted on canvas Dimensions 72.4 × 92.4 cm (28.5 × 36.4 in) Current location [show]Albright-Knox Art Gallery Link back to Institution infobox template

Artist: Paul Gauguin (1848–1903) 
Title: The Spirit of the Dead Keeps Watch
Date: 1892
oil on burlap mounted on canvas, 72.4 × 92.4 cm (28.5 × 36.4 in)
Current location: Albright-Knox Art Gallery

در این تابلو یک زن برهنه ( که در واقع همسر گوگن در تاهیتی است) بر روی تخت خود دراز کشیده است، تختی که طرح هایی با گل هایی به رنگ زرد درخشان دارد. در پایین تخت یک شمایل انسان مانند با چهره ای بی روح نشسته است و در حال تماشای زن است. زن برهنه خواب نیست، بلکه از ترس جرات حرکت کردن ندارد ( نقاش در نوشته هایش اشاره می کند که چشم های زن از شدت ترس حالتی غیرعادی دارد).  در پس زمینه ی بنفش و صورتی اشکال نامشخصی دیده می شود که بیشتر نشان دهنده چیزی است که بعضا در تاریکی شب می بینیم ( همان حالت اعوجاج اشیا که در تاریکی به صورتی دیگر به چشم ما می رسد).

پل گوگن در یادداشتی به دختر 16 ساله اش تابلو را اینگونه توصیف  می کند:

» در این پوزیشن نسبتا جسورانه، کاملا برهنه بر روی تخت، یک دختر جوان کاناکایی چه منظوری می تواند داشته باشد؟ برای عشق بازی آماده می شود؟ خب این در واقع در ذات اوست ولی بی شرمانه است و من آن را دوست ندارم ( نمیخواهم).  برای خواب بعد از عشق بازی آماده می شود؟ کماکان بی شرمانه است. تنها امکان موجود ترس است. چه جور ترسی؟  مطمئنا نه از مدل ترس غافلگیر شدن سوزان توسط بزرگان قومش (کنایه از ترسیدن های معمولی). این مدل ترس ها در شبه قاره رخ نمی دهد ( کنایه از اینکه شدت ترس ها بسیار زیاد است). دلیل این ترس روح (توپاپا) است. بر اساس عقاید تاهیتی ها عنوان روح مرده به هنگام تماشا دو معنی دارد: می تواند هم به معنی این باشد که روح در خیال دخترک است و هم میتواند به این معنی باشد که روح به دخترک فکر میکند! لازم است اضافه کنم که: بخش موسیقایی تابلو در موج دار کردن خطوط  افقی متبلور می شود. هماهنگی بین نارنجی و آبی مرتبط با زرد و بنفش مخملی است، و از نور و جرقه های سبز درون تابلو سرچشمه می گیرد.  بخش ادبی تابلو: شامل روح دخترک جوان و زنده  در مقابل روح مرده است. نمادی از شب و روز. دگردیسی برای آنها که به دنبال چرایی و چگونگی  زندگی هستند. در غیر این صورت این تابلو چیزی به جز یک مطالعه از  پولینزی های برهنه نیست.»

باید اعتراف کرد که این توصیفی فوق العاده است. توصیف » بی شرمانه» بودن حالت دختر توسط گوگن که به بی بندوباری شهره آفاق بود و تاکید آن در چند مورد بسیار جالب است.  نشان دهنده عدم شناخت ما از انسانی است که درک درستی از طرز زندگی او نداریم. در بخش دیگری از توصیف او درک عمیقش از زندگی انسان ها را می بینیم که با حالتی فیلسوفانه می تواند منشا احساسات انسان را بفهمد و توصیف کند، مخصوصا آنجا که به مقایسه ترس بین مردمان اروپا( یا بخش متمدن کره زمین) و مردمان شبه قاره ( بخش بدوی کره زمین) می پردازد. در واقع کاملا مطمئن نیستیم که از این مقایسه می خواهد تمدن و اثر آن بر روح انسانی را به نقد بکشد و یا تقدیر کند. نقد از آن جهت که خلوص و پاکی روح را از بین برده است یا تقدیر برای آنکه انسان را در برابر دنیای ماورا قوی تر کرده است. و در نهایت توصیف او از حالت موسیقایی رنگ ها است. در یادداشت های قبلی بارها به اثر موسیقایی در تابلوها که از تضاد یا هماهنگی بین رنگ ها به وجود می آید صحبت کرده بودیم و گاهی با این انتقاد روبرو شدم که این نوعی زیاده روی در توصیف است. اما این توصیف از رنگها و اینکه هارمونی بین آنها یک ریتم موسیقی در خالق اثر به وجود می آورد نشان دهنده درک مشترک بین انسان ها ورای زبان های مشترک و غیر مشترکشان است. در نهایت گوگن توصیف خود را با جمله ای پیامبر گونه به پایان می برد: » دگردیسی برای آنها که به دنبال چرایی و چگونگی زندگی هستند». گویا عاجز از توصیف آنچه در ذهن دارد می شود و نمیتواند آن را به روی کاغذ بیاورد. مشکلی که عارفان در طول قرن های متمادی با آن مواجه بوده اند، نارسایی کلمه.

پل گوگن در جاهای دیگر این تابلو را به صورت هایی نسبتا مشابه توصیف کرده است. از جمله در جایی گفته است » من این دختر را برهنه و در حالتی ترسیم کرده ام که مرز بی شرمانگی است، برای اینکه خطوط و حرکت برای من جذاب بود، برای همین حالت ترس را هم به چهره اش اضافه کردم». این توصیف که کمی بی  رحمانه هم به نظر می رسد من را به یاد لحظات عطف در زندگی می اندازد، لحظاتی که زندگی ما را به قبل و بعد از آن لحظه تقسیم بندی می کنند ( واضح است که در اینجا منظور درستی یا نادرستی عطف بود این لحظات نیست). مثل لحظه خوردن سیب توسط حوا که به واسطه ی مار به او داده شد و سقوط انسان به زمین. یا مثل لحظه ای که دختری بکارت خود را از دست می دهد. یا مثل لحظه ی تولد، لحظه ی مرگ! به طور کلی «لحظه ای» که می بایست » دگردیسی» یا «تکوین» در زندگی ما رخ بدهد و ناخودآگاه دچار ترس هستیم ضمن آنکه قدرت گریز و یا توقف این دگردیسی را نداریم. به نظر من که تابلویی بی نظیر برای توصیف لحظه ای یکتاست.

در ضمن شاید بد نباشد که بدانید این تابلو برای گوگن در قدری مهم بوده است که آنها در پرتره خود در پس زمینه آورده است.

800px-Paul_Gauguin_111

گوتیک آمریکایی; معنایی برای یک تمسخر عالی و الهام بخشیدن همزمان

۱ دیدگاه


بعضی از آثار هنری یه در دنیای نقاشی و چه در دیگر زمینه های هنری هستند که برای مخاطب عام (یا به عبارت دیگر کسی که به طور فعالانه پیگیر دنیای هنر نیست) معروف و آشنا هستند و ممکن است چندین بار به طرق مختلف جملاتی حاکی از اهمیت فلان اثر هنری بشنوند اما هنوز علت این اهمیت برایشان نامعلوم باشد. گوتیک آمریکایی یکی از این آثار معروف است که جزو تابلوهای مهم تاریخ معاصر معرفی می شود در صورتی که ظاهرا یک تابلوی ساده و بی پیرایه است.

در واقع این تابلو یک نمونه ی عالی از اثری خلق شده توسط یک ذهن ساختار یافته و هدفمند است که در ظاهر یک سری عناصر ساده و غیر جذاب را در کنار هم بر روی بوم نقاشی ترسیم کرده است و توانسته نتیجه ای الهام بخش و تاثیرگذار بر افکار عمومی جامعه ی خود بوجود آورد. این تابلو در سال 1930 توسط گرنت وود در آمریکا و در یک شهر کوچک ترسیم شده است که در آن ظاهرا یک زن و شوهر کشاورز را نشان می دهد که در مزرعه خود و در مقابل خانه ای معمولی با معماری گوتیک ایستاده اند. مرد در دست خود چنگکی کشاورزی در دست دارد با نگاهی نافذ و مصمم که سرسختی و تغییر ناپذیر بودن آن قابل پیش بینی است و در کنارش یک زن با حالتی ناراضی ایستاده و شاید با تحریکی کوچک آماده برای تغییر سبک زندگی.

ArtistGrant Wood Year	1930 Type	Oil on beaverboard Dimensions	74.3 cm × 62.4 cm (29¼ in × 24½ in) Location	Art Institute of Chicago

Artist Grant Wood
Year 1930
Type Oil on beaverboard
Dimensions 74.3 cm × 62.4 cm (29¼ in × 24½ in)
Location Art Institute of Chicago

در واقع تابلو از همین برداشت ابتدایی مخاطب را به چالش می کشد از آنجا که مشخص نیست که مرد کشاورز است یا کشیش. همچنین این دو در واقع پدر و دختر هستند و نه زن و شوهر. تکه ای از موی فر پیردختر در تضاد با حالت صورت و لباس های غیر جذاب و دمده ی او است. حالت گرفتن چنگک و نگاه خیره ی مرد به مخاطب نشان دهنده ی حالت دفاعی و خصمانه ی اون در مقابل هر گونه تغییر است. پرده های طبقه بالای خانه نیز در تضاد با ساده گی خانه است. حالت ایستادن غیر متعارف پدر و دختر نیز با پیش فرض های یک ذهن فعال همخوانی ندارد.

علت اینکه شخصیت های تابلو(از جمله خانه) به صورت نامتعارفی در کنار هم قرار گرفته اند این است که هر سه آیتم به صورت جداگانه ترسیم شده اند و هیچ گاه این سه با هم در یک کادر قرار نگرفته اند. مرد درون تابلو در واقع یک دندان پزشک و دخترش در واقع خواهر نقاش است و خانه نیز به آنها تعلق ندارد بلکه یک نمونه ی قدیمی و معمول خانه های آن محل است. این مطلب تاییدی است بر این فرض که نقاش عناصر تابلو را با آگاهی کامل و نه تصادفی جهت انتقال معنی مورد نظر خود به کار برده است.

شخصیت های واقعی تابلو

شخصیت های واقعی تابلو

خانه، مرد و دختر نمایانگر سه نسل از جامعه ی آمریکایی هستند که با سرسختی تمایل دارند تا سنت های کهنه ی خود را که از اروپا به ارث برده اند حفظ کنند. خانه ی گوتیک سرد و بیرون که حتی شکوه و جبروت بناهای گوتیک اروپا را هم ندارد و مردی که با حالتی مصمم این سنت ها را بدون اینکه درباره آنها فکری کرده باشد قبول کرده و ظاهر ناراضی پیردختری که از لذت های دنیا بی بهره مانده است تا حرف های پدر محافظ را گوش کند. مخاطب تابلو وقتی به این ترکیب نگاه می کند برداشت های خاص خودش را خواهد داشت، مثلا ممکن است آن را در جهت حفظ ارزش های سنتی قلمداد کند و یا ممکن است آن را در جهت تمسخر این سنت های بپذیرد. اما در هر دو صورت، به خصوص برای مخاطب محلی، عدم تغییر و درجا زدن، و یا به عبارتی پیشرفت نکردن این سه نسل(شامل خانه که نسل اول به حساب می آید) از جامعه قابل فهم خواهد بود. و هنگامی که مخاطب در جریان درک شهودی خود به تلنگر » درجا زدن» در طی شاید 100 سال می رسد متوجه می شود که این خود اوست که در تابلو قرار دارد. در واقع تابلو به منزله ی آیینه ای عمل می کند که جامعه های سنتی و محافظه کار را به چالش می کشد و غریزه ی تغییر و تکامل را در انسان بیدار می کند.

به همین جهت می توانیم بگوییم این اثر نمونه ای عالی از چگونگی نقد و یا تمسخر سنت ها است. زیرا که تقریبا تمامی آیتم های یک جامعه سنتی که مانع از تغییر می شود در آن گنجانده شده است و بدون این که حالت تدافعی را در مخاطب خود فعال کند او را به فکر وا می دارد. این عناصر شامل : خانه که سنتی نمادی از گذشته است و احتمالا در آن نه مصرف انرژی کنترل می شود و نه محیط زیست لحاظ شده است، چنگک کشاورزی که نمادی از بهره وری پایین و عدم خلاقیت است، یقه کشیشی که نمادی از مذهب و مانع از فکر کردن و به چالش کشیدن افکار دیکته شده است، لباس های دمده و غیر جذاب که نمادی از زندگی بیروح و برپایه ی ممنوعیت شاد زندگی کردن است. حال هنگامی که بیننده خود را در جایگاهی می یابد که گویی در یک لحظه تمام صد سال زندگی سه نسل را همزمان با هم می بیند و آن را مسخره و تاسف آور می یابد ، احتمالا این موضوع برایش الهام بخش دل کندن از سنت ها می شود. مثل ساخت خانه ای بهتر، موسیقی ای فراتر از آنچه سنت به او رسانده است، خلاقیتی که آسیب کمتری به محیط زیست بزند و غیره…

 

ویولن و پارچ اثر ژرژ براک

۱ دیدگاه


تیتر این یادداشت را به سادگی عنوان تابلویی گذاشتم که قرار است درباره ی آن صحبت کنیم، شاید بدون علت خاصی! هنگامی که براک و پیکاسو دو نقاش بزرگ اواخر قرن نوزده و اوایل قرن بیست، هر دو از قلب اروپا، شروع کردند به ایجاد سبکی به نام کوبیسم، با اصولی همچون تحلیل و آنالیز سوژه برای تصویر کردن، سه بعدی سازی در فضای دو بعدی، شکست ابژه ها و از این قبیل اصلاحات مخصوص به قشر انتلکچوئال! به دنبال ایجاد یک » حس » یا » فهم » بودند. یک چیزی شبیه به اینکه حسی به حس های پنج گانه انسان اضافه کنند. یا طعمی به چهار طعم اصلی بیافزایند. یا مثلا بتوانند ثابت کنند که دو به اضافه دو همیشه 4 نمی شود.

شاید در ابتدای قرن بیستم، این نقاشی بود که از همه هنرهای دیگر پیشروتر بود و پیش قراول ایجاد نوآوری های سبکی و فکری بوده است. علت آن به تکامل رسیدن تکنیک نقاشی تا آن میانه قرن 18 بوده است. البته منظور از واژه تکامل در واقع چیزی جز بازی با واژه ها نیست و بیشتر منظور تکنیک های نقاشی است و از آنجا که ذهن بشری همواره به دنبال خلق فضای فهم و درک جدید است، پس بنابراین می بایستی این فضا ایحاد شود. کاری را که به طور خاص نقاشان آن دوره انجام داده اند، و به طور خاص پیکاسو و براک، را می توان » خلق ظرفیت جدید لذت بردن از فهم» نامید. رسیدن به سبکی جدید و پذیرش آن، نتیجه ی تلاشی است  از شکستن قوانین سنتی، مثلا سبک کوبیسم شاید برای من بیننده گیرایی و لطافت تابلوی ربنس را نداشته باشد، یا مثلا تابلوهای جکسن پولاک برای ما بی معنی و خط خطی به نظر برسد، این البته به خاطر عدم شناخت ما از » فرآیند » شکل گیری احساس هنرمند است.

Artist: Georges Braque Artist's Lifespan: 1882-1963 Title: Still Life with Violin and Pitcher Date: 1909-10 Location of Origin: France Style: Analytic Cubism Genre: Still life

Artist: Georges Braque
Artist’s Lifespan: 1882-1963
Title: Still Life with Violin and Pitcher
Date: 1909-10
Location of Origin: France
Style: Analytic Cubism
Genre: Still life

در این تابلو، یک ویولن، یک پارچ و شاید چیزهایی دیگر دیده می شود. البته شاید عبارت » دیده می شود» چندان مناسب نباشد، و بهتر است بگوییم ذهنما اینطور تشخیص می دهد که در این تصویر چنین ابژه هایی وجود دارند. ویولن به عنوان واضح ترین عنصر تابلو را در نظر بگیرید، گویی نقاش از زوایای مختلف یک تصویر را کشیده است. مثل اینکه بخواهیم همزمان در چند نقطه باشیم ( اوه که چقدر انیشتین به موقع ظهور کرد!) . براک که مهارت خودش را هنر نقاشی به نهایت رسانده بود، حالا نیاز به چیزی داشت که «جدید» باشد و از » سنت» متفاوت باشد. چیزی که بتواند مفاهیم تازه ای به زندگی انسان بدهد و از قوانین و تعاریف عرفی سابق آن هم وارسته باشد. این درک جدید طعنه ای هم به درک سنتی ما می زند از آن جهت که انسان اغلب اوقات از چیزی که میبیند مطمئن است در صورتی که در واقع از یک تصور و خیال در ذهن خود مطئن است. چیزی در مایه های همان تفکرات فلسفی و عرفانی در باب اینکه شاید همه ی دنیا وهم و خیالی بیش نباشد و آنچه ما میبینیم در واقع تصورات ما باشد.

این تغییر در جهان بینی گویا در نمادگرایی هم خود را نشان داده است. مثلا به جای اینکه ما در نظر داشته باشیم که خود ویولن از نظر نماد شناسی چه معنی خاصی دارد، حالا باید بگوییم نگاه ما به ویولن چه معنی نمادینی دارد. در واقع گذری از جزء به کل، و تغییر زاویه نگاه از «پایین به بالا» به «بالا به پایین» . دیگر در این تصویر شما نمی توانید با قاطعیت بگویید که ویولن جلوتر است یا پارچ، یا اینکه پارچ روی زمین است یا روی میز، یا شاید هم مهم نیست که شما به عنوان بیننده ی نوعی «دقیقا» تصور مشابهی با نظر نقاش داشته باشید. پیچیدگی این تصویر در واقع از همین جا آشکار می شود که هم قدرت خیال را به سخره می گیرد و هم آن را پروار می کند. سیال بودن، پیوستگی بین اجزا و «فضا دادن به اشیای بیگانه» ذهن انسان را به بازی می گیرد.  » اشیای بیگانه» در واقع همان جس جدیدی هستند که پیشتر گفتم، مثل حس چشیدن طعم ترش برای اولین بار، حسی ناب که تمام اجزای بدن با آن درگیر می شوند.

قدم اول در این راه فهمیدن است. در واقع نقاش به دنبال ایجاد زیبایی،. لذت یا تحت تاثیر قرار دادن مخاطب نیست ( که البته نه اینکه حتما زیبا یا لذت بخش نباشد) . تاثیری که امپرسیونیست و کوبیسم بر جریان های روشنفکری و هنرهای دیگر از جمله موسیقی گذاشته اند قابل انکار نیست. ایجاد تعاریف جدیدتری از دنیای اطراف شاید برای ما انسان هایی که به سرعت به سمت نابودی محیط اطرافمان می رویم ضروری باشد.

هنر خیابانی در ایران، جلوتر از زمان خود

۱ دیدگاه


یکی از بهترین شاخص های مطالعه یک جامعه، مطالعه جریان های هنری در آن جامعه است. جریان های هنری در رشته های مختلف اعم از موسیقی، سینما، نقاشی، تئاتر و غیره می تواند  بیان کننده پیشرفته بودن یا عقب مانده بودن آن جامعه باشند. به عنوان مثال جامعه ای که در آن حجم گسترده تری از هنرهای با ارزش تولید می شود، توانایی تاثیرگذاری بیشتری بر تمدن جهانی دارد، و به همان نسبت مقاومت بیشتری هم نسبت به جریانات متحجر پیدا می کند. این موضع وقتی مهم می شود که جامعه از یک دوران به دوران جدیدتری گذار می کند، مثلا از سنت به مدرنیته، یا از مدرنیته به پست مدرنیته.

در همین راستا، برای تلاش جهت فهمیدن هنر در جامعه امروز ایرانی، یعنی دهه 80 و 90 خورشیدی، به نظر می رسد یکی از هنرهای  پیشرو، همین هنر خیابانی باشد. بدون شک شرایط خاص ایران هم در این امر بی تاثیر نبوده است زیرا اتفاقا در این رشته هنری هویت واقعی خالق اثر، مجوزبرای نشر اثر، امکان فروش اثر و مسائلی از این قبیل یا اهمیت ندارد و یا از اهمیت کمتری برخوردار است. در صورتی که در موسیقی، نویسندگی، فیلمسازی و تئاتر همه موارد بر شمرده شده جزو الزامات است.

نگارنده اطلاعات زیادی از هنر خیابانی در دوران قبل از انقلاب ایران ندارد و به نظر می رسد این موضوع نیازمند تحقیق بیشتری باشد. بعد از انقلاب، میتوان این هنر را به دوبخش کاملا مشهود تقسیم کرد، هنر حکومتی سالهای ابتدای انقلاب که بیشتر حاوی مفاهیم ایدئولوژیک و القای دشمنی با ابرقدرت ها بود نگاه کنید بهMaking Space Public: Street Art in Iran by Duncan Thomas، و هنرمستقل خیابانی که با مفاهیم اعتراض، امید و دل مشغولی های جامعه تولید شد. از قضا این هنر مستقل بسیار مورد توجه و استقبال منتقدان هنری در اروپا و امریکا قرار گرفته است. در ادامه به معرفی بعضی از چهره های شاخص این جریان می پردازیم اما آنچه مشخص است این است که این موضوع میبایستی به دقت مورد پژوهش و بررسی قرار بگیرد و هدف این نوشته فقط معرفی سطحی این جریان است.

به نظر می رسد تنها یا a1lone  یکی از قدیمی ترین هنرمندان شاخص مشهور در سطح جهانی باشد. از جمله آثار او می توان به مردان عصبانی در شهرک اکباتان تهران اشاره کرد. از مهمترین نمایشگاه هایی که او در آن شرکت کرده است می توان به آثار او در کارهات گالری در سال 2010 اشاره کرد که در آن 14 هنرمند پیشروی جهان شرکت داشتند که یکی از آنها هم ایرانی بود. میتوانید این آثار را در اینجا ببینید. نفیر یکی دیگر از هنرمندان قدیمی این عرصه است که اثر زیر از او جزو یکی از بهترین آثار گرافیتی در سال 2014 شد. باقی آثار برتر سال 2014 را می توانید در اینجا ببینید.

Nafir

اثری از نفیر. جزو آثار برتر گرافیتی دنیا در سال 2014

بلک هند یا دست سیاه هم از جمله هنرمندان معروفی است که تم بیشتر آثارش اعتراضی است. روزنامه گاردین از او به عنوان بنکسی ایران یاد می کند و با او مصاحبه ای انجام داده است که می توانید در اینجا ببنید. اثر او بر روی دیوار بیمارستان هاشمی نژاد به راستی تکان دهنده است. در این بیمارستان اغلب جراحی های مربوط به پیوند عضو انجام می شود و بر روی دیوار های نزدیک این محل میتوانید آگهی های غم انگیزی درباره قیمت کلیه پیدا کنید. بلک هند هم در گرافیتی خود یک حراجی اثر هنری را نشان می دهد که کلیه هایش در آن به وضوح برجسته شده اند.

اثر بلک هند بر روی بیمارستان هاشمی نژاد اشاره به حراج اعضای بدن انسان به دلیل فقر

اثر بلک هند بر روی بیمارستان هاشمی نژاد اشاره به حراج اعضای بدن انسان به دلیل فقر

قلمدار هم هنرمند دیگری است که سبک کارهای گرافیتی او بسیار مورد توجه گالری های هنری دنیاست. او که از خطاطی فارسی برای خلق آثارش استفاده می کند، تا کنون در محافل هنری مختلفی مورد ستایش قرار گرفته است به عنوان مثال اینجا را ببینید. همچنین نمایشگاه آثار زیرزمینی او در سال 1392 جنجال های زیادی برپا کرد. مهدی قدیانلو هنرمند دیگری است که آثار بسیار جذابی دارد و البته این شانس را هم داشته است که آنها را به صورت رسمی و قانونی بر روی دیوارهای شهر تهران به نمایش بگذارد. تم بیشتر کارهای او که سورئالیستی است مربوط به امید به زندگی و دنیای پاک است . کمتر کسی است که کارهای او را نبیند و لبخندی به لب نیاورد. شما می توانید چند نمونه از کارهای او را در اینجا ببیند. همچنین مهدی قدیانلو این روزها در لندن در گالری گرافیتی هوارد تا اوائل آوریل 2015 نمایشگاه اجرا کرده است. اثر زیر هم یکی از آثار همین هنرمند است که در یکی از خیابان های شرق لندن اجرا شده است.

اثر مهدی قدیانلو در شهر لندن

اثر مهدی قدیانلو در شهر لندن

در این اثر سه کودک در حال بازی هستند و کودکی که از روی طناب می پرد ظاهرا به دلیل سوراخ درون دیوار بتنی آزادی عمل بیشتری دارید اما در واقع طعمه کلاغ های عظیمی خواهد شد که در آن بالا منتظرش هستند. در ماه فعدی میلادی ، یعنی ماه مارس 2015، در یکی دیگر از گالری های معروف لندن، 9 هنرمند شاخص هنر خیابانی ایران آثار خود را به نمایش خواهند گذاشت. می توانید اطلاعات کامل را در اینجا ببنید.

همانطور که در بالا هم گفته شد، این نوشته قصد بررسی دقیق و کامل هنر خیابانی را ندارد، بلکه میخواهد تا نظر منتقدان ، دانشجویان و فعالان هنری در ایران بیشتر به این موضوع جلب شود، هم جهت انجام پژوهش های هنری بیشتر و هم جهت ایده گرفتن از این جریان پیشرو.

 

 

داستان دو زن، یک تابلو و دنیای رمانتیسم

بیان دیدگاه


آدام باک Adam Buck هنگامی که تصویر زیر را ترسیم می کرد احتمالا نمیدانست که جرقه رمانتیسم و احساس گرایی را در دنیای نقاشی زده است. به همان نسبت دختران تابلوی او هم نمی دانستند که عشق بین آنها پایه گذار مکتب و جریان هنری جدیدی در دنیا خواهد بود.

"Archers",  Buck, 1799

«Archers», Buck, 1799

کمانداران ، اثر نقاش ایرلندی اشاره به یکی از رمانتیک ترین داستان های قرن 18 میلادی که بین دو زن، سارا و الینور، رخ داده بود دارد. گفته می شود معنی کلمه «رمانس» در ابتدا به معنی چیزهای احمقانه و خیالی بوده است، اما به مرور زمان تغییر معنی داده است و به شکل امروزی آن استفاده می شود. داستان از این قرار است که الینور ، دختری 29 ساله، اشرافی و از طبقات بالای خانواده های ایرلندی است که تصمیم می گیرد تدریس کند. در خلال تدریس های  خود قبول می کند که معلم سرخانه ی سارای 13 ساله بشود. سارا و الینور به زودی متوجه می شوند که علایق مشترکی دارند مثل کتابخوانی، هنر و آواز خواندن که باعث می شود علاقه ای واقعی بینشان به وجود بیاید. حتی وقتی که سارا مدرسه اش تمام می شود این رابطه از طریق نامه ادامه پیدا می کند.

تا اینکه خاله ی سارا، که مسئولیت بزرگ کردن او را به عهده داشته است،  تصمیم به ازدواج می گیرد و از قضا شوهر او با سارا رفتار خوبی ندارد سارا در یکی از نامه های خود به الینور می گوید که مورد ضرب و شتم شوهر خاله ش قرار گرفته است و همین باعث می شود که الینور به سرعت نقشه فرار به ولز را ترتیب بدهد. در این میان خدمتکاران با وفای دو دختر به آنها کمک می کنند تا آنها را به بندر برسانند اما قبل از اینکه موفق به فرار بشوند دستگیر می شوند و به خانه برگردانده می شوند.

پس از این برای مدت چندین سال در اتاقی در خانه های خود زندانی می شوند تا اینکه بالاخره خانواده ها تصمیم می گیرند که به آنها مقرری کوچکی بدهند به شرطی که آنها به دهکده ای در ولز مهاجرت کنند و بیشتر از این باعث رسوایی بیشتر دو خانواده نباشند. زندگی این دو دختر عاشق آن چنان برای روشنفکران، نویسندگان و مطبوعات آن زمان جالب بود که تقریبا بعد از 60 سال زندگی مشترکشان، چند صد نویسنده و پاورقی نویس را ملاقات کرده بودند و الهام بخش شعر شاعران و نقاشانی مثل آدام باک شدند. البته در آن دوران هنوز مفهوم (لزبین) یا همجنس خواهی بین دختران چندان شناخته شده نبود و  از عشق بین این دو نفر به «رابطه ای رمنس» تعبیر می شد.

در هر صورت این عشق سوزان و جالب باعث شد تا مفهوم و جریان رمانتیسم مدرن شکل بگیرد و بابی تازه در جریان فکری انسان ایجاد شود.

داستان یک پرتره و یک رسوایی

۱ دیدگاه


در قرن نوزدهم میلادی پرتره ی زیر داستانی جالب داشت.

Woman Seated before a Mirror 1840s Oil on canvas, 77 x 60,5 cm Metská Galeria, Bratislava

Woman Seated before a Mirror
1840s
Oil on canvas, 77 x 60,5 cm
Metská Galeria, Bratislava

داستان از این قرار است که :

نقاشی جوان در اروپا عاشق دختری می شود و با هم قرار ازدواج می گذارند. هر دو جوان، فقیر و زیبا هستند وقرار است که کمی صبر کنند تا پسرک نقاش کمی فرصت داشته باشد تا سرمایه جمع کند. نقاش داستان ما ابتدا پرتره ی نامزد خود را که در بالا می بینید ترسیم می کند و سپس با تابلوی خود به آمریکا می رود به امید اینکه بتواند پولی به جیب بزند.

تقریبا 1 سال از زمانی که نقاش در آمریکا است می گذرد. در این میان فرد ثروتمند میانسالی از او درباره این تابلو پرس و جو می کند و کنجکاو است که مدل این تابلو کیست. نقاش جوان مشکوک می شود و نامه ای به دوست خود می نویسد و از او می خواهد که ببیند نامزدش در چه حالی است. دوستش در پاسخ به او می گوید که متاسفانه نامزد نقاش، دو بار با مردان ثروتمند دیگر «راندوو» داشته است  و گویا با مرد میانسال ثروتمندی از آمریکا قرار ازدواج گذاشته اند.

نقاش فقیر و جوان داستان با وجود اینکه نا امید و شکست خورده است اما در مقابل پرس و جوهای مرد میانسال فقط می گوید که : – من فقط زمانی عاشق این دختر بودم که البته پاسخ عشق من را بی جواب گذاشت.

مرد میانسال با خودش فکر می کند که شاید اشتباهی پیش آمده و شباهت موجود، اتفاقی است و یا اینکه زمانی پسرک نقاش خاطرخواه نامزدش بوده است. در هر صورت از نقاش تقاضا می کند که پرتره ی نامزد او را برایش بکشد.  نقاش قبول می کند و دوباره شروع به کشیدن پرتره ی دیگری از نامزد سابق خود که اکنون در آمریکا است می نماید بدون اینکه دو جوان در خلال جلسات نقاشی به یکدیگر آشنایی نشان بدهند.

اما هر چه نقاشی به پایان خود و همزمان به روز عروسی نزدیک می شود، مرد ثروتمند بیشتر متوجه شباهت های دو پرتره می شود و نسبت به سبکسری دختر بیشتر و بیشتر ظنین می گردد. تا اینکه نهایتا یک روز قبل از مراسم عروسی، هنگامی که تابلو به منزلش می رسد، آن را تکه پاره می کند و مراسم عروسی را هم منتفی می کند.

ترجمه و اقتباس از نوشته های هنری جیمز

پ.ن:  متوجه شباهت این داستان با «تصویر دوریان گری» شده اید؟

از ویکی پدیا:

خلاصه داستان

خطر لوث‌شدن: آنچه در زیر می‌آید ممکن است قضیه یا پایان ماجرا را لو دهد!

دوریان گری جوان خوش‌سیما و برازنده‌ای است که تنها به زیبایی و لذت پایبند است و هنگامی که دوست نقاشش از او چهره‌ای در کمال زیبایی و جوانی می‌سازد، او از اندیشه گذشت زمان و نابودی جوانی و زیبایی در اندوه عمیقی فرو می‌رود، پس در همان لحظه ارزو می‌کند که چهره خویش پیوسته جوان و شاداب نگه بماند و در عوض، گذشت زمان و پیری و پلیدی‌ها بر تصویر او نشانه‌ای باقی بگذارد و پس از مدتی متوجه می‌شود که ارزویش براورده شده. ولی یکی از دوستان او به نام «لورد هنری» کم‌کم او را به راه‌های پلید می‌کشاند و تصویر دوریان گری، به مرور، پیرتر، پلیدتر، و کریه تر می‌شود. او به مرور تا جایی پلید می‌شود که اولین قتل خود را انجام می‌دهد و خود «بسیل هاوارد»، نقاش ان تصویر را می‌کشد. دوریان‌گری که هرروز چهره خود را در تصویر فرسوده‌تر و پیرتر می‌بیند، و راهی برای از بین بردن پلیدی‌ها پیدا نمی‌کند، ناگهان خشمگین می‌شود و چاقوی بلندی را در قلب مرد درون تصویر فرو می‌کند. در همان لحصه مستخدمان صدای جیغ کریهی را می‌شنوند و به سوی اتاق دوریان گری می‌شتابند. ان‌ها تصویر ارباب خویش را در بوم نقاشی می‌بینند که در کمال جوانی و زیبایی است، آنچنانکه خود او را می‌دیدند، اما بر زمین جسد مردی نقش بسته است در لباس آراسته و کاردی در قلب، باپلید ترین و کریه ترین چهرهٔ قابل تصور؛ که تنها از انگشترانی که به دستش بود می‌شد هویت او را فهمید

Older Entries

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: